۵/بهمن/۹۳, ۲۳:۵۷
چند داستان از امام رضا
ببخشش امام رضا
يكى از خدام حرم مطهر حضرت رضا (عليه السلام) كه فردى شايسته و اهل تقوى بود گفت: شبى در حرم مطهر استراحت كردم كه در عالم خواب ديدم در كشيك خانه حرم مطهر هستم و براى تجديد وضو از حرم خارج شدم، در اين لحظه ديدم جمعيت زيادى وارد صحن شدند كه در دستشان بيل و كلنگ بود و پيشاپيش آنها شخصى نورانى حركت مى كرد. آنها آمدند تا به وسط صحن مقدس رسيدند، آن شخصى كه جلوى جمعيت بود نقطه اى را نشان داد و فرمود: اين قبر را بشكافيد و اين خبيث را بيرون آوريد، و آنها هم شروع به حفر و كندن قبر شدند.
من از شخصى پرسيدم كه اين بزرگوار كه فرمان مى دهد كيست؟
گفت اميرالمؤمنين (عليه السلام) است.
همان لحظه ديدم حضرت رضا (عليه السلام) از حرم مطهر بيرون آمدند و به محضر اميرالمؤمنين (عليه السلام) رسيد و سلام كرد، على (عليه السلام) جواب سلام او را داد.
حضرت رضا (عليه السلام) فرمود: تقاضا دارم اين شخص را مورد عفو قرار دهيد و او را به من ببخشد.
على (عليه السلام) فرمود: مى دانى اين فاسق فاجر شرب خمر مى كرده.
حضرت رضا (عليه السلام) عرض كرد: بلى لكن ((اين شخص)) وصيت كرده كه پس از مردن او را در جوار من دفن كنند و به من پناهنده شده است.
على (عليه السلام) فرمود: او را به شما بخشيدم، سپس آنجا را ترك كردند.
من سراسيمه و وحشت زده از خواب بيدار شدم و بعضى از خدام ((حرم)) را بيدار كردم و جريان را گفتم و با آنها به همان محلى كه در خواب ديده بودم آمديم و ديديم قبر تازه اى در آنجا است و مقدارى از خاك آن بيرون ريخته شده است!
من پرسيدم اين قبر كيست؟
گفتند: شخصى است كه ديروز در اينجا دفن شده است
(بى توجهى حضرت به وزير و احترام بسيار به فقير)
ماءمون يكى از كنيزان خود را براى خدمت كردن به خانه حضرت رضا (عليه السلام) فرستاد ولى طولى نكشيد كه كنيز طاقت نياورد و برگشت.
ماءمون از سبب و علت برگشت او پرسيد.
كنيز گفت: اى ماءمون روزى كه در خانه تو بودم گويا در بهشت بودم از جهت خوراك و خواب و بى حجابى ولى در خانه آن سرور تحت كنترل زندگى مى كردم زيرا روش حضرت چنين بود كه ما را براى نماز شب و سپس براى نماز صبح بيدار مى نمود و ما را به حجاب و دستورات دينى مكلف مى كرد و خود حضرت پس از خواندن نماز صبح تا اول آفتاب سر به سجده مى گذاشت و مشغول خواندن دعا مى شد و فقرا و ضعفا و كسانى كه از امتيازات بشريت محروم بودند ((از نظر مردم و محلى از اعراب نداشتند)) به آنان عنايتى خاصى داشت.
كنيز گفت: روزى فضل بن سهل كه وزير بود بر حضرت وارد شد شاهد بودم كه آن چنان هيبت آن سرور در او اثر كرده بود كه آنقدر او روى پا ايستاد ولى حضرت به او اعتنا نكرد اما هر گاه فقير و بيچاره اى بر حضرت وارد مى شد حضرت بسيار خوشحال مى شد كه سبب تعجب همه ما مى گرديد.
عنایت امام رضا
در مدت توقف حضرت رضا (عليه السلام) به شهر نيشابور، روزى وارد حمام شدند، سلمانى و آرايشگر براى تراشيدن موى سر مبارك آن حضرت به حضور معرفى شد و شروع به سر تراشيدن شد، در خاتمه امام توجهى به سنگ دست وى نموده ((سنگ تيز كن تيغ)) سنگ تبديل به طلا شد.
