تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: پيامدهاي فتح و ورود اسلام به خلیج فارس از دید تاریخی !
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
پيامدهاي فتح خليج فارس

[تصویر: 03323.JPG]

فتح ايران و کشمکش هاي سياسي پس از آن، اگر چه موجبات ناامني کوتاه مدت برخي از بخش هاي داخلي ايران را فراهم آورد، اما در نهايت، رونق بندرهاي خليج فارس را در پي داشت.
ورود اسلام به بندرهاي خليج فارس، چند تأثير عمده در بافت اجتماعي و اقتصادي اين مناطق گذاشت. يکي از مهم ترين اين تغييرات، مهاجرت قبايل عرب از سواحل جنوبي به سواحل ايراني خليج فارس بود. افزون بر اين در قرون نخستين اسلامي، تجارت در بندرهاي خليج فارس رونق گرفت، و به تبع آن، دريانوردي ايرانيان و مسلمانان نيز توسعه يافت. در اين بخش به بررسي اين تغييرات عمده پرداخته خواهد شد.


مهاجرت قبايل عرب از سواحل جنوبي به سواحل ايراني خليج فارس
مهم ترين پيامد ورود اسلام به ايران، پديده ي مهاجرت اعراب از سمت سواحل جنوبي به سواحل ايراني خليج فارس بود، هر چند قبايل عرب در دوران پيش از اسلام نيز به خاک اصلي ايران مهاجرت کرده بودند. حتي بر اساس کارنامه ي اردشير بابکان اعراب مزون در کنار اردشير، عليه مخالفانش جنگيده اند.


[تصویر: gour4.jpg]

نخستين مهاجرت هاي قومي را، در جزاير و بندرهاي خليج فارس، اعراب شورشي در بحرين، در زمان شاپور دوم ساساني، معروف به « ذوالاکتاف » ( 309- 379 ميلادي ) انجام داده اند.


[تصویر: shapur_II_head.jpg]


شاپور، پس از سرکوب اعراب شورشي، تعدادي از قبايل آنان را براي جلوگيري از شورش مجدد به مهاجرت و سکونت در بندرها و جزاير خليج فارس مجبور کرد و اين آثار حضور اعراب در جزاير و بندرهاي خليج فارس بود. طبري ( ج 2، ص 601 ) درباره ي اسکان برخي قبايل عرب در سواحل خليج فارس، به دست شاپور ذوالاکتاف مي نويسد: « شاپور، جمعي از بني تغلب را در دارين بحرين که آن جا را هيچ گويند و در خط مقر داد و بني عبدالقيس و بعضي قبايل تميم را در هجر نشاند و بني بکر بن وايل را به کرمان برد که بکرابان نام گرفتند. و بني حنظله را به رميله اهواز برد و بگفت تا به سرزمين سواد شهري بساختند و نام آن را بزرگ شاپور کرد که همان انبار باشد و به سرزمين اهواز نيز دو شهر بساخت که يکي ايران خره شاپور بود، يعني شاپور و بلاد وي و به سرياني کرخ نام دارد و ديگري شوش بود و اين شهر را در پهلوي دزي که تابوت دانيال پَيَمبر در آن بود.، بنياد کرد » ( طبري، ج2، ص 601 ).





[تصویر: 641px-9e04e681a2a011aeb5e87420d4c9bb14.jpeg]





[تصویر: --iran--khozestan--id=31918.jpg]


ابومنصور ثعالبي ( - 412 ق )، تاريخ نگار ايراني، در کتاب غُرَرُ اخبار ملوک الفُرس، درباره ي اقدامات شاپور در فارس و مهاجرت مردمان عرب مي نويسد: « [ شاپور ] پس از ساختن شهرها، به کندن قنات ها و بستن پل هاي بزرگ و کوچک و بناي روستاها و کوشک ها همت گماشت. با قوم عرب راه سازش در پيش گرفت. اسيران آنان را در نواحي اي ساکن ساخت که با شهرهاي آنان هماهنگ بود. بني تغلب را در دارين و عبدالقيس و قبايلي از تميم را در هجر و قبيله ي بکر بن وائل را در کرمان و قبيله ي بني حنظله را در توج، از نواحي فارس، و بسياري از سران آنان را در شهر خود به نام فيروز شاپور سکني داد » ( ثعالبي، ص 338 - 339 Wink.
بر اساس منابع محلي عمان، پيشينه ي مهاجرت اعراب عمان به سواحل شمالي خليج فارس، به دوران داريوش سوم ( حکومت: 336 - 330 پ م )، آخرين شاه هخامنشي، مي رسد. از کوي در کشف الغمه، تاريخ مهاجرت قبايل ازد را به سواحل ايراني، به رهبري مالک بن فهم، در دوران دارا دانسته است ( الازکوي، ص 58 ).


