۲/خرداد/۹۳, ۱۱:۰۹
به نام خدا
سلام
تا حالا به شکل دومینو دقت کردید؟!
یک حرکت میتونه روی وضعیت همه مهره های بعدی تاثیر بذاره...
و وقتی این حرکت تاثیر خودش رو گذاشت مهره بعدی رو به زمین میزنه...و بعدی و بعدی تا آخـــــــــر!
داشتم کلی فکر میکردم که چقدر شبیه زندگی ماست...
بعضی موقع که یه مشکلی توی زندگی هولمون میده!
خیلی سخته ایستادن...
خیلی سخته نیفتادن!
.
.
نمیخوام خیلی معماش کنم!
بذارید تجربه شخصی خودم رو بگم....برای زمان کودکی
البته یک مثال خیلی سادست
یادمه سال سوم ابتدایی یه روز ظهر که داشتم از مدرسه برمیگشتم...نزدیک خونه یادم افتاد کتابامو توی جامیز جا گذاشتم!
خیلی ناراحت شدم...
از همون جا برگشتم...با اون گرما تا مدرسه دوییدم!
هر جوری بود خودمو رسوندم به کلاسمون واما...
چشمتون روز بد نبینه! جامیز خالی بود!
خیلی ناراحت شدم...چون چند تا کتابمو با هم از دست داده بودم!
کلا خیلی خیلی کم وسیله گم می کنم یا جا میذارم...همیشه چک می کنم همه وسایلم رو برداشته باشم...
چون هر وقت یه وسیله ای گم میشه احساس بی نظمی بهم دست میده...و اصلا خوشم نمیاد از این حس
خلاصه...
یه خرده توی کلاس خالی نشستم و ....بعدش راه افتادم بیام خونه...
نزدیک خونمون یادم افتاد قمقمه مدرسمو (خیلی ناز بود!) توی کلاس جا گذاشتم!
موقعی که رفته بودم دنبال کتابا...انقدر اعصابم به هم ریخته بود که قمقمه یادم رفته بود...
خلاصه پیش خودم گفتم: بی خیال! مهم نیست! بعدم رفتم خونه خوابیدم
فرداش که رفتم مدرسه
معلممون گفت: فلانی بیا کتاباتو بگیر! گذاشته بودی توی جامیز من برات برداشتم!
و این بود که من کتاب ها رو به دست آوردم اما اون قمقمه هیچوقت پیدا نشد!
اصل بحثم این بود که بگم:
بعضی موقع یه اتفاقایی توی زندگی آدم میفته که خیلی اذیتت میکنه...و نمیتونی تا حل شدن اون مشکل به راهت ادامه بدی...
اما یه لحظه پیش خودت فکر کن...شاید این مشکل یه مدت دیگه حل شد....ولی شاید این ناراحتی من باعث بشه یه مشکل دیگه ای به وجود بیاد که هییییییچوقت قابل بازگشت نباشه
یه موقعی از دست دوستت ناراحتی که چرا یه کاری رو برات انجام نداده....یا بی نظمی کرده...یا کلا بی خیاله!
بعد با اون عصبانیت میای خونه
و دومینو عصبانیتت رو ادامه میدی و صد تا ایراد از غذا مادرت میگیری...
در صورتی که غذا هییییچ ایرادی نداره
نتیجه چیه؟
مادرتون که با هزار عشق و علاقه اون غذا رو درست کرده قلبش میشکنه....
اون دوست بی خیالتون هم بالاخره کار رو انجام میده... !
اما آیا قلب شکسته مادرتون جبران میشه؟؟؟
یه موقع هایی باید یه دونه محکم بزنیم پس کله خودمون و مشکلاتمون
که یه خرده آروم بشیم!
و بعد بگیم:
اییییییست!
تو هر مشکلی هستی باش واسه خودت!
من زندگیمو دوست دارم و نمیخوام ازت برای خودم دومینو بسازم!
.
.
.
البته یه قانون نانوشته ای هست که میگه: خیلی از مشکلات به مرور زمان حل میشن...
شما حتی اگر به یک گل زیاد آب بدی بعد از یه مدت خشک میشه...
چه برسه به مشکل!
توجه زیاد به مشکلات مسیر زندگیمون رو منحرف میکنه...
جمله آخر:
شاید مشکلی که الان برات پیش اومده دیر یا زود حل بشه،،،،اما ممکنه به خاطر ناراحتی الانت اشتباهی بکنی که دیگه هیچوقت قابل جبران نباشه
یا حق
سلام
تا حالا به شکل دومینو دقت کردید؟!
