۱۵/تیر/۹۴, ۱۸:۳۴
قدر نشناسان...
![[تصویر: ALI%20A.jpg]](http://www.rastegary.com/last/pic/ALI%20A.jpg)
ساده نیست.
آسان نمی توان طاقت اورد.
غوغایی که عرش را می لرزاند را، راحت نمی توان آرام کرد.
از نجوای وداع راحت نمی توان گذشت...
خداحافظ ای کعبه!
خداحافظ زادگاه علی...
خداحافظ مسجد النبی
خداحافظ خاطرات آبی تولد دین خدا...
خداحافظ کوچه های نمور مدینه...
خداحافظ خاطرات تلخ بی زهرایی.
خداحافظ یادآور سالهای سکوت.
خداحافظ ای کوچه های بی رفیق.
خداحافظ سالهای عزلت.
خداحافظ چاه کوفه!
خداحافظ همدم تنهایی علی
خداحافظ ای جوشان از اشکهای غریبانه.
خداحافظ ای سنگ صبور شکیبا
خداحافظ نخلستان
خداحافظ نخل های بلند.
دیگر چشمهای به خون نشسته ی علی را،
شانه های خسته اش را،
نان جو را،
نخواهید دید.
خداحافظ کوچه های کوفه!
خداحاظ تجلی غریبی علی.
خداحافظ یادآور سالهای تنهایی،
بی کسی...
تهمت... .
خداحافظ ای بی نوایان کوفه
خداحافظ مظلومان.
خداحافظ شبهای بی نور بیچارگان.
دیگرچشم براه قرص نان علی نمانید.
دیگر کسی مرکب نمی شود برای بازی های کودکانه تان.
زنان بی پناه! دیگر کسی برای تنور های بی آتشتان نان نمی پزد.
کاش برای مظلومیت علی هم فریاد رسی بود...
خداحافظ مسجد کوفه
خداحافظ منبر و وعظ
کجاست صدای رسای علی؟
منبر چرا خالی است؟
محراب چرا خونین است؟
دیگر صدای ناله های عاشقانه ی علی با خدا، به گوش نمی رسد.
دیگر کسی شبانه، با کفش های وصله دار و دستهای پینه بسته، نان بر در خانه ی بیچارگان نمی برد.
آن شه « لا فتی»،
فریادهای شجاع ترین مرد عالم،
دلاوریهای علی...
رفت در پستوی خاک گرفته ی خاطرات ...
آن بی مثالترین مرد،
که گفت : « اگر می ماندم آن بدبخت را می بخشیدم...»
آن جوانمرد که بر فرماندهان دشمن رحم می آورد....
دیگر صدای قدمهایش نمی آید...
چه گذشت بر علی...
خاطرات سبز با پیامبر بودن.
خاطرات سیاه بند و بیعت...
روزهای زرد دوری از فاطمه.
سالهای خونبار سکوت.
سالهای سخت عدالت.
روزهای خیانت...
روزهای جنگ
روزهای گذشت...
باز هم سکوت.
سکوت....
سکوت....
فریادهای علی با خدا بود:
«ببر مرا... بیزارم از این دنیای ناجوان مردان...»1
دل پیامبر از ندیدن رویش چه تنگ بود.
چشم فاطمه سالها بود بر در بهشت دوخته شده بود.
دل علی برای رفتن چه سخت می تپید.
علی رفت و گفت:
«شجاعتهایی که از او می دیدید، خاموش خواهد شد.
بعد از آن خطبه هایی که از او می شنیدید،
و علوم الهی و مناقب ربانی که از او فرا می گرفتید،
باید پند گیرید از حال من،
و از ساکن شدن حرکتهای من...
وداع می کنم شما را،
چون من از میان شما بروم قدر من را خواهید شناخت
چون دیگری جای من نشیند مرا یاد خواهید کرد...»2
قدر، از علی یاد کرد،
قدر علی را شناخت...
پی نوشت:
1- بحار الانورا، ج 41، ص 209؛ به نقل از 14 معصوم علامه مجلسي، ص 316
2- کليني، کافي، ج1، ص 299؛ به نقل از 14 معصوم علامه مجلسي، ص 328 به بعد
mastoor.ir
![[تصویر: ALI%20A.jpg]](http://www.rastegary.com/last/pic/ALI%20A.jpg)
ساده نیست.