[تصویر: Meister_der_Alexanderschlacht_003.jpg?uselang=fa]
قبايل عرب ساکن اين نواحي ارتباط نزديکي با عمان، که مسقط الرأس آنان بود، داشتند و احتمالاً پس از مسلمان شدن طوايف ازد عمان، ساکنان سواحل و بندرهاي قشم و توّج و سيراف، که از خويشان آنان محسوب مي شدند، تمايل خود را به اسلام نشان دادند و ارتباط مستمر تجاري آنان مي توانست زمينه ي لازم را براي اتحاد سياسي و نظامي آنان عليه ديگر ساکنان فراهم آورد. به عبارت ديگر، فتح نه چندان دشوار اين بندرها و جزاير، با همکاري و مساعدت قبايل عرب ساکن اين نواحي به انجام رسيده است ( وثوقي، 1384، ص 97 ).
پس از فتوحات، در مقابل مهاجرت و کوچ ايرانيان به سرزمين هاي اطراف، قبايل عرب، در حکم فاتحان ايران، به شهرها و کرانه هاي جنوبي ايران مهاجرت کردند. بدين ترتيب، سياست کوچ قبايل عرب، که از زمان شاپور دوم ساساني به نواحي و کرانه هاي ايالت فارس و کرمان و خوزستان انجام شده بود و در کوتاه مدت مي توانست متضمن امنيت سواحل باشد، در بلندمدت مسئله ساز شد و پيشروي اعراب را تسريع کرد؛ چرا که اين اعراب با قبايل عربي که در حکم فاتحان شهرها و بندرهاي خليج فارس به اين مناطق وارد مي شدند، همکاري مي کردند و زمينه ي پيشروي سريع نيروهاي اعراب را در فتح سريع تر و آسان تر سواحل و بندرهاي خليج فارس فراهم مي کردند. بنابراين مهاجرت اعراب به ايران به عاملي اجتماعي براي پيشرفت و موفقيت اسلام در اين مناطق تبديل شد.
با آغاز دوران فتوحات اسلامي در منطقه ي خليج فارس، بار ديگر تعدادي از قبايل عرب به سوي مرزهاي جنوبي ايران و سواحل و کرانه هاي شمالي خليج فارس مهاجرت کردند و در آن مناطق ساکن شدند. نخستين مهاجران اين منطقه در دوران فتوحات اسلامي، سپاهياني بودند که به منظور اجراي عمليات نظامي به سوي اين مناطق مي آمدند. البته سپاه اعراب شکل قبيله اي داشت و غير از سرداران نظامي، گاه افراد ديگر قبايل هم، سپاه را همراهي مي کردند. عده اي نيز پس از فتح سرزمين ها در تعقيب هم قبيله اي هاي خود به سرزمين هاي فتح شده مي آمدند. تعدادي هم براي ترويج آيين جديد اسلام، به سرزمين هاي فتح شده مهاجرت مي کردند.
گاهي نيز اعراب قديمي ساکن منطقه به مناطق تازه فتح شده نقل مکان مي کردند و اغلب، قبيله اي عرب جانشين قبيله اي ديگر مي شد. براي مثال در حدود سال 24 ق اعضاي قبيله ي ازد در محله هاي توّج ساکن شدند که پيش از آن در اختيار قبيله ي عبدالقيس بود ( زندِ وهمن يشت به نقل از چو کسي، ص 53 ).
اعراب مهاجر اغلب خوي عشيره اي داشتند و اکنون با همان فرهنگ و آداب و رسوم قبيله اي به اين سرزمين ها آمده بودند. اعراب، وارث ثروت و شوکت بي کران ساسانيان شدند و با نوعي زندگي اشرافي و اجتماعي متمدن تر در ميان مردم مناطق مفتوحه در سواحل و جزاير خليج فارس مواجه شدند که تا پيش از آن برايشان بيگانه بود. به اين ترتيب، نوعي دوگانگي فرهنگي در بيشتر بلاد مفتوحه به چشم مي خورد. اين دوگانگي به خصوص در مناطق جنوبي ايران و در جزاير و بندرهايي که اکثر مردم بومي اين مناطق داراي دين زردشتي و گاهي نيز اديان مسيحي و يهودي، با زبان فارسي بودند، بيشتر نمود مي يافت. مردمان بومي سواحل خيلج فارس اکنون با آيين جديد اسلام و زبان عربي مواجه بودند.
در حدود سال 17 ق، مسلمانان عرب از عربستان و عراق به سوي شوشتر، شوش و ديگر شهرهاي خوزستان حرکت کردند. در گزارشي آمده است که « ناحيه در حال پر شدن از مسلماناني بود که به آن جا مي آمدند ». هر چند در آن جا اعراب و ايرانيان، در دوران حملات، درگير جنگ بودند، اما دشمني ميان آنان به سرعت فروکش کرد و اين امر تا حدي به اين علت بود که هر دو گروه ترجيح دادند با يک ديگر همکاري کنند. البته نبايد تصور کرد که اين همکاري هميشه داوطلبانه بوده است. برخلاف مرکز فلات ايران، در خوزستان شمار فراواني از گروه هاي ديني و نژادي سکونت داشتند. زردشتيان خوزستان در کنار جمعيت هاي بزرگ يهودي و مسيحي، به تجارت و کشاورزي مشغول بودند. بنابراين، اضافه شدن مسلمانان به تنوع اجتماعي اين ايالت آسان تر پذيرفته شد تا مثلاً در فارس، که تنوع کمتري وجود داشت. افزون بر اين، به نظر مي رسد مشابهت هاي زبان مهاجران با بعضي از اهالي بومي موجب تسهيل هم زيستي اين دو گروه، شده باشد. در حقيقت، بعضي از زردشتياني که مدتي طولاني در خوزستان اقامت داشتند، به سبب مقاصد تجاري، دو زبانه يا سه زبانه بودند و به زبان هاي فارسي ميانه، آرامي و حتي شايد کمي عربي آشنا بودند. بنابراين، بوميان براي برقراري روابط اداري و تجاري با تازه واردان، از اين مهارت ها استفاده کردند ( چوکسي، ص 47 ).
مهاجرت اعراب به منطقه ي خليج فارس معمولاً به صورت قبيله اي انجام مي شد. بدين نحو که سرداران نظامي عرب از قبايل مختلف، پس از فتح يک منطقه، تعدادي از افراد قبيله ي خود را نيز به محل هاي تصرف شده مي بردند و آن جا را به خود اختصاص مي دادند و گاهي نام آن محله به نام قبايلِ عربِ ساکن آن جا در مي آمد. اين قبايل گاهي نيز به جزاير و بندرهاي خليج فارس هجوم مي آوردند، که از ميان آنان مي توان به قبايل ازد، عبدالقيس، تميم و بني ناجيه اشاره کرد که در سال نوزدهم قمري، همراه با عثمان بن ابي العاص ثقفي براي شرکت در فتوحات راهي اين نواحي شدند و عثمان نيز پس از فتح توّج، قبيله ي عبدالقيس را در اين شهر سکونت داد. بلاذري ( ص 539 ) مي نويسد: « هنگامي که عمر، عثمان بن ابي العاص ثقفي را بر بحرين و عمان گمارد، وي آن دو ناحيه را مقهور ساخت و اهل آن ها را به نظم و اطاعت درآورد، و آن گاه برادر خويش، حکم بن ابي العاصي، را با سپاهي عظيم از طوايف عبدقيس و ازد و تميم و بنوناجيه و ديگران، از راه دريا به فارس فرستاد... عثمان بن ابي العاصي خود از دريا گذشت و به فارس رسيد و در توج فرود آمد و آن را بگشود و در آن مساجد بساخت و آن بلد را خانه ي مسلمانان کرد و از طايفه ي عبد قيس و جز ايشان در آن جا سکونت داد. »
