۱۸/فروردین/۹۴, ۱۷:۰۷
![[تصویر: 26963919240407017003.jpg]](http://www.shiaupload.ir/images/26963919240407017003.jpg)
بسم الله الرحمن الرحیم
در نسب شريف حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم
هُوَ اَبُوالقاسِمِ مُحَمَّد صَلَّى اللّه عَلَيْهِ وَ آلِهِ ابن عبداللّه بن عبدالمطّلب بن هاشم بن عَبْدمَناف بن قُصَىّ بن كِلاب بن مُرَّة بن كَعْب بن لُؤ ىّ بن غالب بن فِهْر بن م الِك بن النَّضْر بن كِنانَة بن خُزَيْمَة بن مُدْرِكَة بن اَلْيَاْس بن مُضَربن نزار بن مَعَد بن عَدْنانروايت شده از حضرت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم كه فرمود: (اِذ ا بَلَغَ نَسَبى اِلى عَدنان فَاَمْسِكُوا).(1)لهذا ما بالاتر از عَدْنان را ذكر نكرديم
و قبل از شروع به ذكر احوال اين جماعت نقل كنيم كلام علامه مجلسى را، فرموده:
بدان كه اجماع علماى اماميّه منعقد گرديده است بر آنكه پدر و مادر حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم و جميع اجداد و جدّات آن حضرت تا آدم عليه السّلام همه مسلمان بوده اند و نور آن حضرت در صُلب و رَحِم مشركى قرار نگرفته است ، و شبهه در نسب آن حضرت و آباء و امّهات آن حضرت نبوده است و احاديث متواتره از طُرُق خاصّه و عامّه بر اين مضامين دلالت دارد
بلكه از احاديث متواتره ظاهر مى شود كه اجداد آن حضرت همه انبيا و اوصيا و حاملان دين خدا بوده اند و فرزندان اسماعيل كه اجداد آن حضرت اند اوصياى حضرت ابراهيم عليه السّلام بوده اند و هميشه پادشاهى مكّه و حجابت خانه كعبه و تعميرات با ايشان بوده است و مرجع عامّه خلق بوده اند و ملّت ابراهيم عليه السّلام در ميان ايشان بوده است و ايشان حافظان آن شريعت بوده اند و به يكديگر وصيّت مى كردند و آثار انبيا را به يكديگر مى سپردند تا به عبدالمطلب رسيد، و عبدالمطلب ، ابوطالب را وصى خود گردانيد و ابوطالب كتب و آثار انبيا عليهم السّلام و وَدايع ايشان را بعد از بعثت تسليم حضرت رسالت پناه صلى اللّه عليه و آله و سلّم نمود. انتهى .(2)
اينك شروع كنيم به ذكر حال آن بزرگواران همانا (عَدْنان ) پسر (اُدد) است و نام مادرش (بَلْهاء) است ، در ايّام كودكى آثار رشد و شهامت از جبين مباركش مطالعه مى شد و كاهنين عهد و منجّمين ايّام مى گفتند كه از نسل وى شخصى پديد آيد كه جنّ و انس مطيع او شوند و از اين روى جنابش را دشمنان فراوان بود چنانكه وقتى در بيابان شام هشتاد سوار دلير او را تنها يافتند به قصد وى شتافتند عَدْنان يك تنه با ايشان جنگ كرد چندان كه اسبش كشته شد پس پياده با آن جماعت به طعن و ضرب مشغول بود تا خود را به دامان كوهى كشيد و دشمنان از دنبال وى همى حمله مى بردند و اسب مى تاختند ناگاه دستى از كوه به درشده گريبان عدنان را بگرفت و برتيغ كوه كشيد و بانگى مهيب از قلّه كوه به زير آمد كه دشمنان عدنان از بيم جان بدادند. و اين نيز از معجزات پيغمبر آخر الزّمان صلى اللّه عليه و آله و سلّم بود
