۶/آبان/۹۳, ۱۷:۴۰
![[تصویر: Besmella.png]](http://s2.picofile.com/file/8101890850/Besmella.png)
سلام علیکم
در این موضوع قصد داریم به یک ماجرا بپردازیم که اگر چه کمتر از یک روز طول کشید ، اما وصف جلوه ای از آن هزار سال هم که طول بکشد ، حقش ادا نمیشود .
عاشورا ...
حدود 72 نفر که خود را برای خدا خالص کردند و شدند مثال . شدند الگو .
حالا چطور شد که اونها توانستند و ما هم در زیارت عاشورا از خدا می خواهیم شکل اونها باشیم . همونهایی که "مهجه " (یعنی آخرین قطره خونی که از قلب خارج میشود ) خود را هم در راه خداوند هدیه کردند .
باشد که حداقل معرفتی کسب کنیم ، باشد که دستی هم از ما گرفته شود ...
حــــــــر بن یزید ریاحی
حـــــر با سپاهش که نوشتند برابر با هزار سرباز بود در " ذی حِسم " به کاروان امام رسید .
نوشتند که به همراه حر دو پسرش نیز آمده بودند .
وقتی سپاه حر به سپاه امام رسید ، امام لشکر حر را که از تشنگی نایی برایشان نمانده بود سیراب کردند !!
امام پرسید چه کسانی هستید ؟
گفتند یار عبید الله بن زیاد هستیم و فرمانده ما حر !
حر گفت که نمی تواند بگذارد امام و یارانش به راه خود ادامه بدهند و حر باید آنها را نزد عبید الله ببرند ...
وقت نماز شد !
موذن اذان گفت .
امام از حر پرسید که نماز رو با یاران خودت می خوانی یا به ما اقتدا می کنی ؟
حر گفت به شما اقتدا می کنم ! ( کلید )
وقتی نماز تمام شد امام رو به سپاه حر فرمود :
ما به درخواست مردم کوفه و نامه های بسار آنهاست ، که رهسپار آن مکان هستیم و اگر از آمدنمان راضی نیستید به مکانی که بودیم برمی گردیم .
حر گفت ما از نامه ها بی خبریم ! ما فقط آمده ایم شما را نزد عبیدالله ببریم ...
خلاصه ماجرا طولانی هست و ما عاجز !
حر نمی دانست چه کند از طرفی به مقام امام حسین نزد خداوند آگاه بود و با فرزند فاطمه (سلام الله علیها) روبه رو بود .
از طرفی مامور ابن زیاد بود ...
امام و بانوان و یاران شروع به حرکت کردند و حر نامه فرستاد به عبیدالله تا شاید راهی پیدا کند ...
حر هم یک لحظه از امام غافل نمیشد و همراهشان حرکت می کند تا رسیدند به نینوا
یک نفر از دور پیدا شدو نامه آورد از طرف عبیدالله . در نامه نوشته شده بود :
کار را بر حسین(علیه السلام) سخت و دشوار گیر و او را در بیابانی بی آب فرود آور ...
چقدر کار حر سخت شده بود !
ولی هنوز حر با امام نبود ! جلوی راه امام رو سد کردند .
یکی از یاران امام پیشنهاد داد که با لشکر حر بجنگند اما امام (علیه السلام) قبول نکردند و گفتند که نمی خواهند آغازگر جنگ باشند ...
روز عاشورا، امام حسین(علیه السلام) با صدای بلند از مردم یاری خواست و گفت:
«أَما مِنْ مُغِیث یُغِیثُنا لِوَجْهِ اللهِ؟ أَما مِنْ ذابٍّ یَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللهِ؟»
حر ریاحی با شنیدن سخنان جانسوز امام، مضطرب و پریشان شد، با ناراحتی نزد عمربن سعد آمد و به او گفت: آیا می خواهی با حسین(علیه السلام) بجنگی؟
عمربن سعد با کمال بی شرمی گفت: آری، چنان نبردی کنم که کمترین آن بریده شدن سرها و جدا شدن دستهاست.
بالاخره حر تصمیم خودش را گرفت اگر چه به نظر کار تمام شده بود ...( کلید )
اما حر و دو پسرش خودشان را از لشکر عمر سعد جدا کردند در حالی که از خجالت چکمه هایش رو بر دوشش انداخته بود و دستانش روی سرش بود (کلید )
آخرش حر اولین کسی بود که به میدان رفت و جان تقدیم کرد و چیزی برای خودش نگه نداشت جز آزادگی !
در بعض مقاتل نوشته اند که علی اکبر(علیه السلام) برای حر نوحه سرایی کرد و امام بر نعش حر گریست .
امام دستمالی به سر حر بستد که وقتی شاه عباس خواست اون رو تبرک بردارد ، خون حر دوباره جاری شد تا به ناچار همان دستمال رو بستند و خونش بند آمد ...
در این موضوع قصد داریم به یک ماجرا بپردازیم که اگر چه کمتر از یک روز طول کشید ، اما وصف جلوه ای از آن هزار سال هم که طول بکشد ، حقش ادا نمیشود .
عاشورا ...
