شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
++ كودك اندلسى ++
باز نوشته: استاد جواد محدثى
(1) آن روز كودكى بودم حساس، با يك دنيا شوق براى آموختن و فهميدن
با ذهنى صاف و دلى اميدوار، باپدر و مادرى كه از محبت آنان برخوردار بودم. اما گاهى حس مى كردم بعضى چيزها را از من پنهان مى كنند، بعضى حرفها را به صورت رمزى رد و بدل مى كنند، بعضى كارها دور از چشم من انجام مى گيرد و من از آنها سر در نمى آورم، وقتى هم مى پرسم، سعى مى كنند فكر مرا به موضوع ديگر مشغول كنند تا سؤال از يادم برود.
مدتى با اين وضع روبه رو بودم.هر وقت از دبستان به خانه باز مى گشتم، دوست داشتم آموخته هاى تازه خود را براى افراد خانواده كه در واقع همان پدر و مادرم بودند بازگو كنم. آنچه را از ((كتاب مقدس)) در مدرسه حفظ كرده بودم، يا كلمات تازه اى را كه از زبان ((اسپانيولى)) یاد گرفته بودم با اشتياق، براى پدرم از حفظ مى خواندم.
از پدر انتظار داشتم مرا تشويق كند، جايزه بدهد، دست كم با كلمه ((آفرين)) از زحمت و تلاش من در درس و آشنايى با كتاب مقدس، قدردانى كند، اما متاسفانه مى ديدم به جاى خوشحالى نگران مى شد، رنگ از چهره اش مى پريد، حالت اضطراب و نگرانى به او دست مى داد، نگاه هاى خاصى به من مى انداخت كه معنى آن را نمى فهميدم، ولى كاملا برايم روشن بود كه خوشحال نمى شد، حالتش كه عوض مى شد، نگران و ناراحت بلند مى شد و مرا ترك مى كرد و به اتاق خود مى رفت.
خانه ما بزرگ بود. اتاق پدر در دورترين نقطه خانه قرار داشت، اتاقى بود مخصوص به خود كه روزى چند بار به آنجا مى رفت و اجازه نمى داد كسى وارد شود. مادر نيز سعى مى كرد از كنجكاوى بيشتر من جلوگيرى كند.
گاهى او هم حالت هاى شبيه پدرم پيدا مى كرد.اين موضوع براى من به صورت يك معما در آمده بود، بخصوص وقتى كه من با پدرم از درس و آموزش هاى دينى و اوضاع مدرسه مى گفتم و انتظار داشتم او با اشتياق و توجه، به حرف هاى من گوش دهد، با اندوه و غم به آن اتاق دور و اسرارآميز مى رفت، در را مى بست، چندين ساعت آنجا بود. من هم سر در نمى آوردم كه براى چه آنجا مى رود و چرا در را مى بندد و آنجا چه مى كند؟ از مادرم هم كه مى پرسيدم، جواب روشنى به من نمى داد.
اما وقتى از آن اتاق بيرون مى آمد چشم هايش قرمز شده بود. اين نشان مى داد كه خيلى گريه كرده است. حالتى افسرده و پريشان داشت. سعى مى كرد كه در آن حال چشم من به او نيفتد و متوجه گريه و ناراحتى او نشوم. اين صحنه ها زياد تكرار مى شد. گاهى هم پيش مى آمد كه ناگهان و بى اختيار با هم روبه رو مى شديم و نگاهمان در هم گره مى خورد. نگاهى حسرت آميز به سر تا پاى من مى انداخت، لب هايش اندكى به حركت مى آمد، مثل كسى كه بخواهد چيزى بگويد. من با شوق تمام، آماده مى شدم كه بخواهد چيزى بگويد، مرا با مادرم و نوازش هاى او تنها مى گذاشت و با حالتى بغض آلود از من دور مى شد و باز هم به طرف اتاق خود مى رفت و من مى ماندم و يك دنيا سؤ ال و ابهام كه از ذهنم مى گذشت و جوابى براى آنها پيدا نمى كردم.
ادامه دارد ...
یادآوری:
داستان آموزنده و تكان دهنده ((كودك اندلسى))(1) سال ها پيش از انقلاب اسلامى، با همين نام، به اسم مستعار نويسنده آن (م.ه. ح)(2) چاپ شده بود، اما با قلمى نسبتا قديمى كه براى كتابخوان امروز، جاذبه اندكى داشت.
از آنجا كه جوهره اين داستان تاريخى، بسى عبرت آموز و بيدارگر است، با شرح و بسطى بيشتر و توضيح نكات م بهم و قلمى تازه كه نوعى بازنويسى به شمار مى رود و برخى توضيحات جانبى به صورت ((ضميمه)) در آخر كتاب، به جوانان و نوجوانان عزيز ايران اسلامى تقديم مى شود.
باشد كه ارزش گوهر گرانبهايى را كه در اختيار دارند بشناسند و هويت خود را پاس بدارند.
قم -جواد محدثى.
1382
(2) پدر و مادرم خيلى به من علاقه داشتند. با اينكه اكنون سال ها از آن دوران مى گذرد
ولى گرماى محبت هاى آنان را هنوز حس مى كنم. يادم نمى رود كه هر وقت مى خواستم به مدرسه بروم، مادر مهربانموسايل مرا آماده مى كرد و با چشمانى گريان و اشگ آلود، اما با اشتياق و حرارتى هر چه تمام تر، تا دم در خانه مى آمد، مرا در آغوش خود مىفشرد، مى بوسيد و مى بوييد.
چون مى خواستم خداحافظى كنم، باز هم مرا در آغوش مهر و محبت خود مى كشيد و نمى توانست از من دل بكند و جدا شود. ولى بالاخره در ميان اشك و غم و شوق و حسرت، اين بدرقه انجام مى گرفت، من با علاقه و ذوق كودكانه به طرف مدرسه مىرفتم، او از پشت سر نگاهى مى كرد و چون از پيچ كوچه مى گذشتم و از نگاهش ناپديد مى شدم، در را مى بست . شايد در ساعت هايى كه در خانه نبودم، او هم به آن اتاق اسرارآميز مى رفت و آنجا گريه مى كرد. من در تمام روز، حرارت اشك هاى مادرم را در صورت خود احساس مى كردم.
گريه و زارى مادرم هنگام بدرقه من، بر سؤال هاى من مى افزود و معماى زندگيم پيچيده تر مى شد. در ساعت هايى كه در مدرسه مشغول درس بودم، بارها فكرم به طرف خانه پر مى كشيد و حالت هاى عجيب پدر و مادرم به يادم مى آمد و آن صحنه ها در نظرم مجسم مى شد. هر چه فكر مى كردم، معناى آن حركات و رفتار را نمى فهميدم. ولى برايم روشن بود كه آنان چيزى را از من پنهان مى كنند و از آشكار شدن آن هراس و نگرانى دارند. از كسى هم نمى توانستم چيزى بپرسم، حتى از عمويم كه هفته اى يك بار به خانه ما مى آمد.
من نيز به آن دو خيلى علاقه داشتم. دورى آنان براى چند ساعتى كه به دبستان مى رفتم برايم سخت بود و براى بازگشت به خانه و ديدن دوباره آنان لحظه شمارى مى كردم.
با آنكه محيط مدرسه و همكلاسى ها و ياد گرفتن درس جديد برايم جاذبه داشت، كشش خاصى نسبت به محيط خانه داشتم و بودن در كنار پدر و مادر، برايم شيرين بود. هرگاه از دبستان به خانه بر مى گشتم، مادرم با آغوش باز و چهره شاداب به استقبالم مى آمد و با ذوق و شوق زيادى مرا در آغوش مى كشيد، مثل اينكه سال هاست مرا نديده است. به روشنى مى ديدم كه اشك در چشمانش حلقه زده است و چون پلك ها رابر هم مى گذاشت، دو قطره اشك به صورتش مى غلتيد و فورى با دستانش آن را پاك مى كرد. دوست نداشت كه من چشم هايم اشك آلود او را ببينم و ناراحت شوم.
چندبار پيش آمد كه مى ديدم پدر و مادرم كمى از من فاصله مى گرفتند و به نحوى كه من متوجه نشوم، آهسته با زبان ديگرى كه هيچ شباهتى به زبان اسپانيولى نداشت با هم حرف مى زدند و من هيچى از حرفهايشان نمى فهميدم، با كنجكاوى به طرفشان مى رفتم، وقتى كمى به آنان نزديك مى شدم، فورى حرف خود را قطع مى كردند و با زبان اسپانيولى مشغول صحبت هاى معمولى مى شدند.
اين صحنه ديگر برايم هيچ قابل قبول و تحمل نبود. به خودم حق مى دادم كه از رفتار آنان در دلم رنجيده شوم. اگر هر كس ديگرى هم به جاى من بود ناراحت مى شد و فكر و ذهنش به هزار جا مى رفت.
پيش خودم مى گفتم: چرا آنان حرف هايشان را از من مخفى مى كنند؟ چرابه زبان ديگرى حرف مى زنند؟ چه رازى را از من پنهان مى كنند؟ اين سؤال هاى بى جواب، مرا بشدت آزار مى داد و دلم را پر از غصه مى كرد و بر تعجبم مى افزود.
گاهى به خاطر همين حرف ها و رفتارهاى مرموز، افسرده و از دستشان ناراحت مى شدم و با خودم فكر مى كردم نكند من فرزنده واقعى آنها نيستم؟ نكند وقتى من خيلى كوچك بوده ام، به عنوان يك بچه سر راهى مرا از كوچه و بازار پيدا كرده و به خانه آورده اند و تا اين لحظه مرا بزرگ كرده اند؟ اگر اين طور بوده، پس پدر مادر اصلى من كدامند؟ آنان كجا هستند و چگونه مى توانم پيدايشان كنم؟
اين افكار و خيالات، سبب مى شد كه بغض راه گلويم را بگيرد. به گوشه اى پناه مى بردم و دور از چشم آنان مى نشستم و تا دلم مى خواست گريه مى كردم و آرام مى شدم. كمى مى گذشت، باز هم به ياد مشاهدات روزانه و حركات غير عادى آنان مى افتادم و از ناگشوده ماندن اين معما دلگير مى شدم، دلم به درد مى آمد، دوباره بى اختيار بغضم مى تركيد و اشكم جارى مى گشت. سعى مى كردم صداى گريه ام آن قدر بلند نباشد كه بشنوند و به سراغم بيايند. ولى قدرى گريه مى كردم تا سبك و آرام شوم. اشك را تنها وسيله خاموش ساختن آن شعله درونى و درمان موقت دردهاى درمان ناپذير خود مى دانستم. هفته ها گذشت و گريه و اندوه، حسابى مرا از كار انداخت، لاغر و پريده رنگ شدم.
اشتهايم كم شد. دوست داشتم از همه فاصله بگيرم و به دامن تنهايى پناه ببرم. هر كس مرا مى ديد، با اولين نگاه متوجه مى شد كه حال من طبيعى نيست. غير از ضعف جسمى، درس هايم نيز ضعيف شد. روحيه انزواطلبى و گوشه گيرى سبب شده بود هيچ علاقه و اشتياقى براى بازى و تفريح با دوستان و هم سن و سالان خودم نداشته باشم. حوصله صحبت و بازديد و معاشرت با دوستان دبستانى را هم كم كم از دست مى دادم و از اجتماعات آنان فاصله مى گرفتم. در خيالات خود غوطه ور بودم. حالتى شبيه بهت و حيرت و افسردگى به من دست داده بود. گاهى بيرون از خانه مى نشستم و رهگذران را تماشا مى كردم و چنان از خودم بى خود و غافل مى شدم و چنان مبهوت مى ماندم كه مى ديدم هنگام عبادت است و كشيش، دامن پيراهن مرا گرفته و مى كشد و براى رفتن به كليسا دعوتم مى كند. تازه به خودم مى آمدم و از او عذر خواهى مى كردم و همراهش مى رفتم. من كه تنها فرزنده خانواده بودم، افسردگى و پريشانى و لاغر شدنم پدر و مادرم را هم غصه دار ساخته بود، اما از بيان آن رازى كه بين خودشان بود، هنوز هم پرهيز مى كردند. آنان هم از اين وضع، افسرده بودند، اما حالت نگرانى و ناراحتى آنان از نوع ديگر و بخاطر مشكل ديگرى بود.
ادامه دارد...
++ (3) در همان روزهاى پر از تشويش و اندوه كه دنيا در نظرم تاريك شده بود، يكى به افراد خانواده سه نفرى ما اضافه شد
مادرم پس از مدت ها انتظار، پسرى به دنيا آورد. آن روز مدرسه تعطيل بود و من در خانه بودم. با يك دنيا خوشحالى دوان دوان پيش پدرم رفتمو تولد برادر كوچكم را به او مژده دادم. گمان مى كردم كه خيلى خوشحال مى شود و مژدگانى خوبى به من مى دهد، اما بر خلاف انتظار،مثل هميشه هيچ نشانى از خوشحالى در صورتش نديدم، حتى لبخندى هم بر لبانش نقش نبست. پيش مادرم آمد و تولد نوزاد را تبريك گفت. ساعتىگذشته بود كه با حالتى اندوهگين و چهره اى گرفته و غم آلود از جاى خود بلند شد و پيش يك كشيش رفت تا او را براى انجام مراسم مذهبى وغسل تعميد(6) به خانه دعوت كند، تا طى مراسمى ويژه، نخستين مراحل و آداب و اسرار آيين مسيحيت انجام گيرد. تا وقتى پدرم برگردد، من ومادرم خوشحالى را از اين نوزاد تازه به يكديگر ابراز مى كرديم . برق شادى و شوق در عمق نگاه مادر مى درخشيد. خوشحالى مادر، مرا هم شاد مىكرد. خوشحال بودم كه وقتى دلم بگيرد، بازى با اين برادر كوچك، غصه ها را از يادم مى برد. چيزى نگذشته بود كه پدرم همراه كشيش آمد. او كهپشت سر كشيش مى آمد، سرش را به زير انداخته بود و از سر و رويش نشانه هاى غم و ياءس به خوبى آشكار بود. به نظر مى رسيد كه بااكراه و سختى راه مى آيد و شايد از روى اجبار يا رسمى كه قبولش ندارد، سراغ كشيش رفته است.
