۲/شهریور/۹۴, ۱۱:۵۶
بنام تنهای تنهای تنها
سلام
طولانیه ولی ارزش خوندن داره...
بخش اول
مصاحبه پیش روی بخشی از گفتوگوی طولانی پیام فضلی نژاد سردبیر ماهنامه «عصر اندیشه» با سعید کنگرانی است که به سبب اهمیت مصالب مطرح شده، در خبرگزاری فارس منتشر میشود.
سینمای ایران در آستانه دهه 1340 دارای ساختار و مناسبات خاصی است. از یک طرف دربار بهعنوان متولی دولتی سینمای ایران وارد عرصه شد. شاخصهای آن هم فیلمهایی مانند «گنج قارون»، «مو سرخه» و یا فیلمهای موسوم به موج نو مثل «قیصر» است. میخواهیم بدانیم در دهه 1340 در ساختار سینمای ایران چه عواملی دست به دست هم میدادند تا یک فیلم ساخته شود؟ پشت مضمون فاسدی که در فیلمها تزریق میشد، چه فکر و ایدهای قرار داشت؟ آیا کارگزاران آن سینما خودشان این دید را داشتند، یا این نگاه از جای دیگری به آنها تزریق میشد؟
کنگرانی: وقتی سیستمی میخواهد فسادی را طبق دستور یا دکترینی وارد فرهنگ سرزمینش کند، سینمای آن هم فیلم چشمه «آربی آوانسیان» میشود که در آن یک بازیگر زن را عریان میکند؛ کاری که در سینمای ما سابقه نداشت و برایش خیلی زود بود. تمام فیلمهایی که خانم «شهناز تهرانی» یا خانم مرجان، همسر آقای «علی محمدی» از گویندگان درجه یک رادیو بازی میکردند، از این جنس بود. دقیقاً دستهایی در کار بود که مثلاً دخترهای فراری را که قبلاً وارد سیستم روسپیگری میشدند، وارد سینما کنند. یکی دو تا هم نبودند. کمپانیهای موسیقی، استودیوهای مختلف با هم grant میگذاشتند و دستور از بالا میرسید. مثلاً آقای هویدا وقتی به سندیکای بازیگران یا تهیهکنندگان میرفت، اینها برای اظهار غلامی و نوکری شاه، نقششان را زمین میزدند، چون میدانستند امریهای آمده که این دکترین باید اجرا شود و اگر نکنند...
خیلیها میگویند این حرفها توهم و شعار است و مخاطب نمیپذیرد. شما سندتان کجاست؟[/b]
یکی از سندها خود منم.
میخواهیم بدانیم روندی که با هویت ایرانی سر ستیز دارد و میخواهد تمام مبانی اعتقادی خانوادههای ایرانی را نشانه بگیرد، چگونه در سینمای عصر پهلوی پدید آمد و اتفاق افتاد؟ این روند در دهه 1340 و زمانیکه شما شروع به کار کردید با چه فیلمهایی شروع شد و توسط کدام جریان سینمایی ادامه یافت؟
یک سرمایهدار صاحب مرغداریهای عظیم، کسی مثل «هژبر یزدانی» که فقط در کار تجارت و تولید نبود، بلکه پس پرده با سه نفر دیگر، مثلاً خرم -صاحب پارک خرم - در استودیویی سرمایهگذاری میکردند و همان زنانی را که اشاره کردم، در سراسر ایران نشان میکردند، به خیابان ارباب جمشید میآوردند و فلان تهیهکننده از فقر و ضعف مالی آن دختر خانم استفاده میکرد. همانجا از پدر بدبختش دستخط میگرفتند که دخترش باکره نیست تا بعد از عقد قرارداد با او هر بلایی که سرش میآید، پدر حق اعتراض نداشته باشد. فیلم «رضاموتوری» در آریانا فیلم آقای شباویز تهیه شد. من خودم در آنجا شاهد بودم که یک پدر بسیار فقیر، دخترش را که شاید بیش از 15،16 سال نداشت و باکره بود، آورد. قرار گذاشتند دختر نقشی را بازی کند و تبدیل به ستاره شود. کل پولی که آقای شباویز بابت قرارداد و دستخطی که از پدر دختر گرفت مبنی بر اینکه باکره نیست، هفت هزار تومان بود. این نمونه ایست که من خودم دیدم.
چه سالی؟[/b]
1348، 1349.
چه کسی و چه فیلمی؟
فیلمی بود که نقش اول آن را آقای [...] بازی میکرد و این دختر خانم هم [...] بود که اکنون خواننده است.
یعنی دختری را که به سن قانونی هم نرسیده بود، به این شکل از پدرش میخریدند؟
بله، سلسله مراتبی که امثال این خانم را کشف میکرد، در جامعه هنری ما توسط -با عرض معذرت- یک «پا انداز» انجام میشد. این یک شغل بود و طرف فکر نمیکرد که دارد کار بدی میکند. وقتی سینما نیاز به سیاهی لشکر داشت دو نفر بودند به نام خانم بهرامی و آقای حسن دکتر. هر تیپ دختری را که میخواستید اینها برایتان پیدا میکردند. امروز هم در سینما چنین آدمهایی را داریم که اظهر من الشمس هستند و همه ملت هم میدانند. مثلا ً تهیهکننده میگفت یک دختر باکره 14 ساله میخواهم یا مثلاً یک دبیرستانی میخواهم که 20 ساله نشان بدهد، چون قصه فیلم طوری است که Bad man فیلم بکارت او را برمیدارد. مثل فیلم قیصر که جلال به آن دختر تجاوز کرد. در فیلم اصلی کاملاً آن دختر را که سنی هم نداشت برهنه کردند، ولی در نسخه بعد از انقلاب جمع و جورش کردند. کسانی بودند که گنده لات رسمی بودند. الان هم هستند. لاتهایی بودند که از کابارهها محافظت میکردند. لاتهایی هم بودند که بادیگارد مادر شاه بودند.
