۹/شهریور/۹۳, ۰:۴۰
![[تصویر: 81456504639948755461.png]](http://www.shiaupload.ir/images/81456504639948755461.png)
از امیرالمؤمنین«علیهالسلام» نقل است که فرمودهاند: «اَلْمُؤمِنُ هشٌّ بَشٌّ بَسّام»[6] مؤمن مسرور و بشاش و خندهروست
این نوع شادی عارفانه که برای انسانِ در مسیر رسیدن به مقصد توحیدی حاصل میشود چیزی نیست که بتوان آن را با بیغمی مقایسه کرد.
«نیلپستمن» جامعهشناس آمریکایی در کتاب «زندگی در عیش، مردن در خوشی» میگوید: «فرهنگ خنده و شوخی و قهقهه ملت آمریکا را نابود کرده است ... مردم آمریکا در هرکجا که هستند با یکدیگر گفتگو نمیکنند، بلکه همدیگر را سرگرم میکنند». وقتی هدف از زندگی بیغمی شد، تلاش همه این است که همدیگر را بخندانند نه اینکه به همدیگر تذکر دهند.
وقتی تمام وجودِ یک فرهنگ از درون با خورة خنده و تفریح رو به نابودی است و زمانی که عناصر اصلی فرهنگِ جامعه مثل تدبّر در دین، حضور در جلسات تفکر دینی، خلوت با خود و با خدا، ارتباط علمی و حکمی با همدیگر، همه و همه در قالب لذّت و سرگرمی در آمده و بر سر سفرة مصرف به یغما میرود و فراموش میشود،راستی چه تدبیری باید اندیشید و به چهچیز باید توسل پیدا کرد؟ آیا زیادکردن کانالهای تلویزیون و بزرگکردن دلقکها و سطحیکردن تفکر دینی، و لوس و تفریحزدهکردن مستمعینِ بحثهای دینی، و آرایشدادن مساجد و باجدادن برای دیندارشدن، و اینهمه روایات در رابطه با حذر از شوخی و خندهی افراطی که از امامان معصوم«علیهمالسلام» به ما رسیده را نادیدهگرفتن و در اصلاح امور فرهنگی به غیرِ دین دلسپردن، چارة کار است؟!
چرا وسایل ارتباط جمعی ما نباید با زیربنای فرهنگیِ اهلبیت عصمت و طهارت«علیهمالسلام» برنامههایش را تنظیم کند تا حکیمان الهی بیشتر بدرخشند نه دلقکان؟ آیا ما حق داریم زندگی خود را در اختیار بَطَّالاَن و مضحکهگرانی بگذاریم که ماوراء خندیدن و خنداندن، هیچ پیام معنوی و روحانی در اختیار ما نمیگذارند؟
آری! «فَإنَّ کَثْرَةَ الضِّحْکِ تَتْرُکُ الْعَبْدَ حَقیراً یَوْمَ الْقِیامَةِ».[7] زیادی خنده انسان را در قیامت حقیر رها میکند. نه تنها در قیامت، در دنیا هم فرهنگ خنده، شخصیت فرد و جامعه را پوچ و بیمحتوا میگرداند.
به امید آنکه با جدیّت تمام و در فضای سراسر نشاط، از معضل بذله و شوخیِ افراطی بگذریم و به سوی حکمت و معنویت روی گردانیم.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
--------------------------
[6] - مشارق الدّراری، ص 573
[7] - بحار الانوار ج68ص277