تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: ••◆•• پیشوایان تاریکی ••◆••
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2
بسم الله الرحمن الرحیم

××>>> در این مجموعه، از دشمنان خداوند سخن می گوییم. جماعتی که همواره علیه حق ایستادند و جهان را به بحران و آشفتگی کشاندند. دشمنانی که علیه حجتهای خداوند برخاستند و مردم را به تاریکی فراخواندند. مجموعه مطالب «پیشوایان تاریک» به معرّفی امامان ظلم می پردازد؛ ان شاء الله. <<<××

••◆•• ابلیس، دشمن بزرگ ••◆••

فرمان خداوند صادر شد:
«آفرینش انسان را به پایان رساندم و از روح خود در او دمیدم. در برابر او به سجده بیفتید!»
و غرّش اعتراض آمیز فرشتگان، آسمان را پر کرد: «کسی را در زمین خلیفه ی خود می کنی که در آن فساد می کند و خون به راه می اندازد در حالی که ما تسبیح گوی تو هستیم و تو را مقدّس می شماریم؟!» (1)
خدای شکیبا گفت: «من چیزی را می دانم که شما نمی دانید!» (2) بدین ترتیب فرشتگان سجده کردند. کسی از میان مقرّبان درگاه خدا برخاست که از جنس فرشتگان نبود. او از جنّیان بود (3) و نامش عزازیل بود؛ یعنی: عزیز خدا. (4)

او برآشفت و گفت: «سجده نمی کنم! مرا از آتش آفریدی و او را از گِل؛ من از او بهترم!» (5) و خداوند فرمان داد: «[از بهشت] بیرون شو! تو را چه به گردن کشی؟! بیرون برو که از خوارشدگان خواهی بود.» (6)

عزازیل، دو راه داشت: یا از کار خود توبه کند و به راه گذشته بازگردد یا راه استکبار پیش بگیرد و از دوزخیان باشد.
راه دوم را برگزید و گفت: «به من تا روز قیامت فرصت بده.» و پاسخ آمد: «به تو تا وقت معلوم فرصت دادیم.» (7)

رانده شده از درگاه خداوند، صدا به فریاد بلند کرد و گفت: «به عزتت سوگند می خورم که حتماً همه را گمراه کنم.» (8) «در روی زمین بدی ها را در نظرشان آراسته می کنم و گمراهشان می سازم.» (9) «همه را گمراه می کنم جز بندگان مخلَص تو را.» (10)

فرمان آمد: «از این جا بیرون برو ای منفور مطرود. اگر فرزندان آدم تو را برگزینند از همه ی شما جهنّم را انباشته خواهم کرد.» (11)
جنّ ملعون، از بهشت بیرون رفت در حالی که نامش را خواندند: «ابلیس» یعنی: مأیوس شده از رحمت خدا. (12)

×× معرفی ابلیس ××

ابلیس از طوایف جن بود که به خاطر عبادت و سجده های طولانی به مقامی دست یافت که از مقرّبان درگاه خداوند گردید؛ امّا پس از خلقت آدم (علیه السلام)، به او حسادت ورزید و از اوج به قعر، سقوط کرد. از آن پس از سوی خداوند «دشمن آشکار» (13) انسانها خوانده شد.

امام هادی(علیه السلام) روزی ابلیس را دید و به او فرمود: تو چه کسی هستی؟ آن ملعون پاسخ داد:
«من قابیل و کشنده ی فرزند آدم به نام هابیل هستم. من با نوح پیامبر در کشتی سوار شدم (برای تباهی آنها و هلاکت اهل کشتی) و من کشنده ی شتر صالح پیامبرم.

من موجب به آتش انداختن ابراهیم هستم. من نقشه ی قتل یحیی را کشیدم. من سبب قتل زکریّا با ارّه شدم. من روان کننده ی لشکر فرعون به رود نیل شدم که آنها غرق شوند. من جادوگران را راضی نمودم که با موسی درگیر شوند و آنها را راهنمایی نمودم، من سازنده ی گوساله ی سامرّی بودم.

من مردم را در جنگ حنین برای کشتن پیامبر اکرم(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) جمع کردم. من حسادت را در دل امّت در روز سقیفه انداختم (تا غصب خلافت حضرت علی(علیه السلام) بشود) من محمل عایشه را در جنگ جمل با علی(علیه السلام) بستم. من در لشکر معاویه در جنگ صفّین، کارساز بودم.

من در روز عاشورا، در کربلا لشکر یزید را تشویق می ‌کردم در ریختن خون حسین بن علی(علیه السلام) و اصحابش.
من امام اهل نفاق هستم. من نابود کننده ی اقوام اوّلین بودم و گمراه کننده ی اقوام آخرین هستم.
من از آتش، نه از خاک خلق شده ‌ام. من مورد خشم خداوند تا آخر خلقت هستم.»

امام از او پرسیدند: «اعمالی که موجب تقرّب به خدا می شود بیان گفت» و او پاسخ داد: «در دنیا با قناعت زندگی کن و برای نجات در آخرت، به محبّت علیّ بن ابی‌طالب(علیه السلام) تمسّک بنما و به دشمنی با دشمنان آن حضرت زندگی کن. به درستی که خدا را در هفت آسمان عبادت کرده و در هفت زمین معصیت نمودم و در این عمر طولانی یافتم که هر فرشته ی مقرّبی و هر پیامبر مرسلی با محبّت علیّ بن ابی‌طالب(علیه السلام) به خداوند جهان تقرّب می ‌جوید.» (14)


پی نوشت:
1. بقره: 30.
2. همان.
3. کهف: 50.
4. مسعودى، على بن حسين، ترجمه إثبات الوصية، مترجم: محمد جواد نجفی، تهران، اسلامیه، چاپ دوم، 1362، ص 7؛ با استفاده از نرم افزار جامع الاحادیث 3/5. همچنین در سایت ویکی فقه http://www.wikifeqh.ir/%D8%A7%D8%A8%D9%8...8%B3#foot1 بیان شده است.
5. اعراف: 12.
6. همان: 13.
7. حجر: 36- 38.
8. ص: 82.
9. حجر: 39.
10. حجر: 40.
11. اعراف: 18.
12. مسعودی، همان، زیر نویس.
13. اسراء: 53.
14. کتاب طوالع الانوار، ص166؛ نقل از سایت موعود http://mouood.org/mahdaviat/item/9257-%D...D8%AF.html

با استفاده از:
1. ارجینی، ابراهیم، «تبار انحراف» قم، نشر ولاء منتظر، چاپ نهم، 1392، صص 31- 37.
2. مقاله ی «ابلیس» در ویکی فقه http://www.wikifeqh.ir/%D8%A7%D8%A8%D9%8...B%8C%D8%B3
3. نرم افزار جامع الاحادیث نور، نسخه ی 3/5.

پ.میعاد
mastoor.ir
•×ו قابیل، پدر قتل •×ו

دندانهایش را به هم فشرد و با چشمان از حدقه در آمده، به نعش خونین «هابیل» خیره شد.
خنجرش را بالا برد و با حرص، در خاک خیس خورده از خون هارون فرو کرد.
دسته ی گندم مخلوط با کاهَش را برداشت و رو به آسمان گرفت و فریاد زد: «حالا قربانی مرا نمی پذیری؟ ولی آن قوچ چاق هابیل را پذیرفتی؟» (1) نعره ای کشید و گندمهای پلاسیده را روی زمین ریخت (2) و گفت: «او را کُشتم که نتواند فردا به این ببالد که قربانی اش را پذیرفتی. او را کشتم تا نتواند بگوید: خدا آن گندمهای پلاسیده ی قابیل را قبول نکرد.» (3)

دوباره با غضب به نعش هابیل نگاه کرد و پشیمان شد. (4) کمی از جسد فاصله گرفت و با وحشت فکر کرد که نمی داند با این جنازه چه کند؟ هنوز از وحشت این فکر بیرون نیامده بود که کلاغی را دید که کرمی را به منقار داشت. کلاغ خاک زمین را با پنجه هایش کنار زد و کرم را دفن کرد. (5)

قابیل، دست به کار شد. انگشتهایش را در خاک می کرد و خاک را کنار می زد. گودالی درست کرد و هابیل را در آن انداخت. دستهایش را تکان داد و سرش را بالا گرفت تا نزد آدم (علی نبینا و آله و علیه السلام) بازگردد. دوباره همان پسر می شد! پسری که پدر انتخابش می کرد تا جانشینی را به او بسپارد. (6) پوزخندی زد و در دلش به جای خالی هابیل خندید. وقتی که نبود تا روزهای شاد او را ببیند.