و کاملاً مشخص بودند؟ یعنی همه اینها را به این کار و این وضعیت میشناختند؟
بله، هیکلهای درشت و دستهای بزرگی داشتند. سواد هم که نداشتند و آنها را از جاهایی مثل بیغولههای ته سرآسیاب دولاب میآوردند. اینها جا و مکان نداشتند و شبها در حمام میخوابیدند.
البته در تاریخ سینما و تواریخ مختلف آمده که «فرخ غفاری» برای جشن هنر شیراز یک عده بازیگر را از «شهر نو» انتخاب کرد و به تئاتر آورد. اینها در جشن هنر هم بازی کردند و بعد گروهی را تشکیل دادند که در کتاب «شوالیههای ناتوی فرهنگی» شرح آن را نوشتهام. خانم خجستهکیا، مادر «رامین جهانبگلو»، همسر «امیرحسین جهانبگلو» همراه فرخ غفاری به شهر نو میرفت و آنها را انتخاب میکرد.
بله؛ اینها ابداً دروغ و شعار و توهم نیست.
نمونههای دیگرش چه بود؟
دخترها را «ستارهدار» میکردند و بعد برای شیوخ عرب صادر میشدند. ما درباره دورهای حرف میزنیم که دکترین رژیم شاهنشاهی تلاش میکرد چهار نعل خودش را به الگوی آمریکا برساند. البته یک بخش عظیم سیستم هم به فرانسه نظر داشت که در همین سینما سهم دارد.
موج نو که اساساً کپیبرداری از سینمای فرانسه است.
بله، تروفو، مجله کایهدوسینما و...
«فریدون هویدا»، برادر «امیرعباس هویدا» همانموقع در کایهدوسینما مقاله مینوشت و همان گرایش را هم به ایران آورد. خود هویدا هم داعیه روشنفکری از جنس فرانسوی داشت.
این مال موقعی است که پدرش را فراماسونری از لبنان به فرانسه برد. پس دکترینی، این الگو و نحله را به سینما آورد.
گوگوش همبازی شما بود. او چگونه به سینما آمد و روایت درست آن چیست؟
«گوگوش» هم از طریق همین مناسبات به سینما آمد که نوشآفرین آمد. دورانی که من با ایشان آشنا شدم، شرکت فیتسی که مخفف انگلیسی «شرکت صنایع گسترش سینمای ایران» است، تاسیس شده بود و خانم گوگوش با آن قرارداد داشت.
همسر اشرف مدیرش بود؟
بله، دکتر بوشهری و چند نفر دیگر. مثلاً وقتی میخواستند برای یک مهمانی دربار از آنجا خانم خارجی بیاورند، «خانه فرهنگ ایران» در پاریس وارد عمل میشد. از لحظهای که این یاسا از دهان شاه صادر میشد ـ البته این کارها را علم برای شاه انجام میداد ـ تا به مرحله اجرا برسد، دو سه خانواده که کارشان این بود در گیر کار میشدند. ماموریت اینها بلند کردن دختر و پسر برای دربار بود. هر قدر هم که دختر و پسر محجوبتر و خجالتیتر بودند، خوراک اینها بود. برای چنین پسر یا دختری ضیافتهای آنچنانی دربار مثل یک رویا بود. قرار بود با این پسر چه کنند؟ پنج تا خانم سناتور یا خانم وکلای مجلس با این پسر دوست میشدند و سر این قضیه بین زنها دعوا راه میافتاد.
واقعاً اینطور بود؟
بله، در مورد خود من، فیلم «دایره مینا» تازه تمام شده بود که...
که یکمرتبه شایعه پیچید سعید کنگرانی با اشرف پهلوی رابطه دارد...
بله، این خانمهایی که گفتم از طرف اشرف به چند بچه لات جنوب شهر پول میدادند که برای او پسرهای زیبا پیدا کنند و بیاورند. دوره من میخورد به زمانیکه اسم طلا بر سر زبانها بود. من در بعضی از جشنوارهها، کوکتلها و مهمانیها این قبیل افراد را میدیدم. یک خانم بسیار زیبایی را که زن یک سبزیفروش بود همینها آوردند. همان زنی که در پستچی نقش زن آقای نصیریان را بازی میکرد.
ژاله سام؟
بله، یک خلبان معروف از خانواده پهلوی، در ناکجاآبادی این زن را میبیند و بهقدری زیبایی طبیعی این زن او را میگیرد که همان آدمهایی را که گفتم به سراغ این زن میفرستد. آنها هم بیوگرافی این زن را در میآورند و به دستش میدهند. هر سال سه چهار مهمانی کوکتل در زمان جشنواره جهانی فیلم تهران برگزار میشد و هنرپیشههای بینالمللی هم دعوت میشدند تا با هنرپیشههای ایرانی آشنا شوند. ساواک حتماً باید اسامی را okay میداد. این خانم، فامیل سام را هم از آن آقای خلبان گرفت. خلبان ایشان را به پاریس فرستاد، دماغش را عمل کردند، پوستش را کشیدند و خلاصه تیپی مثل زنهای فرانسوی از او درست کردند.
