به نام حضرت دوست
سلام بر شهدا ...
سال 72، والفجر1، بدن مطهر شهیدی 17-16 ساله را دیدم. حدود ده سال از شهادتش می گذشت. برجستگی روی قلبش نظرم را جلب کرد. با احتیاط، مبادا ترکیب استخوان هایش به هم بریزد، دکمه های لباسش را باز کردم. یک کتاب فیزیک بود، یک دفتر و یک جزوه، و یک برگه ی سوال. از روی اسمی که اول کتابش نوشته بود، شناسایی اش کردیم.
***
امام صادق علیه السلام:
طلب علم در همه حال واجب است.
الحیات؛ ترجمه ی احمد آرام، ج1، ص71
مدتی بود که هر چه می گشتیم شهیدی پیدا نمی شد یه روز یکی از بچه ها نوار مرثیه ایام فاطمیه رو گذاشت
ناخودآگاه اشکمون جاری شد بعد از عزاداری حرکت کردیم داشتیم می گشتیم که یه تکه استخوان نظرم رو جلب کرد
با سر نیزه مشغول کندن شدم یه تکه پیرهن از زیر خاک پیدا شد مطمئن شدم شهیدی اینجاست
با فریاد بچه ها رو صدا کردم روضه ی حضرت زهرا سلام الله علیها کار خودش رو کرده بود پیکر شهید کاملا نمایان شد
لحظاتی بعد متوجه شدم شهید دیگری هم کنار او قرار داره از حالت افتادنشون فهمیدم موقع شهادت صورت هاشون رو به همدیگه بوده ... پیکر شهدا رو که بیرون آوردیم با کمال تعجب دیدم که پشت پیرهن هر دوتاشون نوشته:
می روم تا انتقام سیلی زهرا سلام الله علیها بگیرم ...
منبع: کتاب شهید گمنام، ص200
روز تاسوعا قرار شده بود پنج شهيد گمنام در شهر دهلران طي مراسمي تشييع شوند. بچه هاي تفحص، پنج شهيد را که مطمئن بودند گمنام هستند انتخاب کردند. ذره ذره پيکر را گشته بودند. هيچ مدرکي بدست نيامده بود. قرار شد در بين شهدا يکي از آنها را که سر به بدن نداشت به نيابت از ارباب بي سر، آقا اباعبدالله الحسين(علیه السلام) تشييع و دفن شود. کفن ها آماده شد. شهدا يکي يکي طي مراسمي کفن مي شدند.
آخرين شهيد، پيکر بي سر بود.
[b]حال عجيبي در بين بچه ها حاکم بود. خدا اين شهيد کيست که توفيق چنين فيضي را يافته تا به نيابت از ارباب در اين تشييع شود؟! ناگهان تکه پارچه اي از جيب لباس شهيد به چشم خورد. روي آن نوشته اي بود که به سختي خوانده مي شد:«حسین پرزه اي، اعزامي از اصفهان»
گفتم دقت کنيد، مثل اينکه امروز قراره خبري بشه. يکي از بچه ها به شوخي گفت: «لشکر ما هم مي خواد شهيد بده و...». وسط ميدان مين بوديم ناگهان يکي فرياد زد «شهيد» همه غمگين و ناراحت شدند.
[b]هيچ مدرکي نبود و يک پاي شهيد هم نبود.
گفتم: بچه ها نذري بکنيم. هر کجا پلاک پيدا شد يک زيارت عاشورا بخوانيم. يکي از بچه ها گفت: «يکي هم براي پايش» يکي از بچه ها به شوخي گفت: شانس آورديم فقط يک پا و يک پلاکش نيست و گرنه دو سه روز بايد اينجا ... پا و پوتين که از مچ قطع شده بود پيدا شد. زيارت را خوانيدم. غروب برگشتيم مقر، اما پلاک پيدا نشد. همان کسي که شوخي مي کرد آمد و گفت: زيارت عاشوراي دوم را بخوان، هويت شهيد روي زبونه پوتين نوشته شده.
من هم خواندم «السلام عليک يا اباعبدالله و..
خاطره ی یک
یکی دو روزی می شد که شهیدی پیدا نکرده بودیم؛یعنی راستش،شهدا ما را پیدا نکرده بودند.گرفته و خسته بودیم.گرما هم بد جوری اذیتمان می کرد.
همراه یکی از بچه ها داشتیم از کنار گودال قتلگاه شهدای فکه،که زمانی در زمستان سال 61 عملیات والفجر مقدماتی انجا رخ داده بود،رد می شدیم.ناگهان نیرویی ناخواسته مرا به خودش جذب کرد.متوجه نشدم چیست ولی احساس کردم چیزی مرا به سوی خود می خواند.ایستادم.نظرم به پشت بوته ای بزرگ جلب شد.همراهم تعجب کرد که کجا می روم.
فقط گفتم:بیا تا بگویم.دست خودم نبود انگار مرا می بردند.پاهایم جلوتر می رفتند.به پشت بوته که رسیدیم،جا خوردم.صحنه خیلی تکان دهنده وعجیبی بود.همین بود که مرا به سوی خود خوانده بود.ارام بر زمین نشستم و ناخواسته زبانم به«سبحان الله»چرخید.همراهم که متوجه حالتم شد،سریع جلو امد،او هم در جا میخکوب شد.
شخصی که لباس بسیجی به تن داشت،به کپه خاک کنار بوته تکیه داده و پاهایش را دراز کرده بود.یکی دیگر هم سرش را روی ران پای او گذاشته بود و دراز کشیده و خوابیده بود.پانزده سال بود که خوابیده بودند.ادم یاد اصحاب کهف می افتاد،ولی اینها«اصحاب رمل»بودند. اصحاب فکه،اصحاب قتلگاه،اصحاب والفجر و اصحاب روح الله.
بدن دومی که سرش را روی پای دوستش گذاشته بود،تا کمر زیر خاک بود.باد و طوفان ماسه ها و رملها را اورده بود رویش.بدن هر دویشان کاملا اسکلت شده بود.ارام در کنار یکدیگر خفته بودند.ظواهر امر نشان می داد مجروح بودند و در کنار تپه خاکی پناه گرفته بودند و همان طور به شهادت رسیده بودند.
ارام و با احترام با ذکر صلوات پیکر مطهرشان را جمع کردیم و پلاکهایشان را هم کنارشان قرار دادیم.
خاطراه ی دو
(فکه دیگر جای من نیست!)
یکی از روزها که شهید پیدا نکرده بودیم، به طرف «عباس صابری» هجوم بردیم و بنا بر رسمی که داشتیم، دست و پایش را گرفتیم و روی زمین خواباندیم تا بچه ها با بیل مکانیکی خاک رویش بریزند. کلافه شده بودیم. شهیدی پیدا نمی شد. بیل مکانیکی را کار انداختیم.
ناخنهای بیل که در زمین فرو رفت تا خاک بر روی عباس بریزد، متوجه استخوانی شدیم که سر آن پیدا شد. سریع کار را نگه داشتیم. درست همانجایی که می خواستیم خاکهایش راروی عباس بریزیم تا به شهدا التماس کند که خودشان را نشان بدهند، یک شهید پیدا کردیم.
بچه ها در حالی که می خندیدند به عباس صابری گفتند:
بیچاره شهیده تا دید می خواهیم تو رو کنارش خاک کنیم، گفت: فکه دیگه جای من نیست، باید برم جایی دیگه برای خودم پیدا کنم....
راوی: مجید پازوکی
خاطره ی سه
نيمه شعبان سال 1369 بود. گفتيم امروز به ياد امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بهدنبال عمليات تفحص ميرويم اما فايده نداشت. خيلي جستوجو كرديم پيش خود گفتيم يا امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) يعني ميشود بينتيجه برگرديم؟ در همين حين 4 يا 5 شاخه گل شقايق را ديديم كه برخلاف شقايقها، كه تكتك ميرويند، آنها دستهاي روييده بودند.
گفتيم حالا كه دستمان خالي است شقايقها را ميچينيم و براي بچهها ميبريم. شقايقها را كنديم. ديديم روي پيشاني يك شهيد روئيدهاند. او نخستين شهيدي بود كه در تفحص پيدا كرديم، شهيد مهدي منتظر قائم.
بسم رب الشهدا و الصدیقین
امروز سالروز شهادت علی محمودوند سرپرست اکیپ تفحص لشگر 27 محمد رسول الله(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) است.(در سال 1379)
و یک خاطره از ایشان:
بیل مکانیکی را از جاده خارج کردیم تا به آن طرف تر برویم ولی دستگاه خاموش شد.هر کاری کردیم راه نیفتاد.گفام حتما گازوئیل تمام کرده. رفتیم از مقر گازوئیل بیاوریم. در حالی که ما رفته بودیم راننده دستگاه را راه می اندازد و می گوید که با بیل آن دو سه تا بزنیم تا بچه ها بیایند و همانجا را که دستگاه مانده بود می کند. در همان اولین بیل پیکر یک شهید نمایان شد.
شادی روح شهدا صلوات
کلام شهدادرود بر خانواده شهدا كه با صبرشان مشت محكمى بر دهان تمامى ضدانقلاب ها و تمامى ابر جنايت هاى شرق و غرب زده اند.
شهيد حسين دباغ
خاطرات شهدا
انگار از آسمان آتش می بارید. به شهید غلامی گفتم: «گروه را مرخص کنیم تا اوایل پاییز که هوا خنک تر می شود، برگردیم.» گفت: «بگو عاشق نیستیم.» گفتم:«علی آقا! هوا خیلی گرم است. نمی شود تکان خورد.» گفت: «وقتی هوا گرم است و تو می سوزی، مادر شهیدی که در این بیابان افتاده است، دلش می شکند و می گوید: خدایا بچه ام در این گرما کجا افتاده است؟ همین دلشکستگی به تو کمک می کند تا به شهید برسی.» نتوانستم حرف دیگری بزنم. گوشی را گذاشتم، برگشتم و گفتم: بچه ها، اگر از گرما بی جان هم شدیم، باید جستجو را ادامه دهیم.» پس از نماز صبح کار را شروع کردیم. تا ساعت نه صبح هر چه آب داشتیم، تمام شد. بالای ارتفاعات 175 شرهانی، چشم هایمان از گرما دیگر جایی را نمی دید. به التماس نالیدیم: «خدایا تو را به دل شکسته ی مادران شهید....» در کف شیار چیزی برق زد، پلاک بود.....
منبع :سایت صبح