ساقی امشب آتشی دارد دلم
شعله شعله اشک می بارد دلم
عشقم امشب باجنون آمیخته
اشک های من به خون آمیخته
همچو موجآتشم سردرگمم
نیستم گرچه میان مردمم
خودنمیدانم کجایم کیستم
هستی ام رفته زدستم نیستم
من چه می گویم بهارم گم شده
زیر دست و پا قرارم گم شده
خوشه از تاک تحمل چیده ای؟
از بهار زخم دل گل چیده ای؟
ای دریغا عمق زخمم فاش نیست
شرح دردم کار کند و کاش نیست
از لب و دستهزاران چنگ و نی
آید آیا سوز دل ابراز نی
شعر هم هر دم نوایی می زند
گاه گاهی دست و پایی می زند
سیلی طوفان و ساحل دیده ای؟
ماهی افتاده در گِل دیده ای؟
دیده ای پرهای درهم ریخته؟
با سپیدی سرخ را آمیخته؟
سرو را گاه نشستن دیده ای؟
شاخه را وقت شکستن دیده ای؟
سینه ام آتشفشانی می کند
شعر اما بی زبانی می کند
زهره را یک خواب راحت دیده ای؟
بازی نیش و جراحت دیده ای؟
دود آهی رفته تا چشم فلک
سوخته در بی کسی نخل فدک
دل برایم روضه خوانی می کند
برتن من سر ، گرانی میکند
سینه را آه دمادم داده اند
زخم را با تیغ مرحم داده اند
لالهام را داد بر باغ آمده
باد بر خاکستر باغ آمده
ناکسان عرش خدا راسوختند
آن دل بی انتها را سوختند
آیه های هل أتی را سوختند
درمدینه کربلا را سوختند
آنچه آنجا بین آتش بود و دود
آیه های آخر والفجربود
نسترن های تبسم دود شد
گوهر دردانه ای مفقود شد
رفته غارت نان طفل هَل اَتی
گمشده انگشتری اِنّما
پس چه شد اَلیَوم اَکمَلتُ لَکُم
حرمت میخانه و ساقی و خم
حذف شد فریاد سرخ ذوالفقار
قرن ها باید که باز آید بهار
کمتر از شب روز مردم تار نیست
وای بر من یک نفر بیدارنیست
جان به قربانگاه جانان آمده
جاری کوثر به طغیان آمده
دیده ای طغیان نهر عشق را؟
زلزله درهفت شهر عشق را؟
مَستم از تکبیره الاحراماو
آب شد آتش پیش جام او
سخت دارد استقامت می کند
با قیام خود قیامت می کند
در قنوتش آسمانی از دعا
در رکوعش اقتدا بر مرتضی
سجده ایجانانه بر درگاه کرد
سجده ای هم نیمه های راه کرد
زان قیام و زان رکوع و زان سجود
سینه و رخسار و رویش شد کبود
این نماز قبله و قبله نماست
از نماز خلق آدابش جداست
آنکه در معشوق فانی می شود
در حقیقت جاودانی می شود
در بلوغ عشق پیش چشم جمع
شمع شد پروانه و پروانهشمع
جهل مردم قلعه خیبر شده
یا محمد فاطمه حیدر شده
موج کوثر چون به مسجد سرنهاد
لرزه بر اندام یثرب اوفتاد
گفت در طغیان عشقم کوثرم
تیغ دارم ، پیش مرگ حیدرم
می دهم جان ، جان او را می خرم
هر چه پیش آید علی را می برم
دست خالی گر نشد حل مشکلم
ذوالفقاری دارم از آه دلم
بیم دارید از من و از آه من
سیل عشقم، کیست سد راه من
دید ساقیکوثرش را در خروش
رأفت رحمانی اش آمد به جوش
آسمان دیده را پر ابر کرد
گفت: سلمان! باز باید صبر کرد
خیز کان بانوی بی همتای من
گر گشاید لب به نفرین وای من
تا نگشته آسمانها زیر و رو
با زبان مرتضی او رابگو
ای عروس آسمانی خدا!
ترجمان مهربانی خدا!
ای بلندای دلت هفتآسمان
!
ای گذشت تو کران تا بیکران
!
ای امید رحمتٌ للعالمین!
خاتمپیغمبران را خود نگین!
ماه پیشانی! جبین پرچین مکن
فاطمه! جان علی نفرین مکن
گفت: سلمان پس مسلمانی چه شد؟
آن سفارش ها که میدانی چهشد؟
این که در بند است مولای همه است
این همه بود و نبود فاطمهاست
نخل بی ریشه دمی پاینده نیست
بی علی یک لحظه زهرا زندهنیست
ریسمان و بازوی خیبر گشا
دوستی این بود با آل عبا ؟
ای فدایتار مویش جان من
جان چه ارزد در بر جانان من
خواهد ار بالاتر از جان هم به چشم
صبر میخواهد علی، آن هم به چشم