از جمله پيامدهاي مهاجرت اعراب به سواحل ايران، پس از استقرار اعراب مهاجر در جزاير و بندرهاي خليج فارس، آميختگي نژادي و هم زيستي بين اعراب و ايرانيان بود. حضور واليان عرب در سرزمين هاي مفتوحه ي جنوب ايران، مقدمه ي حضور و سکونت خانواده ها و قبايل اين واليان در سرزمين ها و شهرهاي مفتوحه را مي طلبيد. به اين منظور، تعدادي از قبايل عرب همراه با خانواده هايشان شهرها و بندرهاي خليج فارس را، که از نظر آب و هوايي شباهتي با عربستان داشت، براي سکونت و مهاجرت انتخاب کردند. اين قبايل عرب، خانواده هاي امرا و فرماندهان مسلماني بودند که در فتوحات شهرها و بندرهاي جنوبي ايران شرکت داشتند. پس از استقرار اعراب مهاجر در اين مناطق، آنچه اهميت يافت مسئله ي ارتباط و اختلاط بين اعراب مسلمان و بوميان زردشتي اين سواحل و جزاير بود که زبان فارسي داشتند. در مقابل آنان، اعراب مسلماني در اين مناطق ساکن شدند که زندگي باديه نشيني داشتند و اکنون با ثروت و پول بي کراني که ميراث حکومت ساساني بود، مواجه بودند. اين اعراب مهاجر از نظر فرهنگي، آداب و رسوم قبيله اي داشتند و اکنون با زندگي اشرافي جديد و زندگي اجتماعي با مردم مناطق مفتوحه در جزاير و بندرهاي فارس مواجه بودند، از اين پس، نوعي دوگانگي فرهنگي در بيشتر بلاد مفتوحه به وجود آمد. به خصوص در مناطق جنوبي ايران که اکثر مردم بومي، دين زردشتي داشتند و تعدادي نيز مسيحي و يهودي با زبان فارسي بودند. اين بلاد به فارس، مرکز حکومت ساساني، نزديک بود و اين مناطق تابع ايالت فارس محسوب مي شدند که خواستگاه دين زردشتي بود و روحانيان زردشتي در اين مناطق بيشتر از بقيه ي مناطق ايران حضور داشتند و، با تعصب، بر کيش خود وفادار بودند؛ به طوري که حتي تا قرن ها پس از ظهور اسلام در اين نواحي، بوميان زردشتي اين مناطق دين خود را حفظ کردند و آتشکده هاي آنان تا قرن ها پس از ورود اسلام همچنان باقي بود. اصطخري ( ص 121 ) درباره ي مذهب اهل پارس مي نويسد: « و در پارس گبرکان و ترساآن و جهودان باشند، و غلبه ي گبرکان دارند و جهودان اندکي باشند و کتاب هاي گبرکان و آتشکده ها و آداب گبرکي هنوز در ميان پارسيان هست و به هيچ ولايت اسلام چندان گبر نباشد کي در ولايت پارس کي دار ملک ايشان بوده است » ( اصطخري، ص 121 ).
از طرفي نيز اعراب مهاجري که در اين نواحي ساکن شدند، مناسبات اجتماعي و فرهنگي گوناگوني با بوميان اين مناطق پيدا کردند و ارتباط و اختلاط بين مردم بومي و اعراب مهاجري که پس از جريان فتوحات يا پس از آن به اين مناطق آمده بودند، اجتناب ناپذير مي نمود.
به نظر مي رسد در بدو ورود اسلام به مناطق ايراني، بين فاتحان و مردم محلي، ارتباط و اختلاط کمي وجود داشته است. سياست کاستن از ارتباطات بين اعراب مهاجر و بوميان محلي از طرف خليفه نيز حمايت مي شد و روحانيان زردشتي نيز روابط و همکاري متقابل با مسلمانان را ممنوع کرده بودند. ( دريايي، ص 49 ).
از سوي ديگر، عمر سياستي داشت که بر اساس آن به دليل باور به برتري نژاد عرب بر عجم، از اختلاط اعراب با ايرانيان جلوگيري مي کرد. او در راستاي اين سياست، اجازه مي داد ايرانيان زمين هاي فتح شده را در دست خود داشته باشند و فقط خراج آن را پرداخت کنند. اين سياست همچنين مي توانست رضايت و توجه اشراف عجم را با دادن عطا به دست آورد و با تأليف قلوب ايرانيان از طريق جذب اشراف، آنان را به دين جديد جذب کند يا آنان را به همکاري و همزيستي مسالمت آميز با اعراب وادارد. با توجه به اين اقدامات بود که تعدادي از زردشتيان فقط با پرداختن جزيه، مطيع مسلمانان شدند. اما دين و فرهنگ خود را حفظ کردند که اين نتيجه ي ملايمت در کارها و برنامه ها و اقدامات اعراب در جذب مردم مناطق مفتوحه، به خود بود.
با اين که خلافت، اعراب را از درآميختگي با ايرانيان باز مي داشت، اما مدت کوتاهي پس از آغاز فتوحات، اقوام دو سوي خليج فارس، چنان به هم درآميختند که تشخيص تبار آنان در بعضي موارد بسيار مشکل بود. ايرانيان در سواحل عمان تا يمن ساکن شدند و قبايل عرب در خوزستان و مکران و فارس مستقر گرديدند. آنان در يک تعامل اقتصادي و فرهنگي مشترک تا آن جا که تمايلات سياسي اجازه مي داد، در کنار هم مي زيستند و زمينه ي رشد و رونق فرهنگي و اقتصادي خليج فارس را فراهم مي آوردند. توسعه ي شهرنشيني در اين مناطق موجب مهاجرت هر چه بيشتر طوايف و قبايل ايراني و عرب به دو سوي کرانه هاي خليج فارس مي شد ( وثوقي، 1384، ص 67 ).
هر چند اعراب هيچ تجربه ي با ارزشي در زمينه ي شهرنشيني و شهرسازي نداشتند، اما جهان شمولي اسلام و گسترش سريع آن، جذب نکات ارزشمند تمدن و فرهنگ ساير مناطق، رونق تجارت و بازرگاني و اسکان نيروهاي نظامي عرب، مهاجران و افراد تازه وارد، موجبات رشد و توسعه مراکز شهري و گسترش شهرنشيني را فراهم ساخت.
در دوران اسلامي، تغيير ساختار اجتماعي، سياسي و فرهنگي، اقتصادي در چگونگي ساخت عملکرد، بافت و اجزا و سيماي شهرهاي اين دوران مؤثر بوده است و در ساخت عناصر شهري شهرهاي اسلامي تعيين کننده بوده است. از جمله ي اين عناصر مي توان به مسجد، مدرسه، بازار، رصدخانه، کتابخانه، سقاخانه اشاره کرد که از همه مهم تر همان مسجد جامع با مناره و گنبد است.
در اواخر دوران ساساني، خليج فارس و بندرهاي پس کرانه اي آن با موقعيت استراتژيک خود، تأثير مهمي در تسخير ايران به دست مسلمانان داشتند؛ زيرا مسلمانان از فنون دريانوردي و همچنين اوضاع آن بندرها و آرايش نيروهاي ايران در نواحي مذکور آگاه بودند. با ورود نيروهاي اسلام به بندرها و جزاير خليج فارس، تغييرات عمده اي در ترکيب جمعيتي عمدتاً تجارت پيشه مناطق ياد شده، به وجود آمد. در واقع استقرار مسلمانان در مناطق جنوبي ايران يکي از نتايج و پيامدهاي فتوحات و حتي يکي از علل موفقيت اسلام و پذيرش آن در ايران شناخته مي شد.


