تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: طی الارض و عبور از موانع با توسل به امام جواد (علیه السلام )
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3
طی الارض و عبور از موانع با توسل به امام جواد (علیه السلام )
این قصه را مرحوم علامه ی مجلسی (رض) نقل کرده اند که :
مردی به نام علی بن خالد که زیدی مذهب بود و پس از امامت امام سجاد (علیه السلام ) به امامت زید بن علی ، فرزند آن حضرت معتقد شد و به امامت امام باقر (علیه السلام ) و امامان پس از آن حضرت اعتقاد نداشت گفته است : روزی شنیدم مردی را از شام دستگیر کرده و بر گردنش زنجیر نهاده ، به عراق آورده و زندانش کرده اند ( به اتهام اینکه ادعای نبوت کرده است ) من تعجب کردم و خواستم او را از نزدیک ببینم که چگونه آدمی است .
رفتم با زندان بان ها رابطه ای برقرار کردم تا ترتیب ملاقاتم را با او دادند.وقتی رفتم و او را دیدم و صحبت کردم ، او را آدم عاقل و فهمیده ای یافتم و دیدم معقول نیست او ادعای نبوت کرده باشد.
پرسیدم : مطلب چه بوده که شما را متهم کرده اند ؟
گفت : اصل جریان این است که من در شام ، در جایی معروف به رأس الحسین ، مدت ها مشغول عبادت بودم تا یک روز دیدم مرد بزرگواری نزد من آمد و گفت : برخیز و همراه من بیا ، من نیز مانند کسی که مجذوب شده باشد از جا برخاستم و همراهش شدم .چند قدمی که رفتیم با کمال تعجب دیدم در مسجد کوفه هستم ! از من پرسید : اینجا را می شناسی ؟ گفتم : بله ؛ اینجا مسجد کوفه است. او مشغول نماز شد و من هم نماز خواندم.بعد حرکت کرد و من هم دنبالش رفتم ، چند قدم که رفتیم ؛ دیدم در مسجد مدینه هستم ، فرمود : اینجا را می شناسی ؟ گفتم : بله ، اینجا مسجد مدینه است.آنجا هم مشغول نماز و زیارت شد ، من هم نماز خواندم و زیارت کردم.بعد از چند قدمی که رفتیم ، دیدم در مکه و مسجد الحرام هستم ، طواف بیت کردیم و نماز خواندیم.بعد از چند لحظه دیدم در جای اول خودم ؛ یعنی در شام و رأس الحسین (علیه السلام ) هستم .خیلی تعجب کردم که این چه سِیری بود ! ناگهان او هم از چشم من غایب شد.
تا یک سال از این جریان گذشت و سال دیگر باز در همان مکان ، همان شخص نزد من آمد و به من گفت : برخیز و با من باید ؛ باز همان برنامه ی سال قبل تکرار شد .وقتی که به موضع خود در شام برگشتم.
و او خواست از من جدا شود ، قسمش دادم که تو را به حق آن کسی که این قدرت را به تو داده است ، خود را معرفی کن.تأملی کرد و فرمود : من محمد بن علی بن موسی الرضا هستم.فهمیدم که حضرت امام جواد (علیه السلام ) است.
این مطلب گذشت و مردم با خبر شدند و در مجالس نقل شد تا به گوش وزیر رسید .
محمد بن عبدالملک زیات ، وزیر خلیفه ی عباسی ، آدم جباری بود و با آل علی (علیه السلام ) هم دشمنی داشت.
او دستور داد مرا بردند و بدون مقدمه زنجیر بر گردنم نهادند و متهمم کردند که ادعای نبوت کرده ام ؛ تا اینکه مرا اینجا آورده و زندانم کرده اند.
علی بن خالد گوید : من خیلی دلم به حال او سوخت که چنین مرد بزرگوار و محترمی را اینگونه گرفتارش کرده اند.گفتم : مایل هستید گزارش حال شما را به وزیر بدهم؟ شاید برای او اشتباه شده باشد. گفت : مانعی نیست.
