(۲۵/بهمن/۹۲ ۰:۳۰)mary20 نوشته است: [ -> ]من درموردش با مادرم خیلی صحبت کردم . مادرم که کاملا مخالفه دلایلشم منطقیه
اولا از من کوچیک تره
دوما از لحاظ اعتقادی با من فرق داره
سوما هنوز بچه اس و از لحاظ مالی و شغلی آماده نیست
همه اینها رو میدونم ولی باز هم بهش علاقه مندم . رفتار های بچگانه زیاد داره . ولی هر بار که میبینمش محبتم بهش بیشتر میشه
نمی دونم چه جوری فراموشش کنم ؟
خودشم رفتاری می کنه که من به طرفش جذب بشم .
ولی مطمئنم اون منو برای ازدواج نمی خواد .شاید برای دوستی منو بخواد . گاهی روزا همش بهش فک می کنم از کارو زندگی افتادم واقعا درمونده شدم .
سلام دوست عزیزم ...دوست داشتم تو یه پیام خصوصی این رو بهت بگم گفتم شاید سالها بعد یکی گذرش خورداین نوشته ها به اون بنده خدا هم کمکی کرد...
فک کنم تو سن وسال هم باشیم.
من هم مثل شما دانشجوام ... و باز احساس میکنم ترم های اولیه رو داری سپری میکنی ...
همین دیروز بود که وارد دانشگاه شدم ولی الان ترم 5 کارشناسی ام این رو گفتم تا بگم چشم به هم بگذاری دوران دانشجوییت تمام میشه ...
میدونی ابجی گلم من هم مثل شما دخترم .و حرفات رو همین که لب باز کردی تا تهش خوندم
الان این حس عاطفت مثل یک اتش فشان مقدس داره فوران میکنه...
خیلیا میگن عشق و هوس و ... با هم فرق میکنه قبول دارم اما من میگم
تو الان عاشقی چون واقفی!
میدونم الان گاهی اوقات اون قدر عاطفه درونت بیداد میکنه که حتی دوست داری به در و دیوار اتاقت هم محبت کنی...
حتی شاید این عشق باعث شده نمازهات رو با حال دیگه ای میخونی شاید هم با گریه...
ببین من نه روانشناسم نه مشاور فقط یه دخترم و فقط هم بخاطر دختر بودنم الان این حرفها داره به ذهنم میرسه
خدا در درون من و تو دریایی از یک حس رو قرار داده که البته خیلی هم زیبا و مقدسه...
یک حس که من دوست دارم اسمش رو به سادگی عشق بزارم.
جناب عشق گاهی از درون وجود لطیف من و تو که یک دختریم، زبانه میکشه و دوست داره بیرون بیاد و برای این فوران کردن هم دنبال بهانه میگرده ...
صرفا اجباری نیست این بهانه یک جنس مذکر باشه اصلا ممکنه غیر انسان باشه ...
من و تو چون یک دختریم تا به امروز به دلیل فوران این قوه عشق یقینا بهانه هایی رو برا خودمون تراشیدیم تا روزنه ای برای تخلیه این عشقی باشه که خیلی پر حرارت شده و داره اذیتمون میکنه
یقینا تو که داری این روزها رو تجربه میکنی قبلا تجربیات دیگه ای هم داشتی.مثلا تجربه ابراز شدید عشق به یه معلمی یا یا دوست همجنس یا یک کتاب یا یک سفر یا یکی از ائمه یا خدای رحمان...
انسان ذاتا کمال دوسته، زیبایی دوسته حالا هر چیزی که این دو ویژگی درش احساس بشه میشه برای من و تو یک کیس عشقی
مثلا سفر کربلا (از نظر من، راهیه برای کمال) خب این میشه کیس عشقی من اون وقت میگم من عاشق کربلام ..اون وقت ساعت ها به عشقش مینویسم بهش فکر میکنم.براش زحمت میکشم.ساعاتها برای رسیدن بهش مناجات میکنم.
حالا از میان تمام کیسهای عشقی که میتونه روزنه ای برای تخلیه این حس لطیف شما بشه یک آقا پسر پیدا شده.
اگر همین اقا پسر یه دختر خانم بودن شما هرگز نمیومدی اینجا برای ما نمینوشتی که ای وای من عاشق شدم...
حالا در زمینه این پسر هم یقینا مشخصه ویژگی های بوده که شما رو جلب خودش کرده اون وقت بهانه تخلیه عشقی شما در تنهاییاتون شده بعد احتمالا موندین روش عاقلانه فکر کردین وفهمیدید زیاد بهم نمیاید اما هنوز میگین عاشقشین...
معادله ی ساده ایه دوست من...
میخوای این بهانه عشقی(با همون کیس عشقی) رو پاکش کنی اما نمیتونی
میخوای پاکش کنی چون عشق به یه نامحرم که از نظر عقلی امید به ازدواج موفق باهاش نداری برات زجر اوره
از طرف نمیتونی چون ساعت ها درتنهایی خودت به واسطه وجود اون شخص محبت خودت رو خرج کردی حالا احساس نزدیکی دل و جان بهش میکنی .
من هر چه قدر هم برات بنویسم روی تو هیچ اثری نداره مگر اینکه یه چیزی رو یادت بیارم
کمی به گذشته خودت فکر کن.خوب عمیق شو، تو قبلا هم احساس محبت شدید به خیلی کس ها و خیلی چیزها کردی (خوب فکر کن به گذشتت)
ولی الان اون چیزها یا از یادت رفتن یا حس خاصی بهشون نداری یا محبتت بهشون کمرنگ شده.
