خوان هشتم مبارزه رستم با برادر خودش بود که برادرش او را غافلگیر کرد و در چاه انداخت و رستم در لحظه پایانی عمر خود تیری به برادرش زد و او را کشت
اما باید دانست که اصل شاهنامه 7خوان رستم است
گروهی از متخصصین ادبیات فارسی،پس از مطالعه و بررسی تاریخی فراوان در پی تصحیح نسخه موجود شاهنامه ی فردوسی، دریافتند بخشی از اشعار فردوسی، از قالب شاهنامه حذف شده و تا کنون نیز در میان اشعار موجود گنجانده نشده اند. این اشعار که مربوط به خان هشتم رستم و حاوی مطالبی آموزنده و با غنای ادبی و شعری منحصر به فرد سروده شده اند در ذیل ارائه می گردد.
چو آن مرد مردان ز هفت خان گذشت و در راه پیروزی از جان گذشت
ندا آمدش کی یل سیستان چه نیکو گذشتی تو از هفت خان
ولیکن چو اکنون ظفر بایدت از این خان هشتم گذر بایدت
در این خان آخر چو پایت نهی به تست وبه کنکور تن دردهی
پس از این ندا رستم از هوش رفت ورنگ از دو چشمان واز روش رفت
پس از ساعتی بودن اندر کما به یاری رخش قوی شد به پا
خدایا ز رزم و ز جنگ وشکار هرآنگونه باشد شوم رهسپار
مگر تست ،کز تست عاری بود شکستی بود زشت کاری بود
چو زالش بدید این چنین کوفته چنین رنگ و رویش برافروخته
دوان سوی او شد گرفتش به بر چرا پس چنین گشته ای، ای پسر؟
پس از زاری وگریه وقیل وقال بگفتا چنین بر پدر پور زال
که ای زاده مرغ افسانه ای تو بر پور خود برگزین چاره ای
چو گفتارش آن زال دانا شنید به نازش یکی دست بر سر کشید
بگفتا نترس ای پسر زین مقال تو اکنون نگه کن به نیرنگ زال
چو این پر سیمرغ آتش زنم و آن مرغ دانا، صدایش زنم
ببینی تو آن پیر عنقای مست که از آسمان آمده خاک پست
چو شب شد یکی آتشی ساخت زال بیاوردش آن پر خوش خط وخال
بر آتش گرفت آن پر مرغ را به ناگه بدیدند سیمرغ را
پس از صد سلام وپس از صد کلام بگفتا به هر دو که پوران سام
چه شد کین پرم را به آتش زدید مگر مشکلی دیگر آمد پدید
چو رستم چنین گرمی ومهر دید وزو این کلام وسلامش شنید
بر مرغ دانا بگفت داستان به سوز و گداز و به آه وفغان
زهفت خان مشکل گذر کرده ام نه از دیو وجادو حذر کرده ام
ولیکن زکنکور وتست وسوال بترسم،چو ترسد ز شیری شغال
کنون این منم با دو صد درس وتست و آن آبرو و پرستیژ وژست
چو آن مرغ دانا سخنها شنید وآن التهاب درونش بدید
نگه کرد و گفتش یل سیستان نترسیدی از تیر وگرز گران
چه شد کین چنین لرز لرزان شدی ز یک برگه تست ترسان شدی
توانی از این خان هم بگذری یکی رتبه زیر صد آوری
چو رستم چنین مهر ولطفش بدید و آن وعده یاریش را شنید
بگفتا که ای دوست آماده ام عنان صبوری ز کف داده ام
کنون درب گنجینه ات باز کن مرا آگه از اولین راز کن
چو آن مرغ دانا زبان باز کرد سخن اینچنین با وی آغاز کرد:
بدان اولین راز هر گام نیک چو خواهی بیابی سرانجام نیک
توکل به یزدان روزی ده است که بی یادش ار ره نپویی به است
اگر بند لطفش گرفتی به چنگ رهیدی زهر خواری و عار وننگ
بدان کان چراغی که روشن به اوست نیابد خموشی ز الطاف دوست
توکل کن و پای در راه نه که از او نیابی نگه دار به
چو رستم شنید اولین راز را بگفتا که انجام و آغاز را
به یک جمله گفتی تو ای مرغ پیر دو صد گل نشاندی تو در این کویر
دلم روشن آمد بشد حال به گشودی ز بند دو پایم گره
چو سیمرغ دانا شنید این سخن بگفتا دگر بار کی پیل تن
چو خواهی نیابی در این ره گزند کنون بشنو این دومین راز وپند
بدون معلم،بدون کتاب نخواهی رسیدن به هر علم ناب
بباید که سایی سر زانوان به یک مکتب نیک و یک راهدان
یکی مدرسه بایدت یافتن که آرام گیرد در آن جان وتن
دگر ترک خود و دگر ترک گبر دگر ترک شمشیر و تن پوش ببر
خلاصه ، دگر رزم وبزم و شکار ببوس و بذارش به کلی کنار
سرت در کتاب و قدم سر به راه نه شیون ،نه ناله ،نه افغان، نه آه
چنین چون تهمتن سخنها شنید ز حیرت زبانش به دندان گزید
پس از مدتی بهت و حیرت بگفت دو صد گل در این سنگ خارا شکفت
از اینک کناری گذارم زره کمان را به زه می زنم صد گره
به توس و به گودرز و رهام و زال بگویم دگر من یکی بی خیال
به ایران و توران و زابلستان بگویم که رستم برفت از جهان
به دیوان کوه و به شیران دشت بگویم که رستم در این خان هشت
بماندست وفعلا نیاید به رزم کنون این شمایید و دشتی به بزم
نه فترت ، نه راحت، نه آسوده خواب کتاب و کتاب و کتاب و کتاب




البته من یک کنکوری هستم برای همین خوان هشتم برای من کنکور بود