ریاست خانه فرهنگ ایران در پاریس با دکتر بوشهری، شوهر اشرف بود. دربار لیست میداد که یکسری زن با این تیپ میخواهیم یا مثلاً الیزابت تایلور را بیاورید. شغل خانه فرهنگ در واقع آماده کردن این زنها و هجرت دادنشان به ایران و protect کردن از آنها در ایران بود. اینها وقتی میآمدند برده کامل بودند. قصه خود فوزیه را ببینید. خودش در خاطراتش نوشته است که آدم وقتی میخواند شاخ در میآورد که در این دربار چه فسادی حاکم بوده است.
برای شما چه زمانی این اتفاق افتاد و وارد معادلات کثیف دربار شدید؟
من شانس آوردم که دو برادر بزرگتر داشتم که در نیروی هوایی خدمت میکردند. خودم هم در دوره سربازی در رکن دو افتادم و در سال اول موهایم را کاملاً از ته زدند. من از سال 1352 تا 1354 سرباز بودم. یک سال از سربازیام گذشته بود. مثل همیشه از خیابان 30 تیر امروز تا جمهوری آمدم و آرامآرام تا خانه مادرم که در 400 دستگاه پیروزی بود، پیاده رفتم. کار همیشگیام بود. همین که خواستم بپیچم دیدم دو نفر نظامی عقب یک ماشین و یک نفر راننده با لباس شخصی جلو نشستهاند. راننده دوان دوان آمد و کت خود را کنار زد و من کارتش را دیدم. ساواکی بود. سرهنگی هم که در ماشین نشسته بود، اسمش حجازی بود. این دو سرهنگ قرار بود به دستور تشریفات دربار کاری را انجام بدهند. یادم هست سپهبد امیرقاسمی مدیر تشریفات بود.
پدر «علیرضا امیرقاسمی» که مدیر یکی از شبکههای ماهوارهای فارسی زبان خارج کشور است؟
بله و یا پدر «شهرام شبپره»، که بنای پروژه دختر شایسته ایران را گذاشت. پرسیدم: «با من چه کار دارید؟» جواب داد: «یک دقیقه تشریف بیاورید داخل ماشین میخواهند با شما صحبت کنند.» من صندلی جلو نشستم، منتها پایم را بیرون گذاشتم. راستش ترسیده بودم. آنها خیلی مودبانه خودشان را معرفی کردند و گفتند قرار است والاحضرت اشرف یک مهمانی کوکتل برگزار کنند و به ما دستور داده شده است شما را دعوت کنیم. سوال کردم: «دلیلش چیست؟» جواب دادند: «ایشان یک عده هنرپیشه خارجی را دعوت کردهاند و میخواهند از هنرپیشههای ما هم افرادی باشند.» اسم من هم سر فیلم دایره مینا مثل بمب پیچیده بود.
فیلم اکران شده بود؟
نه، ولی مهرجویی این فیلم را به شکل خصوصی در خانه «آیدین آغداشلو» نمایش داد. گزارش فیلم را که به شاه داده بودند، گفته بود پدر ساعدی و کارگردان و همه بازیگران را در بیاورید. مهرجویی فهمید این توطئه اقبال است و فیلم را برد و به شاه نشان داد و گفت بازرس ویژه به من بدهید تا او را به لوکیشنی ببرم که معتادها به آنجا میآیند و خون میدهند. این کار را که کرد، شاه از دست اقبال عصبانی شد. نوار گفتوگوی مهرجویی و اقبال موجود است. هفت سال طول کشید تا این فیلم مجوز گرفت. چرا؟ چون ما در آن زمان چیزی به اسم سازمان انتقال خون نداشتیم. اولین کانتینری که زده شد، در میدان ولیعصر جلوی چشم مردم بود و علامت سازمان انتقال خون را -که آن را هم فرانسویها طراحی کرده بودند -روی آن زدند. وقتی چشم مردم کمی به این علامت عادت کرد و قضیه مردمی شد و یکی دو کانتینر دیگر هم در جاهای دیگر زدند، تازه اجازه اکران «دایره مینا» را دادند، آن هم فقط برای دو روز. در این فاصله فیلم را در محافل روشنفکری و فستیوالهای جهانی نشان دادند.
که بعد هم رفت برای اسکار...
این اصلاً یک دکترین و تز است که وقتی بخواهند، خودشان شما را قهرمان میکنند و به شما جایزه میدهند. اگر هم نخواهند یکجور دیگری از میدان به درتان میکنند.
بالاخره کارتان با آن دو سرهنگ به کجا کشیده شد؟
دعوت آنها را قبول نکردم و هر بهانهای که توانستم آوردم تا در مراسم شرکت نکنم.
هیچوقت با اشرف ملاقات نکردید؟
چرا، دو بار در کوکتل جشنواره جهانی تهران.
بحثی نشد؟
نخیر.
اشاره کردید که بوشهری، شوهر اشرف مسئول سازمان توسعه و گسترش سینما بود. سینما در این دوره وارد مرحله سینمای کابارهای میشود و بازیگرهای آن دوران هم بهعنوان سوپراستارهای کابارهای نزد مردم شناخته میشوند. جریان روشنفکری، بار هتل مرمر و کافه نادری و این جریان تازه در درون سینما، اینها چگونه یکدیگر را پیدا میکردند و بهعنوان یک نیروی فرهنگی ظاهر میشدند؟
در بلوار کشاورز امروز و بلوار الیزابت آنموقع در خیابان هما استودیوی پیام متعلق به علی عباسی بود و در طبقه بالا استودیوی آقای فردین به نام «فردین فیلم» بود. من بعد از تئاتر شهر قصه، روزهای پنجشنبه به آنجا میرفتم و آقای فردین عکس، پوستر و بلیط مجانی سینما برای بچههای جوادیه را به من میداد.