آسان نمی توان طاقت اورد.
غوغایی که عرش را می لرزاند را، راحت نمی توان آرام کرد.
از نجوای وداع راحت نمی توان گذشت...
خداحافظ ای کعبه!
خداحافظ زادگاه علی...
خداحافظ مسجد النبی
خداحافظ خاطرات آبی تولد دین خدا...
خداحافظ کوچه های نمور مدینه...
خداحافظ خاطرات تلخ بی زهرایی.
خداحافظ یادآور سالهای سکوت.
خداحافظ ای کوچه های بی رفیق.
خداحافظ سالهای عزلت.
خداحافظ چاه کوفه!
خداحافظ همدم تنهایی علی
خداحافظ ای جوشان از اشکهای غریبانه.
خداحافظ ای سنگ صبور شکیبا
خداحافظ نخلستان
خداحافظ نخل های بلند.
دیگر چشمهای به خون نشسته ی علی را،
شانه های خسته اش را،
نان جو را،
نخواهید دید.
خداحافظ کوچه های کوفه!
خداحاظ تجلی غریبی علی.
خداحافظ یادآور سالهای تنهایی،
بی کسی...
تهمت... .
خداحافظ ای بی نوایان کوفه
خداحافظ مظلومان.
خداحافظ شبهای بی نور بیچارگان.
دیگرچشم براه قرص نان علی نمانید.
دیگر کسی مرکب نمی شود برای بازی های کودکانه تان.
زنان بی پناه! دیگر کسی برای تنور های بی آتشتان نان نمی پزد.
کاش برای مظلومیت علی هم فریاد رسی بود...
خداحافظ مسجد کوفه
خداحافظ منبر و وعظ
کجاست صدای رسای علی؟
منبر چرا خالی است؟
محراب چرا خونین است؟
دیگر صدای ناله های عاشقانه ی علی با خدا، به گوش نمی رسد.
دیگر کسی شبانه، با کفش های وصله دار و دستهای پینه بسته، نان بر در خانه ی بیچارگان نمی برد.
آن شه « لا فتی»،
فریادهای شجاع ترین مرد عالم،
دلاوریهای علی...
رفت در پستوی خاک گرفته ی خاطرات ...
آن بی مثالترین مرد،
که گفت : « اگر می ماندم آن بدبخت را می بخشیدم...»
آن جوانمرد که بر فرماندهان دشمن رحم می آورد....
دیگر صدای قدمهایش نمی آید...
چه گذشت بر علی...
خاطرات سبز با پیامبر بودن.
خاطرات سیاه بند و بیعت...
روزهای زرد دوری از فاطمه.
سالهای خونبار سکوت.
سالهای سخت عدالت.
روزهای خیانت...
روزهای جنگ
روزهای گذشت...
باز هم سکوت.
سکوت....
سکوت....
فریادهای علی با خدا بود:
«ببر مرا... بیزارم از این دنیای ناجوان مردان...»1
دل پیامبر از ندیدن رویش چه تنگ بود.
چشم فاطمه سالها بود بر در بهشت دوخته شده بود.
دل علی برای رفتن چه سخت می تپید.
علی رفت و گفت:
«شجاعتهایی که از او می دیدید، خاموش خواهد شد.
بعد از آن خطبه هایی که از او می شنیدید،
و علوم الهی و مناقب ربانی که از او فرا می گرفتید،
باید پند گیرید از حال من،
و از ساکن شدن حرکتهای من...
وداع می کنم شما را،
چون من از میان شما بروم قدر من را خواهید شناخت
چون دیگری جای من نشیند مرا یاد خواهید کرد...»2
قدر، از علی یاد کرد،
قدر علی را شناخت...
پی نوشت:
1- بحار الانورا، ج 41، ص 209؛ به نقل از 14 معصوم علامه مجلسي، ص 316
2- کليني، کافي، ج1، ص 299؛ به نقل از 14 معصوم علامه مجلسي، ص 328 به بعد
mastoor.ir