هو المحبوب
سلام خدمت تمامی همسنگران خوبم
این مبحث بیشتر تلنگر و هشدار است به من و سایر بانوانی که حجاب را ارزش می دانند و این هدیه الهی را ارج می نهند. . .
بـــــانو ...
روزهای عجیبی است !
زمانه الک برداشته و سخت درحال الک کردن است!!
لحظه ای هم صبر نمی کند !
یک روز چــــــادر را الک کرد
و امروز دارد چادری ها را الک می کند!
بانــــــوی چــــادری
دانه های الک زمانه ، ریـــــــز است
مبادا حیا و عفت و نجابت الک شود
و تو بمانی و چادرت ...
وظیفه هر مرد و زن مسلمان است که مراقب باشد
مراقب باشیم که او می بیند . . .
هشدار خداوند بر اعمالمان را از یاد نبریم،چرا که فرمود:
الم یعلم بان الله یری؟!
الگو های حجاب من ،شیر زنانی هستند که با عفتشان، روز های امن امروز ما را رقم زدند و با شجاعتشان تندیس حیا را بر دیوار جامعه اسلامی کوبیدند
سال ۹۴ در بسیج به نام «شهید طیبه واعظی» شیرزنی از خمینی شهر اصفهان نام گذاری شده است
.
![[تصویر: do.php?imgf=99_d5e80.jpg]](http://0up.ir/do.php?imgf=99_d5e80.jpg)
انشاءالله بتوانیم این شهید قهرمان را که همراه با همسر و دیگر اعضای خانواده، برای روشنگری و مبارزه با ظلم و ستم رژیم شاهنشاهی و برقراری حکومت اسلامی در زیر شکنجههای رژیم شاه جانش را تقدیم کرد بهتر بشناسیم .
جا دارد پژواک فریاد تاریخی این شهید که هنگام دستگیری با بدن مجروح خطاب به مأموران ساواک فریاد زد:
«مرا بکشید ولی چادرم را برندارید»در فضای کشور طنین انداز شود . .
افوض امری الی الله،ان الله بصیر بالعباد
من درآن چند سال بیشتر وقتم را، دَم درِ زندانها گذراندم؛ ولی هیچکدوم از بچّه هایم را ندیدم، زندان اوین، زندان قصر و هر زندانی که احتمال می دادم، بچّه هایم آنجا باشند می رفتم. فقط جواب سر بالا می دادند و می گفتند: «ما از آنها بی خبریم» وقتی با مسئوولین زندان صحبت می کردم.آنها جواب سر بالا می دادند. یک روز داخل ساواک که در خیابان کمال اسماعیل بود. رفتم و گفتم، می خواهم آقای نادری مسئوول ساواک را ببینم و با او حرف بزنم. اول که راه نمی دادند و کلی بد و بیراه گفتند، بعد هم که گفتند بیا تو مرا بردند داخل اتاقی که یک تخت کنارش بود. وقتی آقای نادری آمد داخل اتاق اول کلی بد و بیراه نثارم کرد. گفت: «تا نگی بچّه هات از کی تقلید می کنن. نمی گم که اینجا هستند یا نه »گفتم: «من ازکجا بدونم که از کی تقلید می کنند.» با عصبانیّت از این طرف اتاق به آنطرف رفت وگفت: «که نمی دونی از کی تقلید می کنن، هان»!
شهید مرتضی واعظی
گفتم:«نه، نمی دونم. اصلاً از کجا معلوم که آنها اهل نماز بودند!»کمی سکوت کرد و بعد از این که یکی دو پُک به سیگارش زد.گفت: «این صدا رو می شنوی ؟» گفتم:«بله،» صدای جوانهایی بود که توسط عوامل ساواک شکنجه می شدند. یکی می گفت: «آخ دستم» یکی می گفت: « یاحسین» دیگری می گفت: «به خدا من چیزی نمی دونم» با شنیدن صدای آنها دلم ریش ریش می شد. دوست داشتم قدرت داشتم تا در و دیوار این شکنجه گاه را ویران کنم. اما نمی دانم خداوند چه نیرویی به من داده بود که حتی قطره ای اشک هم از چشمانم جاری نشد. محکم و استوار مثل یک شیرزن ایستادم و گفتم: «بترسید از خشم خدا که یک روزی آه همین جَوانها دامنتان را بگیرد.»
شهیده طیبه واعظی
آقایی که گوشۀ اتاق ایستاده بود. با قنداقه تفنگ یکی دو تا به من زد و گفت: «خفه» از خودم ضعف نشان ندادم. وقتی روحیه ام را قوی دید.گفت: «لختت می کنم و روی این تخت می اندازمت و مثل بچّه هات شکنجه ات می کنم» گفتم هر کاری که می خوای بکن. من که عزیزتر از بچّه هایم نیستم که این طور دارند. شکنجه می شوند. گفت: «زبونتو می برم که این قدر بلبل زبونی نکنی؟» گفتم جرأتشو نداری ! وقتی فهمید حریفم نمی شود با قنداقۀ تفنگ چند تا به من زد و از آنجا بیرونم کرد. روزی که مجسمه شاه را پایین کشیدند. من به اتفاق مادرانی که بچّه هایشان زندانی سیاسی بودند. در میدان انقلاب تحصن کردیم. آقایی آمد و گفت: «چرا این جا تحصن کردید؟ بروید منزل آیت الله خادمی اونجا تحصن کنید.» رفتیم منزل آیت الله خادمی، دَر را که باز کردند. رفتیم داخل خانه، یک خانمی که جزو خدمه بود و آنجا کار می کرد. آمد و ما را که داخل دالان نشسته بودیم. بیرون کرد و گفت: «اینجا جای تحصن نیست. بروید بیرون »
شهید ابراهیم جعفریان
آن روز برگشتیم و بار دیگر به اتفاق مادردکتر، آیت الله شهید بهشتی و خانوادۀ حجت الاسلام حاج آقا بهشتی نژاد که بعداً همراه بچۀ خردسالی دم درِ منزلشان ترورش کردند و خانوادۀ عده ای دیگر از زندانیان سیاسی همگی رفتیم. منزل آیت الله خادمی و دوباره تحصن کردیم. هر روز یکی از تحصن کنندگان می رفت و غذای یک روز افرادی را که تحصن کرده بودند را فراهم می کرد.
