تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: آه....... آه...... از تنهائی علی(علیه السلام)......
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
آه....... آه...... از تنهائی علی(علیه السلام)......

همه چیز از آن روز دوشنبه شروع شد؛ یعنی نود و پنج روز قبل از شهادت فاطمه زهرا(سلام الله علیها).
روزی که پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) رحلت کردند. امام علی(علیه السلام) و بنی هاشم در خانه پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) مشغول غسل و کفن پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) بودند.کوچه های مدینه خلوت بود و همه در سقیفه جمع شده بودند.

هنوز چند ساعتی از رحلت پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) نگذشته بود که بین مهاجرین و انصار و میان اوس و خزرج بر سر جانشینی پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) نزاع سختی در گرفت؛این کار آن قدر مردم را مشغول کرده بود که از بدن شریف حضرت رسول به کلی غافل شده بودند.

خبر بیعت مردم را با خلیفه اول، وقتی به حضرت دادند که با بیل قبر شریف پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) را هموار کرد. علی(علیه السلام) پس از شنیدن خبر، ابتدای سوره عنکبوت را تلاوت فرمودند:
«الم،اَحَسَبِ الناس ان یترکوا ان یقولوا آمنو و هم لا یفتنون...»
و این تازه اول ماجرا بود:

نود و دو روز قبل از شهادت آن بانوی دو جهان؛ وقتی امام(علیه السلام) از مسجد خارج شدند قدری در بیابان راه رفتند و به حدود 30 گوسفند برخورد کردند و فرمودند:
اگر به اندازه ی تعداد این گروه یار می داشتم!......

بعد از یک سخنرانی، 360 نفر با علی(علیه السلام) بیعت کردند که تا پای جان از او حمایت کنند.حضرت فرمود:
بروید و فردا با سرهای تراشیده شده در محله «احجار الزیت» نزد من بیایید.
حضرت فردای آن روز با سر تراشیده بر سر قرار رفت؛
تنها پنج نفر آمدند؛ اول ابوذر،بعد مقداد و سپس حذیفه ابن یمانی و بعد عمار یاسر و سلمان آمدند.

آه....... آه...... از تنهائی علی(علیه السلام)......

منبع: رنجها و فریادهای فاطمه(سلام الله علیها) – محمّد محمّدی اشتهاردی. 


[تصویر: w332]
آجرک الله بقیت الله
آتش زده وجود مرا احتراق باب
ای مردم مدینه چرا احتراق باب
عرش خدا به لرزه درآمد چرا مگر
دودش رسیده تا به سما احتراق باب
[تصویر: hazrate-zahra-yasgroup-ir-25.gif]
حضرت حیدر به نام فاطمه حساس بود
خلقت از روز ازل مدیون عطر یاس بود
ای که ره بستی میان کوچه ها بر فاطمه
گردنت را می شکست آنجا اگر عباس بود
فاطمه.... آتش.... تازیانه.....

او از همراهانش آتش خواست و درب خانه ی فاطمه و علی(علیه السلام) را آتش زد.
فاطمه(سلام الله علیها) دست های خود را بر در گرفت تا از ورود آنها جلوگیری کند؛ او با تازیانه دست های فاطمه(سلام الله علیها) را از در جدا کرد و در را با لگد باز کرد؛ فاطمه(سلام الله علیها) در پشت در بود. هنوز در خانه شعله ور بود.

وقتی وارد خانه شد، فاطمه(سلام الله علیها) مقابل او ایستاد و فریاد زد: «یا ابتاه یا رسول الله؛ ای پدر جان ای رسول خدا»،او با غلاف شمشیرش بر پهلوی زهرا(سلام الله علیها) زد؛ ناله فاطمه(سلام الله علیها) بلند شد و فرمود:«یا ابتاه»، او تازیانه اش را بلند کرد و بر بازوی زهرا(سلام الله علیها) زد؛ آن حضرت ناله زد: «یا رسول الله بنگر که بعد از تو چقدر با ما بدی کردند».

حضرت علی(علیه السلام) او را گرفت و به زمین کوفت و فرمود: «...سوگند به خداوندی که پیامبر را مبعوث کرد...اگر عهد و پیمانم با رسول خدا نبود، قطعاً می دانستی که قدرت وارد شدن بر خانه ی مرا نداشتی». یکباره هواداران او وارد خانه شدند و حضرت امیر را محاصره کردند تا برای بیعت به مسجد ببرند.

فاطمه(سلام الله علیها) به حمایت از حضرت امیر به میان آمد. قنفذ تازیانه اش را بلند کرد و به بازوان فاطمه زد، ضربه تازیانه چنان بود که بر اثر آن، حضرت بیمار شد و به شهادت رسید. جای آن تازیانه در موقع شهادت مانند یک دستبند و بازوبند متورم و کبود بود.

حضرت امیر(علیه السلام) را به اجبار به مسجد آوردند و دور تا دور حضرت را مردانی با شمشیرهای برهنه محاصره کردند؛ به حضرت گفتند: «...بیعت کن!». حضرت فرمود: «اگر بیعت نکنم چه می شود؟» گفتند: «گردنت را می زنیم». حضرت امیر(علیه السلام) سرش را به سوی آسمان بلند کرد و فرمود: «خدایا! من تو را گواهی می گیرم، این قوم آمدند تا مرا به قتل برسانند در حالی که من بنده خدا و برادر رسول خدا هستم».

به حضرت گفتند:«دستت را برای بیعت دراز کن!». حضرت اعتنایی نفرمود. آنها به اجبار دست حضرت امیر(علیه السلام) را گرفتند و کشیدند. امیرالمؤمنین(علیه السلام) سرانگشتان خود را خم کرد و دست خود را مشت کرد. همه مردان هر چه تلاش کردند تا دست ایشان را باز کنند، نتوانستند؛ سرانجام دست خلیفه شان را پیش کشیدند و به دست مشت شده حضرت امیر(علیه السلام) مالیدند. در این حال حضرت امیر(علیه السلام) رو به قبر پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) کرده بود و این آیه را تلاوت می فرمود: «ان القوم استضعفونی و کادو یقتلوننی».

منبع: رنجها و فریادهای فاطمه(سلام الله علیها) – محمّد محمّدی اشتهاردی. 



[تصویر: w535]
آدرس های مرجع