بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم ارزقنا کربلا
سلام دوستان این نوشته ها فقط گزارشی از انچه که می توان نوشته و مسائلی هست که قابل بیان نیس بلکه باید رفت و دید.سعیم بر خلاصه نویسی بوده.
امیدوارم خواندن این نوشته ها مایه ارمش شما باشد.
دو و سه ماه مانده تا اربعین:
اکبر رفیقم خودش برای رفتن به کربلا امده میکرد قرار شد منو میثم و احمد بریم کربلا البته تا وقتی داعش تهدید نکرده بود فکر رفتن نبودیم وقتی شنیدم که داعش تهدید کرده گفتم بزنیم بریم که خدا رو چه دیدی سفر بی بازگشت شد!
پول ثبت نام نداشتم اکبر گفت قرضی میدم گفتم نه اقا خاسته پولشم جور میکنه یه روز سر صبح داشتم میرفتم شهر که پسر هسایمون میرفت تهران
گفت:بیکاری؟گفتم :اره ! باحمد هماهنگ کنید بیاید تهران ده روز کاره!باشه!خداحافظ ...
ده روز تهران کار و پول ثبت نام جور شد!
13/9/93 پنجشنبه:
پدرم راضی نشده مادرم اصرار که بزار بره ...
قرار ه فردا حرکت کنیم من با علی اکبر علی اقا مداح هم میاد. اما پدر هنوز راضی نیست ساک بستم یک هفته است.
گفتم باشه هرچی شما بگید.
"میباره بارون روی سر مجنون توی خیابون رویایی میلزره پاهاش بارونی چشماش میگه خدای تو اقامی....."
نوحه از مطیعی گوش میدم داغون...
سر صبح بیدار شدم پدر گفت پاشو برو چرا بیدار نمیشی مگه ساعت 7نباید شهر باشی گفتم چی شده؟
گفت:استخاره زدم خوب اومده!ولبخند...
14/9/93 9:30 جمعه:
هنوز حرکت نکردیم داخل اوتوبوس الان دقیق نگا کردم ساعت 10کلی درگیر سازماندهی یه کاروان 350نفری 8اتوبوس
ملت اومده برای خدا حافظی خیابون پر جمعیت.منو علی اکبر که راحت سر صبح ساک برداشتیم و دست پدر و مادر بوسیدم و اومدیم.بعضی داخل اتوبوسم ول کن نبودن بوس باران بود مثل سال تحویل...
دو روز بخاطر خلاصه نویسی حذف شد!
16/9/93
الان که این مطلب مینوسم24یا25ساعته داخل اتوبوسیم پا با د کرده تو کفش جا نمیشه...من که همون اول کار زدم خودم ازاد کردم
خبر از مزر رسیده که بعضی دو روزه دم مرز معطل،عراقم ماشین نفرستاده مرز مهران.فکر کنم تا بعداز ظهر برسیم به مرز شلمچه میگن مرزهارو بستن اعصاب داغون،گوشیم شارژ تمام کرده علی اکبر یه کم شارژ داره یه وضعیه ها.!
نماز مغرب شد مهمان شهدای گمنام .اهواز که رسیدم مرز شلمچه نرفتیم قرار شد بریم مرز چزابه نماز مغرب اتوبوس مارو بردن محل نگهداری شهدای گمنام .بعد نماز حاج اقا صحبت چندتا خاطره از شهدای گمنام...چقدر زیبا بعدم کلی التماس دعا.
ساعت 12شایدم 1نصف شب
مرز چزابه
33ساعت داخل اتوبوس !شب بچه های بسیج کنار جاده اقا وارد محدوده نشید اینجا مین داره!سمت ایران گیت بسیار باحال و قشنگ اصلا شلوغ نبود چهار پنج تا وردی هرکدوم یه افسرو و مهرو احترام همه جا ترو تمیز و مثلا تمدن!
به پاسپورت اکبر گیر دادن این مال شما نیست اکبر:بابا این مال خودمه! اقا مهر نزدن رفتم سراق مسئول اتوبوس پیدا کردم گفتم بیا که رفیقم مونده.ویزا نشون داد.افسر میگفت راستشو بگو این مال برادرته؟ اکبر میگف اگر قرار بود با تقلب بیام اصلا نمی اومدم (حالا بعضی ها با کارت کتابخانه اومده بودن از مرز مهرانا)بالاخره راه دادن.
اقا از همون لحظه نیت برای کربلا همش بیم و امید!
وارد عراق شدیم بسیار نا تمیز بسیار...دسشویها داغون وارد جزئیات نمیشم!
بعد کارای مرز بانی رفتم سمت محل اتوبوسها شب تاریک لبیک یا حسین ورد لب.حالی داشتیما ساعت 1شب کلی موکب شاید 100تا .شام مهمان امام حسین سمبوسه ساندوچ ...شای(همون چای خودمونه) و اب معدنی....