ضمناً تبلیغات هم برای خودش میکرد ...[/b]
بله، گاهی هم میرفت به شهرستانها بلیط سینما به آنها میداد. بلیط سینما برای امثال ما گران بود. اساساً اقتصاد آنموقع خانوادههای متوسط اجازه نمیدادند بچهها خیلی به سینما بروند. به نظر من بنیان سینمایی که آقای دکتر کاووسی به نام «فیلمفارسی» از آن یاد کرد، از زمان جبهه ملی یعنی سال 1332بود. وقتی دولت دکتر مصدق سقوط کرد، بسیاری از دستاندرکاران سینما و تئاتر ضد شاه شدند، ولی از ترسشان تقیه میکردند. فردین یکی از آنها بود، اما در جاهایی امریه آمد و چارهای جز اطاعت نبود. در روزگار ما خیلی راحت میگویند ساواک که چیزی نبود، ولی باید میبودید و میدیدید که نفوذ ساواک و مخصوصاً رعبی که در دل همه ایجاد کرده بود، چه سنگینی هولناکی داشت.
یکی از مسائلی که در اسناد ساواک به آن بسیار اشاره شده، اشاعه فرهنگ قمار در سینماست. این روند از کجا شروع شد و چه خاندانهایی در سینما به این پدیده دامن زدند؟
قمار خیلی رایج و مد شده بود. اگر فیلم سرایدار را دیده باشید، یک سکانس در این فیلم هست که زن رئیس کارخانه که سرایدارش پدر من است، قمار میکنند. پیشخدمت، نوکر و آشپز با یونیفورم در خانه این مدیر کارخانه خدمت میکنند و آنجا پاتوق قمار است؛ مثل خیلی از خانههای برادران مجتهدی یا مجتهدزاده. تخصص اینها این بود که مثلاً با «منوچهر وثوق» قرارداد میبستند و او را قمارباز کرده بودند و طبیعتاً بهخاطر طولانی بودن جلسات قمار، الکل هم کنار دستش بود. با او قرارداد میبستند و به او پیشقسط میدادند و مبارک باشد و این حرفها بارش میکردند. بعد، قماربازهای قهاری را دور میز میچیدند و نه تنها پیشقسطی را که به او داده بودند در میآوردند، بلکه گاهی ماشین و خانه طرف را هم از او میبردند. پشت پرده بساط قمار، کارخانهدارها بودند. ما هنرمندانی داشتیم که هم مردم آنها را دوست داشتند و هم مورد علاقه دربار بودند و کافی بود یک تلفن مثلاً به خانم خواجهنوری، مباشر اشرف بزنند تا کاری را راه بیندازند.
شانسی که خود من آوردم وقوع انقلاب بود، وگرنه مطمئن باشید مرا هم میبردند و بیشتر از این هم لطمه میخوردم. خانوادهای بودند که امروز هم در ایران هستند. آنموقع دکوراسیون خانهشان فرانسوی اصل بود، امروز شکل عوض کردهاند. هفت خواهر بودند و خانم «شهره آغداشلو» هم با اینها بود و برای خودشان قومی بودند و فساد نیمچه اشرافی را پااندازی میکردند. مرا خانم شهره آغداشلو با این دار و دسته آشنا کرد. ایشان سر یک نوع رفت و آمد را برایم باز کرد و مرا به جایی به نام سازمان امور بینالملل که رئیس آن آقای امامی یکی از شوهرهای اشرف بود، معرفی کرد. این آقا مثل علم مهمانیهای شبانه میداد.
چه سالی؟[/b]
سالهای 1354، 1355.
با شهره آغداشلو چطور آشنا شدید؟
چند سال بعد از دایره مینا، با مهرجویی منزل دوستش بودیم و زندهیاد «علی حاتمی» و خانمش هم بودند، شمیم بهار هم بود.
سیامک پورزند نبود؟
نه، آنجا نبود، ولی من معلم انگلیسی دخترش بودم.
کدام یک از زنهای او؟ مهرانگیز کار؟
نه، مهرانگیز کار همسر دوم سیامک پورزند است. زنی که الان در واشنگتن زندگی میکند.
ماندانا زند کریمی رئیس دبیرخانه رضا پهلوی را میگویید؟
درست است. ما به او میگفتیم مانیجان. شوهرش خلبان هواپیمای اِی-وَکس بود.
نحوه معاشرتتان با شهره آغداشلو را میگفتید...
تمرین تئاتر که میرفتیم، «پرویز صیاد» میخواست «حسن کچل» را بازی کند و سرش را تیغ انداخته بود. میآمد سر تمرینهای ما. ما هم با بیژنخان مفید سر تمرینهای او به کارگاه نمایش میرفتیم. من شهره آغداشلو را آنجا شناختم. اصلاً هم نمیدانستم همسرش «آیدین آغداشلو» است. الان هم دارد فامیل ایشان را حمل میکند. یک روز ایشان به من گفت دوست دختر داری؟ و سر ما را با یک مشت از این حرفها گول مالید. بعد هم کسی را به من معرفی کرد. من هم روی همان نگاه پایین شهری، سخت به این خانم که 15،16 سالی از من بزرگتر بود، دل باختم. عموی این دختر خانم «هوشنگ انصاری» بود و پدرش در امور بینالملل دربار و همکار دکتر امامی، یکی از همسران اشرف بود. من خاطره بسیار تلخی از خانم آغداشلو دارم.
این جریان ظاهراً روشنفکری و غیر روشنفکری نداشت و دامن همه را گرفته بود؟
دقیقاً همینطور است.
