چو عضوی نمانده...
-------------------------------------------------------------
(تو کز محنت دیگران بی غمی)
تو بد تر ز انعام، تو آدمی؟
***
چه گوید همان شاعر نامدار
ز باب همان عضو ها و قرار؟؟؟
***
(چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضو ها را نماند قرار)؟
***
بگویم ز یک پیسیِ سگ صفت
کند حمله با لشکر از هر جهت
***
همه یک به یک می زدند بر بدن
به آن خط و خال و لبِ آن بدن
***
و کردند فرو نیزه بر پهلویش
و باران تیر آمد از هر سویش
***
به روی دو زانو نشسته، حسین
هم او بی رمق بود و خسته، حسین
***
به سختی بیاید نفس از درون
که شاید گلویش پُر لخته خون
***
ندا آمده، کای پسر جان من! -----(بُنَیَّ)
تو جان منی، هم تو جانان من!
***
همی گویم: ای سعدی نامدار!
چو عضوی نمانده، چه گیرد قرار؟
***
بگو! لشگرِ سی هزار بی محن
چرا بهر آن تن ندادند کفن؟
***
تو گویی: (بنی آدم اعضای یک پیکرند)
بگویم: که پیراهن از پیکرش می دَرند
***
تو گویی: (که در آفرینش ز یک گوهرند)
بگویم: که انگشتِ انگشتری می بُرند
***
چه گویی؟ (امیرا)، فقط خواهرش
همی صحنه ها دیده با مادرش
*********************
(93/8/30.جمعه.ساعت 15:05)
یا مـــــــــــــــــــــــــــ ا د ر!