تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: عاشق شدم ....(کمک کنید)
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4
الان من بک مسئله رو می گم . ممکنه کسی فکر کند من بی احساسم !!

ولی اینها که شما دوست گرامی تعریف کردید عشق نیست . توهم است !

  • یک بنده خدایی رو می شناختم دختری بود . عاشق یکی از استادای دانشگاه شده بود .
هر وقت اون آقا رو می دید از شدت فشار خون دماغ میشد !
می خواهید کارتون به اینجا بکشه !؟
  • آخرش این که شما تعریف کردی یک جوان آس و پاس
سربازی هم که نرفته
تازه هم رفته دانشگاه
نه شغلی
از شما هم کوچکتر هست لابد به صورت محسوس !!

آدمها وقتی همدیگر رو ندارند فکر می کنند نیمه گمشده ! پهلوان رویایی ! پرنسس بی رقیب از کوچکترین صفات اون طرف هست !!
ولی در حقیقت این احساس تو خالی هست !
البته می دونم که حرفهای ما احتمالا برای شما تغییری ایجاد نمی کند ! چون شیفته اید .
ولیکن زندگیتون رو با چیزهای واقعی پرکنید . نه توهم .
با عرض معذرت چه سوال مسخره ای!
سوالی پرسیدی که جوابش رو خودت بهتر میدونی!
هیچ کس هم به جز خودت نمیتونه این مسئله رو برات حل کنه
(۲۵/بهمن/۹۲ ۰:۳۰)mary20 نوشته است: [ -> ]من درموردش با مادرم خیلی صحبت کردم . مادرم که کاملا مخالفه دلایلشم منطقیه
اولا از من کوچیک تره
دوما از لحاظ اعتقادی با من فرق داره
سوما هنوز بچه اس و از لحاظ مالی و شغلی آماده نیست
همه اینها رو میدونم ولی باز هم بهش علاقه مندم . رفتار های بچگانه زیاد داره . ولی هر بار که میبینمش محبتم بهش بیشتر میشه
نمی دونم چه جوری فراموشش کنم ؟
خودشم رفتاری می کنه که من به طرفش جذب بشم .
ولی مطمئنم اون منو برای ازدواج نمی خواد .شاید برای دوستی منو بخواد . گاهی روزا همش بهش فک می کنم از کارو زندگی افتادم واقعا درمونده شدم .
سلام دوست عزیزم ...دوست داشتم تو یه پیام خصوصی این رو بهت بگم گفتم شاید سالها بعد یکی گذرش خورداین نوشته ها به اون بنده خدا هم کمکی کرد...
فک کنم تو سن وسال هم باشیم.
من هم مثل شما دانشجوام ... و باز احساس میکنم ترم های اولیه رو داری سپری میکنی ...
همین دیروز بود که وارد دانشگاه شدم ولی الان ترم 5 کارشناسی ام این رو گفتم تا بگم چشم به هم بگذاری دوران دانشجوییت تمام میشه ...
میدونی ابجی گلم من هم مثل شما دخترم .و حرفات رو همین که لب باز کردی تا تهش خوندم
الان این حس عاطفت مثل یک اتش فشان مقدس داره فوران میکنه...
خیلیا میگن عشق و هوس و ... با هم فرق میکنه قبول دارم اما من میگم تو الان عاشقی چون واقفی!
میدونم الان گاهی اوقات اون قدر عاطفه درونت بیداد میکنه که حتی دوست داری به در و دیوار اتاقت هم محبت کنی...
حتی شاید این عشق باعث شده نمازهات رو با حال دیگه ای میخونی شاید هم با گریه...

