تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: کشتی نجات ."برگرفته از کتاب شریف «خصائص‌الحسینیه»"
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4
چند وقت قبل به وبلاگی سرزدم که مطالب خیلی خوبی در زمینه های عاشورا و سیره ی امام حسین داشت.
با اجازه از نویسنده ی وبلاگ و با شرط قرار دادن آدرسشون قرار شد مطالبشون رو اینجا بذارم تا خواننده های تالار هم استفاده کنند.

*******
«کشتی نجات»، عنوان بلاگ مستقلّی است که به هدف تدوین و انتشار یک روایت‌پژوهی هنری با محوریت ماجرای امام حسین علیه السّلام ایجاد شده است.
کشتی نجات سعی دارد با نگاهی متفاوت و ظریف، احادیث الهام‌بخش را به منظور تولید محتوا در قالب‌های گوناگون دست‌چین کند.
کشتی نجات بیش از هرچیز به درک فضاهای کلان روایات توجّه دارد تا مسائل جزئی علوم روایی؛ و امید است تبدیل به گنجینه‌ای مرتّب و منظّم شود برای هنرمندی که به هنر فاخر پایبند است و نور کلام عترت را راهگشا می‌بیند.
اگر شاعراید، اگر می‌نویسید، اگر طرّاحی می‌کنید، اگر تصویرگراید، یا به هرکدام از این حیطه‌ها علاقه‌مند هستید، کشتی نجات می‌کوشد با دسته‌بندی پیشنهادی خود به شما کمک کند.
و اگر اهل ذوق‌اید و حبّ «سفينة النجاة» عالم در دل‌تان می‌جوشد، دست‌کم از آن‌چه در کشتی نجات خواهید خواند، لذّت خواهید برد!
نظر شما، نقد شما، پیشنهاد شما و ایده‌ی شما ذیل هر پُست، قطعاً به تقویت و گسترش این روایت‌پژوهی کمک خواهد کرد و با تبادل همین نگاه‌های متفاوت است که می‌توان به یک بینش جامع دست پیدا کرد؛ پس اگر هر تپشی را در دل خود احساس کردید، لطفاً کشتی نجات را از آن محروم نکنید!
گفتنی است که تمام روایات کشتی نجات، برگرفته از کتاب شریف «خصائص‌الحسینیه»، تألیف مرحوم آیت‌الله شیخ جعفر شوشتری است.
برگرفته از وبلاگ کشتی نجات به ادرس :
http://safine.barayemadar.com/[/b]


چون شيشه‌ی عطری كه درش گم شده باشد…‎

…حسن(علیه السلام) و حسین(علیه السلام) خدمت پیامبر خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) آمدند و جبرئیل را در محضر او دیدند. آنان پیرامون او می‌چرخیدند و او را به «دحیۀ کلبی» تشبیه می‌کردند. جبرئیل با دست خود اشاره کرد، آن‌چنان که گویی چیزی را می‌گیرد؛ ناگاه در دست‌ش «سیب» و «گلابی» و «انار»ی قرار گرفت و آن‌ها را به آنان داد. آنان شادمان رو به پیامبر خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) کردند. پیامبر اکرم(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)میوه‌ها را گرفته، بویید و فرمود:«این‌ها را نزد مادر خود ببرید و در آغاز، به پدر خود بدهید.»
پس چنان کردند که فرمود. آن‌ها از آن میوه‌ها نخوردند تا پیامبر اکرم(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) آمد و همه‌گی از آن خوردند؛ هرچه مصرف می‌کردند، باز به همان‌سان باقی بود. پیوسته چنین بود تا رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) از دنیا رفت.
امام حسین(علیه السلام) فرمود:«در زمان فاطمه(سلام الله علیها)، دخت رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)، هیچ دگرگونی و کمبودی در آن پدید نیامد تا آن حضرت(سلام الله علیها)رحلت کرد و چون از دنیا رفت، ما «انار» را گم کردیم و «سیب» و «گلابی» در دوران پدرم باقی بود.
چون او به شهادت رسید، «گلابی» نیز گم شد و «سیب» به همان‌سان نزد حسن(علیه السلام) بود تا در اثر زهر به شهادت رسید. سپس در نزد من بود تا زمانی که آب را از من دریغ داشتند. از آن زمان هرگاه تشنه می‌شدم، آن را می‌بوییدم و تشنگی‌م آرام می‌شد. چون تشنگی‌م سخت شد، آن را دندان زدم و به فنای خود یقین کردم…»
امام سجّاد(علیه السلام) فرمود:«من این سخن را ساعتی پیش از شهادت امام(علیه السلام) از او شنیدم و چون به شهادت رسید، بوی آن «سیب» در قتلگاه پیچیده بود. من هرچه گشتم آن را ندیدم. و اینک بوی خوش بهشتی آن «سیب»، از قبر آن حضرت(علیه السلام)پخش می‌شود. از پیروان ما هر که زائر قبر او و خواهان آن بوی خوش است، باید سپیده‌دم آن را بجوید که در صورت اخلاص، آن را می‌یابد…»
مناقب آل ابی طالب ابن شهر آشوب جلد : ۳ صفحه : ۱۶۱



حضرت فاطمه سلام الله عليها نسبت به محبانش در محشر كيفيت خاصى دارند.
براى ايشان لباس مخصوصى است به نام حلة الكرامة كه با آب حيوان آميخته شده۱ و بر روى آن، هزار لباس از لباس هاى بهشتى است و بر روى آن با خط سبز نوشته شده است. همچنين قبه اى از نور الهى بر بالاى سر دارند كه ظاهرش از باطنش و باطنش از ظاهرش پيداست و تاجى از نور دارند كه ۷۰ ركن است و هر ركنى مزين به در و ياقوت است و مانند ستاره درخشان نورافشانى مى كند و هنگام ورود به محشر، سوار بر شترى از شترهاى بهشتى است كه آن شتر از هر جهت مزين شده۲ و جبرئيل عليه السلام آن را مى راند و با صداى بلند خطاب مى كند: «نگاه هاى خود را بركشيد تا فاطمه دختر پيامبر بگذرد.»
استقبال كنندگان آن حضرت نيز داراى ويژگى خاصى هستند و از بهشت مى باشند. در روايت است كه دوازده هزار حورى كه قبل از آن از كسى استقبال نكرده اند، به استقبال حضرت فاطمه مى آيند. هر يك از اين حوريان مشعلى از نور به دست دارند و تاجى از جواهر به سر۳. سپس مريم دختر عمران به همراه هفتادهزار حورى از ايشان استقبال مى كند. بعد مادرش خديجه سلام الله عليها در ميان هفتاد هزار فرشته كه هر يك در دست خود پرچم هايى دارند كه بر روى آنها الله اكبر نوشته شده، از ايشان استقبال مى كند. بعد نوبت به حوا و آسيه مى رسد كه با هفتاد هزار فرشته به استقبال مى آيند.
محل جلوس آن حضرت نيز ويژگى خاصى دارد؛ منبرى از نور براى ايشان برپا مى شود كه هفتاد پله دارد، و در ميان پله ها ملائكه به صف ايستاده اند۴؛ و در روايت هاى بسيار آمده است كه با خود لباسى آغشته به خون دارند، و در برخى از روايات آمده كه با خود پيراهن حسين عليه السلام را كه آغشته به خون اوست، دارند۵.
نحوه دادخواهى آن حضرت نيز به شيوه خاصى است: آن حضرت در وسط زمين محشر مى گويد: «اى خدا! حسن و حسين را به من بنمايان!» حسين عليه السلام در حالى كه ايستاده و سر در بدن ندارد و از رگ هايشان خون جارى است براى ايشان نمايان مى شود۶، چون حسين عليه السلام را اين گونه مى بيند فريادى مى كشد۷ و از روى شتر به زمين مى افتد۸. پيامبر خدا صلى الله عليه وآله هنگام بيان اين مطلب فرمود: «من نيز به خاطر فاطمه فرياد مى زنم و ملائكه نيز به همان خاطر فرياد مى زنند.» در برخى از روايات است كه حسين عليه السلام در حالى كه سر خود را در دست دارد، مى آيد و چون فاطمه عليهاالسلام او را مى بيند، چنان فريادى مى زند كه تمام ملائكه مقرب و پيامبران مرسل و مؤ منان گريه مى كنند۹. سپس فاطمه عليهاالسلام شروع به دادخواهى مى كند و پيراهن حسين عليه السلام را روى دست مى گيرد و مى گويد: «خدايا! اين پيراهن فرزندم حسين است.۱۰»
در آن هنگام خداوند از قاتلان حسين عليه السلام و فرزندان آنها و فرزندان فرزندان آنها كه نسبت به اعمال پدرانشان راضى بوده اند، انتقام مى گيرد. سپس شعله سياهى از جهنم زبانه مى كشد و آنها را مى بلعد، آن طور كه پرنده، دانه را مى چيند و گرفتار عذابى مى شوند كه در جهنم براى آنها تدارك ديده شده است۱۱. آنگاه خطاب به حضرت گفته مى شود: «يا فاطمه! حاجت خود را بخواه.»
مى گويد: «خداى من! شيعيان مرا درياب.» خداوند مى فرمايد: «آنها را آمرزيدم.»
حضرت فاطمه مى گويد: «اى خدا! شيعيان فرزندم را هم درياب.» خداوند مى فرمايد: «آنها را هم آمرزيدم.»
حضرت زهراء عرض مى كند: «شيعيان شيعيان مرا هم درياب.» از جانب خدا خطاب مى رسد: «حركت كن، هر كس به تو متوسل شود، با تو است.»
حضرت به راه مى افتد و همه آنها بر مى خيزند و به همراه ايشان حركت مى كنند.۱۲
——-
۱٫ بحار ۴۳/ ۲۲۱ – عیون الاخبار ۲/ ۳۰
۲٫ بحار ۴۳/ ۲۱۹ – امالی صدوق مجلس ۵ ص ۲۵
۳٫ بحار ۴۳/ ۲۲۴ – تفسیر فرات ص ۱۶۹
۴٫ بحار ۴۳/ ۲۲۶ – تفسیر فرات ص ۱۷۱
۵٫ بحار ۴۳/ ۲۲۴ – امالی مفید مجلس ۱۵ ص ۱۳۰
۶٫ بحار ۴۳/ 226 – تفسیر فرات ص ۱۷۱
۷٫ بحار ۴۳/ ۲۲۲ – ثواب الاعمال ۲/ ۲۵۸
۸٫بحار ۴۳/ ۲۱۹ – امالی صدوق مجلس ۵ ص ۲۵
۹٫بحار ۴۳/ ۲۲۱ – ثواب الاعمال ۲/ ۲۵۲
۱۰٫بحار ۴۳/ ۲۲۴ – امالی مفید مجلس ۱۵ ص ۱۳۰
۱۱٫بحار ۴۳/ 226 – تفسیر فرات ص ۱۷۱
۱۲٫بحار ۴۳/ ۲۲۷ – تفسیر فرات ص ۱۷۲
خصائص الحسینیه. عنوان هفتم در زیارت آن حضرت