وقتی به پدر رسید، برق حسد هنوز از چشمانش بیرون می زد. (7) در جواب سوال پدر که با نگرانی می پرسید: «هابیل کجاست؟» بی تفاوت گفت: «همانجایی که قربانی ها را تقدیم کردیم!» (8) آدم (علیه السلام) دوید و دور شد. قابیل، می دانست که پدرش او را نمی بخشد؛ در دلش گفت: «خانه ای دیگر بنا می کنم و راهی دیگر می روم.» (9) و رفت...


** معرفی قابیل

خداوند به حضرت آدم (علیه السلام) دو فرزند داد. نام آنها در قرآن نیامده است؛ امّا در روایات با نام هابیل و قابیل معرّفی شده اند. در تورات نیز نام آنها هابیل و قائن است. (10) قابیل، از روی حسد برادرش هابیل را به قتل رسانید و نخستین گناه بشر توسط او انجام شد.

جابر بن عبدالله انصاری، از امام باقر (عليه السّلام) نقل می کند كه رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) فرمودند: «اوّلين امرى كه خداوند در روز قيامت در آن حكم مى ‏فرمايد، ريختن خون آدمى است. پس پسران آدم را نگه داشته،بين آن دو [در آن مورد] حكم مي كند.
سپس كسانى كه پس از قابيل‏ به خون ‏ريزى دست گشوده ‏اند تا آنكه كسى از آن مردم باقى نمی ماند مگر اينكه مقتول، قاتلش را بياورد و در حالى كه خون از رخساره‏ اش فرو مي ريزد، مأمور خدا به او می گويد: "تو او را كشته ‏اى، قاتل توان آن را ندارد که از خداوند چیزی را كتمان نمايد."» (11)

حضرت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) در خطبه ای می فرمایند:
«تاج تواضع و فروتنى را بر سر نهيد و تكبر و خود پسندى را زير پا بگذاريد و حلقه‏ هاى زنجير خود بزرگ بينى را از گردن باز كنيد و تواضع و فروتنى را سنگر ميان خود و شيطان و لشكريانش قرار دهيد؛ زيرا شيطان از هر گروهى لشكريان و يارانى سواره و پياده دارد. و شما همانا قابيل‏ نباشيد كه بر برادرش تكبّر كرد، خدا او را برترى نداد. خويشتن را بزرگ مى ‏پنداشت و حسادت، او را به دشمنى واداشت. تعصّب، آتش كينه را در دلش شعله ‏ور كرد و شيطان باد كبر و غرور در دماغش دميد و سرانجام پشيمان شد و خداوند گناه قاتلان را تا روز قيامت بر گردن او نهاد.» (12)

* از آنجایی که قابیل در زمان چندین نبی زنده بود، ادامه ی جنایات او را در قسمت بعدی این مطلب با عنوان «نخستین آتش پرست» بیان خواهیم کرد و مجازات اخروی او را در آن مطلب برمی شمریم؛ ان شاء الله.


پی نوشت:
1. كلينى، محمد بن يعقوب، الروضة من الكافي / ترجمه رسولى محلاتى - تهران، انتشارات علميه اسلاميه‏ چاپ: اول، 1364 ش، ج‏1، ص: 163؛ با استفاده از نرم افزار جامع الاحادیث نور 3/5.
2. هابيل رفت و از بين گوسفندان خود قوچ بزرگى را آورده در راه خدا قربانى كرد ولى قابيل‏ رفت پست‏ترين طعام و محصول زراعتى را آورده در راه خدا قربانى نمود، خداى تعالى قربانى هابيل را مقبول و قربانى قابيل‏ را مردود فرمود. (مسعودى، على بن حسين، ترجمه إثبات الوصية - تهران، اسلامیه، چاپ: دوم، 1362 ش.ص16؛ با استفاده از همان نرم افزار.)
3. کلینی، همان.
4. سوره ی مائده، آیه ی 31.
5. همان.
6. ارجینی، ابراهیم، «تبار انحراف» قم، نشر ولاء منتظر، چاپ نهم، 1392، ص48.
7. شريف الرضي، محمد بن حسين، نهج البلاغة / ترجمه دشتى - ايران ؛ قم، مشهور، چاپ: اول، 1379ش. ص385؛ با استفاده از همان نرم افزار.
8. الروضة من الكافي، ترجمه رسولى محلاتى؛ انتشارات علمیه اسلامی، ج‏1 ؛ ص163؛ با استفاده از همان نرم افزار.
9. ارجینی، ابراهیم، همان.
10. همان، ص 47.
11. ابن بابويه، محمد بن على، ترجمه من لا يحضره الفقيه - تهران، صدوق، چاپ: اول، 1367، ج‏5 ؛ ص457؛ با استفاده از همان نرم افزار.
12. شريف الرضي، محمد بن حسين، نهج البلاغة، همان.

پ.میعاد

mastoor.ir
•×ו قابیل، نخستین آتش پرست •×ו

شیث (علی نبینا و آله و علیه السلام)، قابیل را دید که یک پایش را در بغلش و دیگری را زیر بدنش جمع کرده بود و روی چوب کلفتی خم شده بود و با خنجری دست ساز، پوست چوب را می کند.
داشت برای آتشکده ای که به تازگی ساخته بود، هیزمهایی به شکلهای زیبا می ساخت تا تقدیم خدای جدیدش کند. (1)
ماجرای قربانی هابیل و قابیل را می دانست. می دانست که نشانه ی قبول شدن قربانی هابیل، بلعیده شدنش توسط آتش بود.(2) قابیل هم این را دیده بود. به همین خاطر، شیطان فریبش داده بود تا آتشی به پا کند و آن را بپرستد تا قربانی اش مقبول درگاه او شود. (3)

هبة الله (شیث)(علیه السلام)، آهی کشید و از کنار قبر پدر برخاست. بغضش در گلو مانده بود و چشمهایش پر از اشک فراق از پدر بود. صدای گرم او در گوشش مانده بود که می گفت:
«چنانچه نبوّت نوح (علیه السلام) را درك كردى علم و امانتى كه نزد تو است را به او تسليم كن و امانت و مؤمنين را از شرّ قابيل و فرزندانش مخفى گردان تا منتظر قيام نوح (علیه السلام) باشند.» (4)

شیث(علیه السلام) از قبر فاصله گرفت و قابیل را دید که با چشمان ورم کرده از غضب، پایش را با حرص به زمین می کوبد و به سویش می آید. انگار که چیزی طلب داشته باشد! وقتی به او رسید، بی تفاوت نگاهی به مزار پدرش انداخت و با اتّهام انگشتش را به سوی شیث گرفت و گفت:

«من ديدم آدم علمش را مخصوص تو ساخت و به من نداد و اين همان علمى بود كه هابيل، برادرت، با آن دعا كرد و قرباني اش قبول شد. من او را كشتم تا نتواند فرزندی بیاورد كه بر فرزندان من افتخار كنند و بگويند ما فرزندان آن كسى هستيم كه قرباني اش قبول شد و شما فرزندان آن كسى هستيد كه قرباني اش قبول نشد. اگر تو از آن علمى كه پدر به تو بهره داده است، چيزى اظهار كنى، من تو را ميكشم، چنانچه برادرت هابيل را كشتم.» (5)

شیث، از انگشت قابیل که چیزی نمانده بود در چشمش فرو برود فاصله گرفت و زیر لب گفت: « هرگز دستت به میراث پدر نمی رسد.» آنگاه نگاه ترحّم آمیزی به او کرد و فکر کرد، در جایی دور از آتشکده ی قابیل، خانه ای بنا کند و نگذارد فرزندانش همنشین فرزندان قابیل گردند.


** نجات شیث، عذاب قابیل

قابیل به دلیل کینه توزی و حسدورزی نسبت به اوصیای پدرش، به مجازات سختی در قیامت محکوم گشته است.
امام صادق (عليه السّلام) در توصیف فضایی که قابیل را عذاب می کنند، فرمودند:
«همانا در جهنّم، دره‏ اى است به نام «سقر». از زمانى كه خداوند آن را آفريده، نفس نكشيده است. اگر خداوند به اندازه ی سر سوزنى به او اجازه ی تنفس بدهد، بدون شك همه ی زمينيان را آتش مى‏ زند.
جهنمي ها از گرما، بدبويى، كثيفى و عذابهايى كه خداوند براى اهل اين دره آماده نموده است، گريزانند...در اين دره چاهى است كه همه ی ساكنان اين دره از گرما، بدبويى، كثيفى و عذابهايى كه خداوند براى ساكنان اين چاه مهيا نموده است، گريزانند.
و در اين چاه افعي اى است كه همه ی اهل اين چاه از پليدى، بدبويى، كثيفى و سمهايى كه خداوند عزّ و جلّ در نيش آن براى اهلش مهيّا نموده است، گريزان هستند. و همانا در شكم اين افعى هفت صندوق است كه پنج نفر از امّتهاى گذشته و دو نفر از اين امت در آن هستند.