چون اکنون برای سینمای روشنفکری قبل از انقلاب تاریخ سازی میکنند و ادعا دارند ما پیشرو یک هنر آرمانی بودیم. به نظر شما واقعاً چنین چیزی وجود داشت؟
نه، اصلاً چنین چیزی وجود نداشت. حتی در کتابتمان و در بین نویسندگان هم وجود نداشت و ادعای آن حرف مفت است.
یکبار «ایرج قادری» به ما گفت زمانیکه استودیو راه انداختیم، روشنفکرترین نویسندگان مثل «احمد شاملو» را آوردیم، اما از دلش مبتذلترین فیلمنامهها در آمد! آن زمان در محافل فکری سینما چیزی به نام جریان روشنفکری وجود داشت؟
بله، پاتوقشان هم خانه سینما - تئاتر کوچک، بغل بازار صفویه بود. در واقع آن زمان سینما تِک بود. فیلمهای گودار و امثال اینها را میگذاشت. به نظر من بیشترشان ژست میگرفتند، ولی یک عدهای هم خیلی وارد بودند و هوشمندانه تقیه میکردند. بعدها که رفتم خارج، مخصوصاً بهخاطر اقامت طولانی در آمریکا متوجه شدم که نسل من صادقانه چه رکبی از اینها خورده است، برای اینکه سیاهکارند و دروغ میگویند.
برگردیم به دنباله مسیری که در دهه 1350 طی کردید.[/b]
بله، عرض میکردم که پدرم به هیچ وجه با رفتنم به سینما رضایت نمیداد و حتی ابتدا برای امضای قراردادم در فیلم دایره مینا هم نیامد. آن روزها دفتر آقای مهرجویی برای این فیلم در سیما فیلم فعلی بود. پدر با تئاتر مخالفتی نداشت، چون آقای بیژن مفید را میشناخت. ایشان همسایه ما بود و خانوادهها با هم سلام و علیک داشتند. آنموقع هم جوان بودم، بازیگر خوبی به حساب میآمدم و در جامعه سینمایی واقعاً بر سر جذبم برای شرکت در فیلمهایشان دعوا بود. زمانیکه «بهمن فرمانآرا» مدیر عامل شرکت فیتسی بود به من پیشنهاد کرد که یک قرارداد پنج ساله با آنها ببندم. این شرکت مال «اشرف پهلوی» بود.
قرارداد پنج ساله میبستید؟
نه. بهخاطر اینکه فکر کردم ای داد و بیداد پنج سال خودم را گیر اینجا بیندازم؟ دقت داشته باشید که در چه سنی این فکر را میکردم.
فیتسی چه فیلمهایی را تولید میکرد؟
فیلم کلاغ «بهرام بیضایی»، فیلم «شطرنج باد» اصلانی و...
با کدام بازیگرها قرارداد داشت؟
من، بهروز وثوقی و گوگوش. فیتسی یک جریان بینالمللی بود. اولین کار مشترکش هم صحرای تاتارها به کارگردانی والریو زورلینی بود که در ارگ بم فیلمبرداری شد و من در آن نقش یک ستوان انگلیسی را بازی میکردم که 80 سرباز اسکادرانم بودند.
فیتسی با جریان فراماسونری در سینما هم ارتباطی داشت؟
بله. میدانید قبل از آقای فرمانآرا چه کسی مدیر آن بود؟ آقای مهندس آذرمی...
روتارین بود؟
بله! برادر «ماندانا زند کریمی» همسر سیامک پورزند که از USC دکترا داشت و همدوره فرانسیس فورد کاپولا و هریتاش بود. روز اولی که رفتم ایشان آنجا بودند.
ادامه دارد...
طولانیه ولی ارزش خوندن داره...
بخش اول
مصاحبه پیش روی بخشی از گفتوگوی طولانی پیام فضلی نژاد سردبیر ماهنامه «عصر اندیشه» با سعید کنگرانی است که به سبب اهمیت مصالب مطرح شده، در خبرگزاری فارس منتشر میشود.
سینمای ایران در آستانه دهه 1340 دارای ساختار و مناسبات خاصی است. از یک طرف دربار بهعنوان متولی دولتی سینمای ایران وارد عرصه شد. شاخصهای آن هم فیلمهایی مانند «گنج قارون»، «مو سرخه» و یا فیلمهای موسوم به موج نو مثل «قیصر» است. میخواهیم بدانیم در دهه 1340 در ساختار سینمای ایران چه عواملی دست به دست هم میدادند تا یک فیلم ساخته شود؟ پشت مضمون فاسدی که در فیلمها تزریق میشد، چه فکر و ایدهای قرار داشت؟ آیا کارگزاران آن سینما خودشان این دید را داشتند، یا این نگاه از جای دیگری به آنها تزریق میشد؟
کنگرانی: وقتی سیستمی میخواهد فسادی را طبق دستور یا دکترینی وارد فرهنگ سرزمینش کند، سینمای آن هم فیلم چشمه «آربی آوانسیان» میشود که در آن یک بازیگر زن را عریان میکند؛ کاری که در سینمای ما سابقه نداشت و برایش خیلی زود بود. تمام فیلمهایی که خانم «شهناز تهرانی» یا خانم مرجان، همسر آقای «علی محمدی» از گویندگان درجه یک رادیو بازی میکردند، از این جنس بود. دقیقاً دستهایی در کار بود که مثلاً دخترهای فراری را که قبلاً وارد سیستم روسپیگری میشدند، وارد سینما کنند. یکی دو تا هم نبودند. کمپانیهای موسیقی، استودیوهای مختلف با هم grant میگذاشتند و دستور از بالا میرسید. مثلاً آقای هویدا وقتی به سندیکای بازیگران یا تهیهکنندگان میرفت، اینها برای اظهار غلامی و نوکری شاه، نقششان را زمین میزدند، چون میدانستند امریهای آمده که این دکترین باید اجرا شود و اگر نکنند...
خیلیها میگویند این حرفها توهم و شعار است و مخاطب نمیپذیرد. شما سندتان کجاست؟[/b]
یکی از سندها خود منم.
میخواهیم بدانیم روندی که با هویت ایرانی سر ستیز دارد و میخواهد تمام مبانی اعتقادی خانوادههای ایرانی را نشانه بگیرد، چگونه در سینمای عصر پهلوی پدید آمد و اتفاق افتاد؟ این روند در دهه 1340 و زمانیکه شما شروع به کار کردید با چه فیلمهایی شروع شد و توسط کدام جریان سینمایی ادامه یافت؟
یک سرمایهدار صاحب مرغداریهای عظیم، کسی مثل «هژبر یزدانی» که فقط در کار تجارت و تولید نبود، بلکه پس پرده با سه نفر دیگر، مثلاً خرم -صاحب پارک خرم - در استودیویی سرمایهگذاری میکردند و همان زنانی را که اشاره کردم، در سراسر ایران نشان میکردند، به خیابان ارباب جمشید میآوردند و فلان تهیهکننده از فقر و ضعف مالی آن دختر خانم استفاده میکرد. همانجا از پدر بدبختش دستخط میگرفتند که دخترش باکره نیست تا بعد از عقد قرارداد با او هر بلایی که سرش میآید، پدر حق اعتراض نداشته باشد. فیلم «رضاموتوری» در آریانا فیلم آقای شباویز تهیه شد. من خودم در آنجا شاهد بودم که یک پدر بسیار فقیر، دخترش را که شاید بیش از 15،16 سال نداشت و باکره بود، آورد. قرار گذاشتند دختر نقشی را بازی کند و تبدیل به ستاره شود. کل پولی که آقای شباویز بابت قرارداد و دستخطی که از پدر دختر گرفت مبنی بر اینکه باکره نیست، هفت هزار تومان بود. این نمونه ایست که من خودم دیدم.
چه سالی؟[/b]
1348، 1349.
چه کسی و چه فیلمی؟
فیلمی بود که نقش اول آن را آقای [...] بازی میکرد و این دختر خانم هم [...] بود که اکنون خواننده است.
یعنی دختری را که به سن قانونی هم نرسیده بود، به این شکل از پدرش میخریدند؟
بله، سلسله مراتبی که امثال این خانم را کشف میکرد، در جامعه هنری ما توسط -با عرض معذرت- یک «پا انداز» انجام میشد. این یک شغل بود و طرف فکر نمیکرد که دارد کار بدی میکند. وقتی سینما نیاز به سیاهی لشکر داشت دو نفر بودند به نام خانم بهرامی و آقای حسن دکتر. هر تیپ دختری را که میخواستید اینها برایتان پیدا میکردند. امروز هم در سینما چنین آدمهایی را داریم که اظهر من الشمس هستند و همه ملت هم میدانند. مثلا ً تهیهکننده میگفت یک دختر باکره 14 ساله میخواهم یا مثلاً یک دبیرستانی میخواهم که 20 ساله نشان بدهد، چون قصه فیلم طوری است که Bad man فیلم بکارت او را برمیدارد. مثل فیلم قیصر که جلال به آن دختر تجاوز کرد. در فیلم اصلی کاملاً آن دختر را که سنی هم نداشت برهنه کردند، ولی در نسخه بعد از انقلاب جمع و جورش کردند. کسانی بودند که گنده لات رسمی بودند. الان هم هستند. لاتهایی بودند که از کابارهها محافظت میکردند. لاتهایی هم بودند که بادیگارد مادر شاه بودند.
و کاملاً مشخص بودند؟ یعنی همه اینها را به این کار و این وضعیت میشناختند؟
بله، هیکلهای درشت و دستهای بزرگی داشتند. سواد هم که نداشتند و آنها را از جاهایی مثل بیغولههای ته سرآسیاب دولاب میآوردند. اینها جا و مکان نداشتند و شبها در حمام میخوابیدند.
البته در تاریخ سینما و تواریخ مختلف آمده که «فرخ غفاری» برای جشن هنر شیراز یک عده بازیگر را از «شهر نو» انتخاب کرد و به تئاتر آورد. اینها در جشن هنر هم بازی کردند و بعد گروهی را تشکیل دادند که در کتاب «شوالیههای ناتوی فرهنگی» شرح آن را نوشتهام. خانم خجستهکیا، مادر «رامین جهانبگلو»، همسر «امیرحسین جهانبگلو» همراه فرخ غفاری به شهر نو میرفت و آنها را انتخاب میکرد.
بله؛ اینها ابداً دروغ و شعار و توهم نیست.
نمونههای دیگرش چه بود؟
دخترها را «ستارهدار» میکردند و بعد برای شیوخ عرب صادر میشدند. ما درباره دورهای حرف میزنیم که دکترین رژیم شاهنشاهی تلاش میکرد چهار نعل خودش را به الگوی آمریکا برساند. البته یک بخش عظیم سیستم هم به فرانسه نظر داشت که در همین سینما سهم دارد.
موج نو که اساساً کپیبرداری از سینمای فرانسه است.
بله، تروفو، مجله کایهدوسینما و...
«فریدون هویدا»، برادر «امیرعباس هویدا» همانموقع در کایهدوسینما مقاله مینوشت و همان گرایش را هم به ایران آورد. خود هویدا هم داعیه روشنفکری از جنس فرانسوی داشت.
این مال موقعی است که پدرش را فراماسونری از لبنان به فرانسه برد. پس دکترینی، این الگو و نحله را به سینما آورد.