ببین من نه روانشناسم نه مشاور فقط یه دخترم و فقط هم بخاطر دختر بودنم الان این حرفها داره به ذهنم میرسه
خدا در درون من و تو دریایی از یک حس رو قرار داده که البته خیلی هم زیبا و مقدسه...
یک حس که من دوست دارم اسمش رو به سادگی عشق بزارم.
جناب عشق گاهی از درون وجود لطیف من و تو که یک دختریم، زبانه میکشه و دوست داره بیرون بیاد و برای این فوران کردن هم دنبال بهانه میگرده ...
صرفا اجباری نیست این بهانه یک جنس مذکر باشه اصلا ممکنه غیر انسان باشه ...
من و تو چون یک دختریم تا به امروز به دلیل فوران این قوه عشق یقینا بهانه هایی رو برا خودمون تراشیدیم تا روزنه ای برای تخلیه این عشقی باشه که خیلی پر حرارت شده و داره اذیتمون میکنه
یقینا تو که داری این روزها رو تجربه میکنی قبلا تجربیات دیگه ای هم داشتی.مثلا تجربه ابراز شدید عشق به یه معلمی یا یا دوست همجنس یا یک کتاب یا یک سفر یا یکی از ائمه یا خدای رحمان...
انسان ذاتا کمال دوسته، زیبایی دوسته حالا هر چیزی که این دو ویژگی درش احساس بشه میشه برای من و تو یک کیس عشقی
مثلا سفر کربلا (از نظر من، راهیه برای کمال) خب این میشه کیس عشقی من اون وقت میگم من عاشق کربلام ..اون وقت ساعت ها به عشقش مینویسم بهش فکر میکنم.براش زحمت میکشم.ساعاتها برای رسیدن بهش مناجات میکنم.

حالا از میان تمام کیسهای عشقی که میتونه روزنه ای برای تخلیه این حس لطیف شما بشه یک آقا پسر پیدا شده.
اگر همین اقا پسر یه دختر خانم بودن شما هرگز نمیومدی اینجا برای ما نمینوشتی که ای وای من عاشق شدم...
حالا در زمینه این پسر هم یقینا مشخصه ویژگی های بوده که شما رو جلب خودش کرده اون وقت بهانه تخلیه عشقی شما در تنهاییاتون شده بعد احتمالا موندین روش عاقلانه فکر کردین وفهمیدید زیاد بهم نمیاید اما هنوز میگین عاشقشین...
معادله ی ساده ایه دوست من...
میخوای این بهانه عشقی(با همون کیس عشقی) رو پاکش کنی اما نمیتونی
میخوای پاکش کنی چون عشق به یه نامحرم که از نظر عقلی امید به ازدواج موفق باهاش نداری برات زجر اوره
از طرف نمیتونی چون ساعت ها درتنهایی خودت به واسطه وجود اون شخص محبت خودت رو خرج کردی حالا احساس نزدیکی دل و جان بهش میکنی .
من هر چه قدر هم برات بنویسم روی تو هیچ اثری نداره مگر اینکه یه چیزی رو یادت بیارم
کمی به گذشته خودت فکر کن.خوب عمیق شو، تو قبلا هم احساس محبت شدید به خیلی کس ها و خیلی چیزها کردی (خوب فکر کن به گذشتت)
ولی الان اون چیزها یا از یادت رفتن یا حس خاصی بهشون نداری یا محبتت بهشون کمرنگ شده.
فکر نکن این اقا پسر خیلی با اونها فرق داره. نه جونم خیلی هم فرق نداره.
و تنها فرقش اون جذبه دو جنس مخالفه (شاید بهتر بخوام بگم میشه احساس نیاز به جنس مخالف) که به طور ذاتی در همه هست و همین نکته ماذاد بر علت شده.

ببین من دقیقا دو تا دوست، تو حال شما داشتم...
اتفاقا دو تاشون هم خیلی دخترهای مومنی هستن. و من واقعا دوتاشون رو هم قبول دارم هم مثل خواهر دوسشون دارم.
یکی از این دوستان عاشق پسری شد که واقعا انتخابش بر حسب کمال اون شخص بود و از همه جهت اون شخص رو سنجیده بود و ...
یادمه اون زمانی که از فرط عشق شدید داشت پر پر میشد با من درد دل میکرد هر چه قدر تو دیدگاهاش میگشتم که کمی اتشش رو سرد کنم میدیدم واقعا حق باهاشه .و از طرفی که اون اقا پسر رو هم میشناختم و به عنوان شخصی که داره از بیرون به قضیه نگاه میکنه اون مذیت هایی که برا اون اقا پسر مشخص کرده رو تایید میکردم.
فقط اون زمان تنها کاری که از دستم بر میومد این بود که با حرفام کمی صبرش رو ببرم بالا...
اگر شما بدونید این دوست من چه چله خوانی ها و چه نماز شب خوانی هایی میکرد ...و در کمال متانت برخورد سرسنگینی با اون اقا پسر داشت...
و حالا هم یک ساله که از عقدشون میگذره و بدون هیچ حرکت و علائمی از جانب دوستم خود اقا پسر با توجه به اینکه دانشجو هستن برا خواستگاری پا پیش میزارن و قضیه هم سر میگیره...