داستان زید مجنون


متوكل از خلفاى بنى عباس نسبت به اهل بيت رسول خدا صلى الله عليه وآله دشمنى زياد و بغض شديدى داشت. او بود كه دستور داد بارگاه امام حسين را خراب، قبر را ويران و آثار آن را محو نمايند و آب رود علقمه را بر آن جارى سازند، به نحوى كه اثرى از آن باقى نماند و احدى نتواند در آنجا بماند و خبرى بگيرد. او مردم را تهديد كرد هر كس قبر حسين برود، كشته مى شود. آنگاه از ميان مأموران خود عده اى را مراقب اين كار كرد و به آنها توصيه نمود، هر كس به قصد زيارت حسين بيايد، او را بكشيد.
خبر به مردى از اهل خير رسيد كه به او زيد مجنون مى گفتند، ولى انسانى عاقل و داراى نظرى صائب بود و به اين خاطر به او مجنون مى گفتند كه هر انسان خردمند و اديبى را به سكوت وا مى داشت و دليل و برهان او را رد مى كرد و از جواب باز نمى ايستاد و از سخن گفتن خسته و ملول نمى شد. وقتى خبر تخريب بارگاه حسين عليه السلام و شخم زدن محل قبر را شنيد، برايش گران تمام شد و به خاطر تخريب قبر امام حزن و اندوه بر او غالب شد. پاى پياده و ديوانه وار از مصر خارج شد، در حالى كه به درگاه الهى شكوه مى كرد.
او همچنان اندوهگين و افسرده رفت تا به كوفه رسيد. بهلول آن زمان در كوفه بود. زيد مجنون او را ديد و به او سلام كرد. بهلول جواب سلام او را داد و از او پرسيد: «از كجا مرا مى شناسى، در حالى كه تو هرگز مرا نديده اى؟» زيد گفت: «اى شخص بدان كه قلوب مؤمنان چون سربازان مجهزى هستند كه نسبت به آنچه شناخت دارند با هم ائتلاف مى كنند.» بهلول پرسيد: «زيد! چه مسأله اى موجب شده كه تو پاى پياده از وطن و بلاد خودت بيرون بيايى؟» در جواب گفت: «به خدا سوگند تنها شدت حزن و اندوهم مرا وادار به اين كار كرد. به من خبر رسيد كه اين ملعون (متوكل ) دستور داده است ساختمان قبر حسين را خراب كرد و آنجا را شخم بزنند و زائران آن حضرت را بكشند. اين مسأله مرا از وطن آواره كرد، عيشم را منغص کرد، اشكم را جارى کرد و خواب از چشمانم ربوده است.» بهلول گفت: «به خدا سوگند من هم چنين حالتى دارم.» آنگاه به او گفت: «برخيز به كربلا برويم تا قبور فرزندان على مرتضى عليهم السلام را ببينيم.»
پس دست يكديگر را گرفته راه افتادند تا به قبر حسين عليه السلام رسيدند؛ اما ديدند كه قبر به حال خود باقى است و تغييرى نكرده. ساختمان قبر را خراب كرده اند، اما هر چه آب بر آنجا بسته اند، به قدرت خداوند عزيز جبار در زمين فرو رفته و حتى يك قطره آب به قبر حسين عليه السلام نرسيده و هر گاه به طرف قبر شريف مى آيد، زمين قبر به اذن خداوند تعالى مرتفع مى شود. زيد مجنون از ديدن اين صحنه متعجب شد و به بهلول گفت: «بهلول نگاه كن! مى خواهند نور خدا را با دهانشان خاموش كنند، اما خدا مى خواهد نورش را كامل و تمام كند، هر چند كه مشركان را خوش نيايد.» او گفت: «متوكل در طول ۲۰ سال به طور مرتب و دايم دستور داد محل قبر حسين عليه السلام را شخم بزنند و زراعت بكارند، اما قبر شريف همچنان به حالت خود باقى است و هيچ تغييرى نكرده و حتى يك قطره آب هم به آن نرسيده است.»
وقتى شخصى كه مأمور بود آن محل را شخم بزند و زراعت كند، با اين قضيه مواجه شد، در فكر فرو رفت و گفت: «به خدا و به محمد صلى الله عليه وآله ايمان آوردم. به خدا سوگند ديوانه وار سر به بيابان مى گذارم، اما قبر حسين فرزند دختر رسول خدا را شخم نمى زنم و زراعت نمى كارم. مدت بيست سال است كه معجزه الهى را مشاهده و دلايل و برهان هاى اهل بيت پيامبر خدا را مى بينم، اما عبرت نگرفته ام.» آنگاه يوغ را (از گردن گاوها) باز و گاوها را رها كرد و به طرف زيد مجنون رفت و به او گفت: «پيرمرد! از كجا آمده اى؟» گفت: «از مصر.» پرسيد: «براى چه منظورى اينجا آمده اى؟ آيا از كشته شدن نمى ترسى؟» زيد گريه كرد و گفت: «به خدا سوگند اطلاع پيدا كردم كه قبر حسين عليه السلام را شخم زده اند. اين مسأله مرا اندوهگين كرد و باعث غم و ناراحتى من شد.» آن مرد بر روى پاهاى زيد افتاد و شروع به بوسيدن كرد و گفت: «اى پيرمرد! پدر و مادرم به فداى تو باد. از وقتى تو پيش من آمدى رحمت الهى به من روى آورد و قلبم به نور خدا روشن گشت. من به خدا و رسول او ايمان آوردم. مدت ۲۰ سال است كه اين زمين را شخم مى زنم و هر وقت آب به قبر حسين عليه السلام بستم، فرو رفت و به صورت گرداب در آمد و يك قطره از آن به قبر حسين عليه السلام نرسيد. گويى كه من با به حال مست بوده ام، اما اينك به بركت آمدن تو، به هوش آمده ام.» نگاه زيد گريه كرد و ابياتى خواند. آن شخص نيز گريه كرد و گفت: «اى زيد! تو مرا از خواب غفلت بيدار كردى
.
نزد متوكل در سامراء مى روم ، و ماجرا را همان طور كه هست برايش بازگو مى كنم يا مرا مى كشد يا رهايم مى كند.» زيد گفت: «من هم به همراه تو مى آيم و در اين باره به تو كمك مى كنم.»
وقتى آن شخص وارد بر متوكل شد و مشاهدات خود را درباره قبر حسين عليه السلام به اطلاع او رساند، خشم و غضب تمام وجود متوكل را فرا گرفت و بغض و كينه اش نسبت به اهل بيت رسول خدا صلى الله عليه وآله بيشتر شد و دستور قتل آن مرد را صادر نمود؛ همچنين دستور داد ريسمانى به پاى او ببندند و او را با صورت در بازار بكشند و بعد در ميان مردم به دار آويخته شود تا درس عبرتى باشد و كسى باقى نماند که از اهل بيت يارى كند. اما زيد مجنون ؛ حزن و اندوهش بيشتر شد و همچنان گريه مى كرد و صبر كرد تا آن شخص ‍ را از چوبه دار پائين آوردند و جسدش را در ميان زباله ها انداختند. آنگاه زيد به سراغ او آمد، جنازه او را برداشت و به طرف دجله برد و در آنجا غسل داد و كفن نمود و بر او نماز خواند و سپس آن را دفن نمود و مدت سه روز تمام در كنار قبر ماند و قرآن تلاوت كرد و از او جدا نشد.
يك روز كه در كنار قبر نشسته بود، بناگاه صداى فرياد و نوحه و زارى زنان و مردان بسيارى را شنيد كه با خود جنازه اى حمل مى كردند. كثرت جمعيت به قدرى بود كه راه بند آمده بود. زيد گمان كرد كه متوكل مرده است . به سوى يكى از افراد آن جمعيت رفت و از او پرسيد: «اين ميت كيست؟» گفت: «جنازه يكى از كنيزان متوكل است. او يك كنيز سياه حبشى به نام ریحانه بود كه متوكل علاقه شديدى به او داشت.»
وقتى زيد آن صحنه را ديد غم و اندوهش بيشتر شد و آتش سينه اش ‍ برافروخته گشت و بر سر و صورت خود مى زد و گريبان چاك مى كرد و خاك بر سر مى ريخت و مى گفت: «واويلا! وا اسفا،! يا حسين! تو در سرزمين كربلا عريان، تنها و غريب، لب تشنه به شهادت رسيدى؛ زنان و دخترانت و اهل و عيالت را به اسارت بردند و كودكانت را كشتند، اما كسى براى تو گريه نمى كند. پيكر مطهر تو را بى غسل و كفن دفن مى كنند و بعد محل قبرت را شخم مى زنند تا نورت را خاموش نمايند، در حالى كه شما فرزند على مرتضى و فاطمه زهراء مى باشى. اين همه احترام و عظمت براى يك كنيز سياه قائلند، اما كسى براى فرزند محمد مصطفى صلى الله عليه وآله غمگين نيست و گريه نمى كند.»
زيد همچنان گريه مى كرد و نوحه سر مى داد تا از هوش رفت و تمام مردم حاضر در آنجا نيز نظاره گر بودند. برخى از آنها دلشان به حال او سوخت. وقتى زيد دوباره به هوش آمد اين سخنان را بر زبان جارى ساخت: «آيا قبر حسين را در كربلا شخم مى زنند، اما قبر فرزند آن زن زناكار را آباد مى كنند. شايد زمانه دوباره عوض شود و دولت حق روى كار آيد. خدا اهل فساد و آنكه را بر اين دنياى فانى ايمان دارد، لعنت كند.»
گفته اند كه زيد اين عبارات را در برگه اى نوشت و آن را به يكى از دربانان متوكل داد. وقتى متوكل آن را خواند به شدت خشمگين شد و او را احضار كرد. ميان زيد و او مطالبى از وعظ و توبيخ رد و بدل شد. متوكل براى تحقير شأن امام على عليه السلام، از او پرسيد: «درباره ابوتراب چه نظر دارى؟» زيد گفت: «به خدا سوگند! تو به فضل، شرف، حسب و نسب آن حضرت آگاه هستى و كسى جز كافران بدگمان فضل او را انكار نمى كند و جز منافقان دروغگو با او دشمنى نمى كند.» آنگاه شروع به بر شمردن فضايل و مناقب حضرت على عليه السلام نمود و تا آنجا ادامه داد كه متوكل به خشم آمد و دستور داد او را زندانى كنند
.
چون شب فرا رسيد و متوكل به خواب رفت، هاتفى نزد او آمد و لگدى به او زد و گفت: «برخيز و زيد را از زندان بيرون بياور، و گرنه خداوند هر چه سريعتر تو را هلاك مى كند.» متوكل خودش برخاست و زيد را از زندان آزاد كرد و خلعت بسيار گرانبهايى به او پوشانيد و گفت: «هر خواسته اى دارى، بگو.» زيد گفت: «خواسته ام عمارت و ساختن قبر حسين عليه السلام است و اينكه كسى متعرض زائران آن حضرت نشود.»
متوكل دستور اين كار را صادر كرد و زيد با شادى و سرور از نزد او بيرون آمد و در شهرها مى گرديد و مى گفت: «هر كس قصد زيارت قبر حسين را دارد براى هميشه در امان است.»
——-
بحار ۴۵/ ۴۰۳-۴۰۷ – منتخب طریحی ۲/ ۶۷-۶۹ مجلس ۵