مذهب مردمان فارس در قرون نخستين اسلامي
اعراب که در مقام حاکم يا والي مناطق جنوبي در ايران استقرار يافته بودند، از لحاظ مذهبي ساکنان بومي را تحت فشار قرار نمي دادند و فقط با گرفتن خراج و جزيه به آنان اجازه مي دادند که بر دين خود باقي بمانند. حتي زماني که شهري با معاهده ي صلح نيز فتح مي شد، فاتحان اين امکان را به مغلوبان مي دادند تا آتشکده هاي آنان همچنان باقي بماند و به گرفتن جزيه اکتفا مي کردند و به همين سبب زردشتيان تا قرن چهارم قمري؛ يعني چند قرن پس از ورود اسلام به ايران، در جزاير و بندرهاي خليج فارس زندگي مي کردند و ايالت فارس يکي از اصلي ترين مراکز زردشتيان تا قرن چهارم، همچنان، به قوت خود باقي بود ( همان، ص 103 ).


[تصویر: 632928537653593750_982009_madreseie-yazd.jpg]



[تصویر: zardosht.gif]


با ورود اسلام، دين جديد از نظر موقعيت علمي و برابري و برادري در احکام و دستورات خود، در مقابل آيين زردشتي، که دين اکثريت اشراف محسوب مي شد، جاذبه ي بيشتري داشت؛ زيرا دين زردشتي با نظام طبقاتي ساساني پيوند خورده و به صورت يک آيين و دين اشرافي درآمده بود، اما دين اسلام يک دين همگاني و برابري و برادري بود که مردم با مقايسه ي اين دو آيين مي توانستند انتخاب بهتري داشته باشند و همين مسئله نيز مي توانست باعث تسريع رشد اسلام و همکاري ايرانيان با اعراب، در پيشروي آنان در جزاير و بندرهاي خليج فارس شود ( همان جا ).



[تصویر: 230px-HormizdI.jpg]