اما حالا یه دوست دیگه ی ما که کمی بچه تر تشریف دارن
این هم یک دل نه صد دل عاشق پسری شدن .که از نظر من واقعا حیف پاکی این دختر هست که حتی یک لحظه فکر اون پسر رو هم بکنه.
یه اقا پسری که البته خیلی خوش تیپ و از خانواده خیلی بالا (پدرشون پزشک متخصص و مادر اقا پسر استاد دانشگاه)هستن.
اتفاقا اون پسر هم تیپ زیاد بدی نمیزنه اما معقول هم نیست.
بالاخره سرت رو به درد نیارم مثلا این دوست ما میگفت که فلان لحظه سرش پایین بود ببین پس مشخص پسر خوبیه.یا فلان مراسم مشکی پوشیده بود پس مشخصه خیلی پسر نجیبیه ..حالا در حال اینکه هزاران مورد از این پسر دیده شده که میشه به راحتی شخصیتش رو فهمید اما این دوست ما اصرار داشت پاکی و لیاقت اون فرد رو تو ذهنش اثبات کنه.
تا اینکه کاری کرد که اون اقا پسر هم متوجه شد و همینطور که شما میگین کار به نگاه ها و توجهات مکرر افتاد ... که در هر بار این اتفاق هم شاهد از ذوق پرپر شدن این دوستمون بودم...حدود چند ترمی گذشت
این دوستمون که اهل دوستی و این حرفا نبود منتظر امر مقدس خواستگاری از جانب چنان ادمی بود که بالاخره بعد از چندی گند یکی از دوست دخترهای اون اقا پسر در اومد... حالا اونم کی؟! دوست دختر اون پسر یکی از افتضاح ترین دختران دانشکده از جهت منش و رفتار و پوشش بود...
بماند که دوستم چقدر فشار روحی رو تو مدت طولانی تحمل کرد ... حتی بعد اون ماجرا یا به قول خودش شکست عشقی سفرهایی مذهبی زیادی از جمله سفر کربلا رو برا بازیابی خودش داشت ... و همه این ها مدت کمی روش اثر مثبت داشت ...
الان مدت دوساله که از این واقعه میگذره اون اقا پسر دیگه الان از نظر تیپ و ظاهر هم حقیقت درونیش رو اشکار کرده
و جالبه یه مسئله درد ناک رو مطرح کنم که چندی پیش بحث خواستگاری یه اقایی برا این دوستمون مطرح شد که در کمال تعجب از این دوست بی عقلم شنیدم میگه( راستش رو بخوای هنوز که میبینمش احساس میکنم دوسش دارم و نمیتونم رو خواستگارم فکر کنم ....!!!!)
بهش گفتم بی عقل چون(عشق اول میکشد هوش دل فرزانه را)

این اتفاق ها یعنی دادن غرامت ...مشکل دوست من این بود که زود پیش گیری نکرد و مدت طولانی خودش رو بخواب زد

