تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: بخشی هایی از کتاب نور الدین پسر ایران + تصاویر
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
به نام خدای مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)

رزمنده های زخمی در آب نمک (بخشی از کتاب نور الدین پسر ایران)

[تصویر: w535]

بعد از عملیات والفجر 8 برخی قسمت ها هنوز دست عراق بود ؛ عملیات یا مهدی برای آزاد سازی آن انجام شد.

لحظه حرکت به سمت دشمن بود ...

نیرو های گردان علی اکبر قبل از ما رفته بودند ...

صحنه های عجیبی میدیدم ؛ اطرافمان حوضچه های آب نمک بود و جا به جا بچه های زخمی توی این حوضچه ها افتاده بودند ، حتی با پای قطع شده در آب نمک بودند [تصویر: 20.gif] ؛ بعضی از آنها چفیه شان را توی دهان شان فرو کرده بودند تا صدای ناله شان در ابتدای حمله توجه دشمن را جلب نکند ...

به سرعت به سمت خط دشمن میدویدم ؛ ناله های ضعیف بچه های مجروح [تصویر: 20.gif] را میشنیدم و ...

فردای آن شب که مشغول پاکسازی منطقه بودیم ؛ چیز های آبی رنگی روی زمین میدیدم که نمیدانستیم چه هستند!

بعدا متوجه شدیم ؛ اینها لباس شهدای هستند که چند ماه قبل در عملیات والفجر 8 باد گیر آبی رنگی به تن داشتند و در بی نشانی پیکر پاکشان در نمکزار [تصویر: 20.gif] مانده بود ...

صفحه های 446 و 449 و 466 کتاب نور الدین پسر ایران

http://mehrdadz.blogfa.com/post/596
http://www.afsaran.ir/link/725214
http://hadinet.ir/view/post:8246551
http://sangariha.com/view/post:6556613
http://razesorkh.com/view/post:4171174

#کتاب_نور_الدین_پسر_ایران_نور_الدین_عافی
#رزمنده_جبهه_جنگ_جانباز_دفاع_مقدس_
#خاطره_گویی_ایثار_بچه_های_تبریز
سلام
کتاب نورالدین پسر ایران یکی از فاخرترین و ارزشمندترین کتاب های دفاع مقدس است .
پیشنهاد می کنم دوستان این کتاب فاخر را مطالعه کنند .
[تصویر: isar-book-80-144x192-cropped.jpg]
مقام معظم رهبری در تجلیل از این کتاب نوشته اند:
این نیز یکی از زیباترین نقاشی های صفحه ی پرکار و اعجاز گونه هشت سال دفاع مقدس است.
هم راوی و هم نویسنده حقا در هنرمندی سنگ تمام گذاشته اند . آمیختگی این خاطرات به طنز و شیرین زبانی که از قریحه ی ذاتی راوی برخاسته و با هنرمندی و نازک اندیشی نویسنده به خوبی و پختگی در متن جا گرفته است و نیز صراحت و جرات راوی در بیان گوشه هایی که عادتا در بیان خاطره ها ناگفته می ماند از ویژگی های برجسته ی این کتاب است . تنها نقصی که به نظر رسید، نپرداختن به نقش فداکارانه ی همسری است که تلخی ها و دشواری های زندگی با رزمنده ای یکدنده و مجروح و شلوغ را به جان خریده است و داوطلبانه همراهی دشوار و البته پر اجر با او را پذیرفته است .
ساعات خوش و با صفائی را در مقاطع پیش از خواب با این کتاب گذراندم .
والحمدالله 20-10-1390
سوختن با عقبه آتش توپ (خاطرات سید نور الدین عافی)

[تصویر: w535]
فندرسکی روی صندلی نشسته بود تا گلوله کالیبر شکلیک کند.
ناگهان آماده شلیک توپ 106 شد. دیدم متوجه حضور من در پشت توپ نیست و یک گلوله توپ هم پیش من است . از طرفی آتش عقبه توپ 10 یا 20 برابر آر پی جی است.

سریع گلوله توپ را بغل کردم تا از آتش عقبه بر دارم و داد زدم نزن اما او دستش را روی گوشش گذاشته بود و با فشار زانو شلیک کرد. [تصویر: 17.gif]

سرعت و فشار آتش عقبه مرا مثل توپ سبکی به هوا پرتاب کرد.فقط یادم است محکم به زمین افتادم.

مخلوطی از بوی گوشت سوخته و باروت و خون وخاک ... [تصویر: 12.gif]

همه لباسهایم سوخته بود ...

در حالی که گردنم لای پاهایم بود و تلاش میکردم آنرا خارج کنم ولی نمیشد !!! ...

همه گریه میکردند ؛ مرا داخل پتویی پیچیدند و با ماشین به عقب برگرداندند.

ماشین مرتب تکان میخورد و زخم هایم تحریک میشد ... پدرم درآمد ... [تصویر: 20.gif] ولی جیک نمیزدم ...

به مهاباد که رسیدیم هر که دید گفت وضعش خرابه ببریدش تبریز !!!

با همان وضع رفتیم تبریز ... حتی پانسمان هم نکردند ...

مرتب از هوش میرفتم.تا رسیدیم بیمارستان تبریز

آنجا هم تا مدتی کسی به دادم نرسید ولی ...

تا چند روز تنها کاری که میتونستند بکنند این بود که خون بهم بزنند و داروی ضد عفونی بزنند و سری تکان بدهند و بروند ... [تصویر: 2.gif]

حتی استخوان هایم هم سوخته بود.

بدنم مرتب از زخم ها و سوختگی ها عفونت و خونریزی میکرد.

هیچ پیشرفتی نداشتم. تا اینکه یک روز پرستاری گفت من علاجش را میدانم...

چاره ای نبود ؛ مرا به حمام بردند و داخل وان کردند.

پرستار مرد دلسوزی بود و برای خودش هم این کار سخت بود ...

دستمال لای دندانم گذاشتم و او کارش را شروع کرد.

انگار همه رگ های بدنم آتش گرفته بود، او مرتب به زخم هایم کیسه میکشید. [تصویر: 20.gif] [تصویر: 43.gif]

بعد از سخت ترین دقایق عمرم به چشم هایم نگاه کرد و گفت دیگه تمام شد.

نای حرف زدن نداشتم و رو به بیهوشی بودم.

در آخرین لحظه ای که مرا از وان حمام بلند کردند تا روی تخت بگذارند نگاهی به وان انداختم و تکه های پوست و چربی تنم را روی آب شناور بودند؛ دیدم. [تصویر: 17.gif] [تصویر: 20.gif] شاید دو سه کیلو از وزنم را همانجا داخل وان آب جا گذاشتم ...

www.afsaran.ir/link/727732
[تصویر: zeinab-2.gif]


http://mehrdadz.blogfa.com/post/598
http://www.afsaran.ir/Link/727732
http://hadinet.ir/view/post:8247630
http://sangariha.com/view/post:6560073
http://razesorkh.com/view/post:4179762
http://forum.bidari-andishe.ir/thread-36506-p...#pid308604
http://qm313.com/forum/showthread.php?tid=101...3#pid18303

منبع: کتاب نور الدین پسر ایران إ صفحه 86 تا92

#کتاب_نور_الدین_پسر_ایران_نور_الدین_عافی


#رزمنده_جبهه_جنگ_جانباز_دفاع_مقدس_


#خاطره_گویی_ایثار_بچه_های_تبریز


#آتش_عقبه_توپ_106
مجروحیت و سرما فکم را برای چندمین بار قفل کرد ؛ 15 روز میکشید تا باز شود(نور الدین پسر ایران)

[تصویر: w535]
به نام خدای مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)

