۱۶/فروردین/۹۳, ۲۲:۰۴
سلام
اول از همه اگه قبلا درگیری چیزی با هم داشتیم وقتی تو این تاپیک هستین نادیده بگیرین چون اینجا نمی خوام سوء تفاهم پیش بیاد. قبلا از این نوع تاپیک ها دیدم که با قصد قبلی بوده ولی این تاپیک اصلا اصلا اصلا قصد توهین و بحث بی خود و بی منطق نداره. منم قصد ندارم مطلب بگم در واقع می خوام شما راهنماییم کنین.
آقا منو ممکنه بعضی هاتون بشناسین و با هم قبلا بحث کرده باشیم. اعتقاداتمم مشخصه. پستام هست. هیچ جا با دین و خدا مخالفت نکردم. ولی خب تو قسمتای دیگه با خیلی از شما فرق دارم.
حالا قصه چیه؟
خب من از چند سال پیش سعی کردم عادت بد خودارضایی کنار بزارم. بازه های زمانی تا بیشتر از 3 ماه هم کنار گذاشتم ولی خب سخته و هنوز موفق نشدم که کامل ترک کنم. تو این مدت مثل همیشه خدا رو قبول داشتم و مثل خیلیا اصلا سعی می کردم راجب وجود داشتن و نداشتنش فک نکنم. ولی مواقعی که یه مدت طولانی پاک بودم انتظار داشتم که نسبت به قبل تغییر ببینم ولی این تغییرات کم بودن و اطرافم نبودن فقط تشویق های خودم بود و اعتماد به نفسم. در واقع بیشتر حسی بود. اتفاق هایی که از بیرون برام می افتاد (وقتی یه مدت از پاکیم می گذشت) فرق زیادی با روزایی که دیروزش خودارضایی کرده بودم نداشت. یعنی خیلی از حوادث اطرافم انگار پاکی من توش موثر نبود. خب کم کم شک کردم که پس مشکل چیه؟ کم کم شروع کردم به این فکر که خب چرا من زندگیم این جوره. مثلا چرا موی سرم رنگی نیست. چرا چشمم رنگی نیست ولی فلانی هست و حتی در مورد اینکه چرا من یه سال کوچیک تر نیستم. اگه بودم به فلان آرزوم می رسیدم. چرا فلان اتفاق که دست خودم نبود برام نیفتاد. چرا قبلا فلان گناه بزررررگ رو کردم. آیا جبران می شه کرد؟ آیا به خاطر فلان گناه دارم مجازات می شم؟ آیا خدا فلانی رو بیشتر از من دوست داره؟ بعد کم کم تو خیابون که راه می رفتم و یه نفر رو می دم که معلوله یا مثلا بچه های کار یا کسی که به خاطر اینکه تو خونواده فقیر به دنیا اومده مجبوره کار کنه یا گدایی کنه یا وقتی به کسی که فکر می کردم که معلول به دنیا می یاد و مجبوره این نقص رو همیشه داشته باشه و خیلی آرزو هاش به باد می ره خیلی ناراحت می شدم. به خودم می گفتم آخه مگه این انصافه؟ چرا خدا یه نفر رو بهش همه چی می ده ولی به یکی هیچی نمی ده؟ چرا خدا به یه سری یه عالمه فرصت می ده و به یکی نمی ده؟ خب همین فرصت ندادن ممکنه باعث بشه از خدا دور بشه. برا خودم پیش اومده برا همین اینجام. این فکرا منو کشت. دیدم این جوری با خیلی چیزا که اعتقاد دارم نمی خونه. اگه همه چی شانسی باشه این موارد راحت توجیه می شه. خب طرف شانس نیاورده معلول به دنیا اومده.
ولی بازم با خودم نتونستم کنار بیام که خدا نیست. اعتقادمم قدرتشو یکم از دست داد که دیگه به نبود خدا فکر نکنم. الان خدا رو قبول دارم ولی یه جای کارم می لنگه. محکم نیستم. با خدا راز و نیاز می کنم ولی گاهی فکر می کنم دارم با خودم حرف می زنم. برا همین اومدم دنبال دلیل.
دلیل زیاد شنیدم ولی سوال هم برام زیاد پیش اومده. مثلا یه سری مشکلام مثل همین چیزایی که بالا گفتم.
یکی دیگه اینه که اگه جهان باید از چیزی به وجود بیاد خب پس چرا خود خدا نباید از چیزی به وجود بیاد. چرا همون جور که می گیم خدا خودش بوده، نمیگیم جهان هم خودش بوده؟ یا عامل سازندش یه ذره بوده که وجود داشته و کسی خلقش نکرده و بعد طی شرایط و واکنش هایی جهان رو به وجود آورده. (کلا منظورم اینه چرا همون جور که می گیم خدا خودش وجود داشته، نمی گیم جهان خودش وجود داشته ؟)
منتظر راهنمایی هاتون هستم.

