۵/تیر/۹۳, ۱۳:۴۰
به نام خدا
عالم جلیل القدر ، محدث متقی ، آیت الله حبیب کاشانی رضوان الله تعالی علیه فرمودند :
« یک عده از شیعیان عباس آباد هندوستان دور هم جمع می شوند و شبیه حضرت عباس (علیه السلام) را در می آورند، هرچه
دنبال شخص تنومند و رشید گشتند ، تا نقش حضرت عباس (علیه السلام) را روی صحنه درآورد پیدا نکردند.
بعد از جستجوی زیاد ، جوانی پیدا کردند ، ولی متاسفانه پدرش از دشمنان سرسخت اهل بیت (علیه السلام) بود ، بناچار اورا
در آن روز شبیه کردند ، وقتی شب فرا رسید و جوان راهی منزل میشود موضوع را به پدرش میگوید.
پدرش می گوید : مگر عباس را دوست داری؟ جوان میگوید: چرا دوست نداشته باشم؟ جانم را فدای او میکنم.
پدرش می گوید : اگر اینطور است بیا دستهایت را به یاد دست های بریده ی عباس قطع کنم.
جوان دست خود را دراز میکند . پدر ملعون بدون ترس دست جوانش را می برد ، مادر جوان گریان و ناراحت میشود
و میگوید: ای مرد تو از حضرت فاطمه زهرا شرم نمیکنی؟؟ مرد میگوید :اگر فاطمه را دوست داری بیا تا زبان تورا هم
ببرم.خلاصه زبان آن زن را هم قطع میکند و در همان شب هر دو را از خانه بیرون می اندازد و میگوید :
بروید شکایت مرا نزد عباس بکنید.
مادر و پسر هر دو به مسجد عباس آباد می آیند و تا سحر دم منبر ضجه و ناله می زنند ، آن زن می گوید :
نزدیکهای صبح بود که چند بانوی مجلله ای را دیدم که آثار عظمت و بزرگی از چهره هایشان ظاهر بود . یکی از آنها
آب دهان روی زخم زبان من مالید ، فوری شفا یافتم . دامنش را گرفتم و گفتم : جوانم دستش بریده و بی هوش
افتاد ، بفریادش برسید.
آن بانوی مجلله فرموده بود آن هم صاحبی دارد . گفتم :شما کیستید؟
فرمود : من فاطمه مادر حسین هستم .این را فرمود و از نظرم غایب شد ، پیش پسرم آمدم ، دیدم دستش خوب و سلامت است .. گفتم چطور شفا یافتی؟
گفت : در آن موقع که بی هوش افتاده بودم ، جوانی ناب دار بر بالینم آمد و فرمود : دستت را سر جای خود بگذار
وقتی نگاه کردم اثری از زخم ندیدم و دستم را سالم یافتم .
گفتم آقا میخواهم دست شما را ببوسم .یک وقت اشکهایش جاری شد و فرمود :ای جوان عذرم را بپذیر چون دستم
را کنار نهر علقمه جدا کردند.
گفتم :آقا شما کی هستید؟؟ فرمود : من عباس ابن علی (علیه السلام) هستم...یک وقت دیدم کسی نیست.»
عالم جلیل القدر ، محدث متقی ، آیت الله حبیب کاشانی رضوان الله تعالی علیه فرمودند :
« یک عده از شیعیان عباس آباد هندوستان دور هم جمع می شوند و شبیه حضرت عباس (علیه السلام) را در می آورند، هرچه
دنبال شخص تنومند و رشید گشتند ، تا نقش حضرت عباس (علیه السلام) را روی صحنه درآورد پیدا نکردند.
بعد از جستجوی زیاد ، جوانی پیدا کردند ، ولی متاسفانه پدرش از دشمنان سرسخت اهل بیت (علیه السلام) بود ، بناچار اورا
در آن روز شبیه کردند ، وقتی شب فرا رسید و جوان راهی منزل میشود موضوع را به پدرش میگوید.
پدرش می گوید : مگر عباس را دوست داری؟ جوان میگوید: چرا دوست نداشته باشم؟ جانم را فدای او میکنم.
پدرش می گوید : اگر اینطور است بیا دستهایت را به یاد دست های بریده ی عباس قطع کنم.
جوان دست خود را دراز میکند . پدر ملعون بدون ترس دست جوانش را می برد ، مادر جوان گریان و ناراحت میشود
و میگوید: ای مرد تو از حضرت فاطمه زهرا شرم نمیکنی؟؟ مرد میگوید :اگر فاطمه را دوست داری بیا تا زبان تورا هم
ببرم.خلاصه زبان آن زن را هم قطع میکند و در همان شب هر دو را از خانه بیرون می اندازد و میگوید :
بروید شکایت مرا نزد عباس بکنید.
مادر و پسر هر دو به مسجد عباس آباد می آیند و تا سحر دم منبر ضجه و ناله می زنند ، آن زن می گوید :
نزدیکهای صبح بود که چند بانوی مجلله ای را دیدم که آثار عظمت و بزرگی از چهره هایشان ظاهر بود . یکی از آنها
آب دهان روی زخم زبان من مالید ، فوری شفا یافتم . دامنش را گرفتم و گفتم : جوانم دستش بریده و بی هوش
افتاد ، بفریادش برسید.
آن بانوی مجلله فرموده بود آن هم صاحبی دارد . گفتم :شما کیستید؟
فرمود : من فاطمه مادر حسین هستم .این را فرمود و از نظرم غایب شد ، پیش پسرم آمدم ، دیدم دستش خوب و سلامت است .. گفتم چطور شفا یافتی؟
گفت : در آن موقع که بی هوش افتاده بودم ، جوانی ناب دار بر بالینم آمد و فرمود : دستت را سر جای خود بگذار
وقتی نگاه کردم اثری از زخم ندیدم و دستم را سالم یافتم .
گفتم آقا میخواهم دست شما را ببوسم .یک وقت اشکهایش جاری شد و فرمود :ای جوان عذرم را بپذیر چون دستم
را کنار نهر علقمه جدا کردند.
گفتم :آقا شما کی هستید؟؟ فرمود : من عباس ابن علی (علیه السلام) هستم...یک وقت دیدم کسی نیست.»