[و آن 7 نفر] فرزند آدم (قابيل‏) است كه برادرش (هابيل) را كشت؛ نمرود كه با (حضرت) ابراهيم (علیه السلام) در رابطه با خدا (و خداپرستى) به جدال و (كينه‏ توزى) پرداخت؛ دو تن از بنى اسرائيل كه قوم خود را يهودى و نصرانى كردند؛ فرعون كه (ادّعاى خدايى كرد) و گفت: «منم خداى بزرگ شما» و (بالاخره) دو تن از اين امت، كه وضع يكى از آنها بدتر از ديگرى است...» (6)
همچنین امام باقر(علیه السلام) درباره ی عذاب برزخی آن ملعون فرمودند:
«قابيل‏ به حرارت خورشيد و سرماى شديد عذاب‏ مى ‏شود.» (7)

در روایات آمده است که حضرت شیث(علیه السلام) که وصیّ پدرش، آدم(علیه السلام) شد، امر وصایت را به فرزندش «انوش» واگذار کرد. (8) همچنین او نام اعظم خداوند، میراث و علم پدر را به فرزندش منتقل ساخت و این امور تا زمان ظهور حضرت نوح(علیه السلام)، از چشم قابیل و طرفدارانش، مخفی ماند. (9) قابیل در زمان فرزند انوش، به جهنم شتافت. (10)
الا لعنة الله علی القوم الظالمین


پی نوشت:
1. كلينى، محمد بن يعقوب، الروضة من الكافي / ترجمه رسولى محلاتى - تهران، چاپ: اول، 1364 ش. ؛ ج‏1 ؛ ص162؛ با استفاده از نرم افزار جامع الاحادیث نور 3/5.
2. همان.
3. همان.
4. مسعودى، على بن حسين، ترجمه إثبات الوصية - تهران، چاپ: دوم، 1362 ش. ص 24؛ با استفاده از همان نرم افزار.
5. ابن بابويه، محمد بن على، كمال الدين / ترجمه كمره‏اى - تهران، چاپ: اول، 1377ش. ؛ ج‏1 ؛ ص322؛ با استفاده از همان نرم افزار.
6. ابن بابويه، محمد بن على‏، پاداش نيكيها و كيفر گناهان، ترجمه ثواب الأعمال‏، قم، سرور، چاپ اول، 1381، ص 541 و 542؛ با استفاده از همان نرم افزار.
7. مجلسى، محمد باقر بن محمد تقى، زندگانى حضرت سجاد و امام محمد باقر عليهما السلام ( ترجمه جلد 46 بحار الأنوار) - تهران، چاپ: دوم، 1396 ق. ص168؛ با استفاده از همان.
8. مسعودی، همان.
9. ابن بابویه، کمال الدین، همان.
10. مسعودی، همان.

پ.میعاد
mastoor.ir
بسم الله الرحمن الرحیم

•×ו دشمن ادریس نبی(علیه السلام) •×ו

بیوراسب (1) همانطور که بر روی تخت طلاکوبش لم داده بود، شیپور شاخ شکلش را در دست چرخانید و چند بار به لب نزدیک کرد و دور کرد.
میلش کشیده بود، برای نشان دادن عظمت و شکوهش، تمام گدایان و گرسنگان شهر را که سنگ ادریس(علی نبینا و علیه السلام) را به سینه می زدند، صف کند.
آن وقت بر بلندی اسب، بی توجه از کنار آنها بگذرد و هیچ حسابشان نکند. بیش از آن دلش می خواست، عمو زاده و خواهر زاده ها و برادران ضعیفش را ببیند که بر سینه ی تمامی آنها ایستاده بود و سلطنت را به چنگ آورده بود. (2) حیف که زنده نبودند تا قدرت او را ببینند.
با این فکر، کج لبخندی بر لبش نشست و با به یاد آوردن حرفی که ادریس به او زده بود، لبخند بر لبش ماسید.

ادریس(علیه السلام) بی اجازه به بارگاه او آمده بود و انگشت اتّهام به سویش دراز کرده بود و گفته بود:
«[تو شیعه ی مرا کشتی تا باغ او را تصّرف کنی.] من راضى نبودم كه تو بنده مؤمن مرا بكشى و اموال او را تصرّف كنی اهل و عيال او را فقير نمائى. به عزّت خودم قسم كه انتقام او را از تو مي گيرم و سلطنت را از تو خواهم گرفت و شهر تو را ويران نموده گوشت زنت را [که پیشنهاد کشتن او را داده بود] طعمه ی سگها خواهم نمود.» (3) و بی درنگ رفته بود.
زنش، پوزخندی زد و با بی خیالی گفت: «راه حلّ این مشکلت هم نزد من است.»
مرد با ابروان بالا انداخته نگاهش کرد و گفت: «چگونه؟!» زن گفت: «پانصد نفر از وفادارانت را اجیر می کنم تا ادریس(علیه السلام) را بکشند.» (4)
پادشاه قهقهه ای زد و در شیپورش دمید؛ وقت قدرت نمایی بود...


** معرفی دشمن ادریس نبی(علیه السلام)

پس از مرگ قابیل، بین فرزندان او برای به دست آوردن میراث شیطانی او جنگ شد. تا مدّتهای مدیدی سنّت آنها اینگونه شد که زورمندتر از همه بر دیگران حکمرانی می کرد؛ فرقی هم نمی کرد که این سلطان، فرزند فرزند قابیل باشد یا برادرزاده ی او یا عمو زاده ی او.
هر کس بر دیگران سلطه می یافت، پادشاه می شد. بدین ترتیب، میراث شیطانی قابیل، به بیوراسب که پادشاه ستمگر عصر ادریس نبی(علیه السلام) بود، منتقل گردید. (5)
این مرد ستمگر که خون شیعه ی حضرت ادریس(علیه السلام) را بی گناه بر زمین ریخت، هزار سال عمر کرد. (6) به خواست خداوند و به خاطر ظلم او، سلطنت او به شخص دیگری افتاد، شهرش ویران شد و زنش گرفتار درندگان گردید. (7)
البته پادشاه شهر ادریس نبی(علیه السلام)، نتوانست به نبی خدا دست پیدا کند؛ امّا به خاطر فکر جنایتکارانه ی او، مردم بیست سال هم از وجود حضرت ادریس(علیه السلام) محروم شدند و هم از نعمت باران و قحطی و گرسنگی بسیاری از مردم را از پای در آورد. (8)
در این مدّت بسیاری از مردم اعتقاد خود را به دین حضرت ادریس(علیه السلام) از دست دادند و پیروان حقیقی آن حضرت در کوه و بیابان آواره گشتند. (9)

الا لعنت الله علی القوم الظالمین.

پی نوشت:
1. نام پادشاه جبّار دوران رسالت حضرت ادریس(علیه السلام) تنها در کتاب اثبات الوصیه آمده است؛ لذا نمی توان به طور قطع نام او را بیوراسب دانست. در هر حال نام او از کمترین میزان اهمّیت برخوردار است و فقط برای شکل گیری داستان به آن اشاره کردیم.
2. مسعودى، على بن حسين، ترجمه إثبات الوصية - تهران، اسلامیه، چاپ: دوم، 1362، ص 27؛ با استفاده از نرم افزار جامع الاحادیث نور 3/5.
3. كمال الدين / ترجمه كمره‏اى، ج‏1، صص 227-230 با استفاده از نرم افزار جامع الاحادیث نور 3/5؛ نهاوندی، علی اکبر، العبقری الحسان، نشر مسجد مقدس جمکران، ج 3، صص277- 280.
4. همان.
5. مسعودی، علی بن حسین، همان.
6. همان.
7. کمال الدین، همان؛ به نقل از نهاوندی، علی اکبر، همان، ص 281.
8. همان.
9. همان، صص 232- 233؛ نهاوندی، همان، ص 281- 284.

پ.میعاد
mastoor.ir
•×ו دشمن پیروان ادریس(علیه السلام) •×ו

مرد لاغر اندام، با چشمهای از حدقه در آمده به شهر می نگریست:
وحشت، مردم شهر را فرا گرفته بود. زنی در میدان اصلی شهر از یک سو به سوی دیگر می دوید و جیغ می کشید و کودکش را از بین دست و پای جلّادان پادشاه بیرون می برد.
چهل مرد پیل تن و تا دندان مسلّح، به صف از میدان شهر به سوی محلّ زندگی ادریس نبی(علی نبینا و آله و علیه السلام) حرکت می کردند. پشت سر آنها، ارّابه ای بود که چهار ندیم پادشاه آن را بر دوش حمل می کردند و ملکه ی سرزمین، در آن نشسته بود و فرمان می داد.(1)

چهل مرد، پا بر زمین می کوفتند و بیش از هر کس، دل پیروان ادریس(علیه السلام) می لرزید.
مرد، مخفیانه از کوچه های تو در توی شهر تا خانه ی نبی خدا دوید. او را نیافت. چند کوچه بالاتر چند نفر از پیروان دیگر او را دید و به سمتشان دوید. تا به آنها رسید، با زمزمه ای لرزان گفت: «نبی خدا کجاست؟ همسر شاه، چهل نفر را برای کشتن او فرستاده است. باید او را از شهر بیرون ببریم قبل از آنکه بتوانند به او آسیب برسانند.»