فکر نکن این اقا پسر خیلی با اونها فرق داره. نه جونم خیلی هم فرق نداره.
و تنها فرقش اون جذبه دو جنس مخالفه (شاید بهتر بخوام بگم میشه احساس نیاز به جنس مخالف) که به طور ذاتی در همه هست و همین نکته ماذاد بر علت شده.
ببین من دقیقا دو تا دوست، تو حال شما داشتم...
اتفاقا دو تاشون هم خیلی دخترهای مومنی هستن. و من واقعا دوتاشون رو هم قبول دارم هم مثل خواهر دوسشون دارم.
یکی از این دوستان عاشق پسری شد که واقعا انتخابش بر حسب کمال اون شخص بود و از همه جهت اون شخص رو سنجیده بود و ...
یادمه اون زمانی که از فرط عشق شدید داشت پر پر میشد با من درد دل میکرد هر چه قدر تو دیدگاهاش میگشتم که کمی اتشش رو سرد کنم میدیدم واقعا حق باهاشه .و از طرفی که اون اقا پسر رو هم میشناختم و به عنوان شخصی که داره از بیرون به قضیه نگاه میکنه اون مذیت هایی که برا اون اقا پسر مشخص کرده رو تایید میکردم.
فقط اون زمان تنها کاری که از دستم بر میومد این بود که با حرفام کمی صبرش رو ببرم بالا...
اگر شما بدونید این دوست من چه چله خوانی ها و چه نماز شب خوانی هایی میکرد ...و در کمال متانت برخورد سرسنگینی با اون اقا پسر داشت...
و حالا هم یک ساله که از عقدشون میگذره و بدون هیچ حرکت و علائمی از جانب دوستم خود اقا پسر با توجه به اینکه دانشجو هستن برا خواستگاری پا پیش میزارن و قضیه هم سر میگیره...
اما حالا یه دوست دیگه ی ما که کمی بچه تر تشریف دارن
این هم یک دل نه صد دل عاشق پسری شدن .که از نظر من واقعا حیف پاکی این دختر هست که حتی یک لحظه فکر اون پسر رو هم بکنه.
یه اقا پسری که البته خیلی خوش تیپ و از خانواده خیلی بالا (پدرشون پزشک متخصص و مادر اقا پسر استاد دانشگاه)هستن.
اتفاقا اون پسر هم تیپ زیاد بدی نمیزنه اما معقول هم نیست.
بالاخره سرت رو به درد نیارم مثلا این دوست ما میگفت که فلان لحظه سرش پایین بود ببین پس مشخص پسر خوبیه.یا فلان مراسم مشکی پوشیده بود پس مشخصه خیلی پسر نجیبیه ..حالا در حال اینکه هزاران مورد از این پسر دیده شده که میشه به راحتی شخصیتش رو فهمید اما این دوست ما اصرار داشت پاکی و لیاقت اون فرد رو تو ذهنش اثبات کنه.
تا اینکه کاری کرد که اون اقا پسر هم متوجه شد و همینطور که شما میگین کار به نگاه ها و توجهات مکرر افتاد ... که در هر بار این اتفاق هم شاهد از ذوق پرپر شدن این دوستمون بودم...حدود چند ترمی گذشت
این دوستمون که اهل دوستی و این حرفا نبود منتظر امر مقدس خواستگاری از جانب چنان ادمی بود که بالاخره بعد از چندی گند یکی از دوست دخترهای اون اقا پسر در اومد... حالا اونم کی؟! دوست دختر اون پسر یکی از افتضاح ترین دختران دانشکده از جهت منش و رفتار و پوشش بود...
بماند که دوستم چقدر فشار روحی رو تو مدت طولانی تحمل کرد ... حتی بعد اون ماجرا یا به قول خودش شکست عشقی سفرهایی مذهبی زیادی از جمله سفر کربلا رو برا بازیابی خودش داشت ... و همه این ها مدت کمی روش اثر مثبت داشت ...
الان مدت دوساله که از این واقعه میگذره اون اقا پسر دیگه الان از نظر تیپ و ظاهر هم حقیقت درونیش رو اشکار کرده
و جالبه یه مسئله درد ناک رو مطرح کنم که چندی پیش بحث خواستگاری یه اقایی برا این دوستمون مطرح شد که در کمال تعجب از این دوست بی عقلم شنیدم میگه( راستش رو بخوای هنوز که میبینمش احساس میکنم دوسش دارم و نمیتونم رو خواستگارم فکر کنم ....!!!!)
بهش گفتم بی عقل چون(عشق اول میکشد هوش دل فرزانه را)
این اتفاق ها یعنی دادن غرامت ...مشکل دوست من این بود که زود پیش گیری نکرد و مدت طولانی خودش رو بخواب زد
نزار طولانی بشه که بعدش غرامت های سنگین رو مجبوری بپردازی ...
سریع برو برای بروز عشقت یه روزنه ای والبته بهتره این روزنه عرفانی باشه رو جایگزین کن
تمام محور این محبتی رو که داری و میدونی که پوچه رو حول بده به سمت خدا...
ان شا الله به زودی زود یه شخص هم کفو و کسی که ارزش عشق پاک و دریافت محبت دست نخورده تو رو داره به سمتت میاد و در چهار چوبی که خدا پسنده تمام محبت و عشقت رو نثارش میکنی
مراقب تازگی و طراوت عشق و محبتت باش...
یا علی