هوا خیلی سرد بود و ما غواص ها آماده عملیات بودیم...
به خاطر مجروحیت هایی که داشتم ؛ فک من برای چندمین بار قفل شده بود ؛ هر بار حدود 15 روز طول میکشید تا باز شود و من در این مدت فقط میتوانستم مایعات بنوشم و این زیاد مرا نگه نمیداشت و بعد چند ساعت باز هم گشنه میشدم.
برای همین به اورژانس که نزدیک گردان بود رفتم.
پیش پزشک رفتم و گفتم دهانم قفل شده!
دکتر: خوب دهانتو باز کن ببینم!
فقط میتوانستم لب هایم را باز کنم چون دندانهایم با فشار به هم چسبیده بودند! دکتر دوباره گفت: میگم دهنتو باز کن!
گفتم: اگه میتونستم که اینجا نمیومدم
دکتر: واقعا دندونات این طوری قفل شدن؟
برایش جالب شده بودم ؛ پرسید پس این مدت چی میخوری؟
گفتم: هیچی چای شیرین درست میکنم و توش نون خیس میکنم!
دکتر: تو چرا تا حالا این جا موندی ؛ باید تو را عقب میفرستادن ... بیمارستان ...
با هم حرف زدیم و او به حرف هایم که از بین دو ردیف دندان به هم فشرده ادا میکردم گوش میداد؛ فهمید عقب برو نیستم!
برای معاینه پیراهنم را بالا زدم ؛ همین طور که مشغول معاینه بود متوجه شدم گریه میکند ...
بهم گفت تو با این بدنت وارد آب میشوی فکر نمیکنی فردا بدنت چرک میکند میافتی ؟
باورش نمیشد تا آنروز 22 بار بدنم را جراحی کرده باشم میگفت اصلا با عقل جور در نمیآید.
حالا دیگر من مشغول روحیه دادن به دکتر شدم !!!
بعد ها راهی برای قفل شدن دندانهایم پیدا کردم...
دو تا از دندان هایم را شکستم تا بتوانم راحت تر غذا بخورم!!!
برگرفته از کتاب نور الدین پسر ایران صفحات 528/529

www.afsaran.ir/link/729535
[تصویر: zeinab-2.gif]

پاسداشت پدیدآورندگان کتاب «نورالدین پسر ایران» در خبرگزاری فارس
http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13910217000330

http://www.afsaran.ir/link/729535
http://mehrdadz.blogfa.com/post/599
http://sangariha.com/view/post:6564291
http://hadinet.ir/view/post:8248302
http://razesorkh.com/view/post:4191495
http://forum.bidari-andishe.ir/thread-36506.html
http://qm313.com/forum/showthread.php?tid=10191


#کتاب_نور_الدین_پسر_ایران_نور_الدین_عافی


#رزمنده_جبهه_جنگ_جانباز_دفاع_مقدس_


#خاطره_گویی_ایثار_بچه_های_تبریز


#غواص_سرما_فک_قفل_شدن_دکتر_گریه
پنج نفری که با هم عهد کردند هر که شهید شد دیگران را شفاعت کند ...

[تصویر: w535]

mehrdadz.blogfa.com/post/601

به نام خدای مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)

خواب امیر را دیده بودم که شهید میشود.هرکار کردم آن شب جلوتر نیاید نشد.

خواستم فکرم را از امیر دور کنم ؛ نیرو ها در ستون ایستاده بودند ؛ چهره ها دیدنی بود.

وقتی پیش امیر برگشتم ؛ دیدم او و چهار نفر دیگر شانه به شانه هم ایستاده اند؛ امیر مارالباش ؛ رضا گلولیان ؛ رحیم افتخاری و مهدی محمدی و یک نفر دیگر دست شان را روی دست هم گذاشته بودند.

دلم ریخت ؛ قبلا هم این پیمان ها را دیده بودم ولی با خواب آن شب دیگر ...

مرا دیدند بهم گفتند آقا سید تو هم بیا اینجا ...

گفتم جریان چیه ... گفتند میخواهیم هر کی شهید شد بقیه رو شفاعت کنه ![/i]

بغض گلویم را گرفت با خود گفتم خدایا امشب چه خواهد شد ...

ساعاتی بعد داشتیم به جلو حرکت میکردیم که آتش ناگهانی گلوله مستقیم و خمپاره و توپ بر سرمان باریدن گرفت.

