تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: سروده هایم
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2
حرم دارد نصیب این فراری می شود انگار!
زیارت در حریم با صفای او فراهم می شود انگار!
حدود هشت ماهی انتظارت می کشم آقا!
زیارت نامه خوانی رضا دارد فراهم می شود انگار!
(اواخر ماه رمضان)
باز دلم تنگ حرم می شود
محو گل روی صنم می شود
***
***
باز دوباره دلم آماده ی
روضه گودال و علم می شود
***
***
باز من و پنجره فولاد تو
دلم هوایی حرم میشود
****************************************
ساعت 23:05 92/7/11
دوباره مشکیِ احرام کرده ام بر تن
دوباره آتشِ عشقت زدی به جان من
****
دوباره گریم از این روضه های پر ناله
و باز هم رشادت و جنگ های تن به تن
****
دوباره ذکر امیری حسین ، نعم الامیر
و باز هم محیاست دلم برای محن
****
دوباره روضه ی ساقی، علم به دوشِ حرم
دوباره روضه ی آب و موج های شکن
****
دوباره قصه ی اهلی من العسل خوانم
که او به جای زره، کفن نموده به تن
****
شدم اسیر گلویِ، کوچکِ اصغر
که وا کند گره از هزار مشکلِ من
****
دگر بس است امیرا چگونه می خوانی؟
تو واژه های دگرگون و پاره پاره سخن!!
****************************************************************
(سه شنبه.93/8/6. ساعت 17)
___________________________________________________________________________
یا غریب مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ا د ر!
حسیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن!
یا هو!
(11 بیت)
بــابــا ببین! تمـــام پیــــکرم درد مـی کند ...
از ضــــربه هــای گـــرم، بدنـــم درد می کند
بــابــا ببین! اصلا نمی توانستم قـدم زنم ...
از ضــربه ی لگد، پهـــــــــــلویم درد می کند
بابا ببین! کمرم مثل مـــــــــادرت خم شد ...
از بس که زمین خوردم، کــمرم درد می کند
بابا ببین! پاهــایم همه تــــاول زده است ...
از گرمی بی حد، جــای تـــاولم درد می کند
بابا ببین! دخــترت لکــــــنت زبــان گرفت ...
از ضربه های ســنگ، دهـــــنم درد می کند
بابا ببین! کبودی تمام تنم را گرفته است ...
از ضربه های تــــازیــانــه، تنــم درد می کند
بابا ببین! آنقدر زجــــرِ بی حیــــا میزد مرا ...
از سیـــلی محکم، دو گوشــــم درد می کند
بابا ببین! آتش، ســـــوزاند موی زیبایم را ...
از شانه کردن مــوها، ســـــرم درد می کند
بابا ببین! می شناســی چــــهره ی مرا؟ ...
از سنــگ های بام، صـــــــورتم درد می کند
بابا ببین! همه نامحرمان بی حیا شده اند ...
از چشم های بــــــد، جگــــــرم درد می کند
آقا! دیگر( امیر) حرف خودش را تمام کرد ...
حرفم تمام شد، ولی تمام تنــم درد می کند
*****************************************************
(یک شنبه.93/8/11. ساعت 4:10 سحر)
چو عضوی نمانده...
-------------------------------------------------------------
(تو کز محنت دیگران بی غمی)
تو بد تر ز انعام، تو آدمی؟
***
چه گوید همان شاعر نامدار
ز باب همان عضو ها و قرار؟؟؟
***
(چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضو ها را نماند قرار)؟
***
بگویم ز یک پیسیِ سگ صفت
کند حمله با لشکر از هر جهت
***
همه یک به یک می زدند بر بدن
به آن خط و خال و لبِ آن بدن
***
و کردند فرو نیزه بر پهلویش
و باران تیر آمد از هر سویش
***
به روی دو زانو نشسته، حسین
هم او بی رمق بود و خسته، حسین
***
به سختی بیاید نفس از درون
که شاید گلویش پُر لخته خون
***
ندا آمده، کای پسر جان من! -----(بُنَیَّ)
تو جان منی، هم تو جانان من!
***
همی گویم: ای سعدی نامدار!
چو عضوی نمانده، چه گیرد قرار؟
***
بگو! لشگرِ سی هزار بی محن
چرا بهر آن تن ندادند کفن؟
***
تو گویی: (بنی آدم اعضای یک پیکرند)
بگویم: که پیراهن از پیکرش می دَرند
***
تو گویی: (که در آفرینش ز یک گوهرند)
بگویم: که انگشتِ انگشتری می بُرند
***
چه گویی؟ (امیرا)، فقط خواهرش
همی صحنه ها دیده با مادرش
*********************
(93/8/30.جمعه.ساعت 15:05)
یا مـــــــــــــــــــــــــــ ا د ر!Heart