رسیدم محل اتوبوسها،چه جمعیتی کامیون کامیون پر میشد میرفت شاید 100تا کامیون و تریلی..ون هم بود چندتا اتوبوس
یه پرچم علی اکبر برداشته بود علم کردم اتوبوس ما دورش جمع شده بود رفتیم پیش مسئول کاروان یکی از همراها عربی بلد بود با یکی از عراقی ها صحبت عراقی گفت:50 نفر بدید من ببرم برای پذیرای و اسکان که معلم گفت:نه ما 350نفریم ....
بالاخره با اصرار یکی از راننده تریلی ها تقریبا 2 یا سه اوتوبوس سوار تریلی شدیم یه لاپ از سقف اویزون چفت تو چفت بعد سلام وصلوات علی اقا مداحی کرد سر رو خاکی مثل پناهندها شده بودیم.یه 2ساعتی نمیدونم شایدم بیشتر ...رسیدم نمیدم روستا است یا شهر خیابونا خاکی . بله حدود 20نفر از اهالی منتظر ما نصف شب میگفتن عشر عشر با دست که ده نفر بیان ده نفر ده نفر شدیم مار بردن خونه چه احترامی چه عزتی خدایش خجالت کشیدم .چای و پتو و ..معلوم بود وضع مالیش زیاد خوب نیست کلی بچه کوچیک 4یا5شیرین. یه بچه کوچک اسمش محمد شاید پنجم ابتدای عربی صحبت کردن ما با این دیدن داشت .هرچی که میخواستیم برامون تهیه میکردن!اکبر به همه چی یه الف و لام اضافه میکرد برگشته به من میگه ادم عربیم بلد باشه خوبه ها!!
صبحانه ای شاهانه که بهم گفتیم مراعات کنید
نماز صبح بیدار باش قرار سمت نجف بریم از بچه پرسیدم اسم این روستا چیه؟کلی خنده اقا اینجا شهر العماره مرکز استان العماره است.بسیار ناتمیز و کلی خاک و خل...بسیار تاسف خوردم
360کیلومتر تا نجف راه ملت پیاده یا سواره قابل شمار نیست مثل چشمه جوشش داره معلوم نیس از کجا میان.تو راه کلی موکب و سر هر خونه ای پرچم ،پرچم موج میزد یعنی شیعه ام شاید."موکب دمعه رقیه"نهار و نماز فعلا مهمان سفره امام حسین....
نماز مغرب رسیدم نجف گروه جمع کنار یه مسجد نوساز برای نماز و کنارش گود برداری بعد فهمیدم این محل ساخت شبستلن فاطمه زهراست قرار بر این مسئول گروه بر برای پیدا کردن جا و ما منتظر،تا چشمم به قبه مولا خورد گفتم اکبر بیا بریم من طاقت موندن ندارم گفت گروه چی؟گفتم توکل داداش توکل!
رفتیم سمت حرم یه چهار تا ایست بازرسی رفتیم وضو 2ساعت شایدم بیشتر صف دسشویی....
ساک و کفش انداختیم یه گوشه به امان خدا...حرم مولا جمعت ذکر یا حیدر حیدر حیدر....زیر قبه فرج اقا ...حس زیر قبه اقا قابل وصف نیست کسای که رفتن میدونن چی میگم ....سکون.....
ادامه دارد انشا الله.
بعد زیارت حدود ساعتهای 9 یا 10شب شهر نجف سرگردون بودیم نه جا نه شام که نا امیدانه میگشتم که چندتا از بچه های کاروان دیدیم اقا خوشحال شدیما...
پرسیدم کجا هستین/گفت همین خیابان میرید کنار وادی السلام یه پارکینگ 4طبقه است طبقه دوم گوشه سمت راست !
رفتیم جا و مکان که جور شدن یکی از بچه کاروان گفت: اگه شام نخوردین همین کنار یه مسجد هست غذا میدن بله رفتیم جای شما خالی برنج با لوبیا!مهمان امام حسین...
نماز صبح بیدار شدیم و داستان صف 2ساعت داخل اب کم فشار وضو ،همه ایرانی اصلا حس غربت نداریم حرم وردی صحن ملت چف تو چف خوابیدن دورتا دور حرم وردی صحن کلی کفش همه ولو مثل یه تپه بازرسیش مثل قلقلکه درحد 1ثانیه!کلمه "حرک زائر،حرک زائر..."ورد گوشمون باز زیر قبه مولا امیرالمومنین....ذکر حیدر ...حیدر .....حیدر...و باز سکون نزدیک یه ساعت زیر قبه یه گوش تو انبوه جمعیت معتاد شده بودم .زمان مفهوش رو برام از دس داده بود "ناد علی ورد لبم"رفتم صحن ایوان طلا یه اخوند سید مداحی میکرد حلقه دورش و یه سینه و بعدش روضه سخرانی هم کرد توصیه کرد جونهای مجرد ازدواج کنن و شیرازی یکم کوبوند بعد برای فرج اقا سلامتی رهبر سید علی دعا ......