پیروان ادریس نبی(علیه السلام) تعجّب نکردند. مرد لاغر اندام، فهمید که قضیه را می دانند. یکی از آن گروه دست بر شانه های گود افتاده ی مرد گذاشت و گفت: «اگر از شیعیان اخنوخ (ادریس) نبی(علیه السلام) هستی، باید بگریزی...»

مرد، دست شیعه را گرفت و با وحشت گفت:
«چه می گویی؟! به کجا بگریزم؟»
مرد شیعه مکثی کرد و گفت: «فرمان نبی خداست.
شیعیان باید جان خود را حفظ کنند ولو با پناه بردن در غارها و جاده های صعب العبور. فرار کن برادر!» و ادامه داد: «ادریس(علیه السلام) مردم شهر را به خاطر حمایتشان از پادشاه ظالم نفرین کرده است. تا او آنها را نبخشد، قطره ای باران بر این سرزمین نخواهد بارید. به هر کس که صلاح دانستی این خبر را برسان.»(2)

شیعه ی ادریس(علیه السلام) کوله بارش را بر دوش انداخت و رفت. مرد لاغر اندام به سمت میدان شهر دوید. باید مردم شهر را باخبر می کرد: مستحقّ عذاب الهی شده بودند. ادریس نبی(علیه السلام) ترکشان کرده بود و شیعیان او پراکنده شده بودند...(3)


** وضعیت مردم در زمان غیبت ادریس نبی(علیه السلام)

حضرت ادریس(علیه السلام)، همزمان با دو پادشاه ستمگر می زیست. پادشاه اوّل و همسرش، فرمان قتل حضرت ادریس(علیه السلام) را صادر کردند. دین ترتیب، زمینه را برای غیبت حضرت ادریس(علیه السلام) و پراکندگی یاران ایشان فراهم کردند. در اثر ظلم بزرگ این دو نفر، خداوند هر دو را مجازات کرد.

پادشاه دوم، کسی بود که در زمان غیبت حضرت ادریس(علیه السلام)، مردم را به فقر و نابودی کشاند و بسیاری را از پیوستن به پیروان حضرت ادریس(علیه السلام) منع کرد. امام باقر(علیه السلام) ضمن حدیثی بلند سرانجام پادشاه دوم را چنین ترسیم کردند:

«...[پس از پایان یافتن دوران غیبت] ادريس رفت و بر موضع شهر آن جبّار اوّلى نشست و آن را تلّى از خاك يافت. مردمى از اهل آن شهر به دورش جمع شدند و به او گفتند: «اى ادريس! آيا به ما رحم نمى‏ كنى در اين بيست سالى كه به سختى و گرسنگى گذرانيديم؟ اكنون از خدا بخواه كه بر ما باران بفرستد»، گفت: نه، مگر آنكه اين ستمگر و همه ی اهل شهر پياده و پاى برهنه بيايند و آن را از من بخواهند.

اين مطلب به گوش آن جبّار رسيد و چهل مرد را فرستاد تا ادريس را به نزد او برند، به نزد او آمده و گفتند:
«حاکم ما را نزد تو فرستاده تا تو را نزد او بريم. ادريس آنها را نفرين كرد و آنها مردند و خبر آن به گوش [پادشاه] زورگو رسيد و ديگر بار پانصد مرد را فرستاد تا او را ببرند، آنگاه كه به نزد او آمده گفتند: «اى ادريس! پادشاه ما را به پيش تو فرستاده است تا تو را به نزد او بريم.»
ادريس گفت: «به محلّ آرميدن (قبر) ياران خود بنگريد.»
گفتند: «اى ادريس! بيست سال است كه ما را از گرسنگى كشتى، اكنون مى ‏خواهى ما را با نفرين بكشى؟ آيا رحم ندارى؟»
ادريس گفت: «من نزد او نخواهم رفت و از خداوند هم براى شما درخواست باران نمى ‏كنم تا سرانجام حاکم ظالمتان و اهل شهر شما پياده و پاى برهنه به نزد من آيند»، پس به نزد او آمدند و در مقابلش خاضعانه ايستادند؛ در حالى كه از او مى‏ خواستند كه از خداى تعالى بخواهد كه بر ايشان باران بفرستد. و ادريس به آنها گفت: «اكنون آرى»، و از خداى تعالى درخواست كرد كه بر شهر آنها و نواحى [اطراف] آن باران بفرستد...» (4)

بدین ترتیب، پایانی بر فصلی از ستمگران رقم خورد. با این حال، شیعیان تا زمان حضرت نوح(علیه السلام) گرد هم نیامدند و در آن زمان نیز گرفتار پادشاهی از نسل قابیل شدند که بسیاری را هلاک کرد. نام این حاکم ستمگر «عوج بن عناق» بود.(5)

در قسمت آینده بخوانید: «اوجِ عوج بن عناق». ان شاء الله.


پی نوشت:
1. ابن بابویه، محمّد بن علی (شیخ صدوق)، كمال الدين و تمام النعمه، ترجمه كمره‏ اى، تهران، نشر اسلامیه، چاپ اوّل، 1377، ج‏1، صص 227-230 با استفاده از نرم افزار جامع الاحادیث نور 3/5؛ نهاوندی، علی اکبر، العبقری الحسان، نشر مسجد مقدس جمکران، ج 3، صص277- 280.
2. همان، ترجمه پهلوان - ايران ؛ قم، دارالحدیث، چاپ: اول، 1380، ج‏1، ص: 259؛ با استفاده از جامع الاحادیث نور 3/5.
3. همان، صص 260-261.
4. همان، صص 264- 265.
5. مسعودى، على بن حسين‏، ترجمه إثبات الوصية، مترجم: نجفى، محمد جواد، تهران، اسلامیه، چاپ دوم، 1362، ص 25؛ با استفاده از همان نرم افزار.

پ.میعاد
mastoor.ir
………………………

………………


•×ו اوج عوج بن عناق •×ו


کنعان (1)، به درختی تکیه زده بود و محلّ تجمع نبی خدا با پیروانش را نظاره می کرد.
کسی از اشراف زادگان از کنارش گذشت و دمی کنارش ایستاد تا فقط بگوید:
«پدرت عقیده ی مردم را خراب کرده است.» کنعان، شانه ای بالا انداخت و چیزی نگفت.
مرد دیگری که دست فرزندش را گرفته بود، به سوی حضرت نوح (علی نبینا و آله و علیه السلام) رفت و با انگشت او را نشان داد و گفت: «از اين مرد بترس، مبادا تو را گمراه كند. اين وصيتى است كه پدرم به من كرده و من اكنون همان سفارش پدرم را به تو توصيه مى ‏كنم.» (2)
آنگاه دستش را به سمت بت خانه گرفت و گفت: «این آئین ماست!» (3)

کنعان دید که نوح نبی(علیه السلام) برخاست. زیر لب غرغری کرد و یقه ی لباسش را بالا آورد و تا بالای سرش کشید. ترجیح می داد پارچه پیچ باشد تا او را ببیند. (4)
امّا صدایش به وضوح به گوش می رسید که فریاد می زد: «خدا را بپرستید و تقوایش پیشه كنید و اطاعت مرا نمائید.» (5)

صدای غرولند جمعیت بلند شد و کنعان، یقه اش را به حالت قبل برگرداند. کسی از اشراف زادگان، چماقی را در دست چرخاند و بر شانه ی لاغر نوح نبی(علیه السلام) پائین آورد. در همان حال، مرد دیگر، دست فرزندش را رها کرد و در حالی که سنگی را به سوی نوح(علیه السلام) می انداخت، فریاد زد:
«پسرم! اگر بعد از من باقى ماندى، هرگز از اين ديوانه پيروى نكن!» (6)

اشراف زادگان، نعره کشان، به سوی نوح(علیه السلام) هجوم بردند. کنعان، دوباره بر درخت تکیه زد و به گریختن شیعیان از مهلکه نگاه کرد. ساعتی بعد، نوح(علیه السلام) را رها کردند. کنعان، به سویش رفت و دید که بیهوش بر زمین افتاده و از گوشهایش خون می آید. (7) شانه بالا انداخت و از او دور شد...



