تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: داستان هایی خواندنی از امام حسن عسکری علیه السلام
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
داستان هایی خواندنی از امام حسن عسکری علیه السلام
  • روز جمعه، هشتم‌ ماه جمادی‌الثانی در سَرمَن رأی متولد شد؛
    فرزندِ امام هادی و سوسن.
اسمش را گذاشتند "حسن"
*******************************************************************************************
  • پسر ایستاده بود کنار کوچه و گریه می‌کرد.
مردی از بزرگان سامراء او را دید. آمد. جلو. گفت: "پسرجان! چرا گریه می‌کنی؟ نکند اسباب‌بازی می‌خواهی. گریه ندارد خودم برایت می‌خرم."
پسر بچه نگاهش کرد، گفت: " خدا ما را آفریده که بازی کنیم!؟"
مرد هاج ‌و واج نگاه می‌کرد. گفت: " پس چرا گریه می‌کنی!؟"
گفت:" مادرم داشت نان می‌پخت. دیدم هر کاری می‌کند چوب‌های بزرگ آتش نمی‌گیرد. چند تکه هیزم کوچک برداشت. آتش‌شان زد. گذاشت کنار چوب‌های بزرگ، آن‌ها هم شروع کردند به سوختن با خودم فکر کردم نکند ما از هیزم‌های ریز جهنم باشیم!"
*******************************************************************************************
  • پسر بزرگ امام هادی که از دنیا رفت ، همه سردرگم بودند. می‌گفتند:" دیگر جانشینی ندارد!"
مجلس ختم بود. می‌آمدند و به ایشان تسلیت می‌گفتند.
جوانی وارد شد با قدّی متوسط ، اندامی متناسب، چشم‌های درشت و سیاه ابروهای کشیده؛ زیباتر از همه.
آمد و نشست کنار امام . علی ‌بن ‌محمد علیه السلام رو به مردم کرد، اشاره کرد به او: "بعد از من حسن امام شماست."
*******************************************************************************************
  • امپراطور می‌خواست ملیکه را به عقد برادر زاده‌اش درآورد.
مراسمی ترتیب دادند.
کشیشان مسیحی هر کدام با لباس‌های مخصوص ، شمعدان به دست ، به صف ایستادند.
خطبه‌ی عقد را که می‌خواندند زلزله شد، مجلس به هم ریخت.
برادر داماد را آوردند به جای او، دوباره زلزله شد.
جشن به هم خورد.
انگار از همان اول معلوم بود مليکه قسمت شخص دیگری است.
**********************************************************
برگرفته از کتاب « آفتابِ نيمه شب »
به امید خدا ادامه دارد .....
جنگ، کشته شدن، اسیر گرفتن، اسیری رفتن.
پیروز شدند مسلمان‌ها.
ملیکه هم جزء اسرا بود.
برای این که کسی نشناسدش، خودش را مثل کنیزها معرفی کرد. به اسم نرجس.
صبح زود، کنار پل بغداد جمع‌شان کردند.
دوست امام هادی علیه السلام آمد. نامه‌ای به او داد. می‌خواند و اشک‌هایش روی نامه می‌ریخت.


به صاحبش اصرار کرد تا بفروشدش به دوست امام . خریدش به اندازه‌ی همان پولی که امام داده بود.
تمام راه‌ نامه را می‌بوسید و به چشمانش می‌گذاشت.
رسیده بود به آن چیزی که می‌خواست.
*******************************************************************************
روی انگشترش حک شده بود:
" سبحان من له مقالید السموات و الارض."
روی یکی دیگرش هم:
" أنا الله شهید."
می‌گفت:
" می‌دانیم شما چه کارهایی می‌کنید. کاری نکنید که باعث بدنامی‌تان شود!"
********************************************************************************
آدرس های مرجع