۱/دی/۹۳, ۲۲:۴۳
به روایت اباصلت هروی
امام رضا علیه السلام از شهادت خویش به اباصلت خبر می دهد
اباصلت می گوید:
من در خدمت حضرت رضا علیه السلام بودم . به من فرمود :
اباصلت می گوید:
من در خدمت حضرت رضا علیه السلام بودم . به من فرمود :
« ای اباصلت! داخل این قبّه ای که قبر هارون است ، برو و از چهار طرف آن کمی خاک بردار و بیاور . »
من رفتم و خاک ها را آوردم .
من رفتم و خاک ها را آوردم .
امام خاکها را بویید و فرمود:
« میخواهند مرا پشت سرهارون دفن کنند، ولی در آنجا سنگی ظاهر می شود که اگر همه کلنگهای خراسان را بیاورند ، نمی توانند آن را بکَنند.»
و این سخن را در مورد بالای سر و پایین پای هارون فرمود.
بعد وقتی خاک پیش روی هارون یعنی طرف قبله هارون را بویید ، فرمود:
بعد وقتی خاک پیش روی هارون یعنی طرف قبله هارون را بویید ، فرمود:
« این خاک، جایگاه قبر من است . ایاباصلت، وقتی قبر من ظاهر شد ، رطوبتی پیدا می شود . من دعایی به تو تعلیم می کنم . آن را بخوان . قبر پر از آب می شود . در آن آب ماهی های کوچکی ظاهر می شوند . این نان را که به تو می دهم برای آنها خرد کن . آنها نان را می خورند . سپس ماهی بزرگی ظاهر می شود و تمام آن ماهی های کوچک را می بلعد و بعد غایب می شود . در آن هنگام دست خود را روی آب بگذار و این دعا را که به تو میآموزم بخوان . همه ی آبها فرو میروند . همهی این کارها را در حضور مأمون انجام ده .»
سپس فرمود :
« ای اباصلت ! من فردا نزد این مرد فاجر و تبهکار می روم . وقتی از نزد او خارج شدم ، اگر سرم با عبایم پوشانده بودم ، دیگر با من حرف نزن و بدان که مرا مسموم کرده است . »
مسموم شدن امام با انگور
فردا صبح ، امام در محراب خود به انتظار نشست .
فردا صبح ، امام در محراب خود به انتظار نشست .
بعد از مدتی مأمون غلامش را فرستاد که امام را نزد او ببرد
امام به مجلس مأمون رفت و من هم به دنبالش بودم .
در جلوی او طبقی از خرما و انواع میوه بود .
خود مأمون خوشه ای از انگور به دست داشت که تعدادی از آن را خورده و مقداری باقی مانده بود.
با دیدن امام ، برخاست و او را در آغوش کشید و پیشانی اش را بوسید و کنار خود نشاند . سپس آن خوشه انگور رابه امام تعارف کرد و گفت : « من از این انگور بهتر ندیده ام.»
با دیدن امام ، برخاست و او را در آغوش کشید و پیشانی اش را بوسید و کنار خود نشاند . سپس آن خوشه انگور رابه امام تعارف کرد و گفت : « من از این انگور بهتر ندیده ام.»
امام فرمود : « چه بسا انگور های بهشتی بهتر باشد.»
مأمون گفت:« از این انگورمیل کنید.»
امام فرمود:« مرا معذور بدار.»
مأمون گفت: « هیچ چاره ای ندارید . مگر می خواهید ما را متهم کنید؟ نه . حتماً بخورید.»
سپس خودش خوشه انگور را برداشت و از آن خورد و آن را به دست امام داد.
امام سه دانه خورد و بقیه اش را زمین گذاشت و فوراً برخاست .
مأمون پرسید:« کجا میروید؟»
امام سه دانه خورد و بقیه اش را زمین گذاشت و فوراً برخاست .
مأمون پرسید:« کجا میروید؟»
امام فرمود:« همان جا که مرا فرستادی.»
سپس عبایش را به سرانداخت و به خانه رفت و به من فرمود : « در را ببند. »
سپس در بستر افتاد .
حضور امام جواد بر بالین پدر در لحظه شهادت
من در وسط خانه محزون و ناراحت ایستاده بودم که ناگهان دیدم شخصی بسیار زیبا پیش رویم ایستاده که شبیه ترین کس به حضرت رضا علیه السلام است .
جلو رفتم و عرض کردم : «از کجا داخل شدید ؟ درها که بسته بود. »
من در وسط خانه محزون و ناراحت ایستاده بودم که ناگهان دیدم شخصی بسیار زیبا پیش رویم ایستاده که شبیه ترین کس به حضرت رضا علیه السلام است .
