۹/آذر/۹۳, ۱۱:۱۸
عجیب بی جان شده اند پاهایم
انگار دو تا لوله بخاری زیر بدنم گذاشته شده به جای پا
تو خالی تو خالی
و می لرزند
ممنونم خدایا به خاطر داشتنشان تا الان
سرطانم،
خیلی چیز ها را از من گرفت
زیبایی ام را
دوستانم را
دویدن هایم را
بدمینتون و شنا را که عاشقشان بودم
رانندگی را
یعنی گازیدن در اتوبان چمران که دیوانه اش بودم
و من عجیب راضی ام گاهی اوقات
آن قدر که تعجب می کنم پس کجاست آن من مغرور که هیچ کس را به آدمی هم نمی پذیرفت
امتحانات الهی می خواهند تکبر را از بین ببرند و من می توانم قسم بخورم که یکی از مغرور ترین آدم های این حوالی بوده ام
قسم می خورم
سخت است،
سخت می گذرد
اما سخت نمی ماند...
سرطانم
وقتی می گم سرطانم یعنی دوسش دارم
وقتی فهمیدم بدخیمه ته دلم خوشحال شدم
اینو تا حالا به کسی نگفتم
خوشحال شدم چون همیشه یه عامل بازدارنده تو وجودمه یه باعث بشه بی حد و حساب گناه نکنم و لا ابالی نشم و دست از پا خطا نکنم
سرطانم آدمای اطرافمو محک زد
منو داره محک می زنه تا خودمو به خدای عزیزم نشون بدم
یعنی برام یه فرصت هست
فهمیدم خدا نمیخواد معمولی باشم
منو برای خودش می خواد
سرطانم،
بهم فهموند که هیچی دائمی نیست
بهم درس ادب داد
و باعث شد آرزو های دور و درازمو خلاصه کنم توی یه آرزو
عاقبت به خیری
و اینکه
خواهش می کنم همیشه فکر کن یه تومور بدخیم درست وسط مغزت هست...
اون وقت یه طور دیگه زندگی میکنی،
مطمئنم...
اگر می خواهی برایم دعا کنی
دعا کن به هدف خلقتم برسم
و اینکه لحظه ی آخر برایم خوب لحظه ای باشد...
**********
انگار دو تا لوله بخاری زیر بدنم گذاشته شده به جای پا
تو خالی تو خالی
و می لرزند
ممنونم خدایا به خاطر داشتنشان تا الان
سرطانم،
خیلی چیز ها را از من گرفت
زیبایی ام را
دوستانم را
دویدن هایم را
بدمینتون و شنا را که عاشقشان بودم
رانندگی را
یعنی گازیدن در اتوبان چمران که دیوانه اش بودم
و من عجیب راضی ام گاهی اوقات
آن قدر که تعجب می کنم پس کجاست آن من مغرور که هیچ کس را به آدمی هم نمی پذیرفت
امتحانات الهی می خواهند تکبر را از بین ببرند و من می توانم قسم بخورم که یکی از مغرور ترین آدم های این حوالی بوده ام
قسم می خورم
سخت است،
سخت می گذرد
اما سخت نمی ماند...
***
دیدم خیلی نا مردی است در مورد چیزهایی که سرطان ازم گرفته حرف بزنم ولی در مورد چیزهایی که بهم داده چیزی نگمسرطانم
وقتی می گم سرطانم یعنی دوسش دارم
وقتی فهمیدم بدخیمه ته دلم خوشحال شدم
اینو تا حالا به کسی نگفتم
خوشحال شدم چون همیشه یه عامل بازدارنده تو وجودمه یه باعث بشه بی حد و حساب گناه نکنم و لا ابالی نشم و دست از پا خطا نکنم
سرطانم آدمای اطرافمو محک زد
منو داره محک می زنه تا خودمو به خدای عزیزم نشون بدم
یعنی برام یه فرصت هست
فهمیدم خدا نمیخواد معمولی باشم
منو برای خودش می خواد
سرطانم،
بهم فهموند که هیچی دائمی نیست
بهم درس ادب داد
و باعث شد آرزو های دور و درازمو خلاصه کنم توی یه آرزو
عاقبت به خیری
و اینکه
خواهش می کنم همیشه فکر کن یه تومور بدخیم درست وسط مغزت هست...
اون وقت یه طور دیگه زندگی میکنی،
مطمئنم...
اگر می خواهی برایم دعا کنی
دعا کن به هدف خلقتم برسم
و اینکه لحظه ی آخر برایم خوب لحظه ای باشد...
**********