تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: *|* تربیت عقل *|*
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
[تصویر: 80043135781557518732.png]

عقل یک حالت غریزی و طبیعی است که هر کسی دارد. اما همین عقل باید بوسیله علم پروش یابد و تربیت شود.
عقل علم مطبوع است یعنی فطری ست. و علم عقل مسموع است یعنی اکتسابی بدست می آید. علم مسموع اگر به مططبوع ضمیمه نشود کافی نیست یعنی انسان باید آنچه را از بیرون فرا می گیرد با آن نیروی باطنی و با نیروی تجزیه و تحلیل خود بسازد تا یک چیزی از آب درآید.


اینکه عقل خود را چگونه تربیت کنیم مراحلی دارد که هریک به ترتیب توضیح داده خواهد شد.


عقل باید غربال کننده باشد.
نقاد باشد.
آخربین باشد.
لزوم توام بودن علم و عقل
آزاد کردن عقل از عادات اجتماعی
پیروی نکردن از اکثریت
تاثیر نپذیرفتن از قضاوت دیگران
و
داشتن روح علمی


ان شاء الله ادامه دارد...
[تصویر: 80043135781557518732.png]

عقل باید غربال کننده باشد.

فَبَشِّرْ عِبادِ. `اَلَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ اَلْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِكَ اَلَّذِینَ هَداهُمُ اَللّهُ وَ أُولئِكَ هُمْ أُولُوا اَلْأَلْبابِ. زمر17و18



خدا تو این آیه میگه "یستمعون" نمیگه یسمعون. سماع یعنی شنیدن ولو انسان نخواهد بشنود. ولی استماع یعنی خوب گوش دادن و با دقت شنیدن. آیه میگه اول به دقت دریافت میکنند بعد میگه: "فیتبعون احسنه" بعد غربال میکنند. تجزیه و تحلیل می کنند, خوب و بدش را می سنجند و بهترین رو انتخاب و پیروی می کنند.
اصلا معنی آیه استقلال عقل و فکرِ. اینکه فکر باید حکم یک غربال رو برا انسان داشته باشه.
"اولئک الذین هدیهم الله": قرآن این هدایت رو با اینکه هدایت عقلی هست هدایت الهی میدونه.
"اولئک هم اولوالالباب": اینها به معنی واقعی کلمه صاحبان عقل اند.

روایت بسیار معروفی در كتاب العقل و الجهل كافی، بحار و تحف العقول از حضرت موسی بن جعفر علیه السلام خطاب به هشام بن الحَكَم؛ متكلّم معروف که حضرت درخصوص همین آیه نیز سخن گفتنه اند.
از این آیه و حدیث كاملاً پیداست كه یكی از بارزترین صفات عقل برای انسان همین تمییز و جدا كردن است؛ جدا كردن سخن راست از سخن دروغ، سخن ضعیف از سخن قوی، سخن منطقی از سخن غیرمنطقی، و خلاصه غربال كردن. عقل آن وقت برای انسان عقل است كه به شكل غربال در بیاید؛ یعنی هرچه را كه وارد می شود سبك سنگین كند، غربال كند، آنهایی را كه به درد نمی خورد دور بریزد و به دردخورها را نگاه دارد.
حدیثی هست كه ظاهرا از پیغمبر اكرم و ناظر به همین مطلب است، و از این احادیث زیاد است. می فرماید: كَفی بِالْمَرْءِ جَهْلاً اَنْ یُحَدِّثَ بِكُلِّ ما سَمِعَ برای جهالت انسان همین بس كه هرچه می شنود نقل كند (خوش باوری) . بعضی ها خاصیت ضبط صوت و گرامافون را دارند. كأنّه هرچه دیگران می گویند پر می شوند و بعد هم در جای دیگر تحویل می دهند، بدون آنكه تشخیص بدهند كه آنچه كه می شنوند [صحیح است یا غلط. ] خیلی چیزها انسان می شنود، كمی از آن را باید قابل قبول و قابل نقل بداند.


صلوات
[تصویر: 80043135781557518732.png]

نقاد باشد.

حضرت مسیح(علیه السلام) فرمودند : « كونوا نقاد الكلام » صراف سخن باشيد.

مسأله ديگر كه نزديك به اين مطلب است و از همين آيه و از بعضی‏ احاديث استنباط می‏شود مسأله تجزيه كردن يك سخن است ، يعنی عناصر درست‏ را از عناصر نادرست جدا كردن . فرق است ميان اينكه انسان از دو سخن ، درستش را بگيرد و نادرستش را رها كند ، و تجزيه كردن يك سخن كه انسان عناصر درستش را بگيرد و عناصر نادرستش را الغاء كند ، و اينقدر تشخيص داشته باشد كه بگويد از اين سخن اين قسمتش‏ درست است و اين قسمتش نادرست . اين همان مطلبی است كه در روايات‏ تعبير به نقد و انتقاد شده است ...
در اين زمينه احاديث زياد و عجيبی داريم . يكی اين است كه در روايات‏ ما از حضرت مسيح روايت شده است كه می ‏فرمود : « خذ الحق من اهل الباطل‏ ولا تأخذ الباطل من اهل الحق » . در اينجا ظاهرا توجه به اين است كه شما به گوينده سخن توجه نداشته باشيد ، سخن شناس باشيد ، تكيه ‏تان روی گوينده‏ سخن نباشد ، ای بسا حق را از اهل باطل بشنويد بگيريد ، و ای بسا باطل را از اهل حق بشنويد نگيريد . شاهدم اين جمله آخر است كه فرمود : « كونوا نقاد الكلام » صراف سخن باشيد .

[تصویر: 80043135781557518732.png]


آخربین باشد.


يكی ديگر از خواص عقل كه تربيت عقل افراد بايد بر اين اساس باشد مسأله آينده را به حساب آوردن است كه روی اين مطلب نيز در تربيتهای‏ اسلامی زياد تكيه می‏شود كه خودتان را در زمان حال حبس نكنيد ، به آينده‏ توجه داشته باشيد و عواقب و لوازم و نتايج نهائی كار را در نظر بگيريد .

حديث معروفی هست كه ما در "داستان راستان" نقل كرده‏ ايم كه شخصی‏ می ‏آيد خدمت حضرت رسول و عرض می‏ كند : يا رسول‏ الله ! مرا موعظه بفرمائيد . حضرت به او فرمود : آيا اگر بگويم به كار می‏بندی ؟ گفت : بلی . باز حضرت تكرار كرد : آيا اگر بگويم به راستی به كار می‏بندی ؟ گفت : بلی . يك دفعه ديگر هم حضرت اين جمله را تكرار فرمود . اين سه بار تكرار كردن‏ برای اين بود كه حضرت می‏خواست كاملا او را برای آن حرفی كه می‏خواهد بگويد آماده كند . همينكه سه بار از او اقرار گرفتند و آماده ‏اش كردند فرمودند : « اذا هممت بامر فتدبر عاقبته » " هر كاری را كه به آن‏ تصميم می‏ گيری ، آن آخرهايش را نگاه كن " .
(بحارالانوار . 130 / 77 )
[تصویر: 80043135781557518732.png]

لزوم توام بودن علم و عقل


مسأله ديگر اينست كه عقل و علم بايد با يكديگر توأم باشد ، و اين نكته‏ بسيار خوبی است . اگر انسان تفكر كند ولی اطلاعاتش ضعيف باشد ، مثل‏ كارخانه‏ ای است كه ماده خام ندارد يا ماده خامش كم است ، قهرا نمی‏تواند كار بكند يا محصولش كم خواهد بود . محصول بستگی دارد به اينكه ماده خام‏ برسد . اگر كارخانه ماده خام زياد داشته باشد ولی كار نكند باز فلج است‏ و محصولی نخواهد داشت .
حضرت در آن روايت می‏فرمايد : « يا هشام ثم بين ان العقل مع العلم » عقل و علم بايد توأم باشد .
عرض كرديم علم ، فراگيری است ، به منزله‏ تحصيل مواد خام است ، عقل ، تفكر و استنتاج و تجزيه و تحليل است .

آنگاه حضرت استناد می‏كنند به آيه: "وتلك الامثال نضربها للناس وما يعقلها الا العالمون" (سوره عنكبوت، آيه 43: اين مثلها را برای مردم می‏زنيم و جز دانشمندان تعقل نمی‏ كنند.) ببينيد عقل و علم چگونه با هم توأم شده‏ است .
[تصویر: 80043135781557518732.png]

آزاد کردن عقل از عادات اجتماعی

منظور از عادات اجتماعی؛ تلقينات محيط و عرف و عادت و به اصطلاح امروز سنتها و عادتهای اجتماعی و به تعبير عربهای امروز ايحاءات اجتماع (وحي های اجتماعی) است.
حضرت(علیه السلام) اينجور می‏فرمايند : « يا هشام ثم ذم الذين لا يعقلون فقال : " واذا قيل لهم‏ ی‏فرمايد : « يا هشام ثم ذم الذين لا يعقلون فقال : " « واذا قيل لهم‏» اتبعوا ما انزل الله قالوا بل نتبع ما الفينا عليه آباءنا او لو كان‏ آباءهم لا يعقلون شيئا و لا يهتدون "سوره بقره/170

قرآن اساسش بر مذمت كسانی است كه اسير تقليد و پيروی از آباء وگذشتگان هستند و تعقل و فكر نمی‏كنند تا خودشان را از اين اسارت آزاد بكنند .
هدف قرآن از اين مذمت چيست ؟ هدف قرآن تربيت است . يعنی در واقع می‏خواهد افراد را بيدار كند كه مقياس و معيار بايد تشخيص و عقل وفكر باشد نه صرف اينكه پدران ما چنين كردند ما هم چنين می‏كنيم .

  • من يك‏ وقتی آيات قرآن راجع به تقليد و پيروی كوركورانه از پدران را استخراج‏ كردم ديدم آيات خيلی زيادی است ، و چيزی كه برای من جالب بود اين بود كه هيچ پيغمبری مردم را دعوت نكرد الا اينكه مواجه شد با همين حرف كه : "انا وجدنا آباءنا علی امة وانا علی آثارهم مقتدون؛ ما پدرانمان را بر راهی يافته‏ايم و ما از آنها پيروی می‏كنيم" تو چرا می‏خواهی ما را از سنتهای گذشته پدرانمان منصرف بكنی ___ با اينكه اقوام‏ پيغمبران خيلی از نظر سنن مختلف بودند و هر پيغمبری در ميان قوم خود مسائلی را طرح كرده كه با وضع زندگانی آنها مربوط بوده ، با يك اشكالاتی مواجه بوده‏ كه مخصوص آن قوم بوده ، ولی يك اشكال عمومی در ميان همه اقوام بوده و همه پيغمبران دچار آن بوده‏ اند و آن مصيبت تقليد از آباء و اجداد و گذشتگان و به قول امروزيها سنت گرائی بوده است ، و پيغمبران برعكس ، عقل مردم را بيدار می‏كردند و می‏گفتند فكر كنيد ، حالا پدرانتان هر طور بودند : « او لو كان آباءهم لا يعقلون شيئا و لا يهتدون » آيا اگر پدرانتان‏ عقلشان به جايی نمی‏ رسيد و چيزی نمی‏ فهميدند باز هم شما بايد از آنها پيروی‏ بكنيد ؟! .

اشتباه نشود قرآن با سنت گرایی مخالف نیست بلکه معیار و ملاک سنجش باید عقل باشد, اگر سنتی, عاقلانه بود مخالفتی درپی نخواهد داشت.
[تصویر: 80043135781557518732.png]

پیروی نکردن از اکثریت


وَإِنْ تُطِعْ أَكْثَرَ مَنْ فِي الْأَرْضِ يضِلُّوكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ إِنْ يتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَإِنْ هُمْ إِلَّا يخْرُصُونَ(الأنعام/116)
اگر از بيشتر کساني که در روي زمين هستند اطاعت کني، تو را از راه خدا گمراه مي کنند؛ (زيرا) آنها تنها از گمان پيروي مي‌نمايند، و تخمين و حدس (واهي) مي‌زنند.



اين همان تقليد است . همان‏طور كه انسان طبعا به سوی تقليد از ديگران‏ كشيده می‏شود ، طبعا به سوی اكثريت نيز كشيده می‏شود ، و قرآن مخصوصا همان‏ چيزی را كه انسان طبعا به سوی آن كشيده می‏شود انتقاد می‏كند ، می‏فرمايد :" اگر اكثر مردم زمين را پيروی كنی تو را از راه حق منحرف می‏كنند " . دليلش اين است كه اكثر مردم پيرو گمان و تخمين‏ اند نه پيرو عقل و علم و يقين ، و به تارهای عنكبوتی گمان خودشان چسبيده‏ اند .

این است كه در كلمات اميرالمؤمنين(علیه السلام) هست : « لا تستو حشوا فی طريق‏ الهدی لقلة اهله » (نهج ‏البلاغه ، خطبه . 201 ) هرگز در راه هدايت ، به دليل اينكه در آن راه و جاده افراد كمی هستند وحشتتان نگيرد.

يك وقت دو تا راه در پيش رو داريد . يكی را می‏بينيد كه انبوه جمعيت در آن موج می‏زند . راه ديگر را نگاه‏ می‏ كنيد می ‏بينيد عده كمی در آن هستند . گاهی انسان وحشتش می‏ گيرد . فرض‏ كنيد به سوی مقصدی داريم می‏ رويم . به يك دو راهی می‏ رسيم . اكثريت مردم‏ و انبوه جمعيت را می ‏بينيم كه راهی را انتخاب كرده ‏اند . اقليتی هم راه‏ ديگر را در پيش گرفته و می‏ روند . آدم وحشتش می‏ گيرد ، می‏ گويد ما هم از همان راه اكثريت می‏ رويم ، هر چه به سر آنها آمد به سر ما هم می‏ آيد .می‏فرمايد :
نه! راه‏ شناس باشيد ، اكثريت يعنی چه ؟!!!

[تصویر: 80043135781557518732.png]

تاثیر نپذیرفتن از قضاوت دیگران

مسأله ديگر قضاوتهای‏ مردم درباره انسان است که نبايد برای او ملاك باشد . اينها يك بيماری عمومی ‏است كه اغلب افراد كم و بيش گرفتارش هستند . مثلا انسان يك لباسی را برای خودش انتخاب كرده و تشخيصش اين است كه رنگ خوبی را انتخاب كرده‏ . بعد يكی می‏ آيد می‏گويد : اين رنگ مزخرف چيست كه انتخاب كرده ‏ای ؟ ! آن يكی و آن ديگری نيز همين را می‏ گويد . كم كم خود آدم اعتقاد پيدا می‏كند كه بد چيزی است . تازه آنها هم كه می‏ گويند ، گاهی برای اين است كه‏ عقيده انسان را تغيير دهند نه آنكه از روی عقيده خودشان ب‏گويند . اينكه‏ انسان در مسائلی كه مربوط به خودش است تحت تأثير قضاوت ديگران قرار بگيرد [ صحيح نيست ] و به ما گفته ‏اند : هرگز تحت تأثير قضاوت و تشخيص‏ ديگران نسبت به خودتان قرار نگيريد .


آخوند مكتبی و شاگردان
این داستانو تو یکی از قسمت های شکرستان هم نشون دادندSmile
داستانی كه مثنوی نقل كرده معروف است كه يك آخوند مكتبی بود كه‏ بچه‏ های زيادی را درس می‏داد . ( در قديم بچه ‏ها را خيلی اذيت می‏ كردند ) . بچه‏ ها دلخوشی شان اين بود كه روزی از چنگ اين آخوند خلاص و آزاد بشوند . بچه‏ های زرنگ با خود گفتند كه ما چكار كنيم كه آخوند ما را رها كند . نقشه ‏ای كشيدند . فردا يكی از بچه‏ ها كه اول آمد - و آخوند نشسته بود گفت : جناب آخوند خدا بد ندهد ، مثل اينكه مريض هستيد ، كسالتی داريد . گفت نه كسل نيستم برو بنشين . رفت نشست . نفر بعد آمد و گفت : جناب آخوند رنگ رويتان امروز پريده . آخوند كمی آرامتر گفت : برو بنشين سرجايت . سومی آمد و همين را گفت ، و آخوند صدايش كمی شل‏تر شد . ترديدش برداشت كه شايد من مريض هستم . هر بچه ‏ای كه آمد همين را گفت . سرانجام آخوند گفت : بلی كسلم ، خيلی ناراحتم ، و از او اقرار گرفتند كه‏ ناخوش است . گفتند اجازه بدهيد برايتان شوربائی بپزيم ، و كم كم آخوند مريض شد و رفت دراز كشيد ، شروع كرد به ناله كردن و به بچه ‏ها گفت‏ برويد منزل كه من ناخوش هستم . بچه‏ ها هم همين را می‏خواستند .غرض اينكه اين بچه‏ ها در اثر تلقين ، اين بدبخت را انداختند و مريض ‏كردند .

امام موسی کاظم(علیه السلام)Heart در ادامه فرمایشاتشان به هشام فرمود : ای هشام! اگر تو گردوئی داشته باشی و هر كس به تو می‏رسد بگويد چه لؤلؤهای عالی‏يی داری ، قيمتش چند است ؟ همه مردم بگويند لؤلؤ ، وقتی تو خودت می‏دانی كه گردو است نبايد در تو اثر داشته باشد ، هر چه می‏خواهند بگويند . و اگر تو لؤلؤی در دست داشته باشی و هر كس به تو می‏رسد بگويد اين گردوها را از كجا آورده ‏ای ، تو نبايد ترتيب اثر بدهی . پس نبايد به قضاوت مردم تكيه داشته باشی . تو اول‏ تشخيص بده كه چه داری ، واقعا ملكات خودت چه هست ، ايمانت چه هست ، يقينت چه هست ، اگر ديدی كه چيزی نيستی ، گيرم كه مردم اعتقاد خيلی‏ زيادی هم به تو دارند ، امر به خودت مشتبه نشود ، به فكر اصلاح خودت‏ باش .اگر احساس می‏كنی كه راهی كه می‏روی راه خوبی است ،گيرم مردم تو را تخطئه می‏كنند نبايد به حرف آنها ترتيب اثر بدهی .
[تصویر: 80043135781557518732.png]

داشتن روح علمی


روح علمی يعنی‏ روح حقيقت جوئی ، روح بی ‏غرضی ، و طبعا روح بی‏ تعصبی ، روح خالی از جمود ، و روح خالی از غرور .

وقتی انسان روايات زيادی را كه در موضوع علم وارد شده است مطالعه می‏كند ، می‏بيند چقدر تكيه شده است روی اين مطلب كه يك عالم نبايد تعصب‏ داشته باشد ، نبايد جمود داشته باشد ، نبايد تجزم داشته باشد كه هر چه من‏ تشخيص دادم ليس الا ، و فقط همين است . يك عالم نبايد غرور داشته باشد و خيال كند آنچه كه او دارد تمام علم همان است ، بلكه بايد به اصل « وما اوتيتم من العلم الا قليلا » (سوره اسراء ، آيه . 85 ) مخصوصا توجه داشته باشد كه آنچه ما از حقيقت می‏دانيم بسيار كم است .
نتيجه اين است كه آنكه روح علمی دارد از دليل به مدعا می‏رود .


طلبه ‏ها می‏گويند : نحن ابناء الدليل ( البته اين‏ ادعا است . حالا كی چنين باشد و كی نباشد با خداست ) نميل حيث يميل. ما فرزند دليل هستيم ، هر جا دليل برود دنبال آن می‏رويم . دليل ، او را به‏ سوی مدعا می‏كشاند . ولی نقطه مقابل اينست كه انسان از مدعا می‏رود به‏ دليل ، يعنی اول مدعا را انتخاب می‏كند بعد می‏رود برای آن دليل پيدا كند . طبعا آن دليل های پيدا كردنی ، دليل های ساختگی و تراشيدنی است ، و دليل‏ تراشيدنی, ديگر دليل واقعی نيست و منشأ گمراهی انسان می‏شود . عالم های‏ بزرگ كه روح علمی دارند غرورشان خيلی كمتر است - و يا ندارند - نسبت‏ به افراد كم بضاعتی كه روح علمی ندارند و چهار كلمه ‏ای می‏دانند و خيال‏ می‏كنند كه تمام علم همين است.


در حديث هست كه : « العلم علی ثلاثة اشبار » يعنی علم سه وجب است ، يا سه قطعه است ، يا سه مرحله است : « اذا وصل الی الشبر » « الاول تكبر » در مرحله اول ، تكبر به انسان دست می‏دهد ، خيال می‏كند كه‏ ديگر تمام حقايق عالم را می‏داند « واذا وصل الی الشبر الثانی تواضع » در مرحله دوم می‏فهمد كه نه ، اينطور هم نيست ، می ‏آيد پايين و كوچك می‏ شود ، « واذا وصل الی الشبر الثالث علم انه لا يعلم شيئا » . و در مرحله سوم‏ می‏ فهمد كه نسبت به آنچه بايد بداند هيچ نمی ‏داند .

بنا بر اين در تعليم و تربيت بايد به متعلم روح علمی داد يعنی نبايد توجه فقط به اين باشد كه‏ او دانا بشود ، بلكه همچنين بايد كاری كرد كه روح حقيقت‏ جوئی و عاری از بيماري هايی كه انسان را از حالت حقيقت ‏جوئی منحرف می‏ كند يعنی تعصب ها ،جمودها ، غرورها و تكبرها در او پديد آيد . اينها را بايد دور كرد تا متعلم با روح علمی بار بيايد .

چون غرض آمد هنر پوشيده شد
صد هزار از دل به سوی ديده شد
آدرس های مرجع