تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: عرفان واقعی خانقاهش بازی دراز است...
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2
بسم الله الرحمن الرحیم


سلام ما نثار این بازی دراز و خاکش
به شیرودی و وزوایی یاران سینه چاکش...

.
[تصویر: sh_beheshti2.jpg]
.
.

بازی دراز پخش زنده و مستقیم سر بازی های جام جهانی شهادت است، !!
.
گویی قدمگاه مردان خدا بازی دراز را به فتحی از خون تبرک کرده است، فتحی عاشقانه
با نجوای یا بقیة الله !!!
.
آری سربازان سرباز خمینی آنچنان سر باختند در راه دوست که او خود قدم به یاری یارانش نهاد،
.
بازی دراز سلام بر تو،

.
درود بر ترانه های زیبای زخم و آوازت،
.
سلام بر ایثار جان برکفانت،
.
درود بر وجب به وجب خاک دامن گیرت.
.
تو را می ستایم، آخر تو سزاوار ستایش های والایی.
.
ای ارتفاع رفیع، تو رفعت از آن یافتی که مصداق آیه ی "انافتحنا" گشتی.
.
ای کوی عشق، در سینه چه رازی نهفته داشتی که بی نیازان را عاشقانه و عارفانه به سوی راههای پر پیچ و خمت رهسپار
نمودی؟؟!!
.
ای منظرگاه خدا، برایمان بگو از راز عروج شیرودی ها،...

.
برایمان بگو از آمار پاهای تاول زده ی بسیجیان تشنه لبت که راههای صعب العبورت را پیمودند تا در عاشقانه ترین لحظه ی عشق بر سر ارتفاعت که خویشاوند نزدیک آسمان است بی ریا با گلاب گریه، با یگانه معشوق خود نجوای عاشقانه کنند.
.
ای صحیفه ی خونین تاریخ عشق!
روایت رزم آورانت شهره ی شهرها و دیارهاست.

.
قلم آبستن فریاد توست، هنوز که هنوز است داغ شهیدانت در دل های دلدادگان جاریست.
.
سرخ ترین شقایق های بیقرار عشق در راه های صعب العبور تو رویید،
.
پیچک ها و آلاله ها از سمت آبی آسمانت به عرش اعلی کوچیدند.
.
نام مقدس تو بر آسمان کرمانشاه سایه ی متانتی است که بی سایه ی خوبت ، خورشید تعریف نمی شود!!!

.
******************************

.

نمی دانم تا به حال قدم به این قطعه از بهشت گذاشته اید یا نه اما وقتی قدم به این ارتفاعات صعب العبور با قله های بلند می گذاری و با تمام وجود سلول های خاکستری قلبت را آماده می کنی تا بهره ای از اکسیژن خالص این سلسله جبال عشق و ایمان ببرد،، این جاست که سلول های خاکستری مخچه ات فهمی از حیات طیبه را به وضوح می بیند نه با چشم سر بلکه با تمام وجود!!
.
اما واقعا در بازی دراز باید مخچه ات را به خدا بسپاری زیرا هر مخی توان کشیدن این همه اخلاص را ندارد!
.
آنجاست که می فهمی چرا شهید بهشتی گفت : عرفان واقعی خانقاهش بازی دراز است!!!
.
هر قدمی که بر می داری شرمگین و سر به زیر تر می شوی، انگار تمام شهدا و جنب و جوششان را حس می کنی تنها باید سربلند کنی چشم بگردانی و بجویی و حس کنی حضور زنده شهدا را و آنگاه سر به سجده بسایی و جستجویی از نو آغاز کنی ..
.
.
یادواره ی عملیات بازی دراز در سال 94 :

.
3 اردیبهشت- بقعه ی احمد بن اسحاق ، سرپل ذهاب، کرمانشاه

.
4 اردیبهشت- ارتفاعات بازی دراز....
بسم الله الرحمن الرحیم


سوار بر اسب سفید بازی دراز


مکان نما رو روی عکسا ثابت نگه دارید / هر عکسی توضیح داره
بسم الله الرحمن الرحیم

من حدود 5، 6 سال پیش بود که یه کتاب کمیاب که یکی از دوستام امانت داد دستم (فک کنم الان جزو کتابای بایکوتی باشه)، با داستان بازی دراز و حاج احمد و شهید دستواره آشنا شدم


