۳۰/اردیبهشت/۹۳, ۱۳:۱۸
بسم الله الرحمن الرحیم
عیدهای لاهیجان همیشه شلوغ و پر سر و صداست.هر سال،مردم زیادی برای گذراندن تعطیلات عیدشان لاهیجان را انتخاب میکنند.اگر چه جذابیت تاریخ و فرهنگ این شهر بر کسی پوشیده نیست اما «طبیعت» جاذبه ی اصلی لاهیجان محسوب میشود و میتوان گفت دلیل اصلی مسافرت های عیدانه به لاهیجان طبیعت زیبای آن است.
برای چنین شهری که درختان کهنسال و کوه های بلند و به هم پیوسته و آسمان ابری و آب های روان،ویترین آن محسوب میشوند،قاعدتا بهترین روز،روز طبیعت یا همان «سیزده به در» است.
هر سال که روز های دوازدهم و سیزدهم فروردین به لاهیجان می رفتیم،جدای از شلوغی و هیاهو و ترافیک،در بین جیغ و فریاد های بچه هایی که باغ ملی را روی سرشان گرفته بودند،و قصابی هایی که جای سوزن انداختن هم نداشتند،تصویر مردی توجه من را به خود جلب میکرد.
خبری از بنرهای بزرگ و نقاشی های غول پیکر یا مجسمه های چشم نواز نبود،تنها کاغذ دیواری هایی بود که به مردم خبر میداد،قرار است روز سیزدهم در مسجد شهر یادبوی برای « حاج ابوالحسن » برگزار کنند.
عکس ها،برایم نا آشنا و تازه نبودند،اما نمیدانم چه سرّی در آنها نهفته بود که به من میگفت،پشت این تصویرها حرف هایی برای زدن وجود دارد،صحبت هایی که هیچ گاه مطرح نشده اند و لبخند جوانی که هنوز در میانه ی چل چلی بود که شده بود،سردار حزب الله گیلان .
نمیدانستم چند نفر از مردم ترجیح میدهند به جای قدم زدن در سایه سار درختان شیطان کوه،یا چادر زدن کنار خانه چوبی باغ ملی،یا خوردن کباب بره در کنار لک لک های استخر شهر،به مسجد کوچکی بیایند که در میانه ی خیابان سردار جنگل،به یادواره سردار حزب الله گیلان،هر ساله مراسم کوچکی را برگزار میکند،اما من این تصمیم را گرفتم!
تصمیم گرفتم،یک سال سیزده به در را به دنبال کسی بروم که سالها،برای مردمان این شهر تلاش کرده بود تا بتوانند در یک روز شاداب آفتابی،در امنیت کامل سیزده به در را در طبیعت بگذرانند.
حالا سی - چهل روزی از آن سیزده به در میگذرد،سیزده به دری که تمام شد، مردم بساط کباب هایشان را جمع کردند،آفتاب شیطان کوه رفت و درختان زیر باران بهاری،از دسترس آتش در امان ماندند،در باغ ملی هم دیگر خبری از های و هوی بازی کودکان و خنده ی مردان و زنان باقی نماند.
اما من هنوز به خاطر دارم،پیرمردی را که زارزار برای خاطر حاج ابوالحسن،گریه میکرد و میگفت :«خیلی جوون بود...اگه زنده بود خیلی به مردم کمک میکرد.»
و به خاطر دارم خاطره ی پیرزنی را که میگفت،حاج ابوالحسن عین پسرش او را کمک میکرد و مردی که میگفت،هر ساله همین روزها،به روستایشان می آمد و هیچ یک از مردم باور نمیکردند او فرماندار لاهیجان است! تا این که یک سال دیگر نیامد.
صبحش که روستایی ها سراغ حاج حسن را از شهر گرفتند،متوجه شدند نماز را که خوانده بود و از مسجد بیرون میامد،گلوله ی تفنگی صورتش را نشانه گرفته بود . چند روزی شهر در جنب و جوش این ماجرا بود.
منافقین کار خود را کرده بودند... .
http://s5.picofile.com/file/8123837650/3...b59sfq.jpg
عیدهای لاهیجان همیشه شلوغ و پر سر و صداست.هر سال،مردم زیادی برای گذراندن تعطیلات عیدشان لاهیجان را انتخاب میکنند.اگر چه جذابیت تاریخ و فرهنگ این شهر بر کسی پوشیده نیست اما «طبیعت» جاذبه ی اصلی لاهیجان محسوب میشود و میتوان گفت دلیل اصلی مسافرت های عیدانه به لاهیجان طبیعت زیبای آن است.