فیض روح‌القدسی

[align=START]
چون حسین(علیه السلام) شهید شد، دیدند شخصی را در میان لشگر که فریاد کرد.
به او گفتند:«چه می‌شود تو را؟!»
گفت:«چه‌گونه فریاد نکنم و حال این‌که رسول خدا ایستاده و گاهی نظر به زمین می‌کند، و گاهی به سوی شما، و می‌ترسم نفرین کند بر اهل زمین، و من هم در میان ایشان هلاک شوم…»
پس بعضی به هم گفتند:«این انسانی دیوانه است!»
و برخی دیگر، که از کار خود بازگشته بودند، گفتند:«به خدا که با خود چه کرده‌ایم؟! آقای جوانان بهشتی را کشته‌ایم.»
بعدها که از امام سجّاد پرسیدند، ایشان فرمود:«آن شخص کسی جز جبرئیل نبود. اگر مأذون می‌شد، چنان صیحه‌ای بر ایشان می‌زد، که تمام ارواح ایشان از اجسادشان جدا می‌شد! ولکن به ایشان مهلت داد…».
بحارالأنوار، جلد ۴۵، صفحه‌ی ۱۷۳
کامل‌الزّیارات، خاتمه‌ی کتاب، صفحه‌ی ۳۳۷
[/align]