هرچه که از کتاب و ماجرای بازی دراز می خوندم اصلا وقایعش برام قابل باور و قابل هضم نبود...
من همیشه جبهه رو اونطور که تو فیلما نشون دادن و شبیه جبهه های جنوب : طلاییه ، فکه و ... می دیدم. به همین خاطر بود که اون وقایع برام قابل باور نبود

اینکه حاج احمد تو زمستان کوهستانی، با صخره های یخ زدش به بچه هاش می گفت : اگه برگردین و عقب رو ببینین حتی دوستتون رو، فاتحتون خوندس. واقعا هم همینطور بود : چند نفر که برگشته بودن پشت رو دیده بودن بر اثر ترسی که در وجودشون ایجاد شده بود، از ارتفاعات سقوط می کردن و ...
کلا اینا برام قابل باور نبود، تا اینکه... 4 سال پیش رفتم خودم از نزدیک ارتفاعات رو دیدم...
اونجا بود که تک تک کلمات و صحنه های کتاب جلوی چشمم زنده شد.. اونجا بود که حاج احمد و نیروهاشو دیدم..
اونجا بود که شهید وزوایی رو دیدم...
اونجا بود که شهید شیرودی رو دیدم...
موقع رفت تو منطقه ی سومار، لحظه به لحظه مادر بهروز صبوری جلوی چشام بود...
رفتیم قصرشیرین.... اونجا بود که عموم رو دیدم.......
تو حاجی آباد، رضا پناهی رو دیدیم. اتفاقا اون سال مادرش هم اومده بود...

رفتیم تا ابوذر.... یه پادگان ابوذره و یه شهید شیرودی...

موقع برگشت، تو تنگه چار زبر، منطقه عملیاتی مرصاد، شهید صیاد رو دیدیم...
بله درسته
در کتاب آذرخش مهاجر هم اشاره شده

جناب قدیانی با دلنوشته های زیباشون درباره شهدا ما رو با بسیاری از شهدای دوران دفاع مقدس و اون شرایطی که شما اشاره کردید اشنا کردند
در مورد مناطق غرب هم مطالبی نوشتند سومارش یادمه
خیلی وقته متاسفانه وقت نمی کنم به سایت سر بزنم
بسم الله الرحمن الرحیم
.
.
.

فاتح بازی دراز
.
[تصویر: IMG15214085.jpg]


همین دیشب کشیک بودم ساعت های دو یا سه بعد از نیمه شب بود تویکی از اتاقا دیدم یکی از همین مجروحای جنگی او ضاعش خیلی خرابه ، خراب که چه عرض کنم درب و داغونه اصلا چه جوری بگم؟

فکش خورد وخمیره ، زیر گلوش مثه یه گودال سوراخ شده ، همه جای بدنش پاره پاره ی تیر و ترکش ِ . . . .می گن تو بازی دراز مجروح شده ، فرمانده ی اونجا بوده . . .
دیدم با این وضعیتش داره تیمم می کنه ! از پشت در یواشکی داشتم نگاش می کردم شروع کرد به نماز خوندن ، چه نمازی . . .
من با این تن سالمم تا به حال همچین نمازی نخونده بودم روی همون تختش در حالی که دراز کش خوابیده بود ، با حرکات سرش رکوع و سجود می کرد . . .
رفتم جلو رفتم جلو تا کمی پشتی تختش رو بلند کنم که راحت تر باشه همین که صورت شو دیدم دلم آتیش گرفت تمام باندهای صورتش از اشک خیس شده بود
نشستم بالای سرش تا نمازش تموم شد ، گفتم : اگه درد داری مسکن بیارم ؟ با همون فک بسته شده به زحمت گفت : نه خواهرم من هرچی بیشتر درد بکشم بیشتر لذت می برم تازه درد من مسکنش همین نمازه
خیلی خجالت کشیدم این دومین باری بود که جلوی عظمت این جوون کم می آوردم . . .
.
.
خاطره ای ازپرستار شهید محسن وزوایی ، کتاب ققنوس فاتح
.
.