وارد خانه شدند و يكسره به اتاقى كه مادرم و نوزاد آنجا بودند رفتند. همين كه چشم مادرم به كشيش افتاد، شادى از چهره اش پريد و رنگ گلگون و شادابش تغيير يافت. با حالتى كه آميخته با ترس و نوميدى و اندوه بود، كودك عزيزش را كه در آغوش داشت به دست كشيش سپرد و مثل كسى كه نخواهد يك صحنه ناراحت كننده و دلخراش را ببيند، چشم هايش را بست، آنگاه رو به پنجره كرد و به حياط نگاه كرد. اين صحنه براى من تازگى داشت. نمى توانستم آن را هضم كنم. دچار حيرتى شگفت شده بودم و آنچه مى ديدم، بيشتر دل مرا به درد مى آورد. آن مراسم و تشريفات خشك و بى روح به پايان رسيد و كشيش رفت، اما حالتى از حزن و نگرانى را در خانه ما بر جا گذاشت.
ادامه دارد...
++ (4) روزها و هفته ها گذشت. من از تولد برادر كوچكمخوشحال بودم و او را در آغوش مى گرفتم و با او سرگرم مى شدم
اما رفتار و حالات پدر و مادرم همچنان روح مرا تحت فشار قرار مى داد.
روزهاى ((عيد فصح)) فرا مى رسيد و نشانه هاى جشن و شادى اين سو و آن سو و در خانواده هاى مسيحى ديده مى شد.
شب عيد اوج چراغانى ها و شادى ها بود. غرناطه، اين شهر زيبا و تاريخى و با عظمت، با خيابان هاى بزرگ و ميدان ها و ساختمان هاى بلندش غرق در شكوه و نورافشانى و روشنايى بود. بوى عطر و عود، همه جا به مشام مى رسيد. مشعل هاى فراوان، سطح شهر را روشن ساخته و به آن زيبايى خيره كننده اى بخشيده بود. قصر ((الحمراء)) با زيبايى و جلوه منحصر به فرد خود، مثل نگينى تابان در وسط شهر غرناطه مى درخشيد. در ميدان ها و معابر، نورهاى رنگارنگ و صليب هاى بى شمار ديده مى شد كه دل ها و نگاه ها را به سوى خود مى بردند. چند ساعتى كه از شب عيد گذشت از تماشاى بيرون خسته شدم و به خانه آمدم. شام خورديم و بتدريج آ ماده خواب شديم.
نميه شب بود. مادرم و پسر خردسالش در اتاق خود در خواب بودند، اما من هنوز دستخوش افكار پريشان خودم بودم و خوابم نمى برد و نمى دانستم چرا پدرم مثل مردم ديگر در اين عيد پرشكوه، شاد نيست.
يك وقت ديدم پدرم آمد و مرا پيش خودش فرا خواند، دست مرا گرفت و آهسته آهسته مرا به طرف اتاق خود، همان اتاق اسرارآميز در آن سوى خانه برد. تا به آنجا رسيديم، هزار جور فكر و خيال كردم، ضربان قلبم رفته رفته شديدتر مى شد. خيلى مضطرب و نگران شدم، اما به روى خودم نياوردم و سعى كردم خودم را آرام و عادى نشان دهم. وارد آن اتاق شديم. پدرم دست مرا رها كرد و با عجله به طرف در رفت و در را از داخل محكم بست. من بيشتر ترسيدم. داخل اتاق تاريك بود. رفت تا از تاقچه، چراغ كوچك قديمى را بردارد و آن را روشن كند، اما آن چند لحظه در نظرم به اندازه چند سال طول كشيد. دليل وحشت و نگرانى پدرم را هم نمى فهميدم.
چراغ را كه روشن كرد، همه تصورات قبلى من از اين اتاق، به هم خورد. من كه فكر مى كردم اين اتاق مرموز، پر از شگفتى هاى اسرارآميز و عتيقه هاى گران قيمت است، وقتى به اطراف خود نگاه كردم، ديدم اتاق خالى است، فقط يك بساط ساده كه نامش ((سجاده)) است روى زمين بود و كتابى هم در تاقچه ديده مى شد، شمشيرى هم بر ديوار آويخته بود. همين و ديگر هيچ. پدر همچنان ساكت بود و با نگاه هاى عجيبى به من مى نگريست، نگاهى مضطرب و وحشت زده، اتاقى خلوت و ساكت، و آرامشى كه در آن لحظه بر آسمان و زمين حاكم بود، اما در دل من آشوبى برپا شده بود.
من مبهوت و حيران و هراسان بودم، فكر مى كردم زندگى خود را پشت اين اتاق خود را پشت اين اتاق در بسته ترك كرده و جا گذاشته ام و حالا به دنياى جديدى وارد شده ام كه از توصيف آن ناتوانم و احساس خود را هم نمى توانم ترسيم كنم. لحظات به كندى مى گذشت. پدرم آمد و پيش من نشست. براى اولين بار، با عطوفت و مهربانى دست مرا در دست خودش گرفت. گرماى محبت را از دستانش حس مى كردم. كمى آرامش يافتم. آهسته و آرام، به نحوى كه گويى سخت بيمناك و نگران است، گفت:
- فرزند عزيزم، تو ثمره زندگى و اميد آينده منى. اكنون ده سال از عمر تو مى گذرد. حالا براى خودت مردى شده اى. اينكه در اين وقت شب و پنهانى تو را به اين اتاق آوردم، مى خواهم اسرارى را با تو در ميان بگذارم، اسرارى كه مدت هاست در دل من است و منتظر فرصتى مناسب بودم تا تو را از آن آگاه كنم. شايد خودت هم در اين اواخر، احساس كرده و پى برده باشى كه در آن سوى سطح ظاهر زندگى ما چيزهاى ديگرى هم نهفته است و دوست داشته اى كه از آنها سر درآورى، اما نمى دانم مى توانى اين اسرار نهان را در دل خوئ نگه دارى و آنچه رامى گويم حتى از مادر و خويشاوندان و دوستانت و به طور كلى از همه مردم بپوشانى؟ همين قدر بدان كه اگر پيش كسى حتى اشاره اى به اين اسرار كنى، جان پدرت به خطر خواهد افتاد و اين جلادان خون آشام و بى رحم كه در ((ديوان تفتيش)) و اداره آگاهى هستند سراغ من خواهند آمد و مرا خواهند كشت.
همين كه نام ديوان تفتيش به گوشم خورد، بدنم به لرزه در آمد و وحشت سراپاى مرا فرا گرفت.