جلو رفتم و عرض کردم : «از کجا داخل شدید ؟ درها که بسته بود. »
فرمود: « آن کس که مرا از مدینه تا اینجا آورد ، از در بسته هم وارد کرد.»
پرسیدم: « شما کیستید؟»
فرمود: « من حجّت خدا برتو هستم ، ای اباصلت ! من محمد بن علی الجواد هستم . »
سپس به طرف پدر گرامیش رفت و فرمود : « تو هم داخل شو ! »
تا چشم مبارک حضرت رضاعلیه السلام به فرزندش افتاد ، او را در آغوش کشید و پیشانیاش را بوسید .
حضرت جواد علیه السلام خود را روی بدن امام رضا انداخت و او را بوسید .
سپس آهسته شروع کردند به گفتگو که من چیزی نشنیدم .
اسراری بین آن پدر و پسر گذشت تا زمانی که روح ملکوتی امام رضا علیه السلام به عالم قدس پر کشید .
تغسیل امام به دست امام جواد علیه السلام
امام جواد علیه السلام فرمود : ای اباصلت! برو ازداخل آن تخت و لوازم غسل و آب را بیاور .»
گفتم : « آنجا چنین وسایلی نیست. »
فرمود: « هر چه می گویم،بکن!»
من داخل خزانه شدم و دیدم بله ، همه چیز هست. آنها را آوردم و دامن خود را به کمر زدم تا در غسل امام کمک کنم .
حضرت جواد فرمود: « ای اباصلت! کنار برو. کسی کهبه من کمک می کند غیر از توست.»
امام جواد علیه السلام فرمود : ای اباصلت! برو ازداخل آن تخت و لوازم غسل و آب را بیاور .»
گفتم : « آنجا چنین وسایلی نیست. »
فرمود: « هر چه می گویم،بکن!»
من داخل خزانه شدم و دیدم بله ، همه چیز هست. آنها را آوردم و دامن خود را به کمر زدم تا در غسل امام کمک کنم .
حضرت جواد فرمود: « ای اباصلت! کنار برو. کسی کهبه من کمک می کند غیر از توست.»
سپس پدرعزیزش را غسل داد . بعد فرمود : « داخل خزانه زنبیلی است که در آن کفن و حنوط است. آنها را بیاور.»
من رفتم و زنبیلی دیدم که تا به حال ندیده بودم. کفن و حنوط کافور را آوردم .
حضرت جواد پدرش را کفن کرد و نماز خواند و باز فرمود : « تابوت را بیاور .»
عرض کردم:« از نجاری؟»
فرمود: « در خزانه تابوت هست.»
داخل شدم . دیدم تابوتی آماده است . آن را آوردم .
امام جواد ، پدرش راداخل تابوت گذاشت و سپس به نماز ایستاد .
من رفتم و زنبیلی دیدم که تا به حال ندیده بودم. کفن و حنوط کافور را آوردم .
حضرت جواد پدرش را کفن کرد و نماز خواند و باز فرمود : « تابوت را بیاور .»
عرض کردم:« از نجاری؟»
فرمود: « در خزانه تابوت هست.»
داخل شدم . دیدم تابوتی آماده است . آن را آوردم .
امام جواد ، پدرش راداخل تابوت گذاشت و سپس به نماز ایستاد .
پرواز تابوت به سوی آسمان
هنوز نمازش تمام نشده بود که ناگهان دیدم سقف شکافته شد و تابوت از آن شکاف به طرف آسمان رفت .
هنوز نمازش تمام نشده بود که ناگهان دیدم سقف شکافته شد و تابوت از آن شکاف به طرف آسمان رفت .
گفتم : «یا ابن رسول الله ! الان مأمون می آید و می گوید بدن مبارک حضرت رضا چه شد؟»
فرمود: « آرام باش ! آن بدن مطهّر به زودی برمی گردد. ای اباصلت! هیچ پیامبری در شرق عالم نمی میرد، مگر آنکه خداوند ارواح و اجساد او و وصیاش را به هم ملحق فرماید ، حتی اگر وصیّ اش در غرب عالم بمیرد.»
در این هنگام دوباره سقف شکافته شد و تابوت به زمین نشست .
سپس حضرت جواد ، بدن مبارک پدرش را از تابوت خارج کرد و به وضعیت اولیّه خود در بستر قرار داد. گویی نه غسل داده و نه کفن شده بود . بعد فرمود : « ای اباصلت! برخیز و در را برای مأمون باز کن .»
فرمود: « آرام باش ! آن بدن مطهّر به زودی برمی گردد. ای اباصلت! هیچ پیامبری در شرق عالم نمی میرد، مگر آنکه خداوند ارواح و اجساد او و وصیاش را به هم ملحق فرماید ، حتی اگر وصیّ اش در غرب عالم بمیرد.»