بسم الله الرحمن الرحیم

شهید محسن وزوایی که قطعه 26 خاک است عجیب عالمی دارد قطعه 26 بهشت زهرا

اخریشم مجید غلامی بود که بعد از 26 سال اقا را دید بعد همیشه یادش میافتم یاد علی بن مهزیار می افتم
زندگینامه شهید وزوایی خیلی خواندنی است

نمیدانم بزرگواران چقدر از بازی دراز میدانند جایی که خیلی ها کپ میکردند
مگر اینکه واقعا از مرگ نمیترسیدند و عاشق شهادت بودند

پدرم در گوشه کمی از تعریفش از بازی دراز کپ کردنش در اول که رسیده بودند انجا تعریف میکرد
میگفت کافی بود سرتو از سنگر بیاری بیرون زده بودند

تا نبینیم متوجه نمیشیم ،

وقتی خاطرات رزمنده ها از انجا بشنوی متوجه این جمله شهید بهشتی میشوی

نقل قول:آنجاست که می فهمی چرا شهید بهشتی گفت : عرفان واقعی خانقاهش بازی دراز است!!!

یا علی.
بسم الله الرحمن الرحیم


تیز پرواز بازی دراز


وضعیت غذایی خوبی نداشتیم. اکثراً غذای‌مان سیب زمینی پخته بود. به نوعی دچار سوءِ تغذیه شده بودیم. غذا هم که می‌آوردند، دل‌چسب و دندان‌گیر نبود. دنبال فرصتی بودیم تا به نحوی خودمان از خودمان پذیرایی کنیم.


[تصویر: 2636_sunnah.jpg]


یک شب «آیت ا...لواسانی»، به اتفاق چند نفر از روحانیون به پادگان ابوذر آمدند. از تلاش خلبان‌ها و پرسنل فنی تشکر کردند و موقع رفتن یک فقره چک بانکی که مبلغ آن هم زیاد بود به دست «علی اکبر شیرودی» دادند. شیرودی چک را نگاه کـرد و آن را به آقای لواسانی بـرگرداند. حاج آقا هر چه اصرار کرد، شـیرودی قبول نکرد. وقتی آنها رفـتند، دوستان اعتراض کردند که چرا چک را نگرفـته‌ است.


او هم گفت: این‌جا نیامده‌ایم که برای مال دنیا بجنگیم.

بعد از ما پـرسید؛ با مـبلغ آن چک، می‌خواستید چکار کنید؟
یکی از بچه‌ها جواب داد: «حداقل یک گوسفند می‌خریدیم و کباب می‌خوردیم.»

شیرودی همان لحظه یکی از خلبانان بالگرد ترابری را صدا کرد و مقداری پول به او داد و گفت: برو پیش عشایر منطقه و دو تا گوسفند بخر. بعد هم سفارش اکید کرد، حتماً پول گوسفند را بدهند، حتی اگر شده بیشتر هم بدهند. موقعی که خلبان‌ها از در اتاق بیرون می‌رفتند رو کرد به یکی از‌ آنها و دوباره گفت:

مردم اینجا ارتش را دوست دارند. نکند از شما پول نگیرند. هر طوری هست پول گوسفندها را بدهید.

بچه‌ها که از پرواز باز گشتند، دو تا گوسفند را تحویل آشپز دادند. پولی را هم که شیرودی به آنها داده بود، تماماً برگرداندند.
شیرودی با ناراحتی پرسید: مگر نگفـتم پولش را بدهید؟ اینها در فقر به سر می‌برند و سرمایه‌ی زندگی‌شان این گوسفندان است. چرا پولش را ندادید؟‌ یکی از خلبان‌ها جواب داد: هر چه اصرار کـردیم نگرفتند. گفـتند؛ این گوسفـندها نذر امام حسین (علیه‌السلام) است و شما باید آن را قربانی کنید. و آن شب تنها شبی بود که همراه شهید شـیرودی و دیگر رزمندگان حاضر در منطقه، غذای سیری خوردیم.


