تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: مجموعه خاطرات ازدواج درسیره شهدا
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5
بسم الله الرحمن الرحیم
مردجوان به دنبال چشمان پرحیاست وبی آنکه حس می کند که این خودداری ظریفانه ازیک لطافت ورقت عالی خبرمیدهد.
(لذات فلسفه ویل دورانت ترجمه دکترزریاب ص165)

"ازتباریوسف"
هم خوش تیپ وزیبا بود هم درس خوان
این جورافراد هم توی کلاس بهتر شناخته میشوند
نفهمیدن درس کمک برای نوشتن مقاله یاپایان نامه وگرفتن جزوه های درسی بهانه هایی بود که دخترهابرای هم کلام شدن بااوانتخاب میکردندوپاپیچش می شدند ولی محلشان نمیگذاشت سرش به کارخودش بود.
وقتی هم علنی به اوپیشنهاد ازدواج میدادند میگفت :دختری که راه بیفته دنبال شوهربرای خودش بگرده که به درد زندگی نمیخوره نمیشه باهاش زندگی کرد.

شهیدمحمدعلی رهنمون
صلواتHeart
بسم الله الرحمن الرحیم
رسول خدافرمودند:
کسی که سنت حسنه ای راپایه ریزی کندبرای او اجرآن عمل است واجرکسانی که عمل می کنندبه آن بدون آنکه ازثواب عمل کنندگان به آن کم شود.
(کافی-ج5-ص9)

"نمازجماعت درعروسی"
شنیده بودیم نمازجماعت واول وقت براش اهمیت داردولی فکر نمیکردیم این قدرمصمم باشد
صدای اذان که بلند کرد انگارنه انگار عروسی است آن هم عروسی خودش
یکی رافرستاد جلو بقیه هم پشت سرش نمازجماعتی شدبه یادماندنی.


شهیدمحمدعلی رهنمون
صلواتHeart
[تصویر: ay4mvzx8zokgh3ldtf31.jpg]



کارت عروسی یک ارتشی


«عباس مهری بنستانی» به سال 1338 در «بنستان» (از توابع «بافق») متولد شد. او به تاریخ سی ام آبانماه ۱۳۶۰ در سن ۲۲ سالگی بال در بال ملائک گشود.


«عباس مهری»، به هنگام شهادت، عضو ارتش جمهوری اسلامی و نماینده سیاسی ایدئولوژِیک «لشکر ۲۱ حمزه سیدالشهدا (علیه السلام)» بود.
زمان خواندن خطبه عقد مادرم به ايشان گفت:قول ميدهد كه سيگار هم نكشد!!! خانمش گفت:مجاهد في سبيل ااه كه سيگار نمي كشد،سيگار كشيدن دور از شان شماست!!! وقتي رفنيم خانه رفت جيبهايش را گشت؛سيگارهايش را در آورد و له كرد و برد ريخت توي سطل آشغال و گفت:تمام شد ديگر هيچ كس دست من سيگار نمي بيند!! همين هم شد. خانمش مي گفت:يكي دو سال از ازدواجمان ميگذشت رفتم پيشش گفتم اين بچه گوشش درد ميكند اين سيگار را بگير يك پك بزن دودش را فوت كن توي گوشش! گفت:نمي تونم قول دادم ديگه سيگار نكشم. گفتم:بچه دارد درد ميكشه!گفت:ببر همسايه بكشه تو گوشش فوت كنه ديگه هم به من نگو!! شهيد محمد ابراهيم همت
منبع : به مجنون گفتم رنده بمان،ص202و203
بسم الله الرحمن الرحیم
من کارخود را به خداواگذارمیکنم که خداوندنسبت به بندگانش بینااست.
(قرآن کریم-سوره غافر-آیه44)

"باوضووارد شوید"
اول حسن خودش رامعرفی کرد بعدمسائل کلی مطرح شد وایشان درهمه حرف ها تاکیدش روی مسائل اخلاقی بود.
یادم نمی رود قبل ازاینکه وارد این جلسه شوم وضوگرفتم ودورکعت نمازخواندم وگفتم خدایا خودت ازنیت من باخبری هرطورصلاح میدانی این کاررابه انجام برسان.
بعدهادردست نوشته های اوهم خواندم که نوشته بود"برای جلسه خواستگاری باوضووارد شدم وهمه کارها رابه خداواگذارکردم"

شهید غلام حسین افشردی(حسن باقری)
صلواتHeart
عزت نفس
خرید طلا و جواهرات برای عروس،مثل همیشه رسم بود؛ولی اینها با وضع مالی یک معلم ساده جور در نمی آمد.از طرفی هم عزت نفسش اجازه نمی داد جوری مطرح کند که اثر بدی داشته باشد یا باعث ناراحتی شود.
وریات را می خرید؛به طلا و جواهر که می رسیدیم می گفت: (( انها باشد سر فرصت در وقت مناسب با سلیقه یکدیگر بخریم.))
خوشم می اومد که چنین عزت نفس و مناعت طبعی داشت.
شهید محمدعلی رجایی
بسم الله الرحمن الرحیم

درهمه مراحل زندگی بایستی میانه روی وقناعت وگرایش به روش متواضعانه رافراموش نکرد این نظراسلام است.(مقام معظم رهبری)