خدمتی لایقم از دست نیاید… چه کنم؟


هنگامى که امام حسین[sup](علیه السلام)[/sup]، شبانه از مدینه به مکّه حرکت کرد، گروه‌‏هاى فرشتگان با صف‌هاى آراسته و پشت سر هم، اسلحه به دست و هر یک بر اسبى از اسب‌هاى بهشتى سوار، خدمت حضرت رسیده و سلام دادند.
عرض کردند:«اى آن‌که پس از جدّ و پدر و برادر، تو حجّت خداوند بر خلق هستى، همانا که خداوند عزّ و جل، جدّ تو را در بسیارى مواقع به وسیله‌ی ما یارى فرموده و اکنون نیز، ما را به یارى تو فرستاده است.»
حضرت‏ فرمود:«وعده‏‌گاه من و شما در گودال و بقعه‌ای باشد که آن‌جا شهید خواهم شد؛ که همان کربلا است. چون به آن‌جا رسیدم، نزد من بیایید.»
عرض کردند:«خداوند ما را مأمور فرموده است که گوش به فرمان و فرمان‌بردار شما باشیم؛ و اگر از دشمنى بیمناک هستید ما به همراه شما باشیم…»
امام فرمود:«آن‌ها راهی بر من ندارند تا به بقعه‌ی خویش برسم
.
»

بحارالأنوار، جلد ۴۴، صفحه‌ی ۱۳۰
لهوف، صفحه‌ی ۲۸ و ۲۹

سفينة النجاة





چون خداوند خواست قوم نوح(علیه السلام) را هلاک کند، به او فرمان داد که لوح‌های درخت ساج را بشکافد. پس نوح(علیه السلام) آن‌ها را شکافت؛ و نمی‌دانست که با آن‌ها چه صنعتی کند. در آن حال جبرئیل فرود آمد و از برای نوح(علیه السلام) صورت کشتی را نشان داد، و به همراه خود صندوقی داشت که صد و بیست و نه هزار میخ در آن بود.پس نوح(علیه السلام) کشتی را با آن میخ‌ها استوار کرد تا زمانی‌که پنج میخ باقی ماند. یکی از آن پنج میخ را دست زد و برداشت، که درخشید و نوری از آن تابش یافت؛ مانند نور ستاره‌هایی که در کرانه‌ی آسمان می‌درخشند. پس نوح(علیه السلام) متحیّر و سرگردان شد که این چه نوری است و چه باید بکند. آن‌گاه خدا آن میخ را به سخن درآورد که گویا گفت:«من به نامِ بهترین پیغمبران، محمّد(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)، پسر عبدالله هستم.» پس جبرئیل فرود آمد. نوح(علیه السلام) به وی گفت:«ای جبرئیل! ‌این چه میخی است که مانند این ندیده‌ام؟!» جبرئیل گفت:«این را به نام محمّد بن عبدالله، سیّد تمام پیغمبران، بکوب بر اوّل کشتی، و به طرف راست آن
.
»نوح(علیه السلام) پس از کوبیدن آن، دست زد و میخ دوّم را برداشت. آن هم درخشید و نور داد. به جبرئیل گفت:«این چه میخی است؟!» جبرئیل پاسخ داد:«این میخ، به نام برادر و پسر عمّ او، آقای همه‌ی اوصیاء، علی(علیه السلام) پسر ابی‌طالب است؛ بکوب آن را در طرف چپِ ابتدای کشتی
.
»پس از آن دست زد به میخ سوّم؛ آن نیز درخشید و نور داد. جبرئیل گفت:«این میخ به نام فاطمه(سلام الله علیها) است؛ بکوب آن را طرف میخ پدر او
.
»پس از آن نوح(علیه السلام) دست به میخ چهارم زد؛ آن هم درخشید و نور داد. جبرئیل گفت:«این میخ به نام حسن(علیه السلام) است؛ بکوب آن را پهلوی میخ پدرش
.
»بعد از آن، نوح(علیه السلام) به میخ پنجم دست برد؛ آن نیز درخشید و نور داد، و رطوبت سرخی از آن پدیدار شد. جبرئیل گفت:«این میخ به نام حسین(علیه السلام) است؛ بکوب آن را پهلوی میخ پدرش
.
» نوح پرسید:«ای جبرئیل! این رطوبت چیست؟» که او پاسخ داد:«خون است…» و قصّه‌ی حسین(علیه السلام) را یاد کرد و آن‌چه را که امّت با او می کنند؛ که همانا خداوند لعنت کرده است کشنده‌ی او را، و ظلم‌کننده در حقّ او را و خوار کنندگان او را
.
بحارالأنوار، جلد ۴۴، صفحه‌ی ۲۳۰

