تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: چندداستان ازامام رضا
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
چند داستان از امام رضا
ببخشش امام رضا
يكى از خدام حرم مطهر حضرت رضا (عليه السلام) كه فردى شايسته و اهل تقوى بود گفت: شبى در حرم مطهر استراحت كردم كه در عالم خواب ديدم در كشيك خانه حرم مطهر هستم و براى تجديد وضو از حرم خارج شدم، در اين لحظه ديدم جمعيت زيادى وارد صحن شدند كه در دستشان بيل و كلنگ بود و پيشاپيش آنها شخصى نورانى حركت مى كرد. آنها آمدند تا به وسط صحن مقدس رسيدند، آن شخصى كه جلوى جمعيت بود نقطه اى را نشان داد و فرمود: اين قبر را بشكافيد و اين خبيث را بيرون آوريد، و آنها هم شروع به حفر و كندن قبر شدند.
من از شخصى پرسيدم كه اين بزرگوار كه فرمان مى دهد كيست؟
گفت اميرالمؤمنين (عليه السلام) است.
همان لحظه ديدم حضرت رضا (عليه السلام) از حرم مطهر بيرون آمدند و به محضر اميرالمؤمنين (عليه السلام) رسيد و سلام كرد، على (عليه السلام) جواب سلام او را داد.
حضرت رضا (عليه السلام) فرمود: تقاضا دارم اين شخص را مورد عفو قرار دهيد و او را به من ببخشد.
على (عليه السلام) فرمود: مى دانى اين فاسق فاجر شرب خمر مى كرده.
حضرت رضا (عليه السلام) عرض كرد: بلى لكن ((اين شخص)) وصيت كرده كه پس از مردن او را در جوار من دفن كنند و به من پناهنده شده است.
على (عليه السلام) فرمود: او را به شما بخشيدم، سپس آنجا را ترك كردند.
من سراسيمه و وحشت زده از خواب بيدار شدم و بعضى از خدام ((حرم)) را بيدار كردم و جريان را گفتم و با آنها به همان محلى كه در خواب ديده بودم آمديم و ديديم قبر تازه اى در آنجا است و مقدارى از خاك آن بيرون ريخته شده است!
من پرسيدم اين قبر كيست؟
گفتند: شخصى است كه ديروز در اينجا دفن شده است
(بى توجهى حضرت به وزير و احترام بسيار به فقير)
ماءمون يكى از كنيزان خود را براى خدمت كردن به خانه حضرت رضا (عليه السلام) فرستاد ولى طولى نكشيد كه كنيز طاقت نياورد و برگشت.
ماءمون از سبب و علت برگشت او پرسيد.
كنيز گفت: اى ماءمون روزى كه در خانه تو بودم گويا در بهشت بودم از جهت خوراك و خواب و بى حجابى ولى در خانه آن سرور تحت كنترل زندگى مى كردم زيرا روش حضرت چنين بود كه ما را براى نماز شب و سپس براى نماز صبح بيدار مى نمود و ما را به حجاب و دستورات دينى مكلف مى كرد و خود حضرت پس از خواندن نماز صبح تا اول آفتاب سر به سجده مى گذاشت و مشغول خواندن دعا مى شد و فقرا و ضعفا و كسانى كه از امتيازات بشريت محروم بودند ((از نظر مردم و محلى از اعراب نداشتند)) به آنان عنايتى خاصى داشت.
كنيز گفت: روزى فضل بن سهل كه وزير بود بر حضرت وارد شد شاهد بودم كه آن چنان هيبت آن سرور در او اثر كرده بود كه آنقدر او روى پا ايستاد ولى حضرت به او اعتنا نكرد اما هر گاه فقير و بيچاره اى بر حضرت وارد مى شد حضرت بسيار خوشحال مى شد كه سبب تعجب همه ما مى گرديد.
عنایت امام رضا
در مدت توقف حضرت رضا (عليه السلام) به شهر نيشابور، روزى وارد حمام شدند، سلمانى و آرايشگر براى تراشيدن موى سر مبارك آن حضرت به حضور معرفى شد و شروع به سر تراشيدن شد، در خاتمه امام توجهى به سنگ دست وى نموده ((سنگ تيز كن تيغ)) سنگ تبديل به طلا شد.
سلمانى عرض كرد يابن رسول الله طلا از شما نمى خواهيم، تقاضاى ديگرى دارم.
حضرت فرمود: آنچه ميل دارى بخواه.
عرض كرد: اى مولا من آن را خواهانم كه هنگام رفتن از دنيا در آن وقتى كه ملك الموت براى قبض روحم حاضر شود مرا فراموش نفرمائيد.
امام (عليه السلام) فرمودند: حالا طلا را برادر، ما به تو قول مى دهيم كه موقع مردن هم از تو فراموش نكنيم.
امام (عليه السلام) به خراسان آمدند، بعد از مراسم ولايت عهدى، روزى حضرت در ميان مجلس ماءمون خليفه عباسى قرار گرفته بودند در حالى كه كليه وزراء و رجال مملكتى اطراف آن حضرت بودند، يكبار صداى حضرت را شنيدند كه فرمود: لبيك و امام را نديدند به فاصله كمى، ديدند حضرت را كه روى مسند است.
ماءمون گفت: يابن رسول الله كجا تشريف برديد.
حضرت فرمودند: مردى سلمانى ((آرايشگرى)) در راه كه آمديم در شهر نيشابور از من خواست كه دم مرگ كنار بالين او حاضر شوم، من هم به او قول دادم حالا كه در مجلس نشسته بودم، صداى او را كه در حال احتضار بودم، شنيدم مرا خواست من به وعده خود را وفا كردم، كنار بسترش رفتم و سفارش او را به ملك الموت كردم و برگشتم.
حسرت دیدن گنبد طلا حرمت
داره مثل بغضی کهنه به دلم چنگ میزنه

اونقد از تو دور شدم که این روزا حس میکنم غم غربت یه دنیا روی شونه منه
اونقد از تو دور شدم که این روزا حس میکنم همه جهان فقط قد یه زندونه برام
من که عمریه هوایی یه بار دیدنتم
بگو پس کی نوبت من میشه پا بوست بیام
میدونم پاتوق هر چی دل شکستست حرمه
هر کی از غربت این زمونه خستست حرمه
هر کی از دنیا بریده این روزا سمت توئه
هرکی هرچی که دره به روش بستس حرمه
کارگر بدون مزد ....!
امام رضا(علیه السلام)گفت:امشب میهمان ما باش.
سلیمان خجالت کشید وگفت: اگر زحمت...
امام تبسمی کرد و گفت: بیا...امشب برویم به خانه ی ما.
سلیمان با خوشحالی زیادی که دردل داشت،راه افتاد.میهمان پسررسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)بودن بزرگترین آرزوی سلیمان در زندگی اش بود.قند توی دلش آب شد.
آنها به درخانه امام رضا رسیدند.
امام در را باز کرد و یاالله گفت و او رابه درون خانه برد.
حضرت وسط حیاط ایستاد و خیره شد به خدمتکارهای خود ، سلیمان هم به آنها نگریست.
آنها درباغچه خانه مشغول کاشتن گل بودند.
چشم امام به کارگری غریبه افتاد. یکی ازخدمتکارها را صدا زد.
خدمتکار بزرگتر دست از کارکشید ونزد امام آمد.
امام مرد غریبه را نشان داد و پرسید:ا وکیست؟
خدمتکار گفت: کارگری است که اورا برای کاشتن گل درباغچه رابیل می زد.عرق ازسرورویش جاری بود.
امام رضا(علیه السلام)پرسید: مزدش راتعیین کرده اید؟
خدمتکارگفت:نه! ..... خدمتکار که کمی جاخورده بود ،ادامه داد: هرچه به او بدهیم راضی است وچیزی نمی گوید.
صورت امام سرخ شد. ازنگاهش پیدا بود که خشمگین شده است. سلیمان شانه ی اورا گرفت.
آقاجان قربانت بروم،خودتان راناراحت نکنید . چیزی که شده!
امام(علیه السلام)گفت: بارها گفته ام برای کار کسی رانیاورید، مگر آنکه قبلأ مزدش راتعیین کرده باشید.
کسی که بدون قرارداد کارمی کند، اگر چند برابر مزدش هم بگیرد، باز فکر می کند مزدش راکم داده اند.
اما اگرقرارداد داشته باشد، هرگاه به اندازه ی مزدی که تعیین شده پول بگیرد، خشنود می شود.
اگرمبلغ بسیار ناچیزی هم بر مزدش اضافه کنند، خیلی سپاسگزار خواهد شد.

خدمتکار به اشتباه خود پی برد.
امام رضا(علیه السلام) سلیمان را به درون اتاق خود تعارف کرد.
یا امام رضا علیه السلام .
به سوى شهر غربت
راوى: سجستانى

روز عجیبى بود.

فرستاده مأمون ـ خلیفه عباسى ـ آمده بود تا امام رضا (علیه السلام) را از مدینه به سوى خراسان روانه کند.

چهره و حرکات امام ، همه و همه، نشانه‏هاى جدایى بودند .
وقتى خواست با تربت پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) وداع کند ، چند بار تا کنار حرم رسول خدا رفت و برگشت . انگار طاقت جدایى را نداشت.

طاقت نیاوردم. جلو رفتم و سلام کردم. به خاطر مسافرت و این که قرار بود امام به جاى مأمون در آینده خلیفه شود، به ایشان تبریک گفتم، اما با دیدن اشک امام، دلم گرفت. سکوت تلخى روى لب‏هایم نشست.

امام فرمودند:

«خوب مرا نگاه کن!… حرکتم به سوى شهر غربت است و مرگم هم در همان جاست… سجستانى! … بدن من در کنار قبر هارون ـ پدر مأمون ـ دفن خواهد شد».

مجله هنر دینى ،شماره ۶
میهمان دوستی
مرد گفت: «سفر سختی بود. یک ماه طول کشید».
امام فرمود: «خوش آمدی!»
مرد گفت: « ببخشید که دیر وقت رسیدم. بی پناه بودن مرا مجبور کرد که در این وقت شب، مزاحم شما شوم».
امام لبخند زدند و فرمودند: «با ما تعارف نکن! ما خانواده ای میهمان دوست هسیتم».
در این هنگام روغن چراغ گردسوز فرو نشست و شعله اش آرام آرام کم نور شد. میهمان دست برد تا روغن در چراغ بریزد، اما امام دست او را آرام برگرداند و خود، مخزن چراغ را پر کرد.
مرد گفت: «شرمنده ام! کاش این قدر شما را به زحمت نمی انداختم».
امام در حالی که با تکه پارچه ای، روغن را از دستش پاک می کرد، فرمودند: ما خانواده ای نیستیم که میهمان را به زحمت بیندازیم».
آدرس های مرجع