دور و برم را نگاه کردم کسی تکان نمیخورد ؛ دست به هر کدام میزدم آرام می غلتید.

جلوتر امیر را پیدا کردم. او و همپیماناش کنار هم روی زمین افتاده بودند.

سرش را بلند کردم ؛ آه از نهادم برآمد ... چقدر امیر را دوست داشتم...

هی امیر را صدا میکردم ... با همان ناباوری رحیم را دیدم ؛ رضا را و ... فکر کردم آن پنج نفر دیگر نیازی به شفاعت هم ندارند چون همه با هم رفته بودند ...

احساس خفگی میکردم طوری که نمیتوانستم بمانم ؛ سرنازنین امیر را روی خاک گذاشتم .

آمدم عقب.

پیک گروهمان مجید کهتری را دید[b]م 20 تا 30 گلوله خورده بود
و بدنش آتش گرفته بود و میسوخت.

احساس کردم از امیر سیر نشده ام ؛ تنها و بدون سلاح برگشتم پیش امیری که فقط 5 متر با عراقی ها فاصله داشت.

هیچ نفهمیدم پایم کی ترکش خورده بود. رسیدم به امیری که برای همیشه چشم های قشنگش را بسته بود

عراقی ها نارنجک انداختند ؛ یکی از آنها افتاد پیش شهدا ؛ رضا به کمرش خرجی آر پی جی داشت و با انفجار نارنجک یکی از شهدا آتش گرفت.

در آن فضای سنگین بوی گوشت سوخته با بوی خون و باروت قاطی شده بود و من ماندم که چه کنم ؟

زخم پایم عذابم میداد.سرم را روی صورت امیر گذاشتم اشک هایم با خون امیر قاطی شده بود.به خود گفتم بس است ولی بدون امیر کجا بروم ...
کتاب نور الدین پسر ایران صفحه 400/402/405/406

پاسداشت پدیدآورندگان کتاب «نورالدین پسر ایران» در خبرگزاری فارس
http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13910217000330

http://www.afsaran.ir/link/729535
http://mehrdadz.blogfa.com/post/599
http://sangariha.com/view/post:6564291
http://hadinet.ir/view/post:8248302
http://razesorkh.com/search/posttag:%23%D8%B4...8%B9%D8%AA
#کتاب_نور_الدین_پسر_ایران_نور_الدین_عافی
#رزمنده_جبهه_جنگ_جانباز_دفاع_مقدس_
#خاطره_گویی_ایثار_بچه_های_تبریز
#غواص_سرما_فک_قفل_شدن_دکتر_گریه

[تصویر: zeinab-2.gif]

سختی های آموزش غواصی قبل عملیات (نورالدین پسر ایران)

به نام خدای مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)
سختی های آموزش غواصی قبل عملیات (نورالدین پسر ایران)

[تصویر: w535]

به نام خدای مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)
آموزش غواصی در شرایط سخت ادامه داشت. مشکلاتی چون سرمای شدید و

دشواری آموزش و نرسیدن امکانات غذایی و نبود حمام گرم ؛ کار را خیلی سخت کرده بود.

با پوشیدن لباس غواصی و حضور چند ساعته در آب کنترل ادرار از دست میرفت و بارها دفع ادرار صورت میگرفت [تصویر: 17.gif]

لباس غواصی طوری بود که آب به داخلش نفوذ نمیکرد و بچه ها وقتی به ساحل میرسیدند گلی میشدند ؛ در نتیجه لباسشان را در میاوردند و دوباره وارد آب میشدند تا خودشان را تمیز و پاک کنند.

