بسم الله الرحمن الرحیم
- اسناد تاريخي در فرمان قتل امام حسين عليه السلام
اين اسناد تاريخى فرمان مستقيم يزيد بن معاويه را در قتل امام حسين عليه السلام و كشتار همراهان آن حضرت ثابت مىكند.
- نامه يزيد به وليد بن عتبه و فرمان قتل امام حسين عليه السلام:[/b]
اگر چه در اين زمينه بحث مفصل و مبسوطي در ادامه مباحث ذكر ميگردد، لكن در اين قسمت به مناسبت چند نمونه را ذكر مينماييم:
خرج الحسين إلى الكوفة، فكتب يزيد إلى واليه بالعراق عبيد الله بن زياد: إن حسينا صائر إلى الكوفة، وقد ابتلي به زمانك من بين الأزمان، وبلدك من بين البلدان، وأنت من بين العمال، وعندها تعتق أو تعود عبدا. فقتله ابن زياد وبعث برأسه إليه.
حسين به سوي كوفه، عزيمت نمود. از اين رو يزيد به والي و حاكم عراق عبيد الله بن زياد نوشت: حسين به سوي كوفه عازم است، و او از ميان شهرها سرزمين تو را انتخاب كرده كه همزمان با ايام و دوران حكومت توست، او تو از ميان عمال و گارگزاران براي اين كار برگزيده شدهاي پس لازم يا خود را آزاد سازي يا به بردگي و غلامي درآيي و از اينرو بود كه ابن زياد حسين را كشت و سر او را براي يزيد فرستاد.
فكتب يزيد إلى واليه بالعراق، عبيد الله بن زياد بقتاله.
يزيد به عبيد الله بن زياد والي و فرماندار خود در عراق، دستور قتال و جنگيدن با حسين را صادر كرد.
تاريخ الخلفاء، ص 193، چاپ دار الفكر سال 1394 هـ. بيروت.
در گزارشي ديگر اينگونه آمده است:
من عبد اللّه يزيد أمير المؤمنين إلى الوليد بن عتبة، اما بعد، فإذا ورد عليك كتابي هذا فخذ البيعة ثانياً على أهل المدينة بتوكيد منك عليهم، وذر عبد اللّه بن الزبير فإنّه لن يفوتنا ولن ينجو منّا أبداً ما دام حيّاً، وليكن مع جوابك إليّ رأس الحسين بن عليّ، فإن فعلت ذلك فقد جعلت لك أعنّة الخيل، ولك عندي الجائزةّ والحظّ الأوفرّ والنعمة واحدة والسلام.
قال: فلمّا ورد الكتاب على الوليد بن عتبة وقرأه تعاظم ذلك، وقال: لا واللّه، لا يراني اللّه قاتل الحسين بن عليّ!، وأنا [لا] أقتل ابن بنت رسول اللّه صلى الله عليه و آله ولو أعطاني يزيد الدنيا بحذافيرها.
يزيد به وليد بن عتبه نوشت: با رسيدن نامه، مجدّداً از مردم مدينه بيعت بگير، و به عبد اللّه بن زبير كارى نداشته باش او را رها كن؛ چون او در دسترس است و فرار نمىكند، جواب اين نامه را همراه با سر حسين مى خواهم، اگر چنين كردى جايزه و پاداش خوبى نزد من دارى.
وليد با خواندن نامه تعجّب كرد و گفت: نه به خدا قسم، خدا مرا قاتل حسين قرار ندهد، اگر يزيد تمام دنيا را به من بدهد، هرگز فرزند دختر رسول خدا را نخواهم كشت.
كتاب الفتوح، أحمد بن أعثم كوفي، ج 5، ص 18.
آنچه ملاحظه نموديد بخش اندكى از مدارك و گزراشهاي تاريخي بود كه ثابت مىكند فرمان مستقيم يزيد و اطلاع و آگاهى او حادثه خونين كربلا را به وجود آورد. و تفصيل آن در ادامه ميآيد. «إن شاء الله تعالي»
و كسانى كه تلاش مىكنند تا اين ننگ تاريخى را از زندگى سياسى يزيد پاك كنند سخت در اشتباه مىباشند.
- نارضايتي يزيد از كشته شدن امام حسين عليه السلام افسانه يا واقعيت؟
همانگونه كه اشاره شد گروهى در گذشته و حال تلاش مىكنند تا با تحريف حقايق تاريخى بى گناهى يزيد را ثابت كنند.
اما داستان روبرو شدنش با سرهاى بريده و اسيران اهل بيت عليهم السلام واقعيّت را به روشنى اثبات مىكند.
به نقل تاريخى ذيل توجّه كنيد:
عن أبي مخنف قال: حدّثني أبو حمزة الثمالي عن عبد اللّه الثمالي عن القاسم بن بخيت قال: لما أقبل وفد أهل الكوفة برأس الحسين دخلوا مسجد دمشق فقال لهم مروان بن الحكم: كيف صنعتم؟ قالوا: ورد علينا منهم ثمانية عشر رجلاً فأتينا واللّه على آخرهم، وهذه الرؤوس والسبايا فوثب مروان فانصرف وأتاهم أخوه يحيى بن الحكم فقال: ما صنعتم؟ فأعادوا عليه الكلام، فقال: حجبتم عن محمّد يوم القيامة لن أجامعكم على أمر أبداً ثمّ قام فانصرف، ودخلوا على يزيد فوضعوا الرأس بين يديه، وحدّثوه الحديث، قال فسمعت دور الحديث هند بنت عبد اللّه بن عامر بن كريز، وكانت تحت يزيد بن معاوية، فتقنعت بثوبها، وخرجت فقالت:يا أمير المؤمنين! أرأس الحسين بن فاطمة بنت رسول اللّه؟ قال:نعم، فاعولي عليه وحدي على ابن بنت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم، وصريحة قريش عجّل عليه ابن زياد فقتله، قتله اللّه، ثمّ أذن للناس فدخلوا والرأس بين يديه، ومع يزيد قضيب فهو ينكت به في ثغره، ثمّ قال: إنّ هذا وإيّانا كما قال الحصين بن الحمام المري:
يفلّقن هاما من رجال أحبّة***إلينا وهم كانوا أعقّ وأظلما
قال: فقال رجل من أصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم يقال له: أبو برزة الأسلمي: أتنكت بقضيبك في ثغر الحسين؟ اما لقد أخذ قضيبك من ثغره مأخذاً لربما رأيت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم يرشفه، اما إنّك يا يزيد! تجي يوم القيامة وابن زياد شفيعك ويجي هذا يوم القيامة ومحمّد صلّى اللّه عليه وسلّم شفيعه، ثمّ قام فولّى.
گروهى كه همراه اسيران كربلا از كوفه به شام آمده بودند پس از ورود به شهر، سر بريده امام حسين را به مسجد دمشق بردند.
مروان حكم گفت: چه كار كرديد؟ گفتند: هيجده نفر از مردان بنى هاشم به ميدان آمدند و ما هيچيك را زنده نگذاشتيم، اين هم سرهاى بريده و اسيران آنان، مروان ناراحت شد و مجلس را ترك كرد.
برادرش يحى بن حكم همين سؤال را پرسيد و همان جواب را شنيد، ولى او در جواب گفت: در قيامت بين خودتان و محمّد پرده افكنديد، من هيچگاه با شما در كارى همراهى نخواهم كرد، سپس حركت كرد و رفت.
اسيران و سرهاى بريده را نزد يزيد بردند و او را از آنچه اتفاق افتاده بود آگاه كردند، هند دختر عبد اللّه بن عامر بن كريز، همسر يزيد وقتى كه گزارش شهادت و اسارت اهل بيت را شنيد از حرمسرا بيرون آمد و وارد مجلس يزيد شد و با ديدن سر بريده امام حسين ندبه و نوحه سر داد.
سپس يزيد دستور داد مردم وارد قصرش شوند تا فتح و پيروزى بزرگش را تماشا كنند، سر بريده را مقابلش گذاشته بود و با چوب به دندانهاى امام اشاره مىكرد، يكى از اصحاب پيامبرصلي الله عليه و آله به نام أبو برزه اسلمى كه در مجلس حاضر بود اعتراض كرد و گفت: چوب را از لب و دندانهاى حسين بردار كه من خودم ديدم رسول خدا لبهاى حسين را مىبوسيد، اى يزيد قيامت خواهد آمد و شفيع تو ابن زياد خواهد بود و شفيع حسين جدّش پيامبر خدا.
تاريخ طبرى، ج 4، ص 355 و 356 ـ تاريخ مدينة دمشق، ابن عساكر، ج 62، ص85 ـ مقتل الحسين(علیه السلام)، أبو مخنف أزدي، ص219 و 220 ـ الكامل في التاريخ، ابن الأثير، ج 4، ص85 ـ أسد الغابة، ابن الأثير، ج 2، ص21 ـ الوافي بالوفيات، صفدي، ج 12، ص264.
و مورّخان نقل كردهاند كه يزيد هنگام جسارت به سر مبارك امام حسين عليه السلام شعر ابن زبعرى را كه در جنگ أُحُد و به تلافى شكست جنگ بدر خوانده بود زمزمه مىكرد.
ابن كثير مىگويد:
فقد اشتهر عنه أنّه لمّا جاءه رأس الحسين عليه السلام جمع أهل الشام وجعل ينكت رأسه بالخيزران وينشد أبيات ابن الزبعريّ المشهورة:
ليت أشياخي ببدر شهدوا*** جزع الخزرج من وقع الأسل
فأهلّوا واستهلّوا فرحاً***ثمّ قالوا: يا يزيد لا تشل
قد قتلنا القوم من ساداتهم***وعدلناه ببدر فاعتدل
ابن زبعرى در أُحُد آرزو كرد كه اى كاش پيران ما كه در بدر كشته شدند اينجا حاضر بودند و مىديدند كه ما انتقام آنان را از محمّد و يارانش گرفتيم.
- يزيد در اين اشعار، حسين و فرزندان على و فاطمه و مسلمانان واقعى را به سران كفر در جنگهاى صدر اسلام تشبيه مىكند، و در حقيقت كفر خودش را ثابت مىكند.
قال ابن كثير - بعد إيراد الأبيات -: فهذا إن قاله يزيد بن معاوية فلعنة الله عليه ولعنة اللاعنين، وإن لم يكن قاله فلعنة الله على من وضعه عليه ليشنع به عليه.
ابن كثير پس از نقل سخنان يزيد و اشعارش مىگويد: اگر اين سخنان را يزيد بن معاويه گفته است، لعنت خدا و لعنت همه لعنت كنندگان بر او باد.
و اگر او نگفته است لعنت خدا بر آنانى باد كه با ساختن اين داستان قصد بد نام كردنش را داشته اند.
البداية والنهاية، ج 8، ص209.
اين سخن ابن كثير پس از دفاع جانانه او از يزيد بن معاويه است كه در حقيقت نوعى انكار خواندن آن توسّط يزيد است، چون او بيرق دفاع از يزيد را به اين جهت به دوش گرفته است كه او دشمن خاندان پيامبر و قاتل حسين بن على و خوشنود از اسارت خاندان على بود، و لذا سراسر آثار او مملوّ است از دفاع از دشمنان اهل بيت(عليهم السلام) و انكار زشتيهاى دشمنان آنان، و كوچكترين دفاعى از خاندان رسول ديده نمىشود.
طبرى نيز پس از نقل اين اشعار و قصّه مىگويد:
فقال: (يعني يزيد) مجاهراً بكفره ومظهرا لشرمه: ثمّ قال الطبري - بعد ذكر الأبيات - هذا هو المروق من الدين، وقول من لا يرجع إلى اللّه ولا إلى دينه ولا إلى كتابه ولا إلى رسوله ولا يؤمن باللّه
يزيد كفر و شركش را اظهار و آشكار كرده است، زيرا اين سخنان بيانگر خارج شدن از دين است و سخن كسى است كه به خدا و دين او و كتاب و رسولش باز نمىگردد و به خدا ايمان ندارد.
تاريخ طبرى، ج 8، ص 187 و 188.
ابو اسحاق اسفراينى متوفّاى 418، و از دانشمندان شافعى مذهب، پس از اشاره به خطبه امام سجّاد عليه السلام در مسجد جامع دمشق و به نقل از امام صادق عليه السلام كه صداى گريه مردم در بين خطبه امام بلند شد به گونه اى كه يزيد احساس خطر كرد و لذا به مردم حاضر گفت: «أتظنّون أنّي قتلت الحسين؟ فلعن اللّه من قتله، إنّما قتله عبيد اللّه بن زياد عاملى على البصرة».
شما گمان مىكنيد من حسين را كشتم، خدا قاتلش را لعنت كند، قاتل او ابن زياد نماينده من در بصره است.
سپس دستور داد تا كسانى را كه همراه سرهاى بريده آمده بودند احضار كنند، به شَبَث بن رِبعى گفت: «ويلك أنا أمرتك بقتل الحسين؟ فقال: لا، لعن اللّه قاتله»، واى بر تو آيا من حسين را كشتم؟ گفت: نه، خدا قاتلش را لعنت كند، پس از او از تك تك افراد پرسيد، تا نوبت به حصين بن نُمَير رسيد، او در جواب گفت: آيا دوست دارى تا قاتلش را معرفى كنم؟ گفت: آرى، گفت: در امانم؟ گفت: آرى، در امانى. گفت: قاتل حسين تو هستى.
نور العين في مشهد الحسين، ص 70 و 71.
- آيا باز هم جايى براى توجيه و انكار باقى مىماند؟
البتّه كسانى كه بيماريهاى دل، يافتن حقيقت را از آنان گرفته است، در توجيه اين گزارشهاى تاريخى مىگويند:
نويسنده، شيعى مذهب است، و يا اين كه در سند راوى شيعى وجود دارد، كه همين جرم بزرگ كافى است.
ولى سخن ما با اين گروه اين است كه:
آيا از مورّخان و نويسندگان توجيهگر زمان سلطه بنو اميّه اين انتظار وجود داشت تا حوادثى از اين قبيل كه جز ننگ تاريخى را براى آنان به همراه نداشت ثبت كنند؟
ادامه دارد...
گروه پاسخ به شبهات
مؤسسه تحقيقاتي حضرت وليّ عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف)