تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: کوچه ای بی مـــــاه ...
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
[تصویر: 1_125.gif]
[تصویر: aaaaaaaaaaa.png]
.
شب است و ستارگان ، چشم به تاریکی زمین دوخته ‏اند ؛
جایی در کوچه پس کوچه ‏ های کوفه روشنایی خانه‏ ای ، طعنه به ساکنان ملکوت می‏زند .
علی ـ بزرگ‏مرد تاریخ عرب ـ از خواب بر می‏ خیزد ، پا به حیاط خانه می‏ گذارد ، چشم می‏ دوزد به بلندای آسمان :
بار خدایا ! کی می‏ رسد آن ساعتی که محاسنم به خون سرم خضاب شود؟


مویه ‏های علی به گوش دختر می‏ رسد .
دختر در آستانه در به زانو در می‏ آید .
آری ! امشب همان شب است ؛ شب موعود ، شب یتیمی عرب . ستارگان، چشم از این خانه بر نمی‏ دارند .

فرشتگان ، فوج در فوج به انتظار نشسته ‏اند و خدا ملکوت خود را برای علی آذین بسته است . سحر نزدیک است ؛ هر بار ، علی پا به حیاط خانه گذاشته ، چشم به آسمان می‏ دوزد، نماز می‏ خواند ، مویه سر می‏دهد .
خداوندا !
تو را با علی چه پیمانی است که لحظه می‏ شمارد ساعت دیدار را .
..
و علی عبا بر دوش ، پا به حیاط خانه می‏ گذارد و عزم رفتن به مسجد دارد .
اشک از دیدگان ملائک بر زمین می ‏چکد .
علی به آستانه در می‏ رسد . شالی که در کمر بسته به دستگیره درگیر می‏ کند خم می‏ شود . شال را دوباره دور کمر می‏ بندد؛ زیر لب زمزمه می‏ کند :
اشدد حیاز بمک للموت . . .
هان ای فرزند ابوطالب ! کمر خویش را برای مرگ ببند ، چرا که مرگ در راه است و به دیدارت می ‏آید
و علی قدم در تاریکی کوچه می‏گذارد.

.....

غم در سینه حجر بن عدی ـ یار با وفای مولا ـ چنگ می‏ زند .
به مسجد می‏ رود تا به انتظار مولایش بنشیند . علی را که ببیند آرام خواهد گرفت .
چشم می‏ دوزد به جای خالی علی در محراب ، خیره می‏ شود به در .
ناگاه زمزمه ‏ای شوم را می شنود :
« آماده باش ! اکنون می‏رسد کارش را یک‏سره کن !»
این صدای شوم اشعث است که از حنجره سیاهش خطاب به ابن ‏ملجم ـ شقی‏ ترین آدمیان ـ بیرون می ‏آید .
شعله‏ های خشم به چشمان بی‏ تاب حجر هجوم می ‏آورد . برمی‏ خیزد . میان سینه ‏اش آشوب است. رو به سوی کوچه سحرگاهان علی می‏گذارد : «می ‏بینمش ، نخواهم گذاشت پا به مسجد بگذارد . از همین کوچه خواهد آمد ، می‏دانم ».
به سمت خانه دختر علی می‏ رود . می‏داند که علی آن شب را در خانه اوست . در می‏زند .

بی ‏تابی در چشمان دختر موج می‏زند .
زانوان حجر به لرزه درمی‏ آید .
حجر سراسیمه در میان کوچه ‏ها می ‏دود . کوچه‏ های کوفه سیاه ‏تر از همیشه‏ اند . گویی ماه سر به چاه برده که شب این‏سان تاریک است . ظلمت از در و دیوار شهر می ‏بارد و حجر به آستان مسجد می‏رسد . ندایی در فضا طنین ‏انداز است :

«فزت و رب الکعبه»
چیزی در درون حجر فرو می ‏ریزد . حجر به کوچه سحرگاهان علی می ‏اندیشد . علی آن شب را به آن کوچه پا نگذاشته بود .
آدرس های مرجع