گوگوش همبازی شما بود. او چگونه به سینما آمد و روایت درست آن چیست؟
«گوگوش» هم از طریق همین مناسبات به سینما آمد که نوشآفرین آمد. دورانی که من با ایشان آشنا شدم، شرکت فیتسی که مخفف انگلیسی «شرکت صنایع گسترش سینمای ایران» است، تاسیس شده بود و خانم گوگوش با آن قرارداد داشت.
همسر اشرف مدیرش بود؟
بله، دکتر بوشهری و چند نفر دیگر. مثلاً وقتی میخواستند برای یک مهمانی دربار از آنجا خانم خارجی بیاورند، «خانه فرهنگ ایران» در پاریس وارد عمل میشد. از لحظهای که این یاسا از دهان شاه صادر میشد ـ البته این کارها را علم برای شاه انجام میداد ـ تا به مرحله اجرا برسد، دو سه خانواده که کارشان این بود در گیر کار میشدند. ماموریت اینها بلند کردن دختر و پسر برای دربار بود. هر قدر هم که دختر و پسر محجوبتر و خجالتیتر بودند، خوراک اینها بود. برای چنین پسر یا دختری ضیافتهای آنچنانی دربار مثل یک رویا بود. قرار بود با این پسر چه کنند؟ پنج تا خانم سناتور یا خانم وکلای مجلس با این پسر دوست میشدند و سر این قضیه بین زنها دعوا راه میافتاد.
واقعاً اینطور بود؟
بله، در مورد خود من، فیلم «دایره مینا» تازه تمام شده بود که...
که یکمرتبه شایعه پیچید سعید کنگرانی با اشرف پهلوی رابطه دارد...
بله، این خانمهایی که گفتم از طرف اشرف به چند بچه لات جنوب شهر پول میدادند که برای او پسرهای زیبا پیدا کنند و بیاورند. دوره من میخورد به زمانیکه اسم طلا بر سر زبانها بود. من در بعضی از جشنوارهها، کوکتلها و مهمانیها این قبیل افراد را میدیدم. یک خانم بسیار زیبایی را که زن یک سبزیفروش بود همینها آوردند. همان زنی که در پستچی نقش زن آقای نصیریان را بازی میکرد.
ژاله سام؟
بله، یک خلبان معروف از خانواده پهلوی، در ناکجاآبادی این زن را میبیند و بهقدری زیبایی طبیعی این زن او را میگیرد که همان آدمهایی را که گفتم به سراغ این زن میفرستد. آنها هم بیوگرافی این زن را در میآورند و به دستش میدهند. هر سال سه چهار مهمانی کوکتل در زمان جشنواره جهانی فیلم تهران برگزار میشد و هنرپیشههای بینالمللی هم دعوت میشدند تا با هنرپیشههای ایرانی آشنا شوند. ساواک حتماً باید اسامی را okay میداد. این خانم، فامیل سام را هم از آن آقای خلبان گرفت. خلبان ایشان را به پاریس فرستاد، دماغش را عمل کردند، پوستش را کشیدند و خلاصه تیپی مثل زنهای فرانسوی از او درست کردند.
ریاست خانه فرهنگ ایران در پاریس با دکتر بوشهری، شوهر اشرف بود. دربار لیست میداد که یکسری زن با این تیپ میخواهیم یا مثلاً الیزابت تایلور را بیاورید. شغل خانه فرهنگ در واقع آماده کردن این زنها و هجرت دادنشان به ایران و protect کردن از آنها در ایران بود. اینها وقتی میآمدند برده کامل بودند. قصه خود فوزیه را ببینید. خودش در خاطراتش نوشته است که آدم وقتی میخواند شاخ در میآورد که در این دربار چه فسادی حاکم بوده است.
برای شما چه زمانی این اتفاق افتاد و وارد معادلات کثیف دربار شدید؟
من شانس آوردم که دو برادر بزرگتر داشتم که در نیروی هوایی خدمت میکردند. خودم هم در دوره سربازی در رکن دو افتادم و در سال اول موهایم را کاملاً از ته زدند. من از سال 1352 تا 1354 سرباز بودم. یک سال از سربازیام گذشته بود. مثل همیشه از خیابان 30 تیر امروز تا جمهوری آمدم و آرامآرام تا خانه مادرم که در 400 دستگاه پیروزی بود، پیاده رفتم. کار همیشگیام بود. همین که خواستم بپیچم دیدم دو نفر نظامی عقب یک ماشین و یک نفر راننده با لباس شخصی جلو نشستهاند. راننده دوان دوان آمد و کت خود را کنار زد و من کارتش را دیدم. ساواکی بود. سرهنگی هم که در ماشین نشسته بود، اسمش حجازی بود. این دو سرهنگ قرار بود به دستور تشریفات دربار کاری را انجام بدهند. یادم هست سپهبد امیرقاسمی مدیر تشریفات بود.
پدر «علیرضا امیرقاسمی» که مدیر یکی از شبکههای ماهوارهای فارسی زبان خارج کشور است؟
بله و یا پدر «شهرام شبپره»، که بنای پروژه دختر شایسته ایران را گذاشت. پرسیدم: «با من چه کار دارید؟» جواب داد: «یک دقیقه تشریف بیاورید داخل ماشین میخواهند با شما صحبت کنند.» من صندلی جلو نشستم، منتها پایم را بیرون گذاشتم. راستش ترسیده بودم. آنها خیلی مودبانه خودشان را معرفی کردند و گفتند قرار است والاحضرت اشرف یک مهمانی کوکتل برگزار کنند و به ما دستور داده شده است شما را دعوت کنیم. سوال کردم: «دلیلش چیست؟» جواب دادند: «ایشان یک عده هنرپیشه خارجی را دعوت کردهاند و میخواهند از هنرپیشههای ما هم افرادی باشند.» اسم من هم سر فیلم دایره مینا مثل بمب پیچیده بود.