آب آنقدر سرد بود که به همه وجود میلرزیدیم و اغلب صدای دندان لرزه بچه ها را میشنیدیم [تصویر: 2.gif]

در آن شرایط اعضای تدارکات ؛ آتشی درست میکردند تا بچه ها هنگام خروج از آب گرم شوند ؛ همچنین چیزی آماده میکردند تا دهان غواصان بگذارند در حالیکه آنها اینقدر قدرت نداشتند که تا دهانشان را باز کنند. [تصویر: 20.gif]

تمرینات به قدری سخت و فشرده بود که بچه ها فرصت استراحت کافی نداشتند ؛ با این حال برخی از وقت استراحت خود میگذشتند و با آمدن به بیرون چادر و تهیه آتش سعی در گرم کردن بچه هایی میکردند که ساعاتی دیگر آماده تمرین میشدند ! [تصویر: 8.gif]

خودم نیز با ورود به آب و به خاطر مجروحیت هایی که داشتم ؛ زخم هایم اینگار تازه میشدند ودرد همه بدنم را فرا میگرفت علاوه بر این به خاطر از بین رفتن دیواره بینی ام ؛ از سوراخ بینی آب به شکمم سرازیر میشد ؛ همیشه به طور ارادی نمیتوانستم جلو ورود آب را بگیرم و آب با سرو صدا داخل شکمم میریخت به همین خاطر همیشه سعی میکردم دماغ گیر بزنم.
نور الدین پسر ایران صفحه 507 ؛ 508 ؛ 509

http://mehrdadz.blogfa.com/post/602
http://www.afsaran.ir/link/732142
http://hadinet.ir/view/post:8249512
http://sangariha.com/view/post:6568037
http://razesorkh.com/view/post:4201322

#کتاب_نور_الدین_پسر_ایران_نور_الدین_عافی
#رزمنده_جبهه_جنگ_جانباز_دفاع_مقدس_
#خاطره_گویی_ایثار_بچه_های_تبریز
#غواص_سرما_آتش_کمک_خستگی
[تصویر: zeinab-2.gif]
(خاطرات نور الدین عافی)

با کسی ازدواج کردم که بدترین عکس صورت مجروحم [تصویر: 8.gif] را دیده بود


[تصویر: w535]

خانواده ام میخواستند مرا طوری پابند خانه [تصویر: 12.gif] کنند ؛ به خاطر همین بحث ازدواجم را مطرح کرده بودند.
من هم گفته بودم ؛ دنبال کسی باشید که با شرایط من موافق باشد.
بحث سر ازدواج داغ بود. همه دنبال همسر برایم بودند ؛ یکی از آشنا ها ازم عکس خواست من هم بدترین عکسی را که داشتم با صورت درب و داغون بهش دادم. فکر میکردم کسی مرا با آن قیافه نمیپسندد؛عجب دلی دارند مادرها ؛ مادرم هم یک عکس قبل مجروحیتم را برداشته بود! واقعا میترسیدم سرم به شهر گرم شود.
همه برای سید نورالدین که چهارقران پول نداشت بساط عروسی میچیدند.طولی نکشید که خبر دادند دختری همه شرایط مرا قبول کرده ؛ با خود گفتم اون دیگه کیه که مرا با این اوضاع قبول کرده؟
بالاخره قرار شد شخصا به دیدن دختر خانم بروم. درخانه یادم میدادند ؛ چه کنم و چه بگویم اما همه اش از یادم رفت.
ضمن اینکه او را به خاطر وضعی که داشتم قبول کرده در دلم تحسین میکردم ولی حاضر نبودم وعده وعید بدهم.
اتفاقا مشکلاتم را کمی بزرگتر کردم وبا جدیت گفتم.
گاهی پش میاد که شش ماه در جبهه میمانم و به مرخصی نمی آیم. [تصویر: 43.gif] در عملیات تا زخمی نشدم عقب بر نمیگردم. تو زمین خدا هیچی ندارم. بدنم هم درب و داغون هست. [تصویر: 20.gif]
با این حال تا آخر جنگ میمانم ؛ بعد از آن اگر خدا بخواهد کار میکنم و صاحب زندگی میشویم.
انصافا او هم ؛ هر چه گفتم پذیرفت! [تصویر: 13.gif]
پدرم هم که فکر میکرد با ازدواجم پابند زندگی میشوم؛ وقتی دید با بدرقه نامزدم به جبهه میروم [تصویر: 103.gif] دیگر هیچگاه از ماندنم چیزی نگفت.
کتاب نور الدین پسر ایران ؛ صفحه 235/236/237/
www.afsaran.ir/link/732870
[تصویر: zeinab-2.gif]
http://farsi.khamenei.ir/others-report?id=19094