"شرط عروسی"
لباس من وخانمم ساده باشد
به هیچ عنوان سروصداراه نیفتد
ماشین هم گل کاری نشه
اینها شرط های مجلس عروسیش بود می گفت:رفقام شهیدشدند اصلا نمیتونم به خودم اجازه بدم مجلس سرور وشادی راه بیاندازم.
حتی نگذاشت بوق بزنیم گفت:اگربوق بزنید ازماشین پیاده میشوم.
شهید احمداسدی
صلواتHeart
کاغذ خواستگاری
هنوز آن کاغذ را دارم؛شرایطش را خلاصه،رویش نوشته بود و پایینش را امضا کرده بود.تمام جلسه خصوصی صحبت ما درباره ازدواج ختم شد به همان کاغذ؛مختصر و مفید.بعد از باسمه تعالی،ده تا از نظراتش را نوشته بود.بعضی هایش اینطور بودند:« داشتن ایمان به خدا و خداجویی؛مقلد امام بودن و پیروی از رساله ایشان؛شغل من پاسدار است؛مشکلات آینده جنگ؛مکان زندگی؛انگیزه ازدواج،رسیدن به کمال.»عبارت ها کوتاه بود؛اما هر کدام یک دنیا حرف داشت برای گفتن.
شهید سید علی حسینی
ساکنان ملک اعظم3،ص78
کلام شهدا
خدايا مرگ مرا و فرزندان و همسرم را شهادت قرار بده.
سرلشکر شهید عباس بابایی
خاطرات شهدا
بعد خواندن عقد ، امام یک پول مختصری به شان داد، بروند مشهد، ماه عسل. پول را داده بود به احمد آقا. گفته بود« جنگ تموم بشه ، زیارت هم می ریم.» با خانمش دوتایی رفتند اهواز. شهید حاج حسین خرازی
منبع:کتاب خرازی
بهشان نگفته بود که این خانم همسرشهید است .ایشان همه خواستگارها را رد می کرد ، مصطفی را هم رد کرد.
مصطفی پیغام فرستاد امام (ره ) گفتن : «با همسرهای شهدا ازدواج کنید » باز هم قبول نکرد او می خواست تا مراسم سال همسر شهیدش صبرکند .دوباره مصطفی پیغام فرستاد که شما سید هستید می خواهم داماد حضرت زهرا (سلام الله علیها) باشم . دیگر نتوانست حرفی بزند . جوابش مثبت بود .
امام خطبه عقدشان را خواند.مصطفی گفت : «آقا ما را نصیحت کنید » امام (رحمة الله علیه) به عروس نگاهی کرد و گفت.« از خدا می خواهم که به شما صبر بدهد. »
یک کارت برای امام رضا (علیه السلام) ، مشهد ، یک کارت برای امام زمان (عج )،مسجد جمکران ، یک کارت برای حضرت معصومه (سلام الله علیها) ،قم .این یکی را خودش برده بود انداخته بود توی ضریح .
«چرا دعوت شما را رد کنیم ؟ چرا به عروسی شما نیاییم ؟ کی بهتر از شما ؟ ببین همه آمدیم . شما عزیز ماهستی . »
حضرت زهرا (سلام الله علیها) آمده بود به خوابش درست قبل از عروسی و این ها را گفته بود .دیگر تا صبح نخوابید نماز می خواند ، دعا می کرد ، گریه می کرد . می گفت من شهید می شوم . دوستش گفته بود این همه گریه و زاری می کنی،می گی می خوام شهید شم دیگه زن گرفتنت چیه ؟ جواب داد : « خانمم سیده .می خوام اون دنیا به حضرت زهرا (سلام الله علیها) محرم باشم . شاید به صورتم نگاه کنه !»
شب عروسی بلند شد به سخنرانی و گفت : « امشب عروسی من نیست . عروسی من وقیته که توی خون خودم غلت بزنم » تازه سه روز ار عروسی اش گذشته بود که دست زنش را گذاشت تو دست مادر ، سرش را انداخت پایین و گفت دلم می خواهد دختر خوبی برای مادرم باشی بعد هم آرام و بی صدا رفت منطقه .
بدون عمامه،بدون سمت ، مثل یک بسیجی ، اول ستون راهی عملیات شد. عملیات والفجر ۲ درمنطقه حاج عمران و تپه های شهید برهانی شروع شده بود. بعد از مدتی نیروها از هر طرف محاصره شدند. حاج آقا ردانی زیرلب قرآن می خواند و دشمن بالای تپه را بسته بود به رگبار . دستورعقب نشینی صادر می شود اما او همچنان مقاومت می کند. تا اینکه گلوله ای از پشت سر به جمجمه اش اصابت می کند .آرامشی زیبا وجودش و زخم های کهنه میدان نبردش را التیام می دهد . اودیگر به آرزویش رسیده است .
[b]هق هق گریه می کرد ؛نفسش بالا نمی آمد . تا آن روز بچه ها حاج حسین را آن طورندیده بودندو همه می دانستند که سینه مصطفی ردانی پور ، مأمنی بوده برای دلتنگی های حاج حسین.
شادی روح شهید ردانی پور صلوات![/b]
صفحه: 1 2 3 4 5
آدرس های مرجع