با سلام!
چند وقتی می خواهم از دنیای شعر فاصله ای بگیرم تا ...
التماس دعا!
یا مادر!Heart
بسم رب المهدی ...
بحق المهدی ...
اشف صدر المهدی ...
بظهور الحجة...
--------------------------------------------------------------------------
بیا که بی تو دل من شبانه می گیرد
برای دیدن رویت بهانه می گیرد
بیا که شهر شده محل هجمه ی شیطان
دلم ز سردی دور و زمانه می گیرد
(94/1/14----2:30بامداد)
وقتی که انتظار دلت را بریده است
وقتی که اظطرار به قلبم رسیده است
...
آن دم که چاره ای ز جدایی نداشتی
آن لحظه ها که اشک به رویت رمیده است
...
بیچاره چشم هایِ پُر الماس آن زمان
نامی ز یادِ یار خوش الحان شنیده است
...
قَد قامتم ز دوری صحن و رواق ها
چندیست مانند مُسنّان خمیده است
...
قلبم که در تپیدن روی نکوی اوست
کارش به یکی در میان شدن کشیده است
...
نام رضا برای دو بالم توان شده
نامی که جمع بَطنِ صفات حمیده است
...
نامی که از شنیدن آن اشک جاری است
نامی که گوش عالم و آدم شنیده است
...
آری، امیر از پی یاران دوان دوان
بیند که روبروی رضایش رسیده است
ان شاء الله...
پنجشنبه ۹۴/۱۱/۲۹
بحر طویل شهادت حضرت مادر

به نام خالق دردانه ی دادار، سلامی هم به سوی احمد مختار، سلام دیگری هم سوی جانش، جانشینش، دلبر روح الامینش، بوتراب و مرتضی و آن علی عالی اعلی امیر المؤمنین و حیدر کرار.
سلامی هم به سوی قبر بی نام و نشان حضرت مادر، و ما المادر، و ما ادراک ما المادر....
بیا تا باز گویم روضه ای که نام و عنوانش دو بخش ما و در دارد و در دارد و در دارد...
بیا تا بگذریم از در که پایانش خطر دارد و یا شاید بگویی درد سر دارد...
و اما بخش اول ما، همین من های دور یکدگر بنشسته ایم و از نگاه شوم دنیا خسته ایم و دل به یک لحظه نگاه مادرانش بسته ایم،
ولی انگار ایندفعه نگاهی سوی ما انداختست زهرا، که برگرداند این دلها، به سوی حضرت مولا، و شايد آمد و کوبید یک وقتی به زنگ و درب منزلها،
بگوید: عاشق آقا! کجا بودی تو تا حالا؟، بیا تا یار باشی از برای یوسف زهرا، و این قصه برآیم گشته است تکرار، که میرفتست یک بانو به سمت خانه انصار، که یارانی بیابد از برای حیدر کرار...
گذشتم از کنارِ ما، به یک چند جمله ی کوتاه و مجمل، تا بخوانی تو احادیث مفصل را...
دلم با بهت و حیرت مانده است تا بخش دوم را بگوید یا که نه، بس باشد این چند سطر در بد عهدی نامردمان مردم دنیا برای حضرت زهرا...


چه شد؟ انگار میترسی برایت از در و دیوار گویم، نه نمیگویم، ولی باید برایت باز گویم قصه ای از نو، که دلهامان کمی آرام گیرد از غم و غصه، شروع قصه با من باشد و اتمام آن با خالق مادر.


به نام حضرت الله، یک عده جوانمرد و غیور و مؤمن و آدم که مأمورند، قدم ها را به سمت خانه ی مولا بلند کردند، و از آن کوچه های پهن و روشن هم گذر کردند، رسیدند جلوی درب یک خانه، و یا لانه، برای حضرت مولاست کاشانه، یکی از آن جوانمردان خوش غیرت به آرامی بزد بر کوبه ی آن در، که آمد پشت در مادر، بگفتا:تو چه می خواهی ز اهل خانه ی حیدر؟، سلامی هم به آرامی نثار حضرت مادر نمود و گفت: مولا را بفرمایید تا آید به مسجد از برای جانشینی نبی بیعت کنیمش، چون که هست جانشینش.
تماما قصه ای آرام و بی غصه بیان کردم، نگفتم هیزم آوردند چهل بی غیرت و نامرد، نگفتم که در و دیوار آتش زد، نگفتم بر در خانه لگد هم زد، نگفتم که کسی در دود و آتش هم زنی را زد، به جان مادر زینب شرر میزد، نگفتم که فقط میزد فقط میزد فقط میزد...
نگفتم از صفات در، که در آتش فقط گُر می گرفت و میخ آن در هم درون شعله ی آتش کمی تغییر رنگش هم طبیعی بود، بس باشد که این قصه برایم درد سر دارد بیا تا بگذریم از در که پایانش خطر دارد و یا شاید بگویی درد سر دارد...
صفحه: 1 2
آدرس های مرجع