۲۲/فروردین/۹۳, ۱۴:۵۲
سلام من دارم یه کتاب، با محتوی ضد کابالا می نویسم. یک رمان شش جلدی هستش که در حال حاضر، جلد اول تمام شده. خواستم چند خط از صفحه اول رو قرار بدم تا ببینم نظرتون چیه:
انسان دو دست دارد. انسان دو پا دارد. چشم دارد. گوش دارد. انسان لمس می کند. انسان راه می رود. می بیند. می شنود. انسان سخن می گوید، نگاه می کند، فکر می کند. از همه مهمتر! یک انسان، انسان های دیگر را نابود می کند. این مفهمومی بود که در زندگی ام به من تحمیل کردند. سپس گفتند که تو انسانی پس باید رسم انسانیت را به جای آوری!
این طبیعت توست! باید یک تیزی به دست بگیری. به هم نوع خودت نگاه کنی. ترس و بی دست و پایی در وجودش موج می زند. اینطور نیست! سمتش برو. مراقب باش که فرار نکند. با چشمانش به تو خیره شده است. با قلبش به خنجرت خیره شده است. می لرزد. التماس می کند. اشک میریزد. اما تو گوش نمی کنی. تو کاری را می کنی که دلت می خواهد. دلت می خواهد! آری! چه احساس زیبایی است. رها هستی و می توانی بر سر وجود هم نوعانت تصمیم بگیری. قدم بردار. سمتش برو. خنجر زیر گلویش بگذار. فریاد می کشد؟ غلط میکند! تو در حال ادای رسم انسانیت هستی. اوست که گستاخی می کند. نوک خنجرت را زیر گلویش بفشار. گلویش فرو می رود. در یک لحظه سوراخی روی رگش باز می شود. خون فواره می زند. مانند لوله خالی آب خرخر می کند. مانند گاو تکان می خورد. دست و پا میزند. در چشمانش بغض و کینه موج می زند. در دهانش خون سرخ، موج می زند. رهایش کن. روی زمین می افتد. مرگ حتمی در انتظار اوست. بوی شبح مرگ را میدهد. تا به حال مرگ را زیر پایت احساس کرده بودی؟ چهره اش پر از سوال است. چرا مرا کشتی؟ خم شو و دهانت را نزدیک گوشش کن. یک پاسخ دندان شکن: این طبیعت من است!
این هم یه خلاصه کوچیک از جلد اول:
داوود حافظه اش رو از دست داده و چیزی از گذشته اش نمی دونه. خانواده اش رو گم کرده. توی آلتور به هوش اومده. شهری که مردم از ترس قبالا ها به اونجا پناه آوردن. هم زمان با داوود، یک جنایت کار در شهر هرکاری میخواد می کنه و کسی نیست که اونو پیدا کنه. مردم میگن که اون یه قبالاست...
انسان دو دست دارد. انسان دو پا دارد. چشم دارد. گوش دارد. انسان لمس می کند. انسان راه می رود. می بیند. می شنود. انسان سخن می گوید، نگاه می کند، فکر می کند. از همه مهمتر! یک انسان، انسان های دیگر را نابود می کند. این مفهمومی بود که در زندگی ام به من تحمیل کردند. سپس گفتند که تو انسانی پس باید رسم انسانیت را به جای آوری!
این طبیعت توست! باید یک تیزی به دست بگیری. به هم نوع خودت نگاه کنی. ترس و بی دست و پایی در وجودش موج می زند. اینطور نیست! سمتش برو. مراقب باش که فرار نکند. با چشمانش به تو خیره شده است. با قلبش به خنجرت خیره شده است. می لرزد. التماس می کند. اشک میریزد. اما تو گوش نمی کنی. تو کاری را می کنی که دلت می خواهد. دلت می خواهد! آری! چه احساس زیبایی است. رها هستی و می توانی بر سر وجود هم نوعانت تصمیم بگیری. قدم بردار. سمتش برو. خنجر زیر گلویش بگذار. فریاد می کشد؟ غلط میکند! تو در حال ادای رسم انسانیت هستی. اوست که گستاخی می کند. نوک خنجرت را زیر گلویش بفشار. گلویش فرو می رود. در یک لحظه سوراخی روی رگش باز می شود. خون فواره می زند. مانند لوله خالی آب خرخر می کند. مانند گاو تکان می خورد. دست و پا میزند. در چشمانش بغض و کینه موج می زند. در دهانش خون سرخ، موج می زند. رهایش کن. روی زمین می افتد. مرگ حتمی در انتظار اوست. بوی شبح مرگ را میدهد. تا به حال مرگ را زیر پایت احساس کرده بودی؟ چهره اش پر از سوال است. چرا مرا کشتی؟ خم شو و دهانت را نزدیک گوشش کن. یک پاسخ دندان شکن: این طبیعت من است!
این هم یه خلاصه کوچیک از جلد اول:
داوود حافظه اش رو از دست داده و چیزی از گذشته اش نمی دونه. خانواده اش رو گم کرده. توی آلتور به هوش اومده. شهری که مردم از ترس قبالا ها به اونجا پناه آوردن. هم زمان با داوود، یک جنایت کار در شهر هرکاری میخواد می کنه و کسی نیست که اونو پیدا کنه. مردم میگن که اون یه قبالاست...