گرچه آن روزها من كودكى بيش نبودم و از جريان هاى سياسى و فرقه اى چيزى نمى فهميدم، اما اين قدر مى دانستم كه ديوان تفتيش، دستگاه اطلاعاتى و امنيتى خطرناك و بى رحمى است كه افرادى را دستگير مى كند و آنان را به جرم داشتن افكار و اعتقادات ديگرى مكه بر خلاف عقايد مسيحيت است. مى كشد. حالتى وحشت آور ميان مردم وجود داشت. بسيارى از روزها وقتى به مدرسه مى رفتم، سر راهم شكارهاى ديوان تفتيش را با چشم خويش مى ديدن، مردانى را كه از طرف همان اداره دستگير شده و به دار آويخته بودند، يا زن هايى را مى ديدم كه هر يك از آنان را از موهاى سرشان آويخته اند و ميان زمين و هوا معلق مانده اند و شكم هاى آنها دريده شده و مرده اند،
یا گاهى صحنه هايى مى ديدم كه كسى را زنده زنده در شعله هاى آتش فرو مى بردند و شكنجه اش مى دادند و ناله هاى آتش او بلند بود و كسى هم نبود بپرسد كه گناه او چيست؟ يا كسى جراءت نداشت براى نجات او اقدامى كند، چون خودش هم متهم مى شد و تحت تعقيب و آزارقرار مى گرفت و گاهى هم خطر جانى برايش داشت.
نام ديوان تفتيش، مرا سخت هراسان كرد. حيرت زده و ساكت مانده بودم. پدرم گفت: چرا ساكتى؟ چرا جواب سؤالم را نمى دهى؟ آيا مى توانى اسرارى را كه مى خواهم به تو بگويم براى هميشه پيش خود نگاه دارى و براى هيچ كس فاش نكنى؟ قول مى دهى آنچه مى گويم به كسى نگويى؟ گفتم: آرى، قول مى دهم. گفت: اين سخنان را حتى از مادر و نزديك ترين خويشاوندان خود هم بايد بپوشانى، مى دانى؟
گفتم: آرى، به چشم، اطاعت مى كنم، قول مى دهم. گفت: عزيزم، نزديكتر بيا تا كلمات مرا خوب بشنوى، نمى توانم صداى خود را بلند كنم، راستش مى ترسم ديوارها هم گوش داشته باشند و سخنان مرا به اداره تفتيش خبر دهند، آنگاه مرا هم مثل همكيشان ديگرم زنده زنده بسوزانند.
نزديك تر نشستم و گفتم: پدر جان، هر چه بگويى گوش مى دهم، قول مى دهم كه به هيچ كس در اين باره چيزى نگويم.
آنگاه پدرم به كتابى كه در تاقچه اتاق بود اشاره كرد و گفت:
فرزند عزيزم، مى خواهم درباره اين كتاب برايت توضيح دهم، كتاب خدا.
گفتم: همان كتاب مقدس كه مسيح پسر خدا آورده است؟
پدرم كه از حرف من ناراحت شده بود، گفت: نه، نه، اين كتاب ((قرآن)) است، كتاب آسمانى اسلام، قرآنى كه كلام خداوند است ، خدايى كه يگانه و بى همتاست، نه فرزند دارد و نه فرزند كسى است و نه شريكى دارد و نه به صليب كشيده شده است.
من كه تا ديده و شنيده بودم، انجيل بود و عيساى مسيح و صليب مقدس، اين حرف ها برايم تازگى داشت. پدرم ادامه داد: خداوند يكتا، پيام خود را به برترين آفريده خود كه سرور همه پيامبران الهى است، يعنى حضرت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) در طول 23 سال پيامبرى او نازل كرد. مجموعه آن كلمات خدايى كه به صورت سوره ها و آيه هاى كوتاه و بلند است، به نام ((قرآن)) گردآورى شده است، كتابى است بدون كم ترين تحريف و كم و كاستى. در واقع كتاب مقدس، همين ((قرآن)) است كه يادگار پيامبر اسلام و معجزه جاويد و دست نخورده اوست. سال هاست كه اين كتاب در اين سرزمين، غريب مانده و از يادها رفته است.....
پدرم بلند و از پنجره، فضاى تاريك بيرون را نگاه كرد، دوباره برگشت و پيش من نشست تا حرف هايش را ادامه دهد.
ادامه دارد...
++ (5) مثل كسى كه به يك ((گزارش ويژه)) گوش مى دهد و ناگفته هايى از يك حادثه را مى شنود
در حالتى بين تعجب وناباورى بودم. حرف هاى پدرم برايم خوب مفهوم نبود.
از اين سخنان، حيرت زده بودم. پدرم كه دوست داشت هرچه واضح تر، اوراق اين كتاب غبار گرفته را برايم ورق بزند و تصاوير اين گزارش محرمانه را برايم شرح دهد، ادامه داد: اسلام ،كامل ترين اديان و آخرين دين الهى است كه به وسيله حضرت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) براى هدايت بشر به سعادت ابدى آمده است.
حضرت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) عرب زبان بود و در مكه به پيامبرى مبعوث شد، اما دعوتش جهانى و دينش هميشگى بود و همه انسانهارا از هر رنگ و نژاد و قوميت مخاطب قرار داده بود و روى خطابش با فطرت انسانها بود. كسانى كه دعوت او را پذيرفتند و فرمانش را اطاعت كردندو مسلمان ناميده مى شوند، امتى نيرومند تشكيل دادند و با آيينى نو و پيامى آزادى بخش كه عدالت و پاكى و توحيد و برادرى، از برجسته ترين شعارهاى آن بود، در مدتى كوتاه، بخشى عظيمى از دنياى آن روز را مجذوب خويش ساختند. اسلام بر پايه دانش و ايمان و راستى و برادرى استواربود.
مسلمانان در تاريخ، تمدن عظيمى را پايه ريزى كردند و انديشه هاى اسلامى و پيامهاى قرآن كه هم با فطرت انسان هماهنگ بود و هم با عقل، در شرق و غرب جهان گسترش يافت. آنان پيش از آن كه سرزمين ها و شهرها را فتح كنند، دلها را فتح مى كردند. موحدان، به هر جا مى رسيدند، آگاهى و عزت و دانش و پيشرفت مى بردند.
موج اسلام در سالهاى بعد، جاهاى بسيارى را در نورديد، تا آنكه به اين جا، به اين جزيزه تاريخى يعنى به سرزمين ((اسپانيا)) رسيد و مثل آنكه روحى به يك پيكر مرده دميده شود، اينجا را زنده كرد و به مردم جان داد و مردم اينجا در سايه معنويتى كه در اسلام بود، طعم شيرين زندگى با عزت و كرامت را چشيدند. در آن زمان جزيره اندلس، پادشاهى ستمگر و زورگو داشت، عموم مردم در فقر و پريشانى به سر مى بردند، اما حاكم بيدادگر اين سرزمين غرق در عيش و نوش بود و بيرحمانه بر مردم حكومت مى كرد و بدبختى و محروميت اكثريت مردم برايش اهميتى نداشت و فقط به فكر لذت هاى خودش بود.
مردم هم ميان خود و حاكمان فاصله زيادى مى ديدند و آنان را از خودشان نمى دانستند.