من برای وزیر نامه ای نوشتم که حال او چنین است و ادعای نبوت نکرده و متهمش کرده اند ؛ و امیدوار بودم که آزادش کنند ولی پس از مدتی جواب آمد ، دیدم زیر آن نامه نوشته است : به او بگو همان کسی که تو را در یک روز از شام به کوفه و مدینه و مکه برده و برگردانده است ، هم او بیاید و تو را از زندان بیرون بیاورد !
دیدم مطلب را به مسخره گرفته و کینه توزانه بر خورد کرده است.خیلی متأسف شدم و تصمیم گرفتم بروم و دوباره او را ببینم و دلداریش بدهم و بگویم فعلاً چاره ای نیست ، صبر کن تا شاید فرجی حاصل شود.
وقتی که به زندان رفتم دیدم غوغا و ازدحام عجیبی در اطراف زندان برپاست. پاسبان ها و زندان بان ها شدیداً مضطربند و این سمت و آن سمت می روند و سخت ناراحتند. پرسیدم : چه شده است ؟ گفتند : آن مرد شامی که ادعای نبوت کرده و محبوس بود مفقود شده است.با اینکه درهای زندان بسته بوده هیچ معلوم نیست چه شده ؟ آیا به زمین فرو رفته یا به آسمان صعود کرده ؟! نفهمیدیم !!
من با خود گفتم : بله ، همان کسی که او را در یک روز از شام به کوفه و مدینه و مکه برده و برگردانده است ، هم او را نجاتش داده است.همین علی بن خالد ، راوی جریان ؛ گفته است : من اول زیدی مذهب بودم ؛ آن روز مستبصر { آگاه به حقیقت شدن } شدم و حقیقت را فهمیدم و به امامت امام جواد (علیه السلام ) و دیگر امامان (علیهم السلام) معتقد شدم.
بحارالانوار جلد 50 صفحه 38 ، امام جواد (علیه السلام) دردانه هدایت صفحه 17 (مولف : آیت الله ضیاء آبادی )

روياي صادقه
شيخ احمد بن علي بن احمد نجاشي ، معروف به ابن کوفي ، که نزد شيعه و سنّي ، ثقه و راستگوست ، در آخر ماه ربيع الاول سال442 در بغداد نقل مي کند: حسن محمّد بن جعفر تميمي اين داستان را از جانب دوستش ابوالوفاي شيرازي براي من نقل نمود: من در دست ابوعلي الياس ، حاکم کرمان، با سختي اسير بودم. موکّلين من به من گفتند که ابوعلي الياس، قصد قتل مرا کرده است. مضطرب شدم و با توسّل به ائمه عليهم السلام با خداوند مناجات کردم. وقتي شب جمعه شد و از نماز فارغ شدم ، خوابيدم. در خواب
رسول خدا صلّي الله عليه وآله را ديدم که مي فرمايند: در مقاصد دنيوي به من ، به دخترم و دو پسر من متوسّل نشو ،‌ مگرآنکه به دنبال رضوان الهي و طاعت خداوند باشي. سپس حضرت در مورد هر يک از ائمه عليهم السلام سفارشي کردند تا آنجا که در مورد حضرت جوادالائمه عليه السلام فرمودند:
وَ أَمَّا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ فَاسْتَنْزِلْ بِهِ الرِّزْقَ مِنَ اللَّهِ تَعَالَى
و اما در مورد محمّد بن على عليهما السلام ، به سبب او نزول رزق را از خداى تعالى در خواست کن.[3]

[3] - بحارالأنوار، ج 94 ،ص32- 33 به نقل از قبس المصباح/ نقل مشابه: بحارالأنوار، ج 94 ،ص 35

طلا شدن خاک
...
اسماعیل بن عباس هاشمی می گوید :
در روز عیدی به خدمت حضرت جواد (علیه السلام) رفتم , از تنگدستی به آن حضرت شکایت کردم .
حضرت سجاده خود را بلند کرد , از خاک قطعه ای از طلا گرفت .
یعنی خاک به برکت دست حضرت به پاره ای طلای گداخته مبدل شد .
آن را به من عطا کرد . من آنرا به بازار بردم شانزده مثقال بود .
...
بحارالانوار ,ج ۵۰ ,ص ۴۹ – موسوعه الامام الجواد (علیه السلام),ج ۱ ,ص ۲۵۳
میوه دادن درخت سدر
.
شیخ مفید در ارشاد نقل می کند : زمانی که حضرت جواد (علیه السلام) با همسرش ام الفضل از بغداد به مدینه مراجعت کرد, به کوفه که رسید مردم او را مشایعت کردند , هنگام غروب در خانه مسیب فرود آمد و به مسجد وارد شد .
در صحن مسجد درخت سدری قرار داشت که هنوز میوه آن به بار ننشسته بود, امام کوزه آبی خواست و در پای آن درخت سدر وضو گرفت و نماز مغرب را با مردم اقامه کرد .
امام در رکعت نخست سوره حمد و اذا جاءنصرالله و در رکعت دوم حمد و قل هو الله را خواند. پیش از رکوع قنوت گرفت. پس ازخواندن رکعت سوم تشهد و سلام داد . پس از نماز مدتی در حال نشسته مشغول تعقیبات و ذکر شد, سپس بلند شد و چهار رکعت نماز نافله مغرب را به جای آورد و تعقیب خواند و دو سجده شکر به جای آورد و ازمسجد خارج شد. امام جواد(علیه السلام) هنگامی که به کنار درخت سدر رسید, مردم متوجه شدند که آن درخت به بار نشسته و میوه داده است. از این جریان شگفت زده شدند و از میوه آن خوردند در حالی که میوه های سدر هسته نداشت آنگاه حضرت را برای وداع بدرقه کردند.
.......................................
بحار الانوار ,ج۸۳ ,ص۱۰۰
شفای چشم
محمد بن میمون می گوید : به همراه امام رضا(علیه السلام) در مکه بودم .
به حضرت عرض کردم می خواهم به مدینه بروم نامه ای برای ابی جعفر بنگار تا با خودم ببرم .
امام رضا(علیه السلام) تبسمی کرد و نامه ای نوشت .
به مدینه رفتم در حالیکه چشم هایم به دردی مبتلا بود .
به درب خانه امام جواد (علیه السلام) رفتم , نامه را تحویل دادم .
موفق غلام امام , گفت : سر نامه را بگشا و در پیش روی امام قرار ده . این کار را کردم.
آنگاه حضرت جواد (علیه السلام) فرمود : ای محمد وضعیت چشمت چگونه است ؟
عرض کردم یا بن رسول الله , همانگونه که مشاهده می فرمایید بیمار است و نورش رفته است .
حضرت جواد (علیه السلام) دستش را دراز کرد , بر چشمم کشید , بیناییم چون سالمترین زمانش گشت .
دستها و پاهای حضرت را بوسیدم و در حالی بازگشتم که بینایی ام را بازیافته بودم و این در زمانی بود که سن حضرت کمتر از سه سال بود.
..................................................................
- مسندالامام الجواد (علیه السلام) ,ص۱۱۷ – بحارالانوار , ج ۵۰ ,ص ۴۶
قاسم بن محسن می گوید:
بین مکه و مدینه سفر می کردم که مردی اعرابی و ناتوان از من تقاضای کمک کرد
من هم به اندازه قدرتم به او کمک کردم پس از چند لحظه، یک باره طوفان شدیدی در بیابان شروع شد که عمامه را از سرم برد پس از آرامش هر چه جستجو کردم آن را نیافتم به ناچار به سوی مدینه رفتم و به محضر امام جواد (علیه السلام) شرفیاب شدم همین که چشم آن بزرگوار به من افتاد فرمود:
ای اباالقاسم عمامه ات در راه گم شده بود؟
عرض کردم: آری،
امام (علیه السلام) به یکی از غلامان خویش فرمود: عمامه ایشان را بیاور. عرض کردم ای پسر رسول خدا عمامه من چگونه نزد شما آمد؟
فرمود:
تَصدَّقَتْ عَلی أعرابِیّ فَشکَّرهُ اللهُ لَکَ، فَرَدَّ إلیْکَ عمامَتُکَ وَ اِنَّ اللهَ لا یَضِیعُ اَجْرَ المُحسِنینَ
به اعرابی ناتوان صدقه دادی خداوند هم از تو سپاسگذاری کرد و عمامه ات را به تو برگرداند زیرا که خداوند تبارک و تعالی أجر نیکوکاران را ضایع نمی کند .