http://mehrdadz.blogfa.com/post/603
http://www.afsaran.ir/Link/732870
http://hadinet.ir/view/post:8249862
http://sangariha.com/view/post:6570346
http://razesorkh.com/view/post:4203055
http://forum.bidari-andishe.ir/thread-36506.html
http://qm313.com/forum/showthread.php?tid=10191


#کتاب_نور_الدین_پسر_ایران_نور_الدین_عافی


#رزمنده_جبهه_جنگ_جانباز_دفاع_مقدس_


#خاطره_گویی_ایثار_بچه_های_تبریز


#ازدواج_نحوه_چگونگی_همسر_انتخاب
به نام خدای مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)


نامه هایی که مردم به رزمنده ها [تصویر: 8.gif] فرستادند (نورالدین پسر ایران)


[تصویر: w535]

در سد دز مشغول آماده کردن نیرو ها برای عملیات بودیم.

برای اولین بار نامه هایی از طرف مردم دریافت کردیم.

این نامه ها خیلی در ما اثر میکرد.

با خواندن بعضی نامه ها اشک بچه ها در می آمد.

دختر بچه ای نوشته بود ؛ پدر من شهید شده ؛ او قول داده بود ؛ مرا به کربلا ببرد اما نتوانست.شما انشالله پیروز میشوید و به جای پدرم مرا به کربلا میبرید. [تصویر: 20.gif]

یکی دیگر نوشته بود : من همزمان که درس میخوانم مجبورم قالیبافی کنم.وسایلی که برایتان خریده ام از دسمتزد قالیبافی ام است. [تصویر: 17.gif]

یا از قول پیرزنی نوشته بودند: من با چند روز روزه گرفتن توانسته ام برایتان نان بفرستم. [تصویر: 20.gif]

این نامه ها بین بچه ها دست به دست میگشت و هر کس میخواند متاثر میشد.

از این رو احساس مسئولیت بین ما خیلی بیشتر میشد ... [تصویر: 8.gif]

بسته های پسته و کشمش هم بین ما پخش شد که بعد ها فهمیدیم از بیت امام خمینی بوده .

همسر امام هم بعدها صحبت کرده بودند که امام [تصویر: 8.gif] تا صبح کنار ما کار کرد و اجیل بسته بندی کردیم تا به جبهه بفرستیم.

فهمیدن این موضوع روحیه مضاعفی به ما میداد و تحمل مشکلات را آسانتر میکرد.

کتاب نورالدین پسر ایران صفحه 493

http://www.afsaran.ir/Link/742840
http://mehrdadz.blogfa.com/post/613
http://sangariha.com/view/post:6578800
http://hadinet.ir/view/post:8253454
http://razesorkh.com/view/post:4297158
http://forum.bidari-andishe.ir/thread-36506-p...#pid308604
http://qm313.com/forum/showthread.php?tid=101...3#pid18303


#کتاب_نور_الدین_پسر_ایران_نور_الدین_عافی


#رزمنده_جبهه_جنگ_جانباز_دفاع_مقدس_


#خاطره_گویی_ایثار_بچه_های_تبریز


#امام_خمینی_بسته_بندی_کشمش_پسته


#همسر_امام_خمینی_کمک_تا_صبح

[تصویر: zeinab-2.gif]
بخشی از حکایت انتظار مادران انتظار (بخشی از کتاب نورالدین پسر ایران)

به نام خدای مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)
[تصویر: w535]

صوت مادران شهدا:
http://www.afsaran.ir/media/download/777523

قرار بود با امیر به یک مرخصی دو روزه که تقریبا همه اش راه در راه بودیم برویم.