در این هنگام دوباره سقف شکافته شد و تابوت به زمین نشست .
سپس حضرت جواد ، بدن مبارک پدرش را از تابوت خارج کرد و به وضعیت اولیّه خود در بستر قرار داد. گویی نه غسل داده و نه کفن شده بود . بعد فرمود : « ای اباصلت! برخیز و در را برای مأمون باز کن .»
مأمون در کنار پیکر مطهر امام
ناگهان مامون به همراه غلامانش با چشمی گریان و گریبانی چاک کرده داخل شد . همان طور که بر سر خود می زد، کنار سر مطهّر حضرت رض اعلیه السلام نشست و دستور تجهیز و دفن امام را صادر کرد .
تمام آنچه را که امام رضا به من فرموده بود ، به وقوع پیوست.
ناگهان مامون به همراه غلامانش با چشمی گریان و گریبانی چاک کرده داخل شد . همان طور که بر سر خود می زد، کنار سر مطهّر حضرت رض اعلیه السلام نشست و دستور تجهیز و دفن امام را صادر کرد .
تمام آنچه را که امام رضا به من فرموده بود ، به وقوع پیوست.
مأمون می گفت: « ما همیشه از حضرت رضا در زنده بودنش کرامات زیادی می دیدیم. حالا بعد از وفاتش هم از آن کرامات به ما نشان میدهد .»
وزیر مأمون به او گفت: «فهمیدید حضرت رضا به شما چه نشان داد؟»
مأمون گفت: « نه.»
گفت :« او با نشان دادن این ماهیهای کوچک و آن ماهی بزرگ می خواهد بگوید سلطنت شما بنی عباس با تمام کثرت و درازیِ مدت ، مانند این ماهی های کوچک است که وقتی اجل شما رسید ، خداوند مردی از ما اهل بیت را به شما مسلّط خواهد کرد و همه شما را از بین خواهد برد.»
مأمون گفت: « راست گفتی.»
بعد مأمون به من گفت : «آن چه دعایی بود که خواندی؟»
گفتم :« به خدا قسم ، همان ساعت فراموش کردم.» واقعاً هم فراموش کرده بودم
وزیر مأمون به او گفت: «فهمیدید حضرت رضا به شما چه نشان داد؟»
مأمون گفت: « نه.»
گفت :« او با نشان دادن این ماهیهای کوچک و آن ماهی بزرگ می خواهد بگوید سلطنت شما بنی عباس با تمام کثرت و درازیِ مدت ، مانند این ماهی های کوچک است که وقتی اجل شما رسید ، خداوند مردی از ما اهل بیت را به شما مسلّط خواهد کرد و همه شما را از بین خواهد برد.»
مأمون گفت: « راست گفتی.»
بعد مأمون به من گفت : «آن چه دعایی بود که خواندی؟»
گفتم :« به خدا قسم ، همان ساعت فراموش کردم.» واقعاً هم فراموش کرده بودم
.
آزادی اباصلت از زندان به دست مبارک امام رضا علیه السلام
ولی مأمون مرا حبس کرد و تا یک سال در زندان بودم . دیگر دلم به تنگ آمده بود . یک شب تا صبح دعا کردم و خدا را به حق محمد و آل محمد خواندم که ناگاه حضرت جواد علیه السلام داخل زندان شد وفرمود:« ای اباصلت، دلتنگ شده ای؟»
گفتم:« به خدا قسم، آری.»
فرمود: « بلند شو! » زنجیر را باز کرد و مرا از زندان خارج فرمود. محافظین مرا میدیدند ولی نمیتوانستند چیزی بگویند .
فرمود: « برو در امان خدا که دیگر دست مأمون به تو نخواهد رسید.»
و تا کنون من دیگر مأمون را ندیده ام .
منابع:
بحار الانوار، ج 49، ص 300، ح 10. از عیون اخبار الرضا،ج 2، ص
242
ولی مأمون مرا حبس کرد و تا یک سال در زندان بودم . دیگر دلم به تنگ آمده بود . یک شب تا صبح دعا کردم و خدا را به حق محمد و آل محمد خواندم که ناگاه حضرت جواد علیه السلام داخل زندان شد وفرمود:« ای اباصلت، دلتنگ شده ای؟»
گفتم:« به خدا قسم، آری.»
فرمود: « بلند شو! » زنجیر را باز کرد و مرا از زندان خارج فرمود. محافظین مرا میدیدند ولی نمیتوانستند چیزی بگویند .
فرمود: « برو در امان خدا که دیگر دست مأمون به تو نخواهد رسید.»
و تا کنون من دیگر مأمون را ندیده ام .
منابع:
بحار الانوار، ج 49، ص 300، ح 10. از عیون اخبار الرضا،ج 2، ص
242
برگرفته از شبکه ی ملی رشد