ترکيب جمعيتي

از مهم ترين قبايل و اقوام مهاجر به سواحل و بندرهاي خليج فارس، سه قبيله ي بزرگ عرب به نام هاي آل عماره، آل مظفر و آل بني زهير بودند، اما از تاريخ دقيق ورود و استقرار آنان در جزاير و بندرهاي خليج فارس اطلاعي در دست نيست. گروهي بر اين باورند که اين قبايل پيش از ظهور اسلام به اين مناطق مهاجرت کرده و در کرانه هاي شمالي خليج فارس، با نام « سيف » ( کرانه ) ساکن شدند. ابن بلخي ( ص 414 ) مي نويسد: « قسمت هاي کوره ي اردشير خره را سيف؛ يعني کناره، مي گفتند و ايالت مزبور در ساحل خليج فارس سه سيف داشت که همه ي آن ها در منطقه ي گرمسير واقع بود: يکي سيف عماره در خاور جزيره ي قيس و ديگر سيف زهير در ساحل جنوبي ايراهستان و حوالي سيراف و بالاخره سيف مظفر در شمال نجيرم، عماره و زهير و مظفر سه عشيره عرب بودند که از آن طرف خليج فارس به سواحل شمالي آن کوچ کرده و در اين قسمت فارس مسکن گزيده بودند ».
چون اطلاعات کافي درباره ي اوضاع اجتماعي، و به تبع آن، ساختار اجتماعي جزاير و بندرهاي خليج فارس در منابع و متون اسلامي، آشکارا و مشروح بيان نشده است، نمي توان درباره ي فرهنگ و وضعيت اجتماعي و ترکيب جمعيتي تمام جزاير و بندرهاي خليج فارس در عصر فتوحات يا در قرون اوليه ي اسلامي، اطلاعات لازم و کافي به دست داد.
با اين حال، عمده ترين جمعيت ساکن در جزاير و بندرهاي سواحل شمالي خليج فارس، جزء قلمرو ايران و تابع ايالت فارس، پايتخت و مرکز حکومت ساسانيان محسوب مي شدند ( ابن اثير، 1989، ج1، ص 393 ). دومين جمعيت گسترده ي ساکن در اين جزاير و بندرها، اعراب بودند که سابقه ي حضور آنان در سواحل شمالي خليج فارس به دوران حکومت و فرمان روايي شاپور دوم ساساني باز مي گردد.
غير از قبايلي که شاپور دوم آن ها را به اين مناطق آورده بود، گروه هاي جمعيتي نيز پس از ورود اسلام به ايران و گسترش فتوحات در جزاير و بندرهاي خليج فارس به اين مناطق مهاجرت کرده بودند و در سواحل خليج فارس سکونت يافتند.
يکي از ايالت هاي مهم خليج فارس که تابع ايالت فارس بود، اردشير خوره بود که سواحل آن را « سيف » مي ناميدند و اين ايالت در ساحل خليج فارس، سه سيف داشت که محل سکونت سه قبيله يا عشيره ي بزرگ عرب شامل بني عماره، آل بني زهير و مظفر بود که از سوي ديگر خليج فارس به سواحل شمالي آن آمده و در آن مسکن گزيده بودند. سيف زهير در ساحل جنوبي ايراهستان، در بخش شمالي سيراف و حوالي آن؛ سيف مظهر، در شمال نجيرم، و ديگري سيف بني عماره تقريباً نزديک جزيره ي کيش قرار گرفته بود. ابن بلخي ( ص 414 ) مي نويسد: « قسمت هاي کوره ي اردشيره خره را سيف؛ يعني کناره، مي گفتند و ايالت مزبور در ساحل خليج فارس سه سيف داشت که همه ي آن ها در منطقه ي گرمسير واقع بود: يکي سيف عماره در خاور جزيره ي قيس و ديگر سيف زهير، در ساحل جنوبي ايراهستان و حوالي سيراف و بالاخره سيف مظفر در شمال نجيرم. عماره و زهير و مظفر سه عشيره عرب بودند که از آن طرف خليج فارس به سواحل شمالي آن کوچ کرده و در اين قسمت فارس مسکن گزيده بودند ».
سيف آل عماره، که از آن به سيف بني صفاق و بني الصفار هم ياد شده است، از جمله ي طوايف ازدي هستند که از ناحيه ي عمان به کرانه هاي شمالي خليج فارس مهاجرت کردند. اصطخري ( ص 122- 123 ) درباره ي آنان نوشته است: « آل عماره کي ايشان را جلندي خوانند ايشان را مملکتي فراخ و ولايتي تمام و قلعه هاي استوار هست بر کنار دريا در حدّ کرمان... بني الصفار هم از آل جلندي باشند و گويند کي سيف بني الصفار به ايشان باز خوانند. اين ها کي ياد کرديم از قدماي ملوک پارس باشند ». ابن حوقل نيز درباره ي سيف بني صفار مي نويسد: « قلعه هايي نيز در سراسر اين سرزمين وجود دارد که يکي از ديگري استوارتر است و بيشتر آن ها در ناحيه ي سيف بني صفار قرار دارد » ( ابن حوقل، 1345، ص 36 ).
ابن بطوطه ( ج 1، ص549 ) نيز درباره ي آنان مي نويسد: « اعراب بني سفّاف يا بني صفاق ( بني صفار ). طايفه اي از اعراب بودند که از ديرزمان در سواحل فارس مسکن داشتند. اين نواحي را که ايراهستان مي ناميدند؛ جغرافيون عرب سيف بني الصفار خوانده اند ».

[تصویر: Ibn-Battuta-Prince-of-Travelers.jpg]
اين طايفه بزرگ در نيمه دوم قرن دوم و سوم قمري، به سمت پس کرانه هاي خليج فارس مهاجرت کرده و عمروليث را در نبردهايش ياري رسانده اند. رياست آنان نيز طبق نوشته ي اصطخري ( ص 127 ) بر عهده ي حجر بن احمد بن الحسن بوده است. اصطخري مي نويسد: « حمدان بن عبدالله الجلندي بود کي عمرو بن الليث دو سال با او کارزار کرد و برو ظفر نيافت تا آن گاه کي دو کس را از بني عمرو به ياري خواند: يکي عباس بن احمد بن الحسن و يکي احمد بن الحسن. کي رمّ کاريان به وي باز خوانند و اين هر دو جلنديان اند ».
بر اساس منابع، گويا ناحيه ي منطبق با منطقه ي سکونت آل عماره، داراي استحکامات و قلعه هاي زيادي بوده و در سواحل کوهستاني قرار داشته است. شناخت دقيق محل « سيف بني صفار » ميسر نيست. به نظر مي رسد قبيله ي ابن عماره به علت محکم بودن و دسترس ناپذيري اش، از لحاظ نظامي قدرت زيادي داشته و چون از بلندي، مراقب رفت و آمد و امنيت کشتي هاي ورودي به حوزه ي ساحل ابن بطوطه

شمالي خليج فارس بودند، خود را محق مي دانستند که از اين سفاين، ماليات و عوارض دريافت کنند؛ بنابراين از اين راه ، درآمد خوبي داشتند که باعث رشد و رونق اقتصادي و افزايش قدرت و شوکت اين قبيله در خليج فارس شده بود.
بر اساس نوشته ي ابن بلخي ( ص 415 ) « سيف عماره در قرن چهارم قلعه اي داشت مشرف بر دريا که هيچ کس نمي توانست بر آن بالا رود و آن را قلعه ديگدان يا ديگ پايه مي گفتند و به حصن ابن عمّاره نيز معروف بود و در کنار آن بيست کشتي مي توانست پهلو بگيرد. ورود به اين قلعه فقط به وسيله ي چنگک هايي که به ديوار نصب مي کردند، امکان داشت. به مسافت اندکي در مغرب آن، جزيره ي قيس، که به فارسي کيش گفته مي شود، واقع است ».
ياقوت نيز نام قلعه ي آل عماره را « ديگدان » مي نويسد و بر اين باور است که سيف بني صفار در نزديکي جزيره ي هرمز قرار داشته است: « ديگدان به معني همان ديگ پخت و پز است. واژه اي فارسي است به معني جاي ديگ. دژي بزرگ در کرانه ي دريا، نزديک جزيره ي هرمز رو به روي جزيره ي قيس (کيش ). پسر عميره است که به دژ بني عماره شهرت دارد. به جلندي نسبت دارد و هيچ کس نمي تواند جز با نردبان يا بالاتر ديگر از آن بالا رود. اين دژ تاکنون با زور گشوده نشده است. و خود ديده با نگاهي است مر آل عماره را که از کشتي هايي از آن جا مي گذرند ده يک راهداري مي گويند » ( ياقوت، 1383، ج2، ص 475 ).
حافظ ابرو ( ج 1، ص 154 ) هم درباره ي حصن ابن عماره مي نويسد: « در کنار درياست نزديک هرمز. بعضي آن را از اعمال کرمان مي شمارند؛ بعضي از اعمال فارس. و اين است که حق سبحانه و تعالي فرموده است: « و کان وراء هم ملک يأخذ بکل سفينة غضبا ». در تفاسير گويند در حق ملک اين حصن بوده است و حالا آن قلعه خراب است. از سيراف بدانجا به کنار دريا مي روند. امّا راهش به غايت سخت است. هم از جهت کوه، هم از جهت بي آبي. گويند حالا آن حصن به کوشک کنار معروف است؛ و وقتي که معمور بوده در آن جا از کشتي ها که مي رسيد، ده يک مي ستانيدند ».