بالجمله ؛ چون عَدنان به حدّ رشد و تميز رسيد مهتر عرب و سيّد سلسله و قبله قبيله آمد چنانكه ساكنين بطحا و سُكّان يثرب و قبايل برّ حكم او را مطيع و منقاد بودند و چون (بُخْتُ نَصَّر) از فتح بيت المقدّس بپرداخت تسخير بلاد و اقوام عرب را تصميم داد و با عدنان جنگ كرد و بسيارى از انصار او بكشت و عاقبت بر عدنان غلبه كرد و چندان از مردم عرب بكشت كه ديگر مجال اقامت براى عدنان و مردان او نماند. لاجرم هر تن به طرفى گريخت و عدنان با فرزندان خود به سوى يمن شد و آن مَاءْمَن را وطن فرمود و در آنجا بود تا وفات كرد
و او را ده پسر بود كه از جمله مَعَدّ و عَكّ و عَدْن و اَدّ و غنى بودند، و آن نور روشن كه از جبين عَدْنان درخشان بود از طلعت فرزندش مَعَدّ طالع بود و اين نور همايون بر وجود پيغمبر آخر الزّمان دليلى واضح بود كه از صُلْبى به صُلْبى منتقل مى شد، و چون آن نور پاك به مَعَدّ انتقال يافت و
(بُخْتُ نَصَّر) نيز از جهان شده بود و مردم از شرّ او ايمنى يافته بودند كس به طلب مَعَدّ فرستادند و جنابش را در ميان قبايل عَرَب آوردند و مَعَدّ سالار سلسله گشت و از وى چهار پسر پديد آمد و نور جمالش به پسرش(نِزار)(3)منتقل شد، مادر نزار مُعانَة بنت حَوشَمْ از قبيله جُرْهُم است
آنگاه كه نزار به دنيا آمد پدرش نگاه كرد به نور نبوّت كه در ميان ديدگانش مى درخشيد سخت شادان شد و شتران قربانى كرد و مردم را اطعام نمود و فرمود:
(اِنَّ ه ذا كُلُّهُ نَزْرٌ فى حَقِّ ه ذَا المَوْلوُدِ)؛
هنوز اينها اندك است در حق اين مولود. گويند هزار شتر بود كه قربانى كرد و چون
(نِزار) به معنى (اندك ) است آن طفل به نزار ناميده شد و چون به حدّ رشد رسيد و پدرش وفات كرد نِزار در عرب مهتر و سيّد قبيله گشت و چهار پسر از وى پديدار گشت و چون اجل محتوم او نزديك شد از ميان باديه با فرزندان به مكّه معظّمه آمد و در مكّه وفات كرد و نام پسران او چنين است
اوّل:
ربيعه ، دوم : اءنمار، سوّم : مُضَر، چهارم : اياد. و از براى ايشان قصّه لطيفه اى است معروف(4)در مقام تقسيم اموال پدر و رجوع ايشان به حكم افعى جُرْهُمى كه در علم كهانت مهارتى تمام داشت و در نجران مرجع اعاظم و اشراف بود و از (اءنْمار) دو قبيله پديد آمد: خَشْعَمْ و بَجيلَه و اين دو طايفه به يمن شدند و به اياد منسوب است قُسّ بْن ساعِده ايادى كه از حُكما و فُصحاى عرب است و از ربيعه و مضر نيز قبايل بسيار پديدار شد چنانكه يك نيمه عرب بديشان نسب مى برند و بدين جهت در كثرت ضرب المثل گشتند
در فضيلت ربيعه و مُضَر بس است خبر نبوى صلى اللّه عليه و آله و سلّم : (لا تَسُبُّوا مُضَرَ وَ رَبيعةَ فَإ نّهما مُسْلِم انِ)(5)(مُضَر)(6)معدول از ماضر است و آن شير است پيش از آنكه ماست شود و اسم مُضَر، عَمْرو است و مادرش سَوْدَه بنت عَكّ است و نور نبوّت از (نِزار) به او منتقل شده بود و بعد از پدر سيّد سلسله بود و اقوام عرب او را مطيع و منقاد بودند و همواره در ترويج دين حضرت ابراهيم خليل عليه السّلام روز مى گذاشت و مردم را به راه راست مى داشت . گويند از تمامى مردم صورتش نيكوتر بود و او اوّل كسى است كه آواز حُدَى را براى شتران خواند(7)و از وى دو پسر به وجود آمد يكى عَيْلان(8)كه قبايل بسيار از او پديد آمد.