سپاه اسلام، مثل موجى بزرگ به اين سرزمين رسيد و اينجا را فتح كرد و آن پادشاه ستمگر را از بين برد و اينجا حكومتى اسلامى بر پا شد. مردم طعم آزادى و رفاه و عدالت را چشيدند و در سايه آيين و حكومتى كه برپا شده بود، به امنيت و مساوات دست يافتند. مردم كه آغوش خود را به روى اسلام گشوده و از عمق جان آن را پذيرفته بودند، دست به دست هم دادند و در طول ساليان دراز در اين گوشه از دنيا، يكى از با عظمت ترين تمدن هاى جهان شكل گرفت، در حالى كه بسيارى از ممالك ديگر عقب مانده و بى فرهنگ بودند. اسلام و مسلمانان مدت هشتصد سال در اين جزيره حاكميت داشتند.
در اين مدت، اندلس به يكى از زيباترين و آبادترين كشورهاى دنيا تبديل شد، مردمش هم در سايه آن حكومت و فرهنگ، در رديف با فرهنگ ترين و متمدن ترين ملل دنيا قرار گرفتند....
پدرم همچنان با احساس و شور، از سربلندى و شكوه و تمدن گذشته مسلمانان مى گفت، به نحوى كه احساس غرور به انسان دست مى داد ومن كه مبهوت شده و ناباورانه به اين سخنان گوش مى دادم، گفتم: پدر، يعنى پدران ما در گذشته مسلمان بودند و....
گفت: آرى پسر جان، ما عرب تباريم و مسلمان. كتاب دينى ما قرآن است نه انجيل. پيامبر ما هم محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) است نه عيسى مسيح.
اين همان رازى است كه مى خواستم به تو بگويم تا به خاطر بسپارى و اصل و ريشه خود را بدانى و با سابقه دين و تمدن خود آشنا شوى.
گفتم: پس اين شهرهاى آباد و بناهاى باشكوه و قصرهاى عظيم و كليساهاى زيبا در آن دوره ساخته شده است؟ گفت آرى عزيزم. ما كه اهل اين آب و خاك بوديم، اين شهرها و كاخ ها و بناها و معابد را بنا نهاديم. اكنون همه آنها به چنگ دشمنان ما افتاده است، به دست كسانى كه دشمنى شان با ما خيلى سابقه دار است. اين كليساها، گلدسته ها، قصرهاى حيرت انگيز و باغ ها و بوستان هاى آباد كه در جهان بى نظير است، يادگار آن دوران پر افتخار و سراسر خاطره و عظمت و شكوه است كه پدران مسلمان ما در اين سرزمين مى زيستند.
روزى صداى روح بخش و دلپذير اذان كه ندادى توحيد و گواهى به پيامبرى حضرت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) بود، گوش مى رسيد، مردم گروه گروه به سوى مساجد مى شتافتند و در پيشگاه خداى يگانه نيايش و عبادت مى كردند و با قلبى پاك و خشوعى هر چه تمام تر، در صفوفى به هم فشرده به نماز جماعت مى ايستادند.
محراب هاى نماز، سكوى پرواز روحى ما بود، آهنگ دلنشين قرآن، از همه خانه ها، مسجدها و ماءذنه ها به گوش مى رسيد، اما اكنون، به جاى آن نواى دل انگيز و ملكوتى، صداى ناقوس از كليساها به گوش مى رسد و مساجد بسيارى ويران شده يا تبديل به كليسا گشته است و مسلمانان از بين رفته اند. در واقع، يك نسل كشى آشكار در اين سرزمين اتفاق افتاده است. نمى دانم چه قدر از اين حوادث تلخ، ثبت خواهد شد و چه قدر از يادها خواهد رفت. ولى من نمى توانم شاهد باشم كه تاريخ و گذشته يك ملت، هم تحريف شود و هم فراموش گردد.
آرى فرزندم، درون سينه ام دردى است جان فرسا دلم از شدت اين درد مى سوزد كه اكنون زان همه بخت بلند و شوكت ديرين نشانى نيست
زمان مايه آسايش و اميد مردان جهان بوديم
شعار ما عدالت بود و نقش پرچم ما جمله توحيد
يكى بوديم و يك گفتيم و مردم را به يك خوانديم
نداى ما سكوت جهل را بشكست
صداى ما فضاى تيره بيداد را بشكافت
زمانى در بيابان مخوف جهل، مشعلدار حق بوديم
جهان كوچكى پر از صفا و عدل و آزادى بنا كرديم
ولى افسوس، آن عزت زكف داديم
كنون از شوكت ديرينه نامى نيست
و اينك اين زمان از عزت پيشين نشانى نيست....
اشك در چشم هاى پدرم حلقه زد، دست برد و اشك هايش را پاك كرد، آهى كشيد و با چهره اى غمگين و صدايى حزن آلود در حالى كه دست مرا مى فشرده ، ادامه داد:
آرى پسر عزيزم، ما عرب و مسلمانيم. اين سرزمين را ما آباد كرديم. در گوشه گوشه اين كشور بزرگ، آثار هنر و معمارى و صنعت و جلوه هاى دانش و فرهنگ ما به يادگار مانده است.اين شهرهاى با عظمت را ما بنا كرديم. اين كاخ ها، معبدها، پل ها، مدرسه ها، راه ها، باغ ها، نهرها همه يادگار تمدن عظيم اسلامى در اين سرزمين است ولى متاسفانه الان چهل سال است، آرى چهل سال، كه ورق برگشته است، مسيحيان بر كشور ما مسلط شده اند و اسلام و مسلمانان را ريشه كن كرده اند. نسل كشى و جنايتى را كه آنان هرگز نمى توانستند ببينند كه مسلمانان از نظر دانش و فرهنگ و تمدن، به شكوه و عظمت برسند. دشمنى آنان با ما ريشه دار بود و عمق كينه هايشان را در برخوردى كه پس از قدرت يافتن با مسلمانان داشتند حس مى كرديم
(6) دلم مى خواست پدرم لحظاتى سكوت كند، تا من آنچه را مى شنيدم عميق تر درك كنم
در صداقت او هيچ ترديدى نداشتم ،اما هضم كردن آن همه ستم و جفا كه درباره نياكان مسلمان ما شده بود، برايم دشوار بود. چه مى شد كه خيلى زودتر پدرم اين حرف ها را به من مىگفت؟ به نظرم آمد كه تا آن موقع خيلى بى خبر و غافل و ساده لوحانه زندگى كردام.
چشمم به حقايق تازه اى گشوده مى شد. كم كم داشتم به رازهاى نهفته در حركات و حالات پدرم پى مى بردم و عمق رنج و اندوهش را در مى يافتم، پرسيدم: چه چيزى سبب شد كه مسيحيان بر اين كشور مسلط شوند؟ مگر جنگ و تهاجمى پيش آمد؟
علت دشمنى آنان چه بود؟
پدرم آهى کشید و گفت: در طول هشتصد سال حكومت مسلمانان در اين قسمت از اروپا و در دوره هاى مختلف، دولت ها و سلسه هاى گوناگون بر اين كشور فرمانروايى كردند و براى سرزمين ما افتخارات ماندگارى آفريدند، اما آخرين پادشاه بى تجربه و بى خرد ما ((ابو عبدالله ))، سادگى كرد و به وعده ها و پيمان هاى دروغين اسپانيولى ها دل خوش كرده، فريب خورد و خيانت كرد. از آن پس، ورق برگشت و اوضاع، رفته رفته به زيان مسلمانان شد.
