۱۶/بهمن/۹۳, ۱۹:۴۸
تولدم بود , پدرم برای من یک تلسکوپ خرید .
شب به بالکن خانه مان رفتم و به دیدن ستاره ها مشغول شدم , هر چیز را که می دیدم می نوشتم , من به دیدن ستاره ها (( مشغول هستم )) .
آنها طرح یک انسان را کنار هم چیده اند . انگار دارم از داخل عینک , آ سمان پر ستاره را نگاه می کنم .
ستاره ها دارند با هم صحبت می کنند , چه می گویند ؟ نمیدانم !
با نسیم خنکی هم بازی می شوند , ابر ها آرزو میکند که شب هم خورشید را ببینند . ستاره ها آرزو می کنند که روز هم در آسمان بدرخشند , روی ابر نشسته اند و به زمین نگاه می کنند .
ماه , ستاره ها را صدا می زند ؛ (( بچه ها وقت خواب است )) .
نوشته ی من به پایان می رسد , ستاره ی دنباله داری با سرعت رد می شود و من آرزو می کنم ؛ دوباره دوستان آسمانیم را ببینم .
خرداد 1390
نویسنده : مهدی مخبریان نژاد
8 ساله کلاس سوم دبستان
مشهد مقدس
شب به بالکن خانه مان رفتم و به دیدن ستاره ها مشغول شدم , هر چیز را که می دیدم می نوشتم , من به دیدن ستاره ها (( مشغول هستم )) .
آنها طرح یک انسان را کنار هم چیده اند . انگار دارم از داخل عینک , آ سمان پر ستاره را نگاه می کنم .
ستاره ها دارند با هم صحبت می کنند , چه می گویند ؟ نمیدانم !
با نسیم خنکی هم بازی می شوند , ابر ها آرزو میکند که شب هم خورشید را ببینند . ستاره ها آرزو می کنند که روز هم در آسمان بدرخشند , روی ابر نشسته اند و به زمین نگاه می کنند .
ماه , ستاره ها را صدا می زند ؛ (( بچه ها وقت خواب است )) .
نوشته ی من به پایان می رسد , ستاره ی دنباله داری با سرعت رد می شود و من آرزو می کنم ؛ دوباره دوستان آسمانیم را ببینم .
خرداد 1390
نویسنده : مهدی مخبریان نژاد
8 ساله کلاس سوم دبستان
مشهد مقدس