ديگر الياس كه نور پيغمبرى بدو منتقل شده بود لاجرم بعد از پدر در ميان قبايل بزرگى يافت چنانكه او را سيّد العشيره لقب دادند و امور قبايل و مُهمّات ايشان به صلاح و صواب ديداو فيصل مى يافت و تا آن روز كه نور محمّدى صلى اللّه عليه و آله و سلم از پشت او انتقال نيافته بود گاهى از صُلب خويش زمزمه تسبيح شنيدى و پيوسته عرب او را معظّم و بزرگ شمردندى مانند لقمان و اَشباه او
مادرش رباب نام دارد و زوجه اش ليلى بِنْت حُلْوان قضاعيّه يَمَنِيَّه است كه او را (خِنْدِف ) گويند و او را سه پسر بود: 1 عَمْرو 2 عامر 3 عُميرا
گويند؛ چون پسران وى به حدّ بلوغ و رشد رسيدند روزى عمرو وعامر با مادر خود ليلى به صحرا رفتند ناگاه خرگوشى از سر راه بجنبيد و به يك سو گريخت و شتران از خرگوش برميدند عمرو و عامر از دنبال خرگوش تاختن كردند، عمرو نخست او را بيافت و عامر رسيد و آن را صيد كرده كباب كرد. ليلى را از اين حال سروررى و عُجْبى روى آورد پس به تعجيل به نزديك الياس آمد و چون رفتارى به تَبَخْتُر داشت الياس به او گفت : اَيْنَ تُخَندِفين (خِنْدِفِه آن را گويند كه رفتارش به جلالت و تبختر باشد) ليلى گفت : هميشه بر اثر شما به كبر و ناز قدم زنم و از اين روى الياس او را خِنْدِف ناميد و آن قبايل كه با الياس نسب مى برند بنى خِنْدِف(9)لقب يافتند و از اين روى كه عمرو آن خرگوش را يافته بود الياس او را (مُدْرِكِه ) لقب داد و چون عامر صيد آن كرد و كباب ساخت (طابخه ) ناميده شد
و چون عميرا در اين واقعه سر در لحاف داشت و طريق خدمتى نپيمود به قَمَعَه ملقّب گشت و بِالْجمله ؛ خِندِف الياس را بسيار دوست مى داشت . گويند چون الياس وفات كرد خِندِف حُزن شديدى پيدا كرد و از سر قبر وى بر نخاست و سقفى بر او سايه نيفكند تا وفات يافت .(10)
(1) بحارالانوار 15/105
(2) بحارالانوار 15/117
(3) به كسر نون . (محدّث قمى رحمه اللّه)
(4) هر كه طالب است رجوع كند به اذكياء ابن جوزى يا به حياة الحيوان در افعى يا به مجلّد اوّل ناسخ التواريخ (محدّث قمى رَحَمَهُ اللّهُ)
(5)مُضَر و ربيعه را دشنام ندهيد، زيرا كه آن دو مسلمان بوده اند. ر.ك : ترجمه تاريخ يعقوبى 1/285، كنز العمّال حديث 34119
(6) مُضَر به ضم ميم و فتح ضاد معجمه است
(7) اءنساب الاشراف 1/37، تحقيق : دكتر زكّار و دكتر زركلى
(8) عَيْلان به فتح عين مهمله و سكون ياء
(9) بـه كـسـر خـاء و دال مـهـمـله مـكـسوره بر وزن زِبْرج واز اين جهت يزيدلعين هنگامى كه سر مبارك حسين عليه السّلام را نزد او نهاده بودند و اشعارى مى خواند خود را بـه خـنـْدِف نـسـبـت داد و گفت : لَسْتُ من خِندف اِنْ لَمْ انتَقم الخ و حضرت زينب عَليها السلام در مقام جواب او در خطبه فرمود: وَ كَيْفَ يُرْتَجى مَنْ لَفَظَ فُوهُ اكْبادُ الاْ زكيا الخ كـنـايـه از آنـكـه چـرا خـودت را نـسـبـت به خندف مى دهى بلكه ياد كن جدّه ات هند جگرخواره را و كارهاى او را. و لَنِعْمَ م ا قالَ الحكيم السنائى
داستان پسر هند مگر نشيندى
كه از او و سه كس او به چه رسيد
پدر او لب و دندان پيمبر بشكست
مادر او جگر عم پيمبر بمكيد
او بناحق ، حق داماد پيمبر بستاد
پسر او سر فرزند پيمبر ببريد
بر چنين قوم ، تو لعنت نكنى شرمت باد
لَعَنَ اللّهُ يزيدَ وَ عَل ى آل يزيد
(محدّث قمى رحمه اللّه
(10) اءنساب الاشراف 1/39 ـ 40
ادامه دارد....
.