۹/اردیبهشت/۹۴, ۷:۵۹
روزى شخصی نزد عارف اعظم آمد و گفت: من چند ماهى است در محله اى خانه گرفته ام. روبروى خانه ى من يک دختر و مادرش زندگى مى کنند. هر روز و گاه نيز شب، مردان متفاوتى آنجا رفت و آمد دارند! مرا تحمل اين اوضاع ديگر نيست.
عارف گفت: شايد اقوام باشند. گفت: نه! من هر روز از پنجره نگاه ميکنم گاه بيش از ده نفر متفاوت ميايند بعد ازساعتى ميروند. عارف گفت: کيسه اى بردار براى هر نفر يک سنگ در کيسه انداز. چند ماه ديگر با کيسه نزد من آى تا ميزان گناه ايشان بسنجم. مرد با خوشحالى رفت و چنين کرد. بعد از چند ماه نزد عارف آمد و گفت: من نمى توانم کيسه را حمل کنم از بس سنگين است! شما براى شمارش بيايید.
عارف گفت: يک کيسه سنگ را تا کوچه ى من نتوانى! چگونه ميخواهى با بار سنگين گناه نزد خداوند بروى؟ حال برو به تعداد سنگها حلاليت بطلب و استغفار کن. چون آن دو زن، همسر و دختر عارفى بزرگ هستند که بعد ازمرگ وصيت کرد شاگردان و دوستارانش در کتابخانه ى او به مطالعه بپردازند....
اى مرد آنچه ديدى "واقعيت" داشت اما "حقيقت" نداشت
عارف گفت: شايد اقوام باشند. گفت: نه! من هر روز از پنجره نگاه ميکنم گاه بيش از ده نفر متفاوت ميايند بعد ازساعتى ميروند. عارف گفت: کيسه اى بردار براى هر نفر يک سنگ در کيسه انداز. چند ماه ديگر با کيسه نزد من آى تا ميزان گناه ايشان بسنجم. مرد با خوشحالى رفت و چنين کرد. بعد از چند ماه نزد عارف آمد و گفت: من نمى توانم کيسه را حمل کنم از بس سنگين است! شما براى شمارش بيايید.
عارف گفت: يک کيسه سنگ را تا کوچه ى من نتوانى! چگونه ميخواهى با بار سنگين گناه نزد خداوند بروى؟ حال برو به تعداد سنگها حلاليت بطلب و استغفار کن. چون آن دو زن، همسر و دختر عارفى بزرگ هستند که بعد ازمرگ وصيت کرد شاگردان و دوستارانش در کتابخانه ى او به مطالعه بپردازند....
اى مرد آنچه ديدى "واقعيت" داشت اما "حقيقت" نداشت
بیایید ديگران را "قضاوت" نكنيم