یک حرکت میتونه روی وضعیت همه مهره های بعدی تاثیر بذاره...
و وقتی این حرکت تاثیر خودش رو گذاشت مهره بعدی رو به زمین میزنه...و بعدی و بعدی تا آخـــــــــر!
داشتم کلی فکر میکردم که چقدر شبیه زندگی ماست...
بعضی موقع که یه مشکلی توی زندگی هولمون میده!
خیلی سخته ایستادن...
خیلی سخته نیفتادن!
.
.
نمیخوام خیلی معماش کنم!
بذارید تجربه شخصی خودم رو بگم....برای زمان کودکی
البته یک مثال خیلی سادست
یادمه سال سوم ابتدایی یه روز ظهر که داشتم از مدرسه برمیگشتم...نزدیک خونه یادم افتاد کتابامو توی جامیز جا گذاشتم!
خیلی ناراحت شدم...
از همون جا برگشتم...با اون گرما تا مدرسه دوییدم!
هر جوری بود خودمو رسوندم به کلاسمون واما...
چشمتون روز بد نبینه! جامیز خالی بود!
خیلی ناراحت شدم...چون چند تا کتابمو با هم از دست داده بودم!
کلا خیلی خیلی کم وسیله گم می کنم یا جا میذارم...همیشه چک می کنم همه وسایلم رو برداشته باشم...
چون هر وقت یه وسیله ای گم میشه احساس بی نظمی بهم دست میده...و اصلا خوشم نمیاد از این حس
خلاصه...
یه خرده توی کلاس خالی نشستم و ....بعدش راه افتادم بیام خونه...
نزدیک خونمون یادم افتاد قمقمه مدرسمو (خیلی ناز بود!) توی کلاس جا گذاشتم!
موقعی که رفته بودم دنبال کتابا...انقدر اعصابم به هم ریخته بود که قمقمه یادم رفته بود...
خلاصه پیش خودم گفتم: بی خیال! مهم نیست! بعدم رفتم خونه خوابیدم
فرداش که رفتم مدرسه
معلممون گفت: فلانی بیا کتاباتو بگیر! گذاشته بودی توی جامیز من برات برداشتم!
و این بود که من کتاب ها رو به دست آوردم اما اون قمقمه هیچوقت پیدا نشد!
اصل بحثم این بود که بگم:
بعضی موقع یه اتفاقایی توی زندگی آدم میفته که خیلی اذیتت میکنه...و نمیتونی تا حل شدن اون مشکل به راهت ادامه بدی...
اما یه لحظه پیش خودت فکر کن...شاید این مشکل یه مدت دیگه حل شد....ولی شاید این ناراحتی من باعث بشه یه مشکل دیگه ای به وجود بیاد که هییییییچوقت قابل بازگشت نباشه
یه موقعی از دست دوستت ناراحتی که چرا یه کاری رو برات انجام نداده....یا بی نظمی کرده...یا کلا بی خیاله!
بعد با اون عصبانیت میای خونه
و دومینو عصبانیتت رو ادامه میدی و صد تا ایراد از غذا مادرت میگیری...
در صورتی که غذا هییییچ ایرادی نداره
نتیجه چیه؟
مادرتون که با هزار عشق و علاقه اون غذا رو درست کرده قلبش میشکنه....
اون دوست بی خیالتون هم بالاخره کار رو انجام میده... !
اما آیا قلب شکسته مادرتون جبران میشه؟؟؟
یه موقع هایی باید یه دونه محکم بزنیم پس کله خودمون و مشکلاتمون

که یه خرده آروم بشیم!
و بعد بگیم:
اییییییست!
تو هر مشکلی هستی باش واسه خودت!
من زندگیمو دوست دارم و نمیخوام ازت برای خودم دومینو بسازم!
.
.
.
البته یه قانون نانوشته ای هست که میگه: خیلی از مشکلات به مرور زمان حل میشن...
شما حتی اگر به یک گل زیاد آب بدی بعد از یه مدت خشک میشه...
چه برسه به مشکل!
توجه زیاد به مشکلات مسیر زندگیمون رو منحرف میکنه...
جمله آخر:
شاید مشکلی که الان برات پیش اومده دیر یا زود حل بشه،،،،اما ممکنه به خاطر ناراحتی الانت اشتباهی بکنی که دیگه هیچوقت قابل جبران نباشه
یا حق