سلمانى عرض كرد يابن رسول الله طلا از شما نمى خواهيم، تقاضاى ديگرى دارم.
حضرت فرمود: آنچه ميل دارى بخواه.
عرض كرد: اى مولا من آن را خواهانم كه هنگام رفتن از دنيا در آن وقتى كه ملك الموت براى قبض روحم حاضر شود مرا فراموش نفرمائيد.
امام (عليه السلام) فرمودند: حالا طلا را برادر، ما به تو قول مى دهيم كه موقع مردن هم از تو فراموش نكنيم.
امام (عليه السلام) به خراسان آمدند، بعد از مراسم ولايت عهدى، روزى حضرت در ميان مجلس ماءمون خليفه عباسى قرار گرفته بودند در حالى كه كليه وزراء و رجال مملكتى اطراف آن حضرت بودند، يكبار صداى حضرت را شنيدند كه فرمود: لبيك و امام را نديدند به فاصله كمى، ديدند حضرت را كه روى مسند است.
ماءمون گفت: يابن رسول الله كجا تشريف برديد.
حضرت فرمودند: مردى سلمانى ((آرايشگرى)) در راه كه آمديم در شهر نيشابور از من خواست كه دم مرگ كنار بالين او حاضر شوم، من هم به او قول دادم حالا كه در مجلس نشسته بودم، صداى او را كه در حال احتضار بودم، شنيدم مرا خواست من به وعده خود را وفا كردم، كنار بسترش رفتم و سفارش او را به ملك الموت كردم و برگشتم.
حسرت دیدن گنبد طلا حرمت
داره مثل بغضی کهنه به دلم چنگ میزنه
اونقد از تو دور شدم که این روزا حس میکنم غم غربت یه دنیا روی شونه منه
اونقد از تو دور شدم که این روزا حس میکنم همه جهان فقط قد یه زندونه برام
من که عمریه هوایی یه بار دیدنتم
بگو پس کی نوبت من میشه پا بوست بیام
میدونم پاتوق هر چی دل شکستست حرمه
هر کی از غربت این زمونه خستست حرمه
هر کی از دنیا بریده این روزا سمت توئه
هرکی هرچی که دره به روش بستس حرمه
ببخشش امام رضا
يكى از خدام حرم مطهر حضرت رضا (عليه السلام) كه فردى شايسته و اهل تقوى بود گفت: شبى در حرم مطهر استراحت كردم كه در عالم خواب ديدم در كشيك خانه حرم مطهر هستم و براى تجديد وضو از حرم خارج شدم، در اين لحظه ديدم جمعيت زيادى وارد صحن شدند كه در دستشان بيل و كلنگ بود و پيشاپيش آنها شخصى نورانى حركت مى كرد. آنها آمدند تا به وسط صحن مقدس رسيدند، آن شخصى كه جلوى جمعيت بود نقطه اى را نشان داد و فرمود: اين قبر را بشكافيد و اين خبيث را بيرون آوريد، و آنها هم شروع به حفر و كندن قبر شدند.
من از شخصى پرسيدم كه اين بزرگوار كه فرمان مى دهد كيست؟
گفت اميرالمؤمنين (عليه السلام) است.
همان لحظه ديدم حضرت رضا (عليه السلام) از حرم مطهر بيرون آمدند و به محضر اميرالمؤمنين (عليه السلام) رسيد و سلام كرد، على (عليه السلام) جواب سلام او را داد.
حضرت رضا (عليه السلام) فرمود: تقاضا دارم اين شخص را مورد عفو قرار دهيد و او را به من ببخشد.
على (عليه السلام) فرمود: مى دانى اين فاسق فاجر شرب خمر مى كرده.
حضرت رضا (عليه السلام) عرض كرد: بلى لكن ((اين شخص)) وصيت كرده كه پس از مردن او را در جوار من دفن كنند و به من پناهنده شده است.
على (عليه السلام) فرمود: او را به شما بخشيدم، سپس آنجا را ترك كردند.
من سراسيمه و وحشت زده از خواب بيدار شدم و بعضى از خدام ((حرم)) را بيدار كردم و جريان را گفتم و با آنها به همان محلى كه در خواب ديده بودم آمديم و ديديم قبر تازه اى در آنجا است و مقدارى از خاك آن بيرون ريخته شده است!
من پرسيدم اين قبر كيست؟
گفتند: شخصى است كه ديروز در اينجا دفن شده است
(بى توجهى حضرت به وزير و احترام بسيار به فقير)
ماءمون يكى از كنيزان خود را براى خدمت كردن به خانه حضرت رضا (عليه السلام) فرستاد ولى طولى نكشيد كه كنيز طاقت نياورد و برگشت.
ماءمون از سبب و علت برگشت او پرسيد.
كنيز گفت: اى ماءمون روزى كه در خانه تو بودم گويا در بهشت بودم از جهت خوراك و خواب و بى حجابى ولى در خانه آن سرور تحت كنترل زندگى مى كردم زيرا روش حضرت چنين بود كه ما را براى نماز شب و سپس براى نماز صبح بيدار مى نمود و ما را به حجاب و دستورات دينى مكلف مى كرد و خود حضرت پس از خواندن نماز صبح تا اول آفتاب سر به سجده مى گذاشت و مشغول خواندن دعا مى شد و فقرا و ضعفا و كسانى كه از امتيازات بشريت محروم بودند ((از نظر مردم و محلى از اعراب نداشتند)) به آنان عنايتى خاصى داشت.
كنيز گفت: روزى فضل بن سهل كه وزير بود بر حضرت وارد شد شاهد بودم كه آن چنان هيبت آن سرور در او اثر كرده بود كه آنقدر او روى پا ايستاد ولى حضرت به او اعتنا نكرد اما هر گاه فقير و بيچاره اى بر حضرت وارد مى شد حضرت بسيار خوشحال مى شد كه سبب تعجب همه ما مى گرديد.
عنایت امام رضا
در مدت توقف حضرت رضا (عليه السلام) به شهر نيشابور، روزى وارد حمام شدند، سلمانى و آرايشگر براى تراشيدن موى سر مبارك آن حضرت به حضور معرفى شد و شروع به سر تراشيدن شد، در خاتمه امام توجهى به سنگ دست وى نموده ((سنگ تيز كن تيغ)) سنگ تبديل به طلا شد.
سلمانى عرض كرد يابن رسول الله طلا از شما نمى خواهيم، تقاضاى ديگرى دارم.
حضرت فرمود: آنچه ميل دارى بخواه.
عرض كرد: اى مولا من آن را خواهانم كه هنگام رفتن از دنيا در آن وقتى كه ملك الموت براى قبض روحم حاضر شود مرا فراموش نفرمائيد.
امام (عليه السلام) فرمودند: حالا طلا را برادر، ما به تو قول مى دهيم كه موقع مردن هم از تو فراموش نكنيم.
امام (عليه السلام) به خراسان آمدند، بعد از مراسم ولايت عهدى، روزى حضرت در ميان مجلس ماءمون خليفه عباسى قرار گرفته بودند در حالى كه كليه وزراء و رجال مملكتى اطراف آن حضرت بودند، يكبار صداى حضرت را شنيدند كه فرمود: لبيك و امام را نديدند به فاصله كمى، ديدند حضرت را كه روى مسند است.
ماءمون گفت: يابن رسول الله كجا تشريف برديد.
حضرت فرمودند: مردى سلمانى ((آرايشگرى)) در راه كه آمديم در شهر نيشابور از من خواست كه دم مرگ كنار بالين او حاضر شوم، من هم به او قول دادم حالا كه در مجلس نشسته بودم، صداى او را كه در حال احتضار بودم، شنيدم مرا خواست من به وعده خود را وفا كردم، كنار بسترش رفتم و سفارش او را به ملك الموت كردم و برگشتم.
حسرت دیدن گنبد طلا حرمت
داره مثل بغضی کهنه به دلم چنگ میزنه
اونقد از تو دور شدم که این روزا حس میکنم غم غربت یه دنیا روی شونه منه
اونقد از تو دور شدم که این روزا حس میکنم همه جهان فقط قد یه زندونه برام
من که عمریه هوایی یه بار دیدنتم
بگو پس کی نوبت من میشه پا بوست بیام
میدونم پاتوق هر چی دل شکستست حرمه
هر کی از غربت این زمونه خستست حرمه
هر کی از دنیا بریده این روزا سمت توئه
هرکی هرچی که دره به روش بستس حرمه