روزی که نوبت من شدکه شام تهیه کنم. رفتم و نان تازه پختم. غذا هم تهیه کردم و با دو عدد هندوانۀ بزرگ که به سختی حمل می کردم. برگشتم. وقت نماز مغرب و عشاء بود که رسیدم به منزل آیت الله خادمی، بلا فاصله ایستادم به نماز، در حین نمازآمدند و تحصن کنندگان را با تهدید متفرق کردند. وقتی نمازم تمام شد. برگشتم پشت سرم را نگاه کردم. دیدم هیچ کس آنجا نیست. همه رفته بودند. خودم بودم و این همه نان و غذایی که همراهم بود. وسایلم را برداشتم و از آنجا بیرون رفتم. ساعت یازده شب بود. کنار خیابان ایستادم. هیچ ماشینی نگه نمی داشت. بالاخره بعد از کلی معطلی یک تاکسی ترمز کرد.
شهید حسن جعفریان
سوار شدم پول به اندازۀ کرایه نداشتم به راننده بدهم گفتم: «به جای کمبود کرایه ات از این نان ها بردار. راننده یکی دو تا نان برداشت و پرسید: «این وقت شب با این همه وسیله کجا می روی ؟ گفتم این وسایل را برای دخترم می برم ! با تعجب گفت: «این چه دختریه که حاضر میشه. مادرش این وقت شب تک و تنها این همه وسیله رو براش ببره.» سکوت کردم و سر خیابان پیاده شدم و بقیه راه را با سختی رفتم تا به منزلمان رسیدم.بالاخره انقلاب پیروز شد. امّا بچّه های من آزاد نشدند و به دست ساواک در زیر شکنجه به شهادت رسیدند. بعد از انقلاب گفتند بیاید بچّه را شناسایی کنید رفتیم تهران وقتی بین بچّه ها نوه ام را دیدم شناختم. انگاز او هم ما را شناخت و به طرفمان آمد. آن از خدا بی خبر ها بچّه ها را هم شکنجه کرده بودند وقتی او را تحویل گرفتیم چند عمل روی او انجام دادیم. داخل بینی اش سنگ کرده بودند.
شهید محمد جعفریان
عروج ملکوتی
«خانم جعفریان می گوید:« عروس و پسرم، دخترم و دامادم، بخاطر ساواک که در تعقب شان بود. به تبریز رفتند و در آنجا مخفیانه به مبارزه پرداختند. فاطمه یک ماه قبل از شهادتش به زن برادرش گفته بود که سه ماهه بار دار است. روز شهادتش ساواکی ها اول همسرش مرتضی را به شهادت رسانده بودند و بعد آمده بودند، سراغ فاطمه و منزل آنها را محاصره کرده بودند. فاطمه در مقابل مأموران ساواک مقاومت می کند و درِ منزل را باز نمی کند. وقتی مأموران با مقاومت شدید او روبرو می شوند. به طرفش تیراندازی می کند که در نتیجه فاطمه به پشت بام منزلشان می رود و داد و فریاد می کند. در همین حین مأموران ساواک او را به گلوله می بندند و به شهادت می رسانند. یک ماه بعد، عروسم طبیه و پسرم ابراهیم را دستگیرمی کند و زیر شکنجه در زندان به شهات می رسانند و در قطعۀ 39 بهشت زهرا بخاک می سپارند .
در تهران فامیلی داریم بنام خانم دکتر رجبی، یک روز آمدند منزلمان. دیدم روزنامهای در دست دارد. نگاهی به روزنامه میانداخت و نگاهی به من میکرد و اشک میریخت. پرسیدم، خانم دکتر چرا گریه میکنی؟ اشکش را پاک کرد و گفت: «چیزی نیس.». حرفش را باور نکردم و گفتم راستشو بگو، خبری شده؟گفت: «خوش بحالشون ! و خوش بحال شما ؟» پرسیدم چرا خوش بحال من ؟گفت: «بخاطر مقامی که پیش خداوند داری»گفتم نکنه بچّه هام را شهید کردند؟» زد زیر گریه و گفت: «بله اونا رو به شهادت رسوندند». بعد روزنامه را نشونم داد و گفت: «قطعه 39 بهشت زهرا خاکشون کردند؟» ساواکی ها منزلمان را کنترل می کردند. اگر کسی با ما رفت و آمد می کرد آنها را می گرفتند. یکی از ساواکیها به صورت فقیری، هر روز سرکوچه مان می نشست و خانۀ ما را زیر نظر داشت. آنها در هفته یکی دو بار، خانه و زندگی مان را بهم می ریختند.