** اوج قابیل زادگان

در زمان حضرت نوح نبی(علیه السلام)، «عوج بن عناق» به قدرت رسیده بود.
او از قابیل زادگان بود و آئین او بت پرستی. (8) امام باقر (علیه السلام) مى ‏فرمايند:
«قبل از نوح،‏ قوم متديّنى بر روى زمين زندگى مى‏ كردند كه با مرگ آنها، مردم در تأثّر شديدى فرو رفتند. شيطان‏ از خلاء موجود و احساس مردم سوء استفاده كرد و از اشكال آنها صورتهایى را تراشيد و مردم نيز به هنگام زمستانها آن اشكال را به داخل اطاق هاى خويش برده و با آنها انس و الفت پيدا كردند و بدين ترتيب گروه بى‏ شمارى از آن مردم، توسط ابليس به كفر گرايش پيدا كرده و مستوجب عذاب الهى شدند.» (9)

در طرف مقابل، فرزندان و پیروان حضرت شیث بن آدم(علیه السلام)، بهره ای از ثروت نبرده بودند و همواره در سختی و فقر به سر می بردند. آنها که به وصیّت حضرت شیث(علیه السلام) با حضرت نوح (علیه السلام)، دست بیعت داده بودند، از آزار مشرکان در امان نماندند و متحمّل سختی های فراوانی شدند. (10)

در روایات آمده است که قوم حضرت نوح(علیه السلام)، در برابر دعوت ایشان به چهار طريق مقابله مى‏ كردند:
انگشتان خود را در گوشهايشان فرو می بردند تا صدای فریادهای حق گرایانه ی نبی خدا را نشنوند. لباس هايشان را بر خود مى‏ پيچيدند و بر سر خود مى‏ افكندند تا امواج صداى نوح(علیه السلام)
به گوش آنها نرسد. در كفر خود، اصرار و لجاجت می نمودند و رفتار آنها همیشه همراه با غرور و خودخواهى بود. (11)

آنها لجاجت را به جايى رساندند كه دست فرزندان خود را گرفته و نزد نوح(علیه السلام) مى ‏آوردند و به آنها سفارش مى‏كردند كه: «مبادا سخنان اين پيرمرد را گوش كنيد و اين پير شما را فريب می دهد.» نه تنها يك گروه اين كار را مى‏كردند، بلكه اين كار همه آن‏ها بود و آن را به عنوان دفاع از حريم بت پرستى و تقرب به پيشگاه بت ‏ها و تحصيل پاداش از درگاه آنها انجام مى‏ دادند.» (12)

حضرت نوح(علیه السلام) همچنان شب و روز در فكر رستگارى و نجات مردم از چنگال جهل و بت پرستى بود، ولى هر چه آنها را نصيحت كرد نتيجه نگرفت و هر چه آنها را به عذاب الهى هشدار داد و اعلام خطر كرد، دست از اعمال زشت خود برنداشتند، تا آن جا كه از سوى خدا به نوح(علیه السلام) وحى شد: «جز آنان كه (تاكنون) ايمان آورده ‏اند، ديگر هيچ كس از قوم تو، ايمان نخواهد آورد، بنابراين از كارهايى كه بت پرستان انجام مى ‏دهند، غمگين مباش!» (13)

بدین ترتیب، این قوم مستحقّ عذاب شدند. ماجرای ساختن کشتی و توطئه افکنی های این قوم را در هفته ی آینده در «پیشوایان تاریکی: پسر ناخلف نوح(علیه السلام)» بخوانید. ان شاء الله.



پی نوشت:
1. کنعان فرزند ناخلف حضرت نوح(علیه السلام) بود. نام او در علل الشرائع، ترجمه مسترحمى، ص: 77 در پا ورقی آمده است.
2. مجمع البيان، ج 10،ص 361؛ به نقل از محمدی اشتهاردی، محمد، قصه های قرآن (آنلاین)، بخش لجاجت و گستاخى قوم نوح عليه‏السلام‏.
3. كلينى، محمد بن يعقوب، الروضة من الكافي، ترجمه رسولى محلاتى - تهران، انتشارات علميه اسلاميه، چاپ: اول، 1364، ج‏2 ؛ صص 102-103؛ با استفاده از نرم افزار جامع الاحادیث نور 3/5.
4. سوره نوح: 8.
5. كلينى، محمد بن يعقوب، أصول الكافي، ترجمه مصطفوى، تهران، كتاب فروشى علميه اسلاميه‏، چاپ: اول، 1369، ج‏3 ؛ ص46؛ با استفاده از همان نرم افزار.
6. بحارالانوار، ج 11،ص 287؛ به نقل از محمدی اشتهاردی، محمّد، همان.
7. ابن بابويه، محمد بن على (شیخ صدوق)، كمال الدين، ترجمه پهلوان، قم، دارالحدیث، چاپ: اول، 1380 ش. ج‏1 ؛ ص 266، باب 2، ذكر آشكار شدن نبوّت نوح عليه السّلام؛ با استفاده از همان نرم افزار.
8. مسعودى، على بن حسين، ترجمه إثبات الوصية - تهران، اسلامیه، چاپ: دوم، 1362 ش. ص35؛ با استفاده از همان نرم افزار.
9. تفسير قمى- ج 2- ص 387، جزائرى، نعمت الله بن عبد الله، داستان پيامبران يا قصه‏هاي قرآن از آدم تا خاتم - تهران، انتشارات هاد، چاپ: اول، 1380، ص148؛ با استفاده از همان نرم افزار.
10. ابن بابویه، محمد بن علی(شیخ صدوق)، همان.
11. بحارالانوار، همان؛ به نقل از محمدی اشتهاردی، محمد، همان.
12. تاريخ انبياء (عمادزاده)،ص 201؛ به نقل از همان.
13. سوره هود، آیات 33-36.

پ.میعاد
mastoor.ir

•×ו پسر نا خلف نوح(علیه السلام) •×ו


آب، ابتدا از تنور خانه ی نوح نبی(علی نبینا و علیه السلام) بیرون زده بود. (1) این را وقتی فهمیده بودند که همسر مؤمن نوح(علیه السلام)، از خانه بیرون دویده بود و به ایشان اطلاع داده بود.
آنگاه آسمان باریدن گرفت و زمین، بی آن که آبی در خود فرو ببرد، هر چه بارید را جاری کرد.(2)

اشراف، بر بلندای اسبان خود نشسته بودند و به آب که به زانوی اسبها می رسید، نگاه می کردند و هنوز باور نمی آوردند. کنعان، کنار کشتی رفت و پدر را دید که حیوانات مختلفی را وارد کشتی می کند. (3)
دل سیر خندید! مگر چه می خواست بشود که نیاز به نجات حیوانات بود؟! پدرش را سخت توهّم برداشته بود. این از کشتی ساختنش در دل خشکی و این از هشدارهای گاه و بیگاهش؛ حالا هم که دارد حیوانات را به کشتی کذایی اش می برد.
لابد آن سگ نگهبانش را هم می برد. آن سگی که بعد از مدت طولانی دست اندازی اشراف به کشتی و شکستن تخته هایش، نوح(علیه السلام) به آنجا آورده بود تا متجاوزان را دور کند. (4)


آب به شانه ی کنعان رسید. به بلندی تپّه ای رفت. (5) آب تا زانویش بالا آمده بود. باران سیل آسا شده بود و انگار، زمین هم آبهای درونش را قی می کرد. (6) دیگر از نوح و شیعیانش خبری نبود. گویا سوار کشتی شده بودند.


صدای پدر از داخل کشتی به گوش کنعان رسید: «پسرم! با من بیا و با کافران مرو!»(7) کنعان، سرش را بالا گرفت و نعره کشید: «به تپه ای پناه می برم و نجات می یابم.»(8) موجی رسید و او را ربود...


** فرزند ناخلف حضرت نوح(علیه السلام)

یکی از پسران حضرت نوح(علیه السلام) به نام کنعان، در کشتی نبود و همراه با اهل نوح نبی(علیه السلام) نجات نیافت.
او کسی بود که در هنگام دعوت نبی خدا(علیه السلام)، با اشراف زادگان در آزار و اذیت نبی خدا و پیروان او همراه شد. آنگاه در هنگام ساختن کشتی، مصائب و دشواری های فراوانی برای حضرت نوح(علیه السلام) بار آورد.
او به همراه دیگر کفّار، در بحبوحه ای که حضرت نوح (علیه السلام)شب و روز در فكر رستگارى و نجات مردم از چنگال جهل و بت پرستى بود، با گستاخی می گفتند:

ای نوح با ما جحر و بحث کردی و بسیار بر حرف خود پافشاری کردی (بس است) اگر راست میگویی آنچه را از عذاب الهی به ما وعده داده میدهی بیاور(9) و منظور آنها این بود که طوفانی که برایش کشتی میسازی نشانمان بده.