تجارت دريايي خليج فارس

[تصویر: 03324.JPG] بر اساس منابع موجود، انتقال قدرت از ساسانيان به مسلمانان، در قرون نخستين اسلامي، بر حيات اقتصادي بندرها و سواحل خليج فارس تأثير منفي اي نگذاشت. به عبارت ديگر، رونق بندرها و سواحل خليج فارس، که از دوران سوم حيات سياسي ساسانيان آغاز شده بود، در دوران اسلامي نيز همچنان به رشد و شکوفايي خود ادامه داد. اما پرسشي که به ذهن متبادر مي شود اين است که « چرا و چگونه اين بندرها در دوران فروپاشي قدرت ساسانيان و از بين رفتن حکومت مرکزي در ايران، توانستند به رشد و توسعه خود ادامه دهند؟ ».
در وهله ي نخست، بايد گفت که از ميان رفتن حکومت متمرکز ساسانيان و نيز انتقال پايتخت سياسي کشور به خارج خاک ايران، موجب شيوع ناامني در ايرانشهر شد و تجارت زميني را به شدت تهديد کرد. از همين رو، بازرگانان ايراني و خارجي به مسيرهاي دريايي توجه کردند. از سوي ديگر، بازرگانان بنا به ماهيت شغلي و حفظ منابع تجاري خود، اغلب روحيه اي محافظه کار داشتند. تجار ايراني ساکن بندرها و سواحل خليج فارس نيز با همين روحيه به سرعت با حکام محلي جديد کنار آمدند و ضمن پذيرش حاکميت سياسي آنان، تداوم حيات اقتصادي خود را تضمين کردند ( وثوقي، 1384، ص 104 ).
در هنگام سقوط ساسانيان، تجار ايراني از چنان قدرتي در بندرهاي درياهاي سرخ، خليج فارس و حوزه ي اقيانوس هند برخوردار بودند که مي توانستند در هر شرايطي موقعيت خود را حفظ کنند. به عبارتي، بندرهاي مهمي چون اُبُلّه، بصره، سيراف، جده، قلهات و صحار، که ميراث دوران ساساني بودند، عمدتاً ايراني باقي ماندند. پس از ظهور اسلام نيز، حضور گسترده ي مسلمانان در سواحل خليج فارس و درياي سرخ و بين النهرين ( ميان رودان )، موجبات يکپارچگي سياسي اين مناطق را فراهم آورد و امکان تبادل کالاها بين اين بندرها را بيشتر کرد. افزون بر اين، شهرهاي ساحلي خليج فارس با استفاده از درآمدهاي سرشار گمرکي توانستند به صورت حوزه هاي نيمه مستقل، مسائل سياسي و اجتماعي خود را حل کنند. از اين رو، تغييرات سريع سياسي تأثير چنداني بر آن ها نداشت ( همان، ص 104 ).
سقوط خلافت اموي و ظهور سلسله ي عباسي ( 132 ق ) منجر به انتقال کامل تجارت دريايي ساساني به تجارت خلافت اسلامي شد و يکپارچگي جغرافيايي مناطق کرانه اي را به حد اعلاي خود رسانيد. گسترش نهضت هاي سياسي در بين النهرين و تبديل اين ناحيه ي اقتصادي به يک منطقه ي کاملاً سياسي موجب شد تا بندرهاي شمالي خليج فارس و از آن جمله بندرهاي بصره و اُبُلّه به سبب گسترش ناامني ها، به تدريج، از صحنه ي اقتصادي منطقه خارج شوند و به ناچار به بندرهاي مرکزي خليج فارس، از جمله سيراف، صحار و قلهات بيشتر توجه شود. از اين رو توازن اقتصادي به نفع مناطق ايراني نشين تغيير يافت ( وثوقي، همان، ص 104 ).
به اين ترتيب، حوزه ي اقتصادي خليج فارس طي سه قرن نخستين اسلامي، سهم عمده اي در تبادلات اقتصادي منطقه داشت و سير حوادث سياسي متنوع به نفع تجار و بازرگانان اين ناحيه بود. طي اين دوران، تجارت دريايي خليج فارس با چين و آسياي جنوب شرقي و همچنين حوزه ي شرق افريقا گسترش يافت و حجم تبادلات اقتصادي منطقه اي افزايش يافت. دريانوردي توسعه يافت و فرهنگ دريانوردي اسلامي، که مجموعه اي از دستاوردهاي فرهنگي ايران، عربي و افريقايي را شامل مي شد، شکل گرفت ( همان، ص 105 ).
زبان فارسي در محافل تجاري خليج فارس و درياي سرخ و افريقاي شرقي رونق گرفت و واژه هاي فارسي، به صورت گسترده، به نواحي آسياي جنوب شرقي و شرق افريقا به صورت گسترده وارد شد ( همان جا ).
طي اين دوران، مراکز شهري در سواحل و پس کرانه هاي خليج فارس، به ويژه در نواحي مرکزي و سواحل عمان، رونق يافتند و بندر سيراف به مثابه ي يکي از کانون هاي اصلي مبادلات اقتصادي منطقه اي و جهاني تثبيت گرديد ( همان جا ).
مهم ترين تحولات تجارت در اين دوره، رونق تجارت دريايي و همچنين گسترش تجارت با چين و افريقاي شرقي است.