اين را هم بگويم كه از سال ها قبل، هجوم و غارت مسيحيان بر كشور مسلمانان انجام مى گرفت، شهرهايى مثل غرناطه، اشبيليه، قرطبه بارها به دست دشمنان افتاد و در آنها غارت و كشتار شد. حاكمان اسلامى نيز اغلب در برابر يورش ها ايستادگى و جهاد مى كردند و با پشتوانه مردمى و جانفشانى مسلمانان دلير، توطه ها را ناكام مى گذاشتند، ولى عاقبت شكست خورند.
((فرديناند))، پادشاه مسيحى اراگون از جمله كسانى بود كه در اين هجوم ها سهم زيادى داشت. با آنكه با مردم مناطق مسلمان عهد و پيمان بسته بود، اما به پيمان خويش وفا نكرد و به غرناطه حمله نمود و اطراف آن را طعمه آتش و تيغ ساخت. اين اولين بارى نبود كه دشمنان اسلام، پيمان شكنى مى كردند. پرونده عهد شكنى آنان سابقه دارد.
بارى... داستانش مفصل است، اما همين قدر بدان كه پيمانى كه با سقوط و تسليم غرناطه، ميان مسلمانان و پادشاه مسيحى بسته شد، ديرى نپاييد. اين پيمان را در واقع مى توان ((سند پايان يافتن حكومت اسلامى اروپا)) دانست. ابوعبدالله كه غرناطه را تسليم مسيحيان كرده بود به آفريقا تبعيد شد. مى گويند وقتى با چشم گريان خاك اندلس را ترك مى كرد، مادرش به او گفت: ((حالا كه براى حفظ كشور و حكومت، مردانه نجنگيدى، پس مثل زنان گريه كن !))
وى چندى بعد ذليلانه در كشور مغرب درگذشت. مسيحيان به هيچ يك از وعده هاى بسيارى كه در آن عهدنامه بود عمل نكردند، فرديناند بر اندلس مسلط شد. پس از او نيز حاكمان ديگر مسيحى، مسلمانان را شكنجه هاى بسيار كردند. مقاومت هاى مردم هم به جايى نرسيد. حاكمان مسيحى، مسلمانان را مجبور كردند كه بايد از دينشان دست بردارند و مسيحى شوند. كه بايد از دينشان دست بردارند و مسيحى شوند. عده بسيارى آواره شدند و سرزمين خود را ترك كرده به جاهاى ديگر مهاجرت كردند. آنان هم كه مانده بودند، در شرايطى دشوار به سر مى بردند.
مسيحيان هزاران نفر را به بهانه اينكه منافقانه اظهار مسیحیت مى كنند به ((محكمه تفتيش عقايد)) كشاندند.
حدود سه هزار نفر به حكم اين دادگاه ها سوزانده شدند. چند برابر آنان هم به مجازات هاى ديگرى گرفتار شدند. كتابخانه هاى مسلمانان به آتش كشيده شد. اين، يعنى يك فاجعه فرهنگى ! دوران سختى بود پسرم. ما را مجبور كردند كه دست از اسلام و زبان اصلى خود برداريم، هم مسيحى شويم و هم به زبان اسپانيولى سخن بگوييم و الا كشته مى شويم. امتحان سختى بود.
البته ما مسيحى نشديم، ولى چاره اى نداشتيم جز اينكه مسلمانى و اعتقادات خودمان را پنهان كنيم. اين، راز پوشيده نگاه داشتن مذهب خودمان است. زندگى بر ما كه روزى شاهد عزت و شكوه اسلام و مسلمانان بوديم، حالا خيلى سخت و تلخ مى گذرد. ما نگران فرزندان خود و سرنوشت آنانيم. مى سوزيم و چاره اى جز سوختن و ساختن نداريم. اينك چهل سال از آغاز اين دوران شوم مى گذرد
پرسيدم: چرا مسلمانان در مقابل لشكركشى ها و هجوم بيگانگان ايستادگى نكردند و به راحتى كشور خود را به دشمن تسليم كردند؟
پدرم آه سردى كشيد، گويا نمك به زخمش پاشيده باشند، اندوهناك و با حسرت گفت: با كدام انگيزه و ايمان؟ اول جوانان ما را خلع سلاح كردند، و بعد دست به حمله زدند، نه اينكه ما را سلاحى در اختيار نداشتيم، نه بلكه روح غيرت و شهامت و حماسه را در ما كشتند و براى آنكه عقايد مذهبى جوانان مسلمان را سست كنند، به ترويج بى بند و بارى و فساد پرداختند. خيلى كارها كردند، خيلى كارها! باغ هايى زيبا به اسم تفريحگاه درست كردند، تا دختران و پسران جوان در آنها به چشم چرانى و گردش و تفريح با يكديگر بپردازند و اسم اين را گذاشتن آزادى.
مشروبات الكلى و اعتياد را ميان جوانان رواج دادند و حتى رايگان در اختيار آنان گذاشتند. اين يك نقشه حساب شده و با برنامه بود و خوب هم موفق شدند. عياشى و مشروبخوارى حتى در ميان زمانداران البته به صورت پنهانى نفوذ كرد. ميگسارى و بى بند و بارى نشانه روشنفكرى و تجدد به شمار مى رفت. هر كه مى خواست پاى بند ارزش هاى دينى بماند، او را به نام عقب مانده و امل، منزوى و طرد مى كردند. بى حجابى، خوشگذرانى، شهوترانى و مفاسد اخلاقى ميان مردم به خصوص جوانان رواج يافت. آهسته آهسته جوانان در تجملات و عيش و نوش و لذت ها غرق شدند و روح ايمان و سلحشورى و مبارزه با دشمن و جانفشانى در راه خدا و براى دفاع از ميهن از ميان رفت. مردم هم كم كم بى تفاوت شدند. از آنگونه جوانان كه در فساد و گناه غرق شده بودند، انتظار مقاوت در برابر مهاجمان بيهوده بود، چون با سست شدن عقيده ها و ايمان ها، سلاحى براى مقاومت نداشتند. اين همان خلع سلاحى است كه گفتم.
حكام مسيحى هم آمدند و شهرها را يكى پس از ديگرى تصرف كردند و به نواميس مسلمانان تجاوز نمودند و خون ها ريختند و كسى نبود كه مردانه در مقابلشان بايستد. آن همه مجد و عظمت و افتخار از دست رفت. حتى نام شهرها هم عوض شد. حالا دوران انحطاط اخلاقى و فرهنگى را مى گذرانيم. ولى نااميد هم نشده ايم. شايد آنچه پيش آمد، درس عبرتى باشد تا مسلمانان بيدار شوند و از گوهر ايمان و اعتقادات و استقلال و هويت خود پاسدارى كنند. شايد روزى در سايه آگاهى و صبر و جهاد، عزت گذشته برگردد و دوباره طعم آزادى و استقلال را بچشيم. ما به آينده اميدواريم فرزندم،ولى دشمنان ما مى كشند وانمود كنند كه كار از كار گذشته و نمى توان كارى كرد.