علی اکبر اومد رفتم داخل شهر بسیار ناتمیز خاک وخل رفتیم وادی السلام کلی قبر چند طبقه پرسیدم میگفن 20کیلومتره !رفتیم سر قبر سید علی قاضی یکی از رفقا خیلی بهش ارادت داره به نیابتش فاتحه. نماز ظهر خوندیم شکسته اس حال میدها!
کلی پیاده روی تو وادی السلام به اکبر گفتم بریم مسجد کوفه از این و اون پرسون پرسون بله برگرید سمت حرم سمت چپ برید محل دفن ایت الله حکیم اوجا ماشین های کوفه هست رفتیم که مکتبه الزهرا یه مسجد شایدم.یه حیاط بزرگ وکلی ایرانی غذا و چای و گروهی از برادران سیاه پوست رفتیم اقا اهل کجاید نیجریه! عکس اقا با امام خمینی بنر کردن و کلی پرچم چندتا عکس عشق میکردیما.
رسیدم محل ماشنهای کوفه با ون نفری 3ایرانی یا 6ایرانی یادم نیست سوار یه ون شدیم کنارم سه جون عراقی ،پرسید ایرانی بله تبادل اسم و اهل بصره و سه روز تو راه از داعش حرف زدن و بعدم گوشیش در اورد از ولیمه های قومشون داده بود برام نشون داد که یه عکس ناجور اومد زدیم زیر خنده ...معلوم بود زیاد مثبت نیستن!بقول اقای پناهیان معجزه امام حسین بودن
نماز مغرب مسجد کوفه تمام خونیدم بعد چند روز!زیارت هانی و مسلم ابن عقیل بعد چندتا سنبوسه و شای عشقم شای عراقی...بعدم برگشت تا نجف نفری 10ایرانی یه ون شانس اوردیم نفری 20ایرانی هم راضی نمیشدن!منو اکبر با چندتا از بچه های ارومیه ....
نجف رسیدیم حرم مولا بازهم همون حس همون حال ...
امروز قرار بریم برای پیاده روی سمت کربلا قاطی گروه شدیم و راه افتادیم بعد نماز صبح رفتیم یه سلام به حرم مولا بعدم بسمت کربلا...
سیل جمعیت سیل جمعیت ........
حدود350عمود داخل نجف بود دقیق ننوشتم قدم به قدم موکب سفره امام حسین اقا سمبوسه خوردیم و شای..اکبر خیلی پرهیز میکرد میگفتم مال امام حسین بخور بعدا حسرتشو میخوریا....وبرکت رو با چشم خودم دیدم واقعا دیدما.
شب اول سر تیر300جمع شدیم موکب عباس نماز مغرب بعدم شام ازکاروان جا مونده بودیم که سر تیر 300پرچم کاروان زده بودن با علی اقا مداح شوخی که گفت بچه پاشید برید یه دوری من سیر نشدما و خنده...گفتم: من که پایه ام رفتیم علی اقا گفت بچه من خیلی دوس داشتم با شما تو این سرزمین قدم بردارم...بله محل سنبوسها رو پیدا کردم رفتیم داخل موکب و یکم مخفی بود یه سه تا اول گرفتیم و برگشتیم مسئول موکب دم در نشسته بود یه شکرا بله گوشت ماهی چقدرم خوش مزه باز برگشتیم دیدم مسئول دم دره تا مارو دید لبخندی ایندفه تنها رفتم بچه روشون نشد 6تا گرفتم مال امام حسین اگه نمیخوردم الان باید حسرتشون میخوردم که دارم میخورم...
بالاتر از موکب که کاروان ما اسکان پیدا کرده بودن یه جای خواب پیدا کردیم زیر نور ستارها چنتا پتو و کلی تشکیلات به اکبر گفتم امشب رو راحت میخوابیم بعد اون هم سردی و رطوبت امشب جای گرم ونرم(البته ارزو به دل موندیما)! ساعت 2نصف شب مسئول موکب اصلاه الصلاه بیدار شدیم شرو شور بارون میاد انوم چه بارونی باز سرگردون...نماز.صبح رفتیم موکب کاروان بعد نماز کاروان رفت. من و اکبر خوابیدم بالاخر مسئول موکب برای تمیز کردن موکب همه رو بیدار اقا اومید بریم صندل اکبر نیس پیدا نشد چه کنیم من مسئول موکب باخبر کردم به همون سبک الف ولام وحرکات دست و...بله بعد گفت بریم برات گفش بگیرم اکبر نه نمیشه با غضب رو کرد گفت باید بگیرم ......باخودمون بابا اینا کین ما کجایم؟؟
بین را بنر زدن فلان روز فلان ساعت موکب امام رضا حاج اقا پناهیان سخنرانی داره با اکبر قرار گذاشتم تا اونجا بریم بعد سخنرانی شب حرکت کنیم رسیدم موکب و برای ایرانی ها موکب امام رضا یه چنتا کیک و ساندیس نماز ظهر خوابیدم بین انبوه پتوها.تا نماز مغرب بعد نماز سخنرانی حاج اقا پناهیان(جمع زیادی از ساندیس خورها...) بسیار زیبا بعدم سینه زنی و مداحی اخر کار قیمه امام حسین...