توسعه ي دريانوردي و تجارت دريايي
دريانوردي در خليج فارس، جزء لاينفک فعاليت تجاري و دريايي ايران در دوران ساسانيان بوده است. در زمان اردشير يکم، تجارت در ساحل دريا و رودخانه ها در بين النهرين و در امتداد سواحل شمالي خليج فارس رونق فراواني داشته است.
اشپولر مي نويسد: کشتي راني در خليج فارس از اهميت بين المللي برخوردار بوده و افزون بر اين، بر اين باور است که برتري ايرانيان بر اعراب در تجارت دريايي چنان اهميتي يافت که زبان فارسي، زبان دادو ستد مسلمانان در نواحي ساحلي تا هندوستان و حتي چين شد و اصطلاحات کشتي راني از اين زبان اخذ گرديد ( اشپولر، ج 2، ص 271- 272 ).
جورج حوراني با مقايسه ي عناصر ايراني و عرب در تجارت دريايي چنين نتيجه گيري کرده است که عنصر پارسي در بندرهاي شبه جزيره ي عربستان نيرومند بود. و بندرها، کم و بيش، جزء قلمرو شاهنشاهي ساساني به شمار مي رفته اند. به همين سبب بسياري از اعرابِ ازدي عمان به دين مزدايي گرويدند ( حوراني، ص 61 ).
در دوران ظهور اسلام، ايرانيان در بندر مشهور « صحار » در عمان، بيش از جاهاي ديگر سکونت داشتند. عمرو عاص از طرف پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) مأمور رساندن نامه هايي به عبد و جيفر، از بزرگان طايفه ازد، شد. نخستين منزلي که عمرو عاص در آن وارد شد، شهر دستجرد ناميده مي شده، که ايرانيان آن را بنا کرده بودند. ( از کوي، ص 37 ). از نوشته هاي سرحان بن سعيد چنين بر مي آيد که صحار و نواحي ساحلي عمان در اين زمان تحت اداره ي ايرانيان بوده و نواحي داخلي آن زير نظر ازدي ها، به رياست دو برادر به نام هاي عبد و جيفر، از طايفه جلندي، اداره مي شده است که آنان نيز تحت الحمايه ي ايران محسوب مي شدند. جزئيات مسلمان شدن مردم عمان در کشف الغمه ذکر شده است. که بر اساس آن همه ي ساکنان ساحلي عمان، به استثناي برخي از مجوسان، اسلام را پذيرفتند ( همو، ص 37- 38 ).
دريانوردي ايرانيان پس از ظهور اسلام نيز توسعه يافت. يکي از علل اين امر، تأکيد خداوند در قرآن کريم بر سير عالم و معرفت آفاق و نفوس و تأمل در شهرها و آبادي ها و ويراني ها بوده است.
مسلمانان عرب دريانوردي را از ايرانيان تازه مسلمان فرا گرفتند و در اين فن مهارت يافتند. آنان از قرن سوم هجري قمري به بعد بادهاي موسمي و بادهاي بسامان را مي شناختند و فقط از سواحل جزيرة العرب به سوي هندوستان کشتي راني مي کردند. با شاخه هاي دريا در ميان خليج فارس و درياي چين آشنا شدند و اين مجموعه را به هفت دريا تقسيم کردند و هر يک را نامي خاص گذاشتند و از عدن تا افريقاي شرقي بادبان برافراشتند و تا نقطه اي در جنوب، مانند سفاله، پيش رفتند. آنان آزادانه در بحر احمر ( درياي سرخ )، بحرالروم ( مديترانه )، درياي سياه درياي خزر و همچنين رودهاي نيل و سند کشتي راني مي کردند. هر چند کشتي هاي اعراب در مقايسه با کشتي هاي چيني کوچک بود و در اقيانوس هند خطر مواجه شدن با وال هاي بزرگ آن ها را تهديد مي کرد، با اين حال به مسافرت هاي دريايي دور و دراز و پر خطر مي رفتند و از نقشه هاي دريايي « رهماني ها و دفاتر » استفاده مي کردند ( سيرافي، ص 26 ).
با توسعه ي دريانوردي، تجارت نيز گسترش يافت. با رونق تجارت مسلمانان ايراني و عرب در منطقه ي خليج فارس، آنان بازرگاني خود را به سمت شرق توسعه دادند؛ بدين ترتيب، روز به روز بر حجم و کميّت بازرگاني افزوده شد. آنان با قبايل بومي جزاير آن، حتي به صورت پاياپاي، دادو ستد مي کردند؛ در صورتي که به هيچ وجه زبان يک ديگر را نمي فهميدند. در دوره هاي بعد، ايرانيان تجارت دريايي با هند و مجمع الجزاير مالايا و چين را، که از دوران ساسانيان در ناحيه ي جنوبي عراق و سواحل خليج فارس معمول بود، همچنان حفظ کردند. مسلم است که ايرانيان تازه مسلمان حتي در دوران تسلط مسلمانان عرب نيز، در امر دريانوردي از آنان جسورتر بودند. ممانعت برخي از خلفا از حملات دريايي مسلمانان به ايران، گواهي بر اين مدعاست. ابن اثير ( 1371، ج 8، ص 369 ) اشاره کرده که عمر ساير امرا را از عبور از دريا منع و نهي کرده بود؛ زيرا مي پنداشت با اين کار از پيغمبر و ابوبکر، که در دوران حياتشان دريانوردي نکرده بودند، پيروي کرده است.
به نظر مي رسد انگيزه ي اصلي اعراب مسلمان، برخلاف ايرانيان مسلمان، براي اکتشاف سرزمين هاي تازه، بازرگاني بوده و به ندرت ذوق اکتشاف جغرافيايي، آنان را به اينکار وا مي داشته است. هر چند داستان هايي از ماجراجويي و جهان پويي اعراب مسلمان ثبت شده، اما بيشتر آن ها به افسانه هاي شگفت انگيز و ساختگي مي ماند ( رايين، ج1، ص 304- 305 ).