پسر نوح(علیه السلام) در حالی که در اوج خودکامگی بود به تپّه ای که در نجف امروزی قرار دارد، پناه برد ولی با این حال، از طوفان نجات نیافت؛ چرا که چنانچه خداوند خطاب به حضرت نوح(علیه السلام) فرمودند: «او از خاندان نبوّت تو نيست، او كردارى ناشايسته دارد.» (10)

بدین ترتیب، فرزند ناخلف نوح نبی(علیه السلام) مثالی برای همه شد تا بدانند که نسب انسانها نجات بخش آنها نیست؛ بلکه نیکی باید در اخلاق و منش افراد هویدا شد:
پسر نوح با بدان بنشست خاندان نبوتش گم شد
سگ اصحاب كهف روزى چند پى نيكان گرفت و مردم شد... (11)


پی نوشت:
1. كلينى، محمد بن يعقوب، الروضة من الكافي، ترجمه رسولى محلاتى، تهران، انتشارات علميه اسلاميه، چاپ: اول، 1364 ش. ج‏2، ص: 104؛ با استفاده از نرم افزار جامع الاحادیث نور 3/5.
2. همان.
3. همان، ص 106.
4. حياة الحيوان، ج 2،ص 219؛ بحار، ج 65،ص 52؛ به نقل از محمدی اشتهاردی، محمد، قصه های قرآن (آنلاین)، بخش فرار و گريز خرابكاران از حمله نوح عليه‏السلام‏.
5. ابن بابويه، محمد بن على، علل الشرائع، ترجمه مسترحمى، تهران، کتاب فروشی مصطفوی، چاپ ششم، 1366، ص 77؛ با استفاده از همان نرم افزار.
6. کلینی، محمّد بن یعقوب، همان.
7. سوره هود: 42.
8. سوره هود، 43.
9. سوره هود، 33 و 36.
10. همان.
11. سعدی، گلستان، باب اول در سیرت پادشاهان، حکایت شمارهٔ ۴.

پ.میعاد
mastoor.ir
•×ו شدّاد، معمار اِرم •×ו

شدّاد، جام زرین لؤلؤنشانش را بالا آورد تا ندیمی که سرتا پا ابریشم و حریر پوشیده بود، از خمّ سیمین پر نقش و نگاری، برایش شرابی قرمز و نادر بریزد.
آنگاه پا بر روی پا انداخت و رو به رئیس مهندسان «اِرَم»ساز کرد و گفت: «خوب! کار بهشتمان به کجا کشید؟»
مهندس، گزارش کاری بلند بالا از کار 300 معمار و بنّای کارکشته ی زیردستش درآورد و گفت:
«جناب شدّاد! چنانچه در جریان هستید، ده ها سال است که هزاران نفر را به کار گماشته ایم تا طرحی که برای بهشت داده بودید، پیاده کنیم...»
آنگاه مکثی کرد تا از روی نوشته ای که از دستور شدّاد داشت بخواند: «فرموده بودید که دروازه ی شهر را از خوشبوترین چوبهای جهان مزیّن به طلا و نقره و یاقوت کنیم. خانه ها و قصرها، مرتفع و غرفه غرفه و آراسته به جواهرات و درختهایش بلند و سر به فلک کشیده باشد.
مهندسان ما موفق شدند طبق دستور شما، در هر کوچه جوی آبی بسازند که در کنار جویها، بوته های زعفران باشد و درختان میوه دار. همچنین فضای کوچه ها آکنده از بوی مشک است.»

رئیس معماران، فهرستی از مخارج و هزینه ها نیز بیرون آورد و گفت:
«البته برای تهیه ی این همه جواهر، به بسیاری از پادشاهان نامه نوشتیم و خراج بسیار از مردم گرفتیم. در ضمن مجبور شدیم مردم آن شهر خوش آب و هوا را از سرزمینشان بیرون کنیم و توانستیم!»

شدّاد، با سرمستی، چشمهایش را بسته بود و با لبخندی، در تخیلاتش، شهر ارم را تصوّر می کرد. وقتی گزارش معمار به پایان رسید، جامش را سر کشید و قهقه ای زد و گفت: «درست است! همان بهشتی که هود بر سر کوچه و بازار وعده اش را می داد.»

معمار، که اکنون جامی از شراب در دست داشت، با شنیدن نام هود نبی (علی نبینا و علیه السلام)، چهره در هم کشید و گفت:
«ما شهرهایی ساختیم که مرگ ندارد!»
شدّاد پوزخندی زد و گفت: «من پادشاه جهانم و با خدای هود به مبارزه برخاسته ام!» آنگاه با اشاره ی دست وزیرش را فراخواند و گفت: «تا بهشت ما چقدر مانده است؟»
وزیر گفت: «چیزی نمانده است. کمی دیگر دروازه های آن را خواهیم دید.»

شدّاد، جام را بر زمین انداخت و بی درنگ گفت:
«اسبم را بیاورید. دیگر طاقت ندارم و می خواهم که به بهشتم وارد شوم.»

اسبی را آوردند شدّاد پا در رکابش گذاشت و تاخت. کاروان وزرا و مهندسان و فرماندهان، پشت سرش می تاختند تا اینکه به دروازه های شهر رسیدند. صاعقه ای از سوی خداوند هود(علیه السلام) آمد و لشکر شدّاد را سوزاند... (1)


**معرفی شدّاد بن عاد

شدّاد از فرزندان عاد، رئیس قبیله ی عاد بود. زمانی که بزرگ شد، با زور و قلدری سرزمینهای بسیاری را فتح کرد و به پادشاه قدرتمندی تبدیل شد.
حضرت هود (علیه السلام) او را به خداپرستی دعوت كرد، و به او فرمود: «اگر به سوی خدا آیی، خداوند پاداش بهشت جاوید به تو خواهد داد»، او گفت:
«بهشت چگونه است؟»
حضرت هود(علیه السلام) بخشی از اوصاف بهشت خدا را برای او توصیف نمود. شدّاد گفت: «اینكه چیزی نیست؛ من خودم این گونه بهشت را خواهم ساخت» بدین ترتیب، در مدّت زمانی طولانی، به ساختن بهشتش مشغول شد.


آنگاه وقتی که هنوز یك شبانه روز وقت می‎ خواست كه به آن شهر برسند،‌ ناگاه صاعقه‎ ای همراه با صدای كوبنده و بلندی از سوی آسمان به سوی او همراهانش آمد و همه ی آنها را به سختی بر زمین كوبید. همه آنها متلاشی شدند و به هلاكت رسیدند. (2)

درباره ی شدّاد، حکایتی بسیار آموزنده روایت شده است:
روزی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نشسته بود، عزرائیل(علیه السلام) به زیارت آن حضرت آمد پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) از او پرسید: «ای برادر! چندین هزار سال است كه تو مأمور قبض روح انسانها هستی، آیا در هنگام جان كندن آنها دلت برای كسی رحم آمد؟»

عزرائیل(علیه السلام) گفت: در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:
1. روزی دریا طوفانی شد و امواج سهمگین دریا یك كشتی را در هم شكست، همه ی سرنشینان كشتی غرق شدند، ‌تنها یك زن حامله نجات یافت. او سوار بر پاره تخته كشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره‎ای افكند. در این میان فرزند پسری از او متولد شد. من مأمور شدم جان آن زن را قبض كنم؛ دلم به حال آن پسر سوخت.


2. هنگامی كه شدّاد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بهشت بی‎ نظیر خود پرداخت، و همه ی توان و امكانات ثروت خود را در ساختن آن صرف كرد، و خروارها طلا و گوهرهای دیگر برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تكمیل شد، وقتی كه خواست از آن دیدار كند، همین كه خواست از اسب پیاده شود و پای راست از ركاب بر زمین نهاد، هنوز پای چپش بر ركاب بود كه فرمان از سوی خدا آمد كه جان او را قبض كنم. آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و ركاب اسب گیر كرد و مُرد. دلم به حال او سوخت. از این رو كه او عمری را به امید دیدار بهشتی كه ساخته بود به سر برد، سرانجام هنوز چشمش بر آن نیفتاده بود، ‌اسیر مرگ شد.