حدود 72 نفر که خود را برای خدا خالص کردند و شدند مثال . شدند الگو .
حالا چطور شد که اونها توانستند و ما هم در زیارت عاشورا از خدا می خواهیم شکل اونها باشیم . همونهایی که "مهجه " (یعنی آخرین قطره خونی که از قلب خارج میشود ) خود را هم در راه خداوند هدیه کردند .
باشد که حداقل معرفتی کسب کنیم ، باشد که دستی هم از ما گرفته شود ...
..................................................................
........................................................
...............................................
....................................
.......................
...........
.....
..
........................................................
...............................................
....................................
.......................
...........
.....
..
حــــــــر بن یزید ریاحی
حـــــر با سپاهش که نوشتند برابر با هزار سرباز بود در " ذی حِسم " به کاروان امام رسید .
نوشتند که به همراه حر دو پسرش نیز آمده بودند .
وقتی سپاه حر به سپاه امام رسید ، امام لشکر حر را که از تشنگی نایی برایشان نمانده بود سیراب کردند !!
امام پرسید چه کسانی هستید ؟
گفتند یار عبید الله بن زیاد هستیم و فرمانده ما حر !
حر گفت که نمی تواند بگذارد امام و یارانش به راه خود ادامه بدهند و حر باید آنها را نزد عبید الله ببرند ...
وقت نماز شد !
موذن اذان گفت .
امام از حر پرسید که نماز رو با یاران خودت می خوانی یا به ما اقتدا می کنی ؟
حر گفت به شما اقتدا می کنم ! ( کلید )
وقتی نماز تمام شد امام رو به سپاه حر فرمود :
ما به درخواست مردم کوفه و نامه های بسار آنهاست ، که رهسپار آن مکان هستیم و اگر از آمدنمان راضی نیستید به مکانی که بودیم برمی گردیم .
حر گفت ما از نامه ها بی خبریم ! ما فقط آمده ایم شما را نزد عبیدالله ببریم ...
خلاصه ماجرا طولانی هست و ما عاجز !
حر نمی دانست چه کند از طرفی به مقام امام حسین نزد خداوند آگاه بود و با فرزند فاطمه (سلام الله علیها) روبه رو بود .
از طرفی مامور ابن زیاد بود ...
امام و بانوان و یاران شروع به حرکت کردند و حر نامه فرستاد به عبیدالله تا شاید راهی پیدا کند ...
حر هم یک لحظه از امام غافل نمیشد و همراهشان حرکت می کند تا رسیدند به نینوا
یک نفر از دور پیدا شدو نامه آورد از طرف عبیدالله . در نامه نوشته شده بود :
کار را بر حسین(علیه السلام) سخت و دشوار گیر و او را در بیابانی بی آب فرود آور ...
چقدر کار حر سخت شده بود !
ولی هنوز حر با امام نبود ! جلوی راه امام رو سد کردند .
یکی از یاران امام پیشنهاد داد که با لشکر حر بجنگند اما امام (علیه السلام) قبول نکردند و گفتند که نمی خواهند آغازگر جنگ باشند ...
روز عاشورا، امام حسین(علیه السلام) با صدای بلند از مردم یاری خواست و گفت:
«أَما مِنْ مُغِیث یُغِیثُنا لِوَجْهِ اللهِ؟ أَما مِنْ ذابٍّ یَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللهِ؟»
حر ریاحی با شنیدن سخنان جانسوز امام، مضطرب و پریشان شد، با ناراحتی نزد عمربن سعد آمد و به او گفت: آیا می خواهی با حسین(علیه السلام) بجنگی؟
عمربن سعد با کمال بی شرمی گفت: آری، چنان نبردی کنم که کمترین آن بریده شدن سرها و جدا شدن دستهاست.
بالاخره حر تصمیم خودش را گرفت اگر چه به نظر کار تمام شده بود ...( کلید )
اما حر و دو پسرش خودشان را از لشکر عمر سعد جدا کردند در حالی که از خجالت چکمه هایش رو بر دوشش انداخته بود و دستانش روی سرش بود (کلید )
آخرش حر اولین کسی بود که به میدان رفت و جان تقدیم کرد و چیزی برای خودش نگه نداشت جز آزادگی !
در بعض مقاتل نوشته اند که علی اکبر(علیه السلام) برای حر نوحه سرایی کرد و امام بر نعش حر گریست .
امام دستمالی به سر حر بستد که وقتی شاه عباس خواست اون رو تبرک بردارد ، خون حر دوباره جاری شد تا به ناچار همان دستمال رو بستند و خونش بند آمد ...
- این بود قصه ای که خیلی عبرت در آن هست .مصداقی دیگر بر آیه لا تقنطوا من رحمه الله ...
قبل از آنی که بیاید ، خبرم را ببرید ...
زیر پایش مژه چشم ترم را ببرید
محضرش دست به دست ، این جگـــــــرم را ببرید ...
گر سرم را و سر دو پسرم را ببرید
باز هستیم بدهکار ابا عبدالله
من و کجا و سر بازار ابا عبدالله ...
ان شاء الله ادامه دارد ...