بر اساس منابع در قرن سوم و چهارم ق، اين ايرانيان بودند که طي قرون نخستين اسلامي همچنان بر تجارت و فرهنگ دريايي خليج فارس و درياي سرخ و آسياي جنوب شرقي تسلط داشتند. شواهد تاريخي و جغرافيايي حاکي از اين ادعاست ( رايين، ج1، ص 304- 305 ).
خطر اصلي سفرهاي دريايي، غير از طوفان هاي شديد و ماهيان عظيم الجثه که حرکت و پرش آن ها موجب واژگوني کشتي ها مي شده، هجوم دزدان و راهزنان درياها نيز بوده است. نقل شده است که همه ي کشتي هايي که از برخي درياها عبور مي کردند، براي حفظ و حراست خود، به ناچار، گروهي از مردان جنگي و پرتاب کنندگان گلوله هاي نفتي را در کشتي هاي خود جاي مي دادند، با وجود همه ي اين تدابير، برخي از کشتي ها را راهزنان دريايي غارت مي کردند ( همان، ص 304- 305 ).
سفرهاي دريايي در قرن هاي سوم و چهارم به صورت سلسله داستان هاي منظمي تدوين شد که يکي از آن ها داستان هاي « سندباد » بود. اين داستان ها شهرت جهاني يافت و پيش از آنکه جزء مجموعه ي بزرگ هزار و يک شب در آيد، وجود مستقل داشته و اخيراً معلوم شده که نبايد آن را از داستان هاي خرافي خالص، که حوادث آن خارج از محدوده ي زمان و مکان است، دانست. ( سيرافي، ص 32 ).
از ديگر مجموعه هاي دريانوردي مسلمانان کتاب عجائب الهند ناخدا بزرگ شهريار رامهرمزي است که تمام عمر خود را بر روي اقيانوس هند سپري کرده است. در کتاب او داستان هاي آموزنده و شگفت انگيزي درباره ي دريانوردان جزاير شرق و قسمت هاي ديگر اقيانوس هند وجود دارد. با اينکه بيشتر مطالب اين کتاب افسانه است، ولي با توجه به اعلام جغرافيايي موجود در آن نمي توان همه ي آن ها را انکار کرد و هنگام تحقيق در سفرهاي دريايي به سوي چين، اثر آن را در پيشرفت جغرافياي اسلامي ناديده گرفت.
سليمان سيرافي، بندر سيراف را بارانداز اصلي کشتي هاي چين دانسته و درباره ي خط سير کشتي هاي بازرگاني چين در درياي هند آورده است: « گويند بيشترين کشتي هاي چيني از سيراف بارگيري مي کنند؛ زيرا کالاها را از بصره و عمان و ديگر نقاط به سيراف مي برند، و بر کشتي هاي چيني در سيراف بار مي کنند و اين به لحاظ بسياري امواج و کم ( عمقي). آب در برخي از جاهاي اين دريا است. مسافت ميان بصره و سيراف از راه دريا يک صد و بيست فرسخ است؛ بنابراين هرگاه کالاها در سيراف بارگيري شوند، آب شيرين و گوارا از آن جا بر مي گيرند و به سوي مسقط، که پايان ناحيه عمان است، لنگر مي کشند » ( همو، ص 56- 57 ).
اصطخري ( ص21 ) پارسيان را تاجران اصلي در جده مي داند و نوشته است: « جده فرضه اهل مکه باشد بر دو مرحله بر کناره ي دريا آبادان و تجارت آن جا بيشتر بود. و در حجاز، از مکه گذشتي هيچ جاي آبادان تر از آن نيست، و تجارت ايشان با اهل پارس باشد ».
ابن حوقل در سيراف، کشتي باناني را ديده که حدود چهل سال از کشتي بيرون نيامده اند. وي ( 1345، ص 58 ) مي نويسد: « اما اهل سيراف و سواحل، بسا اوقات کساني از ايشان همه ي عمر خود را در دريا مي گذرانند و شنيدم که مردي سيرافي به دريا چنان انس گرفت که در حدود چهل سال از کشتي بيرون نيامد و هنگامي که به خشکي نزديک مي شد، دوست خود را براي انجام حوايج به شهر مي فرستاد و چون کشتي اي مي شکست يا نيازمند تعمير مي شد، از آن کشتي به کشتي ديگر مي نشست».
مقدسي که خود همه ي بندرهاي خليج فارس و درياي سرخ را از نزديک ديده است، اشاره مي کند در جدّه، پارسيان طبقه ي فرمان روا هستند و در کاخ هاي با شکوه زندگي مي کنند. وي ( 1361، ج1، ص 114- 115 ) مي نويسد: « جده شهري است بر دريا، و نامش از آن مشتقّ مي باشد. آبادان است و باره دارد، مردمش بازرگان و مرفّه هستند، بندر مکه و بارانداز يمن و مصر است. داراي مسجدي گران مايه [ در بازار ] مي باشد، ولي آب را از راه دور مي آورند. با آنکه آب انبارها بسيار دارد، از آب در تنگنا هستند. فارس ها در آن جا بسيار شده اند و کاخ هاي شگفت انگيز دارند ».
مسعودي، در قرن چهارم هجري در يکي از سفرهايش به شرق افريقا، از درياي زنگ و سختي هاي آن چنين ياد کرده و نوشته است که به درياهايي چون درياي چين، روم، سرخ و يمن سفر کرده و سختي هاي فراواني ديده است. وي ( 1374، ج1، ص 105 ) در سفر خود به درياي حبشي مي نويسد: « سيرافيان نيز بر اين دريا مي روند، من از شهر سنجار که مرکز قلمرو عمان است با گروهي از ناخدايان سيرافي که کشتي دارند چون محمد بن زبد بود از ناخدايان سيرافي که کشتي دارند چون محمد بن زبد بود سيرافي و جوهر بن احمد که به نام ابن سيره معروف بود، به اين دريا سوار شده ام، ابن سيره با همراهان و کشتي خود در اين دريا تلف شد. آخرين بار که سوار اين دريا شدم، به سال سيصد و چهارم بود که از جزيره ي قنبلو تا شهر عمان برفتم و در کشتي احمد و
آدرس های مرجع