در این هنگام جبرئیل(علیه السلام) به محضر پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) رسید و گفت: «ای محمّد! خدایت سلام می‎ ساند و می‎ فرماید: به عظمت و جلالم سوگند كه آن كودك همان شدّاد بن عاد بود، او را از دریای بیكران به لطف خود گرفتیم، بی ‎مادر تربیت كردیم و به پادشاهی رساندیم. در عین حال كفران نعمت كرد و خودبینی و تكبر نمود،‌ و پرچم مخالفت با ما برافراشت. سرانجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت ‌تا جهانیان بدانند كه ما به كافران مهلت می‎ دهیم؛ ولی آنها را رها نمی ‎كنیم، چنان كه در قرآن می ‎فرماید:
«إِنَّما نُمْلِی لَهُمْ لِیزْدادُوا إِثْماً وَلَهُمْ عَذابٌ مُهِینٌ؛ ما به آنها مهلت می ‎دهیم تنها برای این كه بر گناهان خود بیفزایند، و برای آنها عذاب خوار كننده ‎ایآماده شده است.» (3)

پی نوشت:
1. حکایت برگرفته از روایتی از ابووائل، ابن بابويه، محمد بن على، كمال الدين و تمام النعمه، ترجمه پهلوان، دارالحدیث، قم، چاپ: اول، 1380، ج‏2 ؛ صص 359- 364؛ با استفاده از نرم افزار جامع الاحادیث نور 3/5؛ همچنین مقاله ی ماجرای شدّاد چیست؟ از سایت اندیشه قم؛ همچنین این روایت در کتاب تفسیر مجمع البیان، ذیل آیات 6-9 سوره ی فجر ذکر شده است.
2. مجمع البیان، ج 1، ص 486 و 487؛ با استفاده از ماجرای شدّاد چیست؟ از سایت اندیشه قم.
3. آل عمران: 178؛ منبع روایت: جوامع الحكايات و لوامع الروايات ، ص 365؛ به نقل از سایت مؤسسه ی جهانی سبطین، مقاله داستان شدّاد بن عاد ؛ همچنین هاشمى خويى، ميرزا حبيب الله‏، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ترجمه حسن حسن زاده آملی و محمد باقر کمره ای، تهران، اسلامیه، چاپ چهارم: 1400ق.، ج‏6، صص 104-106؛ با استفاده از همان نرم افزار.

پ.میعاد
mastoor.ir
...


•×ו بت پرستان ثمود •×ו


هفتاد نفر از مردان قبیله ی ثمود، هفتاد بت معروفشان را بر شانه شان گذاشته بودند و پیشاپیش هفت طایفه، به معابد می بردند.
پشت سر آنها، گروهی با میوه ها و سبزیجات مختلف در دست، می رفتند.


روی سر بعضی از آنها، طبقهای طلایی مملو از گوشت گوساله و برّه و شتر بود که سوی معابد روان می شد. تمام زنان و مردان قبیله برای دست بوسی خدایانشان به معبد می رفتند چرا که با صالح نبی(علی نبینا و آله و علیه السلام) قراری گذاشته بودند و آبرویشان در میان بود.


صالح(علیه السلام) پس از صد سال هدایتگری، سرانجام با آنها معامله ای کرده بود. سران هفت طایفه را خطاب قرار داده بود که:
«اى قوم! من در حالى به سوى شما فرستاده شدم كه شانزده ساله بودم و اینك صد و بیست ساله‏ ام. اكنون براى شما دو پیشنهاد دارم، یا از من بخواهید تا از خداى خود درخواستى كنم و در آنچه خواستید در دم‏ به شما پاسخ دهد، یا من از معبودان شما چیزى مى ‏خواهم و اگر آنچه را من خواستم، انجام دادند، من از میان شما مى ‏روم كه هم من از شما دلتنگم و هم شما از من.» (1) سران قبیله پذیرفته بودند و حالا خاضعانه به سوی خدایان بی جانشان می رفتند تا از آنها تقاضا کنند که پاسخ صالح(علیه السلام) را بدهد.


بتها، از شانه ی مردان به جایگاه هایشان منتقل شدند و میوه ها و طبق ها را در مقابلشان چیدند.
کسی صالح نبی(علیه السلام) را صدا زد. حضرت صالح(علیه السلام) وارد شد و مستقیم به سوی بزرگترین بت رفت: «نام او چیست؟»
کسی پاسخ داد: «او لات است.»
صالح نبی(علیه السلام) رو به بت کرد و گفت: «ای لات! پاسخ بده!»
نفسها در سینه حبس شد؛ امّا صدایی از سنگ بزرگ برنیامد.
صالح (علیه السلام) نام دیگر خدایان را پرسید و سپس رو به آنها کرد: «ای منات! پاسخ بگو!»
و سپس: «ای عزّی! پاسخ بگو!» و «ای هبل! ای قیس! چیزی بگویید!» صدایی نیامد.
یکی از سران قبیله که مرد سالخورده ای بود در مقابل لات زانو زد و گفت: «چرا پاسخ او را نمی دهید؟» سکوت خدایان سنگی را کسی نشکست. (2)


سران قبیله، صالح (علیه السلام) را برای ساعتی خلوت کردن به خدایاناشان از معبد بیرون کردند. آنگاه مردان و زنان لباس از تن گرفتند و در مقابل خدایان سنگی بر خاک نشستند و با زاری و ناله از آنها خواستند آبرویشان را حفظ کند.
صالح نبی(علیه السلام) دوباره آمد. صالح(علیه السلام) آنها را خواند ولى باز پاسخى نیامد. وقت قدرت نمایی خدای یگانه و بی همتای صالح نبی(علیه السلام) بود...(3)



** معرفی قوم ثمود


ثمود یكى از قبائل عرب ما قبل تاریخ است كه در محلّى بنام «وادى القرى»، بین حجاز و شام سكونت داشتند. (4)
قوم ثمود طبق سنت قبائل زندگی می كردند كه پیرمردان و بزرگتران، در قبیله حكم می راندند و در شهری كه جناب صالح (علیه السلام) در آنجا مبعوث شد، هفت طایفه در فساد و تباهی زندگی می کردند.(5)


پس از معامله ی حضرت صالح(علیه السلام) با آنان، به اذن خداوند، حضرت صالح(علیه السلام) شتری از دل کوه برای قوم ثمود بیرون آورد تا نشانگر قدرت خدای یگانه باشد. با این حال 64 نفر از هفتاد شاهد این ماجرا، این معجزه را به حساب جادو و سحر گذاشتند و ایمان نیاوردند.

دعوت صالح نبی(علیه السلام) و انكار ثمود مدتی ادامه یافت تا آنكه قوم ثمود طغیان را به این حد رساندند كه نقشه ی كشتن ناقه ی حضرت صالح(علیه السلام) را مطرح كردند و شقی ترین فرد خود را وادار كردند تا آن ناقه را به قتل برساند.

قوم ثمود پس از قتل ناقه (شتر)، به صالح(علیه السلام) گفتند:
«حالا اگر از راستگویان هستی آن عذابی كه ما را به آن تهدید می كردی بیاور.» (6) البته خداوند پس از سه روز، عذاب سختی بر آنان وارد کرد. در روایات نحوه ی این عذاب چنین ترسیم شده است:

«...پس چون شب به نیمه رسید، جبرئیل امین (علیه السّلام) بر آنها فرود آمد و بر آنها بانگى زد كه از آن گوششان دریده گشت و دلشان شكافت و جگرشان پاره پاره شد. آنها در این سه روز [که وعده ی عذاب به آنها داده شده بود] به خود کافور زده بودند، كفن پوشیده بودند و مى ‏دانستند كه عذاب بر آنها فرستاده خواهد شد. همه ی آنها از خرد و كلان در چشم به هم زدنى مردند و براى آنها جاندارى از گوسفند و شتر و نه چیز دیگر نماند؛ مگر آنكه خدا همه را از میان برد و همگى در خانه ‏ها و بسترهاشان به اجسادى بدل شدند و سپس خداوند به همراه آن بانگ آسمانى، آتشى از آسمان فرو فرستاد تا همه ی آنها را سوزاند...» (7)


لازم به ذکر است که قوم ثمود، دارای هفتاد بت بودند؛ همچنین چندین بتكده داشتند. بتهای بزرگ آنها عبارت بودند از: «لات، عُزّی، منوت (منات) هُبَل و قیس.» (8)


این بتها به خصوص، مورد احترام شدید قوم ثمود بودند. آنها را شب و روز می ‎پرستیدند. بتكده ‎ها را به نام آنها نامگذاری كرده بودند. هیچ كس حق نداشت كه آن بتكده ‎ها را به عنوان مالكیت تصرّف كند. یا مرده ی خود را در آنها دفن نماید. اگر كسی تخلّف می‎ كرد، می ‎گفتند: «متخلفین مورد لعن هُبَل و منوت دو بت بزرگ قرار خواهند گرفت.» خداوند این قوم را به خاطر جنایتشان درباره ی ناقه ی صالح(علیه السلام) عذاب کرد و چیزی از آنان بر روی زمین باقی نماند.

در قسمت بعد در مجموعه ی پیشوایان تاریکی بخوانید: «قدّار شترکُش»؛ ان شاء الله.