نزار طولانی بشه که بعدش غرامت های سنگین رو مجبوری بپردازی ...
سریع برو برای بروز عشقت یه روزنه ای والبته بهتره این روزنه عرفانی باشه رو جایگزین کن
تمام محور این محبتی رو که داری و میدونی که پوچه رو حول بده به سمت خدا...
ان شا الله به زودی زود یه شخص هم کفو و کسی که ارزش عشق پاک و دریافت محبت دست نخورده تو رو داره به سمتت میاد و در چهار چوبی که خدا پسنده تمام محبت و عشقت رو نثارش میکنی
مراقب تازگی و طراوت عشق و محبتت باش...
یا علی
حقیقت اینه ک من قبل از این ماجراها یک بحران بد روحی رو پشت سر گذاشتم . حتی به روانپزشک هم مراجعه کردم و دارو مصرف می کنم . متاسفانه این قضیه عاشق شدنم مصادف شده با دوران درمانم و این کارمنو سخت کرده .
من همه ی بدی هاشو میبینم . رفتار های بچگانشو میبینم ولی بازهم محبتشو تو دلم احساس می کنم . شده خوره ذهنم . یک لحظه از فکرم نمیاد بیرون .
من همش دوست دارم با هاش حرف بزنم , هم قدم بشم . دوست دارم که اونم منو دوست داشته باشه .
ولی نمی تونم علاقمو بیشتر از این بهش ابراز کنم . میترسم, شاید از خدا .
چند روز پیش که استخاره گرفتم عاقبتمو با (ف) از خدا خواستم . آیه اومد (و کسانی که از شهوات پیروی کردند بزودی کیفر این گمراهیشان را خواهند دید )
حتی شبا خوابشم میبینم . تو نماز فکرم فقط به سمت اونه . اصلا نمی فهمم چطور خوندم . سرکلاس به جای گوش دادن به درس استاد ذهنم پیش (ف) هست.
نقل قول:از شما هم کوچکتر هست لابد به صورت محسوس !!
(ف) فقط 8 ماه از من کوچکتره !!!
من خیلی احساس تنهایی می کنم . سعی کردم ارتباطمو با دوستانم بیشتر کنم ولی زمانیم که پیش دوستانم هستم ,دوست دارم درمورد (ف) صحبت کنم .
با این اوصاف میترسم دست به کار احمقانه ای بزنم . نمی دونم برم بهش همه چیو بگم , شاید این طوری سبک تربشم .
یا اینکه این رازو برای همیشه تو دلم نگه دارم ؟
با یاد حق

(۲۵/بهمن/۹۲ ۱۰:۱۵)mary20 نوشته است: [ -> ]با این اوصاف میترسم دست به کار احمقانه ای بزنم . نمی دونم برم بهش همه چیو بگم , شاید این طوری سبک تربشم .
یا اینکه این رازو برای همیشه تو دلم نگه دارم ؟

فقط یک لحظه منطقی فکر کنی همه چیز حله!
این آقا حتی اگه بهترین پسر دنیا باشه حداقل به درد تو نمیخوره!(البته با این شرایط که گفتی بهترین هم نیست!)
فقط خیلی به دلت نشسته ....
پس دلیل محکمی برای خواستنش نداری ...
پس تا میتونی خودت رو از چیز هایی که تو رو یادش میندازه دور کن!
به قول معروف؛ از دل برود هر آن که از دیده برفت ...
و این رازو برای همیشه تو دلت نگه دار! چون اگه تو فراموشش کنی دیگران هیچ وقت - به قول خودت! - کار احمقانه ای رو که کردی فراموش نمیکنن و ممکنه در آینده برات بد بشه ...
و به این فکر کن که اگه با این آقا ازدواج نکردی هر لحظه ای که بهش فکر کردی و هر محبتی که خرجش کردی سهم همسر آینده ات از محبت همسرش بوده !!

موفق باشی

یاالله
(۲۵/بهمن/۹۲ ۰:۳۰)mary20 نوشته است: [ -> ]من درموردش با مادرم خیلی صحبت کردم . مادرم که کاملا مخالفه دلایلشم منطقیه
اولا از من کوچیک تره
دوما از لحاظ اعتقادی با من فرق داره
سوما هنوز بچه اس و از لحاظ مالی و شغلی آماده نیست
همه اینها رو میدونم ولی باز هم بهش علاقه مندم . رفتار های بچگانه زیاد داره . ولی هر بار که میبینمش محبتم بهش بیشتر میشه
نمی دونم چه جوری فراموشش کنم ؟
خودشم رفتاری می کنه که من به طرفش جذب بشم .
ولی مطمئنم اون منو برای ازدواج نمی خواد .شاید برای دوستی منو بخواد . گاهی روزا همش بهش فک می کنم از کارو زندگی افتادم واقعا درمونده شدم .



بانام ویادخدا
هیچ پدرومادری که بدفرزندش رونمیخوادوهمیشه خیرخواه وصلاح فرزندی راکه برایش زحمت کشیده است رامیخواهدوآرزومندخوش بختی وسعادت فرزنداست
عاشق خداباشیدکه ان شاءالله هستین وخداوندبه شمابهترین هاراعنایت خواهدکرد
به رضایت خداوپدرومادرگرامی خودنیزفکرکنید
شماتازه وارددانشگاه شدیدوبه کسب علم بپردازید وشمابه کلام خدابه قرآن وآیه ای که برایتان آمده عنایت کنید..به خانم حضرت زهرا(سلام الله علیها)متوسل شویدبخداخیلی مهربانندویاری رسان


یاحق
یک متنی یک بار یک جایی خوندم....

بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید....هر چند معنای آن چیزی جز رنج و پریشانی نباشد....اما هرگز کوری را به خاطر آرامش٬تحمل نکن...


میدونی این دقیقا باور منه
اما......
ما خودمون لحظه به لحظه خودمونو عاشق تر میکنیم...با بلد کردن ویژگی های مثبت یک شخص....تمام حواسمون رو از دست میدیم..
عمرمونو تلف میکنیم...
و آخر سر خودمون باید اعتراف کنیم:

پیکرتراش پیرمو با تیشه امید...یک شب تو را ز مرمره شعر آفریده ام....
اما تو چون بتی که به بت ساز ننگرد...در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای...
یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند....بینند سایه ها که تو را هم شکسته ام.
..
من نمیخوام نصیحتت کنم ... چون خودم قبلا تو موقعیت تقریبا مشابه تو قرار گرفتم و حرف هیچکسی برام مهم نبود....اما خودم بدجوری سرم به سنگ خورد...
اونقدر بدجور که هنوز سرم داره گیج میره...

من تجربم رو به شما میگم...

دوست داشتن خییییییییلی زیباتر از عشقه
چون هیچ انتهایی نداره و محدودت نمیکنه دوست خوبم...
یا حق
(۲۵/بهمن/۹۲ ۱۰:۱۵)mary20 نوشته است: [ -> ]چند روز پیش که استخاره گرفتم عاقبتمو با (ف) از خدا خواستم . آیه اومد (و کسانی که از شهوات پیروی کردند بزودی کیفر این گمراهیشان را خواهند دید )
سلام
خب دیگه خدا به دادت رسیده حالا نوبت شماست که به حرفش گوش کنید.

عشق = ع (علاقه) + ش (شدید) + ق (قلب)
یعنی علاقه شدید قلبیHeart

عجب پتانسیلی داره این احساسات - منم تجربش کردم . بعد از 2 سال عاشقی زنگ زدن گفتن طرف داره ازدواج می کنهConfused
هیچکس از احساسم خبر نداشت.
عجب مجلس ترحیمی گرفتم . گریه روی پل عابر پیادهBlush الان یه بچه داره و هنوز هم نمیتونم نزدیکش بشم چون یاد اون احساس میوفتم . خوشبختانه ما در یک شهر دیگه زندگی می کنیم و اصلا نمیبینمش

یادتون باشه زیبایی اون پسر یک چیزه و خودش چیزه دیگه

وقتی زیبایی رو نگاه می کنید توجه کنید به خالق اون زیباییHeart

پیشنهادهای خوبی دادن دوستان اگر تونستید باهاش ازدواج کنید و اگر نتونستید ازش فاصله بگیرید حتی اگر لازمه 1 ترم مرخصی بگیرید تا دیگه باهم در یک کلاس نباشید.
توصیه اکید می کنم ازش فاصله بگیرید.
درسهایی که اونم داره رو حذف کنید و ترم بعد بگیرید. یادتون باشه خودتون دارید اذیت میشید.

انشا الله از این امتحان سخت پیروز میاید بیرون

وای اگر این امتحان رو پیروز بشیدAngel نعمتهای خدا بزودی شما رو از دنیا بی نیاز می کنه.Smile
. .
من تازه این تاپیک را دیدم، واقعا منقلب شدم...

میخواستم موارد زیادی را اشاره کنم ولی با دیدن این همه پاسخ از دوستان عزیزم، که اینقدر دلسوزانه و با دغدغه پاسخ گفتن منصرف شدم.حقیقتا تحت تاثیر این حس مسئولیت شما بزرگواران قرار گرفتم.

واقعا نمیدونم خداوند متعال را بابت داشتن همچین دوستان گلیHeartHeart چگونه شاکر باشم!!!

بچه ها واقعا ممنونم. HeartHeartHeartHeartHeart
صفحه: 1 2 3 4
آدرس های مرجع