حال، پسر عزيزم، اين اسرارى را كه گفتم بايد در دل خودت نگه دارى و به كسى ابراز نكنى. بايد بدانى كه زندگى پدرت از اين پس، بسته به راز دارى توست. البته من از مرگ نمى ترسم. شهادت در راه عقيده الهى، هم افتخار و مايه سربلندى است، هم انسان به ديدار خدا و پيامبر او مى رسد و به بهشت مى رود. ولى من دوست دارم و آرزومندم كه زنده بمانم و دين و زبان اصلى خودمان را به تو بياموزم و تو را از اين فرهنگ تحميلى و مسيحيت اجبارى و از اين محيط تاريك و خفقان بار نجات بدهم، براى اين كار، فرصتى لازم است و اميدوارم با حفظ اين اسرار، اين فرصت را به من بدهى. من به آينده تو اميد بسته ام، تو و امثال تو اگر بيدار شويد و اين بيدارى فراگير شود، نمى توانند يك ((نسل بيدار)) را تباه يا نابود كنند.
همه تلاش آنان در اين راه است كه هويت و فكر و فرهنگ شماها را عوض كنند و از شما جوانانى قالب ريزى شده در اندازه و شكلى كه خودشان مى خواهند بسازند. وقتى فرهنگ شما را عوض كردند، خود به خود همان كارى را هواهيد كرد كه آنان مى خواهند. آنها در مسير زندگى شما ريلى را مى كشند و شما روى اين ريل، به همانجا مى رسيد كه آنان مى خواهند، اما آنچه اين نقشه را به هم مى زند، آگاهى و بيدارى شماهاست.
عزيزم، ديگر كارى به تو ندارم، حالا برخيز و به جاى خودت برو و استراحت كن، هر چند بعيد مى دانم به اين راحتى خواب به چشمانت راه يابد....
(7)آن شب براى من تولد دوباره اى بود. از فرداى آن شب، نگاهم به همه چيز عوض شد
ساختمان ها و در و ديوار شهر با من حرف مى زدند. هر وقت نگاهم به مسجد با شكوه ((الحمراء)) مى افتاد، يا گلدسته هاى بلند و بى مانند غرناطه را مى ديدم، احساسات درون ىسر تا پايم را فرا مى گرفت و اضطراب و هيجان عجيبى مى يافتم و با شوق فراوان، اما آميخته به اندوهى عميق تاريخ گذشته مى برد. هر چه مى گذشت، آگاه تر مى شدم و در هر فرصتى از پدرم درباره گذشته خودمان و تمدن اسلامى مى پرسيدم. حرف هاى پدر، درون مرامشتعل ساخته بود. گاهى بى اختيار، دور مسجد با عظمت الحمراء مى چرخيدم و آن را مخاطب قرار مى دادم و با بغضى كه در گلو داشتم و با آهنگى سوزان مى گفتم:
اى مسجد زيباى حمراء، اى يادگار گذشتگان، آيا آنان را كه در گذشته، تو را با اين آب و رنگ و شكوه و زيبايى پديد آوردند، از ياد برده اى؟
اى حمراء دلپذير و عزيز! چه بسيار يكتا پرستانى كه در فضاى تو، در مبعد نيايش و پيشگاه خدا زانو زده اند و صورت بر خاك نهاده اند! چه ((الله اكبر))هايى كه در فضاى تو طنين انداخته است. اينك آنان كجايند و تو در دست چه كسانى؟
اى قصر با شكوه الحمراء! كجايند آن پادشاهان مقتدرى كه در محيط و فضاى تو فرمانروايى مى كردند، بر ستون هاى سنگى تو تكيه مى دادند و شكوه خيره كننده حكومتشان را تماشا مى كردند؟ آيا همه آنان را فراموش كرده اى؟
اى مسجد با شكوه مسلمانان ! پس از صداى روح بخش اذان، آيا اينك با صداى ناقوس دلخوشى؟ روزى دانشمندان مسلمان و پيشوايان دينى در فضاى تو حضور داشتند، اينك با كشيشان اسقف ها چه مى كنى و چگونه آنان را تحمل مى كنى؟....
اينگونه با مسجد الحمراء صحبت مى كردم، ناگاه به خودم مى آمدم، ترس بر اندامم مى نشست، بيم داشتم مبادا جاسوسان ديوان تفتيش، حرف هاى پر احساس مرا شنيده باشند و مشكلى برايم پيش آورند. فورى آن منطقه را رها مى كردم و به خانه مى رفتم و به حفظ كردن قرآن و كلمات زبان و درس عربى كه از پدرم مخفيانه مى آموختم مشغول مى شدم. گويا هم اكنون خود را در حضور او مى بينم كه نشسته ام و برايش از حروف اسپانيولى مى نويسم، او هم در عوض حرفى از حروف عربى را برايم مى نويسد و هر لحظه ياد آورى مى كند كه پسرم، حرف ما اين است و زبان ما آن است و مراسم و آيين دينى ما چنين و چنان است. پيوسته مرا توصيه مى كرد كه زبان عربى را خوب ياد بگيرم و قرآن را زياد بخوانم و آداب وضو و نماز را به من ياد مى داد و وادارم مى كرد تا در آن اتاق اسرارآميز، پشت سر او به نماز بايستم و مثل او ركوع و سجود كنم، ولى با اين همه، از من واهمه داشت و مى ترسيد كه مبادا روزى اسرار او را فاش كنم و همه دچار خطر شويم.
گاهى براى اينكه مرا امتحان كند و رازدارى مرا بيازمايد، مخفيانه به مادرم مى سپرد تااز من بپرسد كه پدرت به تو چه ياد مى دهد؟ من هم انكار مى كردم و مى گفتم: هيچ چيز، او چيزى به من نمى آموزد. باز هم مادرم با اصرار مى گفت: من خبر دارم و مى دانم كه تو پيش او چه مى خوانى. در جوابش مى گفتم: هر چه شنيده اى دروغ است، من پيش او چيزى نمى خوانم.
تا مدتى، پيش پدرم زبان اصلى خويش را آموختم و توانستم زبان عربى را بفهمم و با آن حرف بزنم. قرآن و احكام دين را هم ياد گرفتم. آنگاه پدرم مرا پيش يكى از برادران دينى و هم كيش خود برد و مرا به او معرفى كرد. از آن پس من و پدرم و او دور هم جمع مى شديم و مراسم عبادت و قرآن خوانى به جا مى آورديم، البته به صورت مخفيانه.
(8) نگران پدرم بودم. اوضاع و شرايط اندلس و غرناطه نسبت به مسلمانان روز به روز بدتر و دشوارتر مى شد
دستگاه ادم كشى اندلس كه به ديوان تفتيش معروف بود، روز به روز بر شدتعمل و بى رحمى خود مى افزود. هزاران نفر، اين سرزمين را داوطلبانه يا به اجبار ترك كرده و براى حفظ دين خود، دست به هجرت زده بودند.
شمارى بينوا و بى پناه هم كه از عرب هاى مسلمان مانده بودند، در فشار بودند و امكان كوچ نداشتند. روزى نمى گذشت مگر آنكه عده اى به دارآويخته مى شدند، يا زنده طعمه آتش مى گشتند، يا در چنگ بازرسان و عمال تفتيش، به بدترين صورت شكنجه مى شدند، شكنجه هايى سخت،مثل كندن ناخن ها، بريدن انگشت ها، گداختن بدن ها با آتش، حبس هاى انفرادى و تشنه و گرسنه نگه داشتن براى مدتى طولانى.