پی نوشت:
1. حدیث به نقل از ابوحمزه ثمالی، به نقل از امام باقر(علیه السلام) به نقل از رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) از جبرئیل امین(علیه السلام). كلینى، محمد بن یعقوب، بهشت كافى، ترجمه روضه كافى، قم، سرور، چاپ: اول، 1381ش. صص231- 236؛ با استفاده از نرم افزار جامع الاحادیث نور 3/5.
2. همان.
3. همان. منظور از قدرت نمایی خدای یگانه، بیرون آوردن شتر (ناقه) از دل کوه سنگی است. این معجزه، معجزه ی خارق العاده ی حضرت صالح(علیه السلام) است.
4. طباطبایی، محمّد حسین، کتاب داستانهای قرآن و تاریخ انبیا در المیزان ، با استفاده از آیه ی 61 سوره ی هود.
5. همان.
6. کلینی، همان.
7. همان.
8. طباطبایی، محمّد حسین، همان.

پ.میعاد
mastoor.ir

•×ו قدّار شترکُش •×ו


«قدّار»، موی سُرخش را پائین آورد و به گروه ثمودیان نگاه کرد.
ثمودیان چشم به او دوخته بودند تا با دشنه، خون شتر را بریزد. قدّار نگاهش را به شتر و بچه اش برگرداند که صالح نبی(علی نبینا و آله و علیه السلام) از دل کوه بیرون آورده بود و زیر لب گفت:
«یک ضربه و یک نفر حریف این جانور نمی شود! خیلی بزرگ است!» و دشنه اش را در دستش بالا انداخت.

کسی از سرکشان ثمودی به قدّار نزدیک شد و گفت:
«وقتی آب خوردنش تمام شد، به طرفش برو.» و با دندانهای به هم سائیده ادامه داد:
«یک شتر باید یک روز آب یک قوم را قطع کند؛ یک شتر!! فکرش را بکن! یک نهر را یک روز در میان با یک شتر و بچه شتر تقسیم کنی! اصلاً چه معنایی دارد؟!»
قدّار شانه بالا انداخت و دشنه اش را بین دندانهایش برد تا تکه گوشتی که با زبانش حس کرده بود درآورد و گفت:
«البته قرار است خیلی حیف بشود! چون روزهایی که نوبت آب خوردن شتر بود، شیر خوبی می داد.» و با مرد دیگر خندید.


مرد ثمودی دست بر شانه ی قدّار زد و شتر را نشان داد که از نهر دور می شد و گفت: «برو! وقتش است!»


قدّار سرخ مو، شمشیرش را از نیام درآورد و بالا گرفت و از پشت تخته سنگ بیرون آمد. فریاد کشان به سمت ناقه ی صالح(علیه السلام) دوید و تا به او رسید تمام قدرتش را در دستش انداخت و به پهلوی شتر ضربه ای کوبنده زد.
شمشیر را بیرون کشید و فوّاره ای سرخ رنگ از خون پاک شتر، بیرون جست. شتر ناله ی دردناکی سر داد و بر پایش لنگید. بچه شتر دور مادرش می دوید و وحشت زده می نمود.
قدّار نگاهی به بدن شتر کرد و دوباره شمشیر را بالا برد و با تمام قدرت به بدن شتر فرو کرد. ناقه در میان خون خود، به پهلو افتاد و بچه شتر به بالای کوه فرار کرد و سه بار شیون کرد.


قدّار فریاد زد: «کشتمش....!» و ثمودیان با دشنه های برهنه بر سر شتر ریختند تا تکّه تکّه اش کنند و گوشتش را به نیش بکشند... (1)


** معرفی قدّار احیمر

چنانچه در قسمتهای پیشین پیشوایان تاریکی خواندید: پس از بیرون آمدن معجزه وار شتر حضرت صالح(علیه السلام) از دل کوه، نبی خدا(علیه السلام) قوانینی برای مردم شهر وضع کرد، از جمله ی این قوانین، تقسیم یک روز در میان آب نهر بین مردم شهر و شتر بود. (2)

این وضعیت ادامه داشت تا زمانی که مردمی که معجزه ی حضرت صالح(علیه السلام) را سحر می دانستند – یعنی حدود 90 در صد مردم- این وضعیت را تاب نیاوردند و با هم به مشورت نشستند و نقشه ی کشتن شتر را کشیدند؛ با این که می دانستند که کشتن شتر صالح نبی(علیه السلام)، مجازات بدی در پی دارد.

قدّار، یکی از ثمودیان سیاه دل بود که پذیرفت در ازای مبلغی، شتر را بکشد.
در روایتی از امام باقر(علیه السلام) او را اینگونه معرفی کرده اند: «...مردى سرخ مو و گلى مو و كبود چشم و زنازاده كه پدرى براى او شناخته نبود و «قدار» نام داشت و نگون بختى از نگون بختان و براى ايشان شوم و ناميمون بود، نزد آنها آمد و براى او مزدى مقرّر كردند [تا شتر را بکشد]...» (3)

در يكى از جنگها، پيامبر اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله) على(علیه السلام) را روى خاك خوابيده ديد و فرمود:
«اى ابو تراب! تو را خبر دهم از شقى ‏ترين مردم؟ يكى پى‏ كننده ی شتر صالح‏ و ديگرى كسى است كه به اينجا ضربه مى ‏زند» و دستش را بر سر على(علیه السلام) گذاشت «و خون‏ تا اينجا مى ‏آيد» و به محاسن على(علیه السلام) اشاره كرد.» (4)
با این حدیث شدّت شقاوت و پلیدی قدّار پیدا می شود؛ چرا که با ابن ملجم، قاتل امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) در یک ردیف قرار گرفته است.

امام باقر(علیه السلام) در بیان ادامه ی ماجرا می فرمایند: «...پس از سوى خداوند تبارك و تعالى بدو وحى رسيد كه: "اى صالح! همانا قوم تو طغيان كردند و ناقه اى را كشتند كه من چونان حجّتى، براى آنان فرستاده بودم و آن نه تنها بر ايشان زيانى نداشت كه بيشترين سود را داشت، پس به ايشان بگو: من سه روز بر ايشان عذاب فرستم، اگر توبه كردند و بازگشتند من توبه آنها را می پذيرم و عذاب را از آنها می گردانم، و اگر توبه نكنند و باز نگردند در روز سوم عذاب خود بر آنها فرو می فرستم."» (5)


وقتی که حضرت صالح(علیه السلام) پیام خداوند را رساند با سرکشی بیشتری رو به رو شد بنا براین به آنان وعده داد: «اى جماعت! شما فردا را صبح خواهيد كرد در حالى كه چهره اى زرد خواهيد داشت و در روز بعد، چهره اى سرخ و در روز دگر، چهره اى سياه.»


و این سه روز و این حالات برای قوم اتّفاق افتاد؛ با این حال آنها اطاعت از حق را برنتافتند و گفتند: «اگر همه ی ما را هم بكشد، سخن صالح را گوش نخواهيم كرد و خدايان خود را كنار نخواهيم نهاد؛ خدايانى كه پدران ما آنها را مى پرستيده اند و هرگز توبه نكردند و باز نگشتند.» (6)


همچنین در روایات آمده است که در طی این سه روز، نقشه کشیدند که حضرت صالح(علیه السلام) را نیز به قتل برسانند. (7) بدین ترتیب وعده ی عذاب خداوند قطعی شد و در پایان سه روز، خداوند عذابی سخت بر ثمودیان گناهکار وارد کرد که همگی آنها در همان حالتی که در خانه ی خود بود
همچون صاعقه زدگان خشک شدند و اثری از آنان باقی نماند.(8)
«اَلا إِنَّ ثَمُودَ كَفَرُوا رَبَّهُمْ أَلا بُعْداً لِثَمُود؛ آگاه باشيد كه قوم ثمود به پروردگارشان كفر ورزيدند و از رحمت خدا دور گشتند.» (9)


پی نوشت:
1. حدیث به نقل از ابوحمزه ثمالی، به نقل از امام باقر(علیه السلام) به نقل از رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) از جبرئیل امین(علیه السلام). كلينى، محمد بن يعقوب، بهشت كافى، ترجمه روضه كافى، قم، سرور، چاپ: اول، 1381ش. صص231- 236؛ با استفاده از نرم افزار جامع الاحادیث نور 3/5.
2. همان.
3. همان.
4. قطب الدين راوندى، سعيد بن هبة الله، جلوه‏هاى اعجاز معصومين عليهم السلام، قم، دفتر انتشارات اسلامى، چاپ: دوم، 1378، ص 94؛ با استفاده از همان نرم افزار.
5. کلینی، محمد بن یعقوب، همان.
6. همان.
7. طباطبائي، محمدحسين، کتاب داستانهاي قرآن و تاريخ انبيا در الميزان . موسسه تحقیقات و نشر معارف اهل البیت (علیه السلام).
8. همان.
9. سوره ی هود: 68.

پ.میعاد
mastoor.ir
صفحه: 1 2
آدرس های مرجع