حَمَلَتْهُ أُمُّهُ كُرْهًا وَ وَضَعَتْهُ كُرْهًا


در بيان حامله شدن به ايشان و ولادت آن حضرت خداوند فرمود: «
وَوَصَّيْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَيْهِ إِحْسَانًا حَمَلَتْهُ أُمُّهُ كُرْهًا وَوَضَعَتْهُ كُرْهًا وَحَمْلُهُ وَفِصَالُهُ ثَلَاثُونَ شَهْرًا حَتَّى إِذَا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَبَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةً قَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَعَلَى وَالِدَيَّ وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحًا تَرْضَاهُ وَأَصْلِحْ لِي فِي ذُرِّيَّتِي إِنِّي تُبْتُ إِلَيْكَ وَإِنِّي مِنَ الْمُسْلِمِينَ
» (و ما انسان را به احسان در حق پدر و مادر سفارش كرديم كه مادر با رنج بار حمل كشيد و باز با مشقت وضع حمل نمود و سى ماه تمام مدت حمل و شيرخوارى بود تا وقتى كه طفل به حد رشد رسيد و چهل ساله گشت ، گفت : پروردگار من ! به من توفيق بده شكر نعمتى را كه به من و پدر و مادرم داده اى به جا بياورم و عمل شايسته اى را كه تو از آن راضى مى شوى انجام دهم و فرزندان مرا صالح گردان. من به درگاه تو باز آمده ام و از تسليمان فرمان تو شده ام.)
در كتاب الكامل و بحارالانوار به اسناد معتبر وارد شده است كه وقتى حضرت فاطمه سلام الله عليها به امام حسين عليه السلام باردار شدند، جبرئيل عليه السلام نازل شد و گفت: «يا محمد! خداوند به تو سلام مى فرستد و تو را به مولودى بشارت مى دهد كه از فاطمه متولد مى شود و امت تو او را بعد از تو به شهادت مى رسانند
.
»
حضرت رسول فرمود:«سلام من بر پروردگارم باد. من به فرزندى كه از فاطمه به دنيا آيد و امتم او را به شهادت برسانند، احتياجى ندارم.»
جبرئيل عروج كرد و دوباره نازل شد و همان عبارت هاى قبل را تكرار كرد. پيامبر نيز همان جواب را داد
.
جبرئيل مجددا عروج كرد و سپس براى بار سوم نازل شد و عرض كرد: «خداوند به تو بشارت مى دهد كه امامت ، ولايت و وصايت را در فرزندان او قرار دادم.»
پيامبر گفت:«راضى شدم.»
سپس حضرت رسول، حضرت فاطمه را از آنچه جبرئيل عليه السلام در مرتبه اول آورده بود، باخبر كرد. حضرت فاطمه سلام الله عليها گفت: «من به فرزندى كه امت تو او را بعد از تو به شهادت برسانند، احتياج ندارم.»
سپس پيامبر به فاطمه مژده اى را كه جبرئيل به او داده بود، داد. آنگاه حضرت زهرا گفت: «راضى شدم.». سپس حضرت، با رنج و غم بار حمل او را كشيد، چون مى دانست حسين عليه السلام شهيد مى شود و همچنين وضع آن حضرت نيز با رنج و مشقت بود. دوران حمل و شيرخوارى آن حضرت ۳۰ ماه بود تا اينكه به حد رشد رسيد و چهل ساله شد و به درگاه خدا عرض كرد: «خداى من ! به من توفيق بده كه شكر نعمتى را كه بر من و پدر و مادرم داده اى به جا آورم و عمل شايسته اى انجام دهم كه تو را خشنود كند و فرزندانم را صالح بگردان.»
—–
بحار ۲۲ / ۲۳۲ تا ۲۳۳
کامل الزیارات باب ۱۶ ص ۵۵ تا ۵۷
صاحب‌ بال
هنگامی که امام حسین(علیه السلام) از پشت اسب به زمین افتاد، اسب آن حضرت که اسب رسول خدا بود و نام‌ش «مرتجز» و معروف به «ذوالجناح» بود، اطراف او می‌گشت و از آن مظلوم دفاع می‏‌کرد؛ شیهه می‌‏کشید و همهمه می‏‌نمود.
عمر سعد که چنین وضعی را دید، فریاد زد:«آن اسب را بگیرید و نزد من بیاورید، زیرا که از بهترین اسب‌های رسول خدااست!» جمعی اسب را احاطه کردند تا بگیرند ولی او با دندان و لگد خود آن‌ها را دور می‌‏کرد و به همین ترتیب تعدادی از سپاه دشمن را کشت.(۱)
عمر سعد فریاد زد:«رهایش کنید تا ببینیم او چه‌کار می‌‏کند.»
در این هنگام ذوالجناح کنار بدن امام(علیه السلام) آمد، پیشانی خود را با خون امام(علیه السلام) رنگین می‌نمود، بدن عزیزش را استشمام می‏‌کرد، و با صدای بلند شیهه می‏‌کشید.
امام باقر(علیه السلام) فرمود که او در شیهه‌ی خود می‌‏گفت:
الظَّلیمَةَ الظَّلیمَةَ مِنْ أُمَّةٍ قَتَلَتْ ابْنَ بِنْتِ نَبِیِّها!
فریاد، فریاد، از امّتی که پسر دختر پیامبرشان را کشتند!(۲)
آن‌گاه به سوی خیمه‌ها رو کرد، در حالی‌که بلند شیهه می‏‌کشید؛ طوری‌که صدای او تمام فضای بیابان را پرکرده بود.
در خبر است که ذوالجناح در کنار خیام آن‌قدر سر به زمین کوفت تا جان داد.(۳)
(۱) بحارالأنوار، جلد ۴۵، صفحه‌ی ۶۰ – مناقب آل ابی‌طالب، جلد ۳، صفحه‌ی ۲۱۵
(۲) مقتل‌ مقرّم، صفحه‌ی‌ 332 – تظلّم‌ الزّهرآء، صفحه‌ی ۱۲۹- بحارالأنوار، جلد‌ 10، صفحه‌ی‌ 205
(۳) تذکرۀ الشهداء، صفحه‌ی ۳۵۳

نقره‌ ی سرخ


مرحوم محدّث قمی در منتهی‌الآمال، در خاتمه‌ی «احوال امام حسین(علیه السلام)» می‌نویسد در مجموعه‌ی شیخ شهید و کشکولِ شیخ بهائی و زَهْرُ الرّبیعِ مرحوم جزائری و غیره مذکور است که عقیقى سرخ در مسجد کوفه یافته شد که این شعر بر آن مکتوب بود:

اَنَا دُرٌّ مِنَ السَّمـٰآءِ نَـثَـَــرُوُنی

یَـومَ تَزْویجِ وٰالِــدِ السِّـبْطـَیْنِ

کُنْتُ اَنْقـىٰ مِنَ اللـُّجَیْنِ وَ لکِنْ

صَبَـغـُونی بِـدَمِ نَـحْـرِ الحُسَیـْنِ

من دُرّی هستم که مرا در روز عروسی والدین حسنین، از آسمان فرو ریخته‌اند؛

من از نقره نیز سفیدتر و روشن‌تر بودم؛ امّا، مرا به خون حسین(علیه السلام) رنگ‌آمیزی کردند…

