۱۸/آبان/۹۳, ۱۰:۱۰
پیرمردی اسبی داشت و با آن اسب زمینش را شخم میزد.
[b]
روزی آن اسب از دست پیرمرد فرار کرد و در صحرا گم شد.[/b]
همسایگان برای ابراز همدردی با پیرمرد، به نزد او آمدند و گفتند:
[b]
عجب بد شانسیای آوردی[/b]
پیرمرد جواب داد: بد شانسی؟ خوش شانسی؟ کسی چه میداند؟
[b]
چندی بعد اسب پیرمرد به همراه چند اسب وحشی دیگر[/b]
به خانهی پیرمرد بازگشت.
[b]
اینبار همسایگان با خوشحالی به او گفتند: عجب خوش شانسیای[/b]
آوردی!
[b]
اما پیرم[/b]
رد جواب داد: خوش شانسی؟ بد شانسی؟ کسی چه میداند؟
[b]
بعد از مدتی پسر جوان پیرمرد در حالی که سعی میکرد یکی از آن[/b]
اسبهای وحشی را رام کند از روی اسب به زمین خورد و پایش شکست.
[b]
باز همسایگان گفتند: “عجب بد شانسیای آوردی!” و اینبار هم پیرمرد[/b]
جواب داد: “بد شانسی؟ خوش شانسی؟ کسی چه میداند؟”
[b]
در همان هنگام، ماموران حکومتی به روستا آمدند.[/b]
آنها برای ارتش به سربازهای جوان احتیاج داشتند.
[b]
از این رو هرچه جوان در روستا بود را برای سربازی با خود بردند،[/b]
اما وقتی دیدند که پسر پیرمرد پایش شکسته است و نمیتواند
[b]
راه برود، از بردن او منصرف شدند/[/b]
“خوش شانسی؟ بد شانسی؟ کسی چـــه میداند؟
[b]
هر حادثهای که در زندگی ما روی میدهد، دو روی دارد.[/b]
یک روی خوب و یک روی بد.
[b]
هیچ اتفاقی خوب مطلق و یا بد مطلق نیست.[/b]
بهتر است همیشه این دو را در کنار هم ببینیم.
[b]
زندگی سرشار از حوادث است…[/b]