رحیم افتخاری از بچه های تبریز آمد پیشم و گفت: آقا سید میخواهی بری تبریز؟

گفتم: بله انشالله

گفت حالا که میری یه لطفی در حقم کن برو از خونه مون عکس بچه منو بگیر و بیار تا ببینمش! هنوز اونو ندیدمش!

رحیم قبلا از خودش گفته بود ولی نمیدانستم به تازگی پدر شده ؛ حرف آقا رحیم منقلبم کرد.

گفتم: حتما آقا رحیم عکس بچه ات را میاورم!

به تبریز که رسیدیم به امیر گفتم : اول بریم خونه رحیم رو پیدا کنیم و سفارش اونو انجام بدیم!

خانه نه انها منتش محله کوچکی ؛ نزدیک راه آهن بود ؛ اماهر چه در طول خیابان گشتیم ؛ نتوانستیم منزل او را پیدا کنیم. منتش دارای خانه های کوچک با جمعیت زیاد بود ؛ از هر کسی سراغ او را گرفتیم کسی نمیشناخت.

چند بار طول خیابان را طی کردیم و همه بی نتیجه ؛ اما از همان اول زنی سرکوچه ایستاده بود که هر بار ما را به دقت نگاه میکرد.

پیرزن به دیوار تکیه داده بود با خود گفتم : چرا این پیرزن ما را این طوری نگاه میکنه؟!

دل به دریا زدیم و این بار موتور را پیش پای او نگه داشتیم. دیگر به دلم برات شده بود که گمشده رحیم را یافته ام.

گرمی صدا و لحن کلامش این حس را تقویت میکرد. اول او بود که پرسید: اوغولحالیز نجه جدی (پسرم حالتون چطوره؟)

گفتیم دنبال کسی میگردیم و تا اسم رحیم را آوردیم چهره اش بر افروخته شد. و گفت ( رحیم کی اوز اوغلومدی) (رحیم که پسر منه)

حس عجیبی داشتم. در مادر رحیم میشد اشتیاق و انتظار همه مادران رزمنده ها را دید.

نامه رحیم را دادیم ولی اصرار داشت در خانه شان از ما پذیرایی کند.

محبتش زبان ما را بست.

نگفتم هنوز به خانه خودمان سر نزده ایم و وقت کمی داریم.دنبال او رفتیم و در انتهای کوچه وارد خانه کوچکی شدیم که روی هم 40 متر هم نمیشد.

صداقت و محبت اهالی آن خانه خیلی متاثرم کرده بود.

بالای خانه شان اتاقی برای خود و همسرش ساخته بود و با پله های نردبان مانندیمیشد به انجا رفت.

صداقت و محبت اهالی خانه خیلی متاثرم کرده بود .گریه بدجوری گلویم را میفشرد سعی کردم خودم را جمع و جور کنم و زود بلند بشوم.با خود میگفتم رحیم چطور با این شرایط به جبهه آمده ...

حال امیر هم مثل من بود.

گفتم حاج خانم رحیم آقا میگفت بچه شو ندیده اگه میشه عکسی از بچه تهیه کنید تا ما برای رحیم آقا ببریم...

خدا میداند گفتن این حرف چقدر برای من سخت بود ؛ میدانستم برای خانواده ای با آن شرایط راحت نبود که در این مدت کم بتواند عکسی از بچه تهیه کنند ...

...

بعد ها رحیم افتخاری هم به فیض شهادت نائل آمد ...

بخشی از کتاب نور الدین پسر ایران صفحه 365 تا 367

http://mehrdadz.blogfa.com/post/617
http://www.afsaran.ir/link/748951
http://sangariha.com/view/post:6583721
http://hadinet.ir/view/post:8255650
http://razesorkh.com/view/post:4347754


#کتاب_نور_الدین_پسر_ایران_نور_الدین_عافی


#رزمنده_جبهه_جنگ_جانباز_دفاع_مقدس_


#خاطره_گویی_ایثار_بچه_های_تبریز_راه_آهن


#مادر_شهید_رحیم_افتخاری_مادر_مفقود_الاثر


#خانه_محقر_کوچک_محله_شلوغ_پر_جمعیت
آدرس های مرجع