يَوْمَ تَرْجُفُ الرَّاجِفَةُ* تَتْبَعُهَا الرَّادِفَةُ





الخرائج ۲/۸۴۸ از جابر آورده است كه ابوجعفر(عليه السلام) فرمود كه امام حسين(عليه السلام) پيش از شهادتش به يارانش فرمود:«رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به من فرمود پسرم! به عراق، محلّ ديدار پيامبران و جانشينان آنان، بُرده مى‌شوى. تو و گروهى از ياران همراهت در سرزمينى به نام «عمورا» شهيد مى‌شويد، يارانت درد برخورد آهن و شمشير را بر خود احساس نخواهند كرد. سپس اين آيه را خواند:«اى آتش! بر ابراهيم سرد و سلامت باش». جنگ براى تو و يارانت، سرد و سلامت است.»
سپس امام به يارانش فرمود:«مژده باد بر شما، كه اگر شهيد شويم، خدمت پيامبر مى‌رسيم. سپس تا زمانى كه خدا بخواهد، من در آخرت مى‌مانم، و نخستين فردى هستم كه به دنيا رجعت مى‌كنم. همزمان با امير مؤمنان و همزمان با قيام قائم و زندگى دوباره رسول خدا خواهم آمد؛ آن‌گاه فرشتگانى از آسمان و از نزد خدا بر من فرود مى‌آيند كه هرگز تا آن زمان به زمين نيامده‌اند.
جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و جمعى از فرشتگان نيز بر من فرود مى‌آيند. محمّد و على و من و برادرم و تمام كسانى كه خدا بر آن‌ها منّت گذاشته، از نزد خدا، سوار بر اسبان سياه و سفيدى از نور، در كجاوه‌هايى مى‌آيند كه آفريده‌اى بر آن‌ها سوار نشده است. آن زمان محمّد(صلى الله عليه وآله) پرچمش را برمى‌افرازد و شمشيرش را به قائم مى‌دهد، سپس تا زمانى كه خدا بخواهد، روى زمين مى مانيم؛ آن‌گاه خدا از مسجد كوفه، چشمه‌اى از روغن، چشمه‌اى از شير و چشمه‌ی آبى بيرون مى‌دهد، بعد امير مؤمنان(عليه السلام)، شمشير رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را به من مى‌دهد و مرا به شرق و غرب مى‌فرستد .
بر هر دشمنى كه يورش بياورم، خونش را مى‌ريزم . همه‌ی بت‌ها را آتش مى‌زنم و به هند مى‌روم و آن‌جا را فتح مى كنم. دانيال و يونس، خدمت امير مؤمنان مى‌رسند و مى‌گويند وعده‌ی خدا و رسول درست بود. خدا هفتاد مرد همراه آنان به بصره مى‌فرستد كه جهاد مى‌كنند . سپاهى به روم مى‌فرستد كه خدا برايشان فتح و پيروزى مى‌آورد. در آن هنگام، هر حيوانى كه خدا گوشتش را حرام كرده، خواهم كشت، تا اثرى از آن روى زمين نماند، امّا حيوانات حلال گوشت و پاك مى‌مانند .
اسلام را بر يهوديان و مسيحيان و پيروان اديان ديگر، عرضه مى‌كنم . آنان را مخيّر مى‌كنم كه يا اسلام را بپذيرند ، يا آماده‌ی جنگ شوند. هر كسى اسلام بياورد، بر او منّت دارم، امّا كسى كه اسلام را نپذيرد، خدا خونش را مى‌ريزد. بر هر مردى از شيعيان ما، فرشته‌اى نازل مى‌شود و گرد و غبار را از چهره‌اش پاك مى‌كند. همسران و خانه‌ی بهشتى او، آن شيعه را مى‌شناسند .
روى زمين ، كور و زمين‌گير نمى‌ماند و خدا، به بركت وجود ما اهل‌بيت، بلاى هر گرفتارى را برطرف مى‌كند. بركت آسمان بر زمين نازل مى‌شود؛ حتّى درختان، هر ميوه‌اى كه خدا بخواهد، مى‌دهند. ميوه‌ی زمستان در تابستان، و ميوه‌ی تابستان را در زمستان مى‌خورند؛ و همين وضع تأويل اين آيه است:«اگر اهالى شهرها و آبادى‌ها ايمان مى‌آوردند و تقوا پيشه مى‌كردند ، بركات آسمان و زمين را بر آن‌ها مى‌گشوديم، امّا حق را تكذيب كردند.»(اعراف/۹۶)
در آن زمان ، خدا اين كرامت را به شيعيانمان مى‌دهد كه تمام رخدادهاى روى زمين، برايشان مخفى نمى‌ماند؛ حتّى اگر يكى بخواهد خانواده‌اش را از آن‌چه مى‌داند، آگاه كند، مى‌تواند به آن‌ها خبر دهد.»

—–

مختصر البصائر /۳۶ ، بحار ۴۵/۸۰ و ۵۳/۶۱

کعبه‌ ی جان‌ها تویی، گرد تو آرم طواف


از امام صادق(علیه السلام) است که فرمودند زمین کعبه به خود افتخار کرد و گفت:«کیست مانند من در حالی‌که خداوند، خانه‌ی خویش را بر روی من بنا نموده و مردم از راه‌های دور به جانب من می‌آیند و من، حرمِ خدا و محلّ امن او شده‌ام؟!»

پس خداوند به او وحی نمود که:«ساکت باش! سوگند به عزّت و جلال‌م که فضیلت تو در مقایسه با آن‌چه به زمین کربلا عطا نموده‌ام نیست مگر به مقدار رطوبتی که یک سوزن، به هنگام فرورفتن در آبِ دریا به خود می‌گیرد! و اگر خاک کربلا نبود، تو را فضیلت نمی‌دادم، و اگر نبود آن کسی که سرزمین کربلا او را در بر گرفته، تو را نمی‌آفریدم! پس آرام، خاموش، متواضع و خاشع باش!

هرگز به زمینِ کربلا فخرفروشی مکن وگرنه تو را در زمین فرومی‌برم و در آتش جهنّم سرنگون‌ت می نمایم!»



بحارالأنوار، جلد ۹۸، صفحه‌ی ۱۰۷ – کامل‌الزّیارات، باب ۸۸ صفحه‌ی ۲۶۷


مَا يَنزِلُ مِنَ السَّمَاء وَمَا يَعْرُجُ فِيهَا


چون حسين عليه السلام به شهادت رسيد و سر آن حضرت را بالاى نيزه ها كردند و به کوفه بردند، ملائكه پايين آمدند و جسد مبارک آن حضرت را گرفتند و به همان حالت به آسمان پنجم بردند و آن را در كنار صورت به خون آغشته على عليه السلام قرار دادند و به آن حضرت در حالى كه آغشته به خون بود، نگاه كردند و قاتلش را لعنت نمودند و سپس او را به محل دفنش در كربلا پايين آوردند.
—–
بحار ۲۵/ ۲۲۹

ستاره‌ گردی‌های خلیل‌ خدا




…وَ إِنَّ مِنْ شیعَتِهِ لإِبْراهیمَ؛

…و قطعاً ابراهیم از شیعیانِ«او»ست؛

إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ،

[به‌ خاطر بیاور] زمانی را که با «قلب‌ سلیم» به پیش‌گاه پروردگارش آمد،

إِذْ قالَ لِأَبیهِ وَ قَوْمِهِ:«ما ذا تَعْبُدُونَ؟!

آن‌گاه که به پدر و قوم‌ش گفت:«چه می‌پرستید؟!

أَ إِفْکًا آلِهَهً دُونَ اللّهِ تُریدُونَ؟!

آیا در هوای خدایانی جای خداونداید؟!

فَما ظَنُّکُمْ بِرَبِّ الْعالَمینَ!؟»

درباره‌ی پروردگار عالمیان چه گمانی می‌برید؟!»

فَنَظَرَ نَظْرَهً فِی النُّجُومِ…

سپس نگاهی به ستارگان انداخت…

فَقالَ:«إِنّی سَقیمٌ…»

و گفت: «من بیمارام…»

فَتَوَلَّوْا عَنْهُ مُدْبِرینَ. [۱]

پس به او پشت کردند و تنهاش گذاشتند.

…ابراهیم، از وضع ستاره‌ها آینده را حساب کرد و آن‌چه را به حسین علیه‌السّلام وارد می‌شود فهمید. پس گفت که من بیمارام؛ از آن‌چه به حسین وارد می‌شود…[2]

…وَ نادَیْناهُ أَنْ:«یا إِبْراهیمُ!

و او را ندا دادیم که:«ای ابراهیم!

قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیا إِنّا کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ!

رؤیات را تحقّق بخشیدی و ما این‌گونه نیکوکاران را جزا می‌دهیم!

إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبینُ!»

قطعاً این امتحانی آشکار است!»

وَ فَدَیْناهُ بِذِبْحٍ عَظیمٍ؛

و او را در ازای «ذبحی‌ عظیم» رهانیدیم؛

وَ تَرَکْنا عَلَیْهِ فِی اْلآخِرینَ.[۳]

و نام[نیک‌]ش را در امّت‌های بعد باقی نهادیم.

…خداوند بزرگ به او وحى‌ کرد:«ای ابراهیم! محبوب‌ترین خلق من نزد تو کیست؟!» گفت:«پروردگارا! خلقى را نیافریده‌اى که از حبیب تو محمّد نزد من عزیزتر باشد.»

خطاب شد:«آیا محمّد نزد تو محبوب‌تر است یا خودت؟!» گفت:«البتّه که محمّد نزد من از خودم محبوب‌تر است.»

خطاب رسید:«فرزند محمّد نزد تو محبوب‌تر است یا فرزند خودت؟!» گفت:«بلکه فرزند آن حضرت نزد من محبوب‌تر است.»

خطاب آمد:«ذبح فرزند او به ظلم براى قلب تو دردناک‌تر است یا ذبح فرزند خودت که او را به دست خود در طاعت من قربانى کنى؟!» گفت:«پروردگارا ذبح فرزند آن حضرت که به دست دشمنان‌ش انجام‌گیرد براى قلب من دردناک‌تر است.»

خطاب شد:«ای ابراهیم! گروهى که گمان می‌کنند از امّت محمّد هستند پسرش حسین را بعد از او با ظلم و دشمنى به نحوى خواهندکشت که «گوسفندان» را سر می‌برند. آنان براى این جنایت مستوجب خشم من خواهند شد…»

ابراهیم بر این مصیبت جزع و فزع کرد و قلب‌ش سوخت و شروع به گریه نمود. پس از این بود که از سوی خدای بزرگ خطاب آمد:«ای ابراهیم! ما این جزع و فزع تو را که براى حسین کردى در عوض این‌که پسرت اسماعیل را در راه ما قربانى کرده‌ باشى پذیرفتیم و به این وسیله رفیع‌ترین درجات افرادِ مصیبت‌زده را عطات نمودیم.» و این معناى قول خداى سبحان است که می‌فرماید وَ فَدَیْناهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ…[4]






[۱] صافات ۸۳ تا ۹۰

[۲] عیون أخبار الرضا علیه السلام ؛ ج‏۱ ؛ ص ۲۰۹

[۳] صافات ۱۰۴ تا ۱۰۸

[۴] عیون أخبار الرضا علیه السلام ؛ ج‏۱ ؛ ص ۲۰۹
صفحه: 1 2 3 4
آدرس های مرجع