اول از همه اگه قبلا درگیری چیزی با هم داشتیم وقتی تو این تاپیک هستین نادیده بگیرین چون اینجا نمی خوام سوء تفاهم پیش بیاد. قبلا از این نوع تاپیک ها دیدم که با قصد قبلی بوده ولی این تاپیک اصلا اصلا اصلا قصد توهین و بحث بی خود و بی منطق نداره. منم قصد ندارم مطلب بگم در واقع می خوام شما راهنماییم کنین.
آقا منو ممکنه بعضی هاتون بشناسین و با هم قبلا بحث کرده باشیم. اعتقاداتمم مشخصه. پستام هست. هیچ جا با دین و خدا مخالفت نکردم. ولی خب تو قسمتای دیگه با خیلی از شما فرق دارم.
حالا قصه چیه؟
خب من از چند سال پیش سعی کردم عادت بد خودارضایی کنار بزارم. بازه های زمانی تا بیشتر از 3 ماه هم کنار گذاشتم ولی خب سخته و هنوز موفق نشدم که کامل ترک کنم. تو این مدت مثل همیشه خدا رو قبول داشتم و مثل خیلیا اصلا سعی می کردم راجب وجود داشتن و نداشتنش فک نکنم. ولی مواقعی که یه مدت طولانی پاک بودم انتظار داشتم که نسبت به قبل تغییر ببینم ولی این تغییرات کم بودن و اطرافم نبودن فقط تشویق های خودم بود و اعتماد به نفسم. در واقع بیشتر حسی بود. اتفاق هایی که از بیرون برام می افتاد (وقتی یه مدت از پاکیم می گذشت) فرق زیادی با روزایی که دیروزش خودارضایی کرده بودم نداشت. یعنی خیلی از حوادث اطرافم انگار پاکی من توش موثر نبود. خب کم کم شک کردم که پس مشکل چیه؟ کم کم شروع کردم به این فکر که خب چرا من زندگیم این جوره. مثلا چرا موی سرم رنگی نیست. چرا چشمم رنگی نیست ولی فلانی هست و حتی در مورد اینکه چرا من یه سال کوچیک تر نیستم. اگه بودم به فلان آرزوم می رسیدم. چرا فلان اتفاق که دست خودم نبود برام نیفتاد. چرا قبلا فلان گناه بزررررگ رو کردم. آیا جبران می شه کرد؟ آیا به خاطر فلان گناه دارم مجازات می شم؟ آیا خدا فلانی رو بیشتر از من دوست داره؟ بعد کم کم تو خیابون که راه می رفتم و یه نفر رو می دم که معلوله یا مثلا بچه های کار یا کسی که به خاطر اینکه تو خونواده فقیر به دنیا اومده مجبوره کار کنه یا گدایی کنه یا وقتی به کسی که فکر می کردم که معلول به دنیا می یاد و مجبوره این نقص رو همیشه داشته باشه و خیلی آرزو هاش به باد می ره خیلی ناراحت می شدم. به خودم می گفتم آخه مگه این انصافه؟ چرا خدا یه نفر رو بهش همه چی می ده ولی به یکی هیچی نمی ده؟ چرا خدا به یه سری یه عالمه فرصت می ده و به یکی نمی ده؟ خب همین فرصت ندادن ممکنه باعث بشه از خدا دور بشه. برا خودم پیش اومده برا همین اینجام. این فکرا منو کشت. دیدم این جوری با خیلی چیزا که اعتقاد دارم نمی خونه. اگه همه چی شانسی باشه این موارد راحت توجیه می شه. خب طرف شانس نیاورده معلول به دنیا اومده.
ولی بازم با خودم نتونستم کنار بیام که خدا نیست. اعتقادمم قدرتشو یکم از دست داد که دیگه به نبود خدا فکر نکنم. الان خدا رو قبول دارم ولی یه جای کارم می لنگه. محکم نیستم. با خدا راز و نیاز می کنم ولی گاهی فکر می کنم دارم با خودم حرف می زنم. برا همین اومدم دنبال دلیل.
دلیل زیاد شنیدم ولی سوال هم برام زیاد پیش اومده. مثلا یه سری مشکلام مثل همین چیزایی که بالا گفتم.
یکی دیگه اینه که اگه جهان باید از چیزی به وجود بیاد خب پس چرا خود خدا نباید از چیزی به وجود بیاد. چرا همون جور که می گیم خدا خودش بوده، نمیگیم جهان هم خودش بوده؟ یا عامل سازندش یه ذره بوده که وجود داشته و کسی خلقش نکرده و بعد طی شرایط و واکنش هایی جهان رو به وجود آورده. (کلا منظورم اینه چرا همون جور که می گیم خدا خودش وجود داشته، نمی گیم جهان خودش وجود داشته ؟)
منتظر راهنمایی هاتون هستم.