فیلم اکران شده بود؟
نه، ولی مهرجویی این فیلم را به شکل خصوصی در خانه «آیدین آغداشلو» نمایش داد. گزارش فیلم را که به شاه داده بودند، گفته بود پدر ساعدی و کارگردان و همه بازیگران را در بیاورید. مهرجویی فهمید این توطئه اقبال است و فیلم را برد و به شاه نشان داد و گفت بازرس ویژه به من بدهید تا او را به لوکیشنی ببرم که معتادها به آنجا میآیند و خون میدهند. این کار را که کرد، شاه از دست اقبال عصبانی شد. نوار گفتوگوی مهرجویی و اقبال موجود است. هفت سال طول کشید تا این فیلم مجوز گرفت. چرا؟ چون ما در آن زمان چیزی به اسم سازمان انتقال خون نداشتیم. اولین کانتینری که زده شد، در میدان ولیعصر جلوی چشم مردم بود و علامت سازمان انتقال خون را -که آن را هم فرانسویها طراحی کرده بودند -روی آن زدند. وقتی چشم مردم کمی به این علامت عادت کرد و قضیه مردمی شد و یکی دو کانتینر دیگر هم در جاهای دیگر زدند، تازه اجازه اکران «دایره مینا» را دادند، آن هم فقط برای دو روز. در این فاصله فیلم را در محافل روشنفکری و فستیوالهای جهانی نشان دادند.
که بعد هم رفت برای اسکار...
این اصلاً یک دکترین و تز است که وقتی بخواهند، خودشان شما را قهرمان میکنند و به شما جایزه میدهند. اگر هم نخواهند یکجور دیگری از میدان به درتان میکنند.
بالاخره کارتان با آن دو سرهنگ به کجا کشیده شد؟
دعوت آنها را قبول نکردم و هر بهانهای که توانستم آوردم تا در مراسم شرکت نکنم.
هیچوقت با اشرف ملاقات نکردید؟
چرا، دو بار در کوکتل جشنواره جهانی تهران.
بحثی نشد؟
نخیر.
اشاره کردید که بوشهری، شوهر اشرف مسئول سازمان توسعه و گسترش سینما بود. سینما در این دوره وارد مرحله سینمای کابارهای میشود و بازیگرهای آن دوران هم بهعنوان سوپراستارهای کابارهای نزد مردم شناخته میشوند. جریان روشنفکری، بار هتل مرمر و کافه نادری و این جریان تازه در درون سینما، اینها چگونه یکدیگر را پیدا میکردند و بهعنوان یک نیروی فرهنگی ظاهر میشدند؟
در بلوار کشاورز امروز و بلوار الیزابت آنموقع در خیابان هما استودیوی پیام متعلق به علی عباسی بود و در طبقه بالا استودیوی آقای فردین به نام «فردین فیلم» بود. من بعد از تئاتر شهر قصه، روزهای پنجشنبه به آنجا میرفتم و آقای فردین عکس، پوستر و بلیط مجانی سینما برای بچههای جوادیه را به من میداد.
ضمناً تبلیغات هم برای خودش میکرد ...[/b]
بله، گاهی هم میرفت به شهرستانها بلیط سینما به آنها میداد. بلیط سینما برای امثال ما گران بود. اساساً اقتصاد آنموقع خانوادههای متوسط اجازه نمیدادند بچهها خیلی به سینما بروند. به نظر من بنیان سینمایی که آقای دکتر کاووسی به نام «فیلمفارسی» از آن یاد کرد، از زمان جبهه ملی یعنی سال 1332بود. وقتی دولت دکتر مصدق سقوط کرد، بسیاری از دستاندرکاران سینما و تئاتر ضد شاه شدند، ولی از ترسشان تقیه میکردند. فردین یکی از آنها بود، اما در جاهایی امریه آمد و چارهای جز اطاعت نبود. در روزگار ما خیلی راحت میگویند ساواک که چیزی نبود، ولی باید میبودید و میدیدید که نفوذ ساواک و مخصوصاً رعبی که در دل همه ایجاد کرده بود، چه سنگینی هولناکی داشت.
یکی از مسائلی که در اسناد ساواک به آن بسیار اشاره شده، اشاعه فرهنگ قمار در سینماست. این روند از کجا شروع شد و چه خاندانهایی در سینما به این پدیده دامن زدند؟
قمار خیلی رایج و مد شده بود. اگر فیلم سرایدار را دیده باشید، یک سکانس در این فیلم هست که زن رئیس کارخانه که سرایدارش پدر من است، قمار میکنند. پیشخدمت، نوکر و آشپز با یونیفورم در خانه این مدیر کارخانه خدمت میکنند و آنجا پاتوق قمار است؛ مثل خیلی از خانههای برادران مجتهدی یا مجتهدزاده. تخصص اینها این بود که مثلاً با «منوچهر وثوق» قرارداد میبستند و او را قمارباز کرده بودند و طبیعتاً بهخاطر طولانی بودن جلسات قمار، الکل هم کنار دستش بود. با او قرارداد میبستند و به او پیشقسط میدادند و مبارک باشد و این حرفها بارش میکردند. بعد، قماربازهای قهاری را دور میز میچیدند و نه تنها پیشقسطی را که به او داده بودند در میآوردند، بلکه گاهی ماشین و خانه طرف را هم از او میبردند. پشت پرده بساط قمار، کارخانهدارها بودند. ما هنرