شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
(۲۷/آذر/۹۳ ۱۸:۴۲)رضوانه نوشته است: [ -> ]قبول باشه ان شاءالله
به سلامتی
پادگان رو چیکار کردید؟
سواله دیگه!
ان شاءالله قسمت خودتون
هیچی
سرمو انداختم پایین رفتم کربلا
روز 4شنبه رو که اصلا متوجه غیبتم نشدن
شنبه هم که تعطیل بود
یکشنبه هم دوستم برام مرخصی گرفت
فرماندمون هم برام مرخصی رد کرد
البته یکمی وجه خوبی نداشت ، بخصوص واسه من که تقریبا آدم موجهی تو پادگان هستم
اما همش فدای حسین
سلام
توی این دو هفته تازه فهمیدم که چقدر حسودم...
هر کی رو میدیدم بعد از سلام و احوالپرسی حلالیت میطلبید و میگفت راهی کربلام... نمیتونستم تحمل کنم... برادرم هم که رفت واقعا بریدم... احساس میکردم که خدا همینجور داره بی لیاقتیمو به رخم میکشه... روز اربعین که خیلی سخت برام گذشت... خیلی... و همین طور الآن که دارم مینویسم... نا امید شدم از خودم... انقدر بد کردم که حتی روی صدا زدن حضرت رو ندارم
فقط میتونم بگم که به همه ی شمایی که خاک کربلا رو لمس کردین قبطه میخورم
قدر خودتون و حال و هوایی که ارمغان کربلاست رو بدونید که خیلی ها حسرت تجربه ی یک ثانیش رو دارن
(۲۷/آذر/۹۳ ۱۸:۱۰)ساجد نوشته است: [ -> ]
یکی از دوستان قرار بود به نیت ما چن قدمی پیاده بره ... امیدوارم حلال کنه چون نمیدونستم که خودم پیاده قدم خواهم برداشت ...
بسم الله الرحمن الرحیم
بنده همان روز که تاپیک زدم وتقاضای خودم رواعلام کردم این نیت روداشتم که ان شاالله روزی امسال یاسال های آتی دیگران باشه
خداروشکر که قسمت شمابرادر گرامی شد
نمیدونم چه حکمتی درکارخدا بود والبته خیلی موارد بهم عنایت شد درسختی هایی که کشیدم وبهترین ولذت بخش ترین سختی زندگیم به حساب اومد
روز اول شروع پیاده روی درتیر اول پام پیچ خورد وروز اول به هرشکلی که بود سپری شد
روز دوم پاهام ورم کرد ودیگه نتونستم کفش بپوشم وبادمپایی تا نصف مسررورفتم ودیگه پام نتونست حتی سنگینی دمپایی روتحمل کنه
همه ی گروه اصرارداشتن که من باماشین برم ولی نرفتم
تااینکه پای برهنه شروع به حرکت کردم وپاهام تاول زد آخ بمیرم برای تاول پاهای خانم رقیه (سلام الله علیها)
باران رحمت الهی شروع به بارین گرفت وسرما خوردم وتب کردم ................خلاصه برای گرم شدن ازسوپ نذری خوردم ومسموم شدم
نمیدونم سختی هاش قشنگ بود حالت عادی توتهران اگه این اتفاقات برام میفتاد زمین وزمان روبهم میدوختم ولی دراون روزا تمام سختی ها برام لذت بخش بود.
حلاصه رسیدیم به شهر عشق
باتمامی شرایط مذکور برای همه دعا کردم که سلامت وعاقبت بخیربشین امیدوارم قابل باشم ومستجاب بشه..............
ودرپایان بنده تلفن همراه خود رادرکربلا گم کردم
خواهران بزرگوار که شماره ی بنده رودارن به بنده پیامک بزنن واسمشون رودرپیام قید کنن
التماس دعا
کسی که تو جصان عراق ما رو برد خونش و کلی پذیرایی کرد.
![[تصویر: c1b88jmnj8uujhfwhlrb.jpg]](http://8pic.ir/images/c1b88jmnj8uujhfwhlrb.jpg)
کودکان آواره جنگ های عراق در نزدیکی قبرستان وادی السلام
![[تصویر: g58vrg5rjug66x6r0ai2.jpg]](http://8pic.ir/images/g58vrg5rjug66x6r0ai2.jpg)
بسم الله الرحمن الرحیم
من که سعادت و لیاقت این سفر نصیبم نشده ولی خاطره ای رو باواسطه براتون تعریف میکنم از پیاده روی اربعین امسال
یکی از آشنایان می گفت تو مسیر پیاده روی از کاروانش جا موند دیگه شب شده بود رفت در یکی از خونه ها رو زد دید کسی درو باز نکرد رفت در همسایه رو بزنه که همزمان هردو صاحبخونه درو باز کردند. وقتی دیدند که زائر امام حسین هست به اینکه خونه کدومشون بره بین این دو همسایه دعوا شد هر کدوم میگفت باید بیاد خونه من
از یه طرف دیگه پسر یکی از این دوتا باعث فوت پسر اون یکی شده بود و تو زندان بود.
اون همسایه که پسرش مرده بود گفت من رضایت میدم پسرت آزاد شه ولی این زائر مهمون خونه من باشه...
و همینم شد

یا امام حسین...
.سلام .
نوشتید خاطرات اربعین ، رفتیم و سوختیم اما ...
اگر حوصله ندارید نخونید چون هیچ جای دیگه رو ندارم جز اینجا ، با اینکه پسر کم حرفی هستم اما گاهی لازمه یه دل سیر حرف زد ،
گاهی لازمه تمام قوانین رو نادیده بگیریم و فقط به حرف دلمون گوش بدیم .
وقتی 36روز در به در دنبال یکی میگردی تا باهاش بری کربلا ، وقتی اطرافیانت رو انسانهای ترسو گرفتن وقتی التماس میکنی به آقا امام حسین که منم بطلب ، واقعا نمیدونی باید چیکار کنی زمانی که یکی زنگ میزنه میگه دیگه نمیتونم بمونم دارم میرم کربلا ، میای ...!!!
وقتی ساعت 4 بعد از ظهر اولین صحبت رو میکنی برای کربلا رفتن و وقتی ساعت 10 شب تو اتوبان داری میری سمت مهران ...
وقتی آقا بخواد بری پیشش همه چی برات بی ارزش میشه ...
وقتی اصلا یادت میره نه پاسپورت داری و نه ویزا اما داری با سرعت تمام میری سمت کربلا ، این همون جاست که باید فقط مطیع حرف دلت باشی و تا خود مقصد بگی یا حمید به حق محمد ، یا عالی به حق علی یا ...
وقتی میبینی 10 کیلومتر مونده به مهران تمام جاده ها قفل شده و مردم کنار بیابون دارن ماشینها رو پارک میکنن و پیاده میرن تا مرز میفهمی داری کجا میری ...
وقتی میرسی به مرز و میگن ماشین نیست ببره شما رو صفر مرزی و مجبوری 11 کیلومتر دیگه پیاده بری تا فقط از خاک ایران خارج شی و در نهایت تعجب میبینی همون سیل جمعیت داره پیاده پیش میره میفهمی ارباب ما چقدر بزرگه ...
وقتی به دلیل کمبود زمان 5 بار ماشین عوض میکنی تا برسی کربلا بازم باید 25 کیلومتر پیاده روی کنی تازه به خودت میای که کجا داری میری ...
وقتی مجبوری بعضی جاها رو بدوی تا دیر نرسی ...
وقتی میرسی به بلوار اصلی کربلا و حرم آقا ابوالفضل رو میبینی دیگه هیچی یادت نمیاد جز گریه ، گریه و فقط گریه ...
وقتی تو کربلا التماس میکنی به آقا که این آخرین بارم نباشه میام اینجا یادت میفته خیلی از جوونهای دیگه هستن که تا به حال نرفتن و فقط کافیه حرم آقا رو ببینن تا دنیاشون عوض شه ،
وقتی فکر میکنی میتونی هزینه سفر خودت رو به اونها بدی دلت میلرزه ...
دلت میلرزه که چطوری میشه گنبد و گلدسته آقا رو ندید ...
وقتی خود آقا باعث دلگرمیت میشه ...
وقتی در نهایت شلوغی بیشترین آرامش رو اونجا داری ...
وقتی از بطن ورود به کربلا یه غمی تو دلت لونه میکنه ...
وقتی زل میزنی به بین الحرمین ...
وقتی نمیتونی دل بکنی و برگردی ..
وقتی ...
سلام
بفرمائید صبحانه
همون صبحی که حسابی بارون اومد
چهارشنبه هفته قبل اربعین
لینک آپارات
دوستان از همه خواهش می کنم هم خودتون بیایید و هر کسی که دیدید بیارید
خیلی مهمه
بسم الله الرحمن الرحیم
یکی از دوستانم امروز یچی گفت من موندم
چند نفر از دوستانشون در حدود یه اتوبوس برا پیاده روی اربعین رفته بودن کربلا
بعد زیارت وقتی به مرز ایران رسیدن یکی از این آقایون که جوون 24ساله ای بود زنگ زد برا پدرش که بهش اطلاع بده از زیارت برگشتن و اینا, همینکه تلفنشو قطع کرد به رحمت خدا رفت..
تو جوونی پاک شد و رفت ان شاء الله..
...
سلام
اقای عبدالرحمن این عکساهمش کارخودتونه؟؟؟؟؟؟