بعضى را هم وادار مى كردند آن قدر آب بخورند كه ديگر نفسشان بند بيايد. جنايت هايى وحشيانه و جانگداز كه هرگز فراموش نخواهد شد. مسلمان ها به خاطر حفظ دينشان و پايدارى بر سر عقيده، همه اينها را تحمل مى كردند.
روزى پدرم با لحنى رقت بار و تاءسف انگيز به من خطاب كرد:
نور چشم عزيزم، احساس مى كنم كه مرگ من نزديك شده است و بزودى گرفتار اين دژخيمان خواهم شد و مرا هم مثل هزاران مسلمان ديگر به شهادت خواهند رساند. باكى هم نيست، بالاخره شهادت، بهترين فرجامى است كه براى يك يكتاپرست مسلمان و مقاوم در پيش است، پاداش آن هم بهشت برين و حيات ابدى است.
من در زندگى، تنها يك آرزو داشتم و آن اين بود كه مى خواستم تو را هر چه زودتر از گمراهى و شرك مسيحى نجات دهم. اين بارى سنگين بر دوش من بود. آرزويم اين بود كه دين راستين اسلام عزيز را مثل امانتى بزرگ و ارزشمند كه نزد من است، به تو بسپارم و آسوده شوم. الحمدلله موفق شدم. تو اكنون اسلام را مى شناسى و مسلمانى شده اى كه با احكام خداى يگانه و قرآن آشنايى، و جوانى پاك و با ايمانى. توصيه حتمى من اين است كه اگر گرفتار اينان شدم و حادثه اى برايم پيش آمد، تو بايد از دستورها و سخنان عموى خودت اطاعت كنى و پس از من هر چه او گفت و دستور داد، كاملا گوش بدهى.
گفتم: مگر عمويم هم خبر دارد كه....
گفت: آرى، اما او هم در شرايط سختى است. مى توانى او را به جاى پدر خود حساب كنى و به او اطمينان داسته باشى.
چند روز گذشت، اما همراه با دلهره و وحشت و نگرانى. اندوهى عجيب دلم را مى فشرد. از حرف هاى پدر، بوى جدايى مى آمد و من چاره اى جز صبر و تحمل حوادثى را كه در پيش بود نداشتم و دل به خدا سپرده بودم.
يكى از شب هاى تاريك كه در گوشه اى از شهر، تنها نشسته بودم و به ستاره هاى آسمان نگاه مى كردم و غرق در دنياى خيالات و افكار خودم بودم ، صداى پايى مرا به خود آورد. عمويم بود كه ناگهان و وحشت زده از راه رسيد. معلوم بود كه خيلى گشته تا مرا پيدا كرده است. با عجله از من خواست كه هر چه زودتر همراه او بروم. من هم بدون كمترين چون و چرا و ترديدى به توصيه پدرم از او اطاعت كردم و با او رفتم. در راه چيزى نگفت.
خواستم سرى به خانه بزنم، اما نگذاشت. به اتاقش كه رسيديم، ديدم نقشه كشيده كه مرا به نحوى از اندلس فرارى دهد و به كشور مغرب بفرستد. آنجا شهر و ديار مسلمانان بود و امنيت داشت، مى خواست مرا از چنگ اسپانيولى هاى آدم كش و بى رحم نجات دهد.
من پرسيدم: پدر و مادرم چه مى شوند؟ من چگونه دورى و جدايى آنان را تحمل كنم؟ اصلابا پدرم در اين مورد صحبت كرده اى؟
ناراحت شد و با قيافه اى درهم، دست مرا گرفت و با تندى گفت: مگر پدرت نگفته است كه به حرف هاى من گوش كنى؟! من به فكر نجات جان تو هستم، تو در شرايط مخاطره آميزى قرار گرفته اى. نبايد وقت را هدر دهيم. كمترين غفلت ممكن است براى ما خيلى گران تمام شود.
من ديگر چيزى نگفتم و ساكت شدم. راه فرارى را كه او پيش پايم گذاشته بود و دل كندن از خانه و زندگى، برايم سخت بود، اما چاره اى هم نبود، من با نهايت تلخى و سختى همراه او شدم و شبانه از خانه او دور شديم و به طرف بيرون شهر حركت كرديم. هوا كاملا تاريك بود و حالا ديگر از شهر غرناطه دور شده بوديم. عمويم روى به من كرد و گفت: مى خواهم چيزى به تو بگويم و خبرى بدهم. اميدوارم كه تحمل شنيدنش را داشته باشى.
دلم لرزيد. بى صبرانه و نگران، پرسيدم، چه خبرى؟ حادثه اى پيش آمده است؟
گفت: زيباترين سرنوشت، يعنى شهادت، نصيب پدر و مادر مسلمان تو هم شد. آنان گرفتار بازرسان ديوان تفتيش شدند و به دست آن دژخيمان به شهادت رسيدند. اگر مى ماندى بدون ترديد سراغ تو هم مى آمدند. دنبال تو بودند تا تو را هم دستگير كنند. آنان مى دانند که ايمان و اعتقاد پدران، در فكر و زندگى پسرانى مثل تو ادامه مى يابد.
اين خبر، مثل كوهى سنگين بر سرم آوار شد. يك لحظه ايستادم. ناى راه رفتن نداشتم. يعنى من براى هميشه پدر و مادر خود را از دست دادم؟ ديگر سايه آن دو عزيز بر سرم نيست؟ زانوهايم سست شد و همان جا روى زمين نشستم، اما نهيب عمويم مرا به ادامه حركت وادار كرد. هر چه بود، ديگر به شهر خودم نمى توانستم برگردم. پشت سرم خطر بود و پيش رويم آينده اى پرابهام. به هر حال، به صورت ناشناس و از بيراهه ها رفتيم تا به لب دريا رسيديم. عمويم زمينه سفر دريايى مرا فراهم كرد. با كشتى به سمت جنوب به راه افتاديم. راهى را كه روزى سپاه اسلام به فرماندهى ((طارق بن زياد)) طى كرده و به اين سرزمين آمدند، بر مى گشتيم. پس از چند روز، در نزديك ترين كشور اسلامى شمال آفريقا، يعنى در مغرب (مراكش)بودم. من بودم و يك دنيا خاطرات از سرزمين خودم اندلس عزيز و يك دنيا حسرت از اينكه ديگر هرگز آنجا را نخواهم ديد.
َََنام آن كودك اندلسى كه از غرناطه [كه امروز در نقشه هاى جغرافيايى ((گرانادا)) ناميده مى شود]به كشور مغرب رفت، ((محمدبن رفيع اندلسى)) بود. پس از هجرت از اندلس، در كشور مغرب به تحصيل علم پرداخت و در رشته هاى گوناگون دانش، با نبوغ و استعدادى كه داشت ، پيشرفت هاى خوبى به دست آورد و توانست با تاءليف كتاب هاى گوناگون، نام خود را جاويدان سازد و آيين خود را با فرهنگ اسلام، گسترش دهد.
پايان