۲۳/دی/۹۳, ۱۴:۵۵
![[تصویر: Besmella.png]](http://s2.picofile.com/file/8101890850/Besmella.png)
... نمی دونم کجا خونده بودم ...
تالار بود فکر کنم ... یکی از بچه ها راجع به برگشتن پیکر شهید برونسی نوشته بود ...
چه زمانی بود یادم نیست !
گذشت !
اسم ایشون رو فقط همون موقع شنیدم ! تا گذشت و پنج روز پیش ...
مامان الگوی لباس خودش رو از گنجینه های کمد خیاطی بیرون آورد و به دیوار آویزون کرد .
(اتاق خواب من و اتاق خیاطی مامان یکیه
)( مامان عادت داره روی روزنامه الگو میکشه میگه بیشتر از کاغذ الگو عمر می کنه
)روی روزنامه عکس یه آدم روستایی بود ... نزدیکتر شدم ...
![[تصویر: %D8%A8%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%B3%DB%8C_%D8...%D8%AF.jpg]](http://s5.picofile.com/file/8163536376/%D8%A8%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%B3%DB%8C_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF.jpg)
ها !
شهید برونسی !
همون که اسمش رو قبلنا شنیده بودم !
تاریخ الگو کشیدن مامان هم که توی عکس مشخصه 28 آبان 82
باز هم گذشت تا سه شب پیش
خونه دوست ِ بابا !
فاطمه ... این کتاب رو خوندی ؟ خیلی قشنگه ها !
کتاب رو گرفتم توی دستم ... هوس خوندن یک کتاب کرده بودم یک کمی حال و هوام رو عوض کنه ...
"خاکهای نرم کوشک "
اسمش رو شنیده بودم اما نمی دونستم چی توش نوشته ...
باشه می خونم ...
کتاب رو گذاشتم توی کیف مامان و اومدیم خونه ...
تازه رسیده بودیم خونه ... کتاب رو از توی کیف مامان درآوردم و آخرهاش رو نگاهی کردم ...
ای بابا ! باز هم عکس شهید برونسی !
حالا دیگه احساس کردم این شهید یک انتظارایی انگار از ما داره !
کتاب رو دوروزه تموم کردم ... البته حجیم نبود !
اما مفاهیمش خیلی حجیم بود !
![[تصویر: IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B5%DB%B0%DB%B1...%DB%B8.jpg]](http://s5.picofile.com/file/8163539750/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B5%DB%B0%DB%B1%DB%B1%DB%B3_%DB%B1%DB%B3%DB%B4%DB%B5%DB%B2%DB%B8.jpg)
چیزایی که می خوام براتون تعریف کنم مقدار زیادیش توی این کتابه !
اما دقیقا مخالف اون تیتر هست که توی روزنامه نوشته !
ان شاء الله ادامه دارد ...
موقع عملیات میکنند