۸/بهمن/۹۳, ۲۳:۱۸
داستان هایی خواندنی از امام حسن عسکری علیه السلام
- روز جمعه، هشتم ماه جمادیالثانی در سَرمَن رأی متولد شد؛
فرزندِ امام هادی و سوسن.
*******************************************************************************************
- پسر ایستاده بود کنار کوچه و گریه میکرد.
مردی از بزرگان سامراء او را دید. آمد. جلو. گفت: "پسرجان! چرا گریه میکنی؟ نکند اسباببازی میخواهی. گریه ندارد خودم برایت میخرم."
پسر بچه نگاهش کرد، گفت: " خدا ما را آفریده که بازی کنیم!؟"
مرد هاج و واج نگاه میکرد. گفت: " پس چرا گریه میکنی!؟"
گفت:" مادرم داشت نان میپخت. دیدم هر کاری میکند چوبهای بزرگ آتش نمیگیرد. چند تکه هیزم کوچک برداشت. آتششان زد. گذاشت کنار چوبهای بزرگ، آنها هم شروع کردند به سوختن با خودم فکر کردم نکند ما از هیزمهای ریز جهنم باشیم!"
*******************************************************************************************
- پسر بزرگ امام هادی که از دنیا رفت ، همه سردرگم بودند. میگفتند:" دیگر جانشینی ندارد!"
مجلس ختم بود. میآمدند و به ایشان تسلیت میگفتند.
جوانی وارد شد با قدّی متوسط ، اندامی متناسب، چشمهای درشت و سیاه ابروهای کشیده؛ زیباتر از همه.
آمد و نشست کنار امام . علی بن محمد علیه السلام رو به مردم کرد، اشاره کرد به او: "بعد از من حسن امام شماست."
*******************************************************************************************
- امپراطور میخواست ملیکه را به عقد برادر زادهاش درآورد.
مراسمی ترتیب دادند.
کشیشان مسیحی هر کدام با لباسهای مخصوص ، شمعدان به دست ، به صف ایستادند.
خطبهی عقد را که میخواندند زلزله شد، مجلس به هم ریخت.
برادر داماد را آوردند به جای او، دوباره زلزله شد.
جشن به هم خورد.
انگار از همان اول معلوم بود مليکه قسمت شخص دیگری است.
**********************************************************
برگرفته از کتاب « آفتابِ نيمه شب »
به امید خدا ادامه دارد .....