بحار، ج۵۰، ص۴۷٫
بکر بن صالح می گوید: داماد من برای امام جواد (علیه السلام) نامه نوشت که
پدری دارم ناصبی و بدسرشت و بسیار لجباز و تند، از شما تقاضای دعای خیر در حق خویش دارم و می خواهم بدانم که تکلیف من با چنین پدری چیست، آیا او را رسوا کنم و یا آنکه با او مدارا نمایم؟
امام (علیه السلام) پاسخ دادند که از نوشته ات مطلع شدم و آنچه را درباره پدرت گفتی متوجه گردیدم،
برایت دعا می کنم و تو هم با پدرت مدارا کن که برای تو بهتر است تا اینکه او را رسوا کنی.
پس از هر سختی راحتی هست، صابر باش که پایان کار ویژه اهل تقوی است.
خداوند تبارک و تعالی تو را در ولایت آنهایی که مولای خویش قرار داده ای ثابت بدارد، ما و شما در ودیعه الهی هستیم و خدا ودایع و امانات خویش را ضایع نمی کند.
بکر بن صالح می گوید: پس از دعای امام (علیه السلام) قلب پدر دامادم نرم شد تا آنجا که هیچگاه ندیدم با عقاید او مخالفت نماید.
بحار، ج۵۰، ص۵۵٫
زنده کردن گاو مرده
*
در سفر امام جواد (علیه السلام) از مدینه به بغداد , وقتی حضرت به سرزمین زباله – منطقه ی واقع در نزدیکی کوفه رسیدند – زن ضعیفی را مشاهده کردند که بر بالای جسد گاوی مرده در کنار راه نشسته و گریه می کند؛ حضرت علت گریستن زن را از او پرسید .
زن در جواب گفت : یا بن الرسول الله, من زنی ضعیفم , قدرت هیچ کاری را ندارم و این گاو همه ی سرمایه زندگی ام بود که اکنون مرده است .
حضرت فرمود: اگر خدای متعال آن را زنده کرد چه خواهی کرد ؟ عرض کرد ای پسر رسول خدا همواره سپاسگزار او خواهم بود .
آنگاه حضرت دو رکعت نماز بر جای آورد و درباره دعا کرد ؛ سپس با پای مبارک خود به پهلوی گاو زد و حیوان زنده شد . در این هنگام زن فریاد زد که این آقا عیسی بن مریم است .
حضرت فرمود: نه , بلکه او بنده ای از بندگان مورد عنایت خداست , این از اوصیای پیامبران است .
****
الثاقب فی المناقب ,ص ۵۰۳ – مسندالامام الجواد (علیه السلام), ص۱۲۵
نقره از برگ زيتون


ابو جعفر طبري از ابراهيم بن سعيد نقل مي كند كه:
حضرت امام جواد علیه السلام را ديدم كه بر برگ درخت زيتون دست مي زد و آن برگها به برگ نقره تبديل مي شد. من آنها را از حضرت گرفتم ، وبا آنها در بازار معامله نمودم. آن برگها نقره خالص بود و هرگز تغييري نكردند .


دلائل الامامة، ص398 / موسوعة الامام الجواد (علیه السلام)، ج1، ص228 / اثبات الهداة، ج3، ص 345
سلام آفتاب گرامی
بحار الانوار مرجع معتبری نیست. در واقع این کتاب گرد آوری تمام احادیثی است که در آن زمان وجود داشته (اعم از صحیح و غیر صحیح)
اگر ممکنه ز کتبی مثل اصول کافی یا سایر کتابهای معتبر مرجع هید. ممنون
صفحه: 1 2 3
آدرس های مرجع