_________________________________________________
روایتی از سرهنگ خلبان صفر پایخان، همرزم شهید


امروز سالروز شهادت این شهید بزرگوار هستش
شادی روح بزرگوارشون و امام عزیز، صلوات



به نام خدای شهادت...


که بی شهید، حنای طبیعت رنگ ندارد، حتی جبهه و جنگ معنی ندارد.

باز هم به چشم بر هم زدنی، زمین مرد و خاک زنده شد تا معاد، میعاد ما باشد...


تا قیامت، قرار ما باشد،
تا «الله» و «انا لله...» میعادگاه ما باشد،
تا از یاد نبریم از پس مرگ... آری! زندگی دیگری است.


راستی که هیچ کم از اعجاز ندارد بهار.

از طرف زمین بخوانی، می شود «بهار»، اما بیا از آن سو... آن سوی شط، از طرف بچه های فتح المبین و بازی دراز، بهار را بخوانیم.


از طرف دشت عباسی ها، بهار می شود «راهب». خودت نگاه کن دیگر!...
نگاه کن و ببین که بهار می شود ترس از خدا...


ترس از خدایی که به راحتی می میراند، راحت تر از آن برمی انگیزاند؛ نشان به نشان بهار، به همین نشان راهب...

مدعی گفت: از خدا چرا باید حساب برد؟
گفتم: اگر شهادت، لازمه زندگی جاودان است، این ترس هم لازمه عاشقی است.

گیرم «روز حساب» نباشد.
بسیجیانی که من می شناسم باز هم از خدا حساب می بردند. ترس از جهنم و ولع بهشت، در شباهنگام سنگر، شانه نمی لرزاند.


این همه کار عشق است… عاشق اما حساب می برد از معشوق!
شهید می ترسد از خدا!
و آنکه راهب نیست، هرگز متوجه زیبایی بهار نمی شود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عبودیت در قله های بلند عرفان

ای عارفان و ای عاشقان لقاءالله!
ای مخلصین در اخلاق و ای کسانی که مشغول ریاضت کشیدن جهت نزدیکی به درگاه خدا هستید،

بیایید ببینید در جبهه ها چگونه برادران شما به آن درجه از نزدیکی به درگاه خدا رسیده اند
که جوان تازه داماد پس از ساعت که از عروسی اش می گذرد در جبهه حاضر می شود.

آخر در کدامین مکتب چنین ارزش هایی را سراغ دارید؟؟


شهید محسن وزوایی


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یادواره عملیات بازی دراز در سال 94 :


3 اردیبهشت، بقعه ی احمد بن اسحاق، سرپل ذهاب، کرمانشاه


4 اردیبهشت : ارتفاعات بازی دراز...
.


به نام خدای شهیدان

سلام بر این پاره های تن ملت که که مونسی جز نسیم صحرا و همدمی جز مادرشان حضرت زهرا (سلام الله علیها) ندارند...

سلام بر محسن حاج بابا

[تصویر: 139206191010402161132005.jpg]




سلام بر محسن وزوایی

[تصویر: 70512_730.jpg]


و ... هر روز برای ما به بلندای تاریخ انسانیت مثنوی می‌سرایند...

و فرزندان امروزی حضرت روح‌الله، انگار با رزمندگان دیروزی در جبهه‌ها زندگی کردند تا مثنوی "یاد امام و شهدا دل رو می‌بره کرببلا" را سر دهند.

و چون ابری بهاری در فراقشان آبشار اشک می‌افشانند؛

درود و سلام بر این اخلاص و دل‌های صاف و صیقلی نسل‌های امروزی
و صلوات و سلام بر فرزندان رشید و شهید دیروزی...


عرفان شهدا چیز دیگه ایه من تمام کتب عرفایی رو زمان بلوغ مطالعه کرده اما ا گر واقعا ثمره عاشقانه میخوایم زندگی رو نگاه کنیم عرفان همون شهادت هستش!
صفحه: 1 2
آدرس های مرجع