برای چنین شهری که درختان کهنسال و کوه های بلند و به هم پیوسته و آسمان ابری و آب های روان،ویترین آن محسوب میشوند،قاعدتا بهترین روز،روز طبیعت یا همان «سیزده به در» است.
هر سال که روز های دوازدهم و سیزدهم فروردین به لاهیجان می رفتیم،جدای از شلوغی و هیاهو و ترافیک،در بین جیغ و فریاد های بچه هایی که باغ ملی را روی سرشان گرفته بودند،و قصابی هایی که جای سوزن انداختن هم نداشتند،تصویر مردی توجه من را به خود جلب میکرد.
خبری از بنرهای بزرگ و نقاشی های غول پیکر یا مجسمه های چشم نواز نبود،تنها کاغذ دیواری هایی بود که به مردم خبر میداد،قرار است روز سیزدهم در مسجد شهر یادبوی برای « حاج ابوالحسن » برگزار کنند.
عکس ها،برایم نا آشنا و تازه نبودند،اما نمیدانم چه سرّی در آنها نهفته بود که به من میگفت،پشت این تصویرها حرف هایی برای زدن وجود دارد،صحبت هایی که هیچ گاه مطرح نشده اند و لبخند جوانی که هنوز در میانه ی چل چلی بود که شده بود،سردار حزب الله گیلان .
نمیدانستم چند نفر از مردم ترجیح میدهند به جای قدم زدن در سایه سار درختان شیطان کوه،یا چادر زدن کنار خانه چوبی باغ ملی،یا خوردن کباب بره در کنار لک لک های استخر شهر،به مسجد کوچکی بیایند که در میانه ی خیابان سردار جنگل،به یادواره سردار حزب الله گیلان،هر ساله مراسم کوچکی را برگزار میکند،اما من این تصمیم را گرفتم!
تصمیم گرفتم،یک سال سیزده به در را به دنبال کسی بروم که سالها،برای مردمان این شهر تلاش کرده بود تا بتوانند در یک روز شاداب آفتابی،در امنیت کامل سیزده به در را در طبیعت بگذرانند.
حالا سی - چهل روزی از آن سیزده به در میگذرد،سیزده به دری که تمام شد، مردم بساط کباب هایشان را جمع کردند،آفتاب شیطان کوه رفت و درختان زیر باران بهاری،از دسترس آتش در امان ماندند،در باغ ملی هم دیگر خبری از های و هوی بازی کودکان و خنده ی مردان و زنان باقی نماند.
اما من هنوز به خاطر دارم،پیرمردی را که زارزار برای خاطر حاج ابوالحسن،گریه میکرد و میگفت :«خیلی جوون بود...اگه زنده بود خیلی به مردم کمک میکرد.»
و به خاطر دارم خاطره ی پیرزنی را که میگفت،حاج ابوالحسن عین پسرش او را کمک میکرد و مردی که میگفت،هر ساله همین روزها،به روستایشان می آمد و هیچ یک از مردم باور نمیکردند او فرماندار لاهیجان است! تا این که یک سال دیگر نیامد.
صبحش که روستایی ها سراغ حاج حسن را از شهر گرفتند،متوجه شدند نماز را که خوانده بود و از مسجد بیرون میامد،گلوله ی تفنگی صورتش را نشانه گرفته بود . چند روزی شهر در جنب و جوش این ماجرا بود.
منافقین کار خود را کرده بودند... .
http://s5.picofile.com/file/8123837650/3...b59sfq.jpg
![[تصویر: uoke45bozz0gsowwoa-600x404.jpg]](http://www.seraj8.ir/wp-content/uploads/2014/04/uoke45bozz0gsowwoa-600x404.jpg)
![[تصویر: y6bxudtfkxwkf9k24v2h.jpg]](http://s5.picofile.com/file/8124042818/y6bxudtfkxwkf9k24v2h.jpg)
![[تصویر: 92wcwywmyx10mzhiqcr-600x403.jpg]](http://www.seraj8.ir/wp-content/uploads/2014/04/92wcwywmyx10mzhiqcr-600x403.jpg)
![[تصویر: 62906416079315125265.png]](http://www.seraj8.ir/wp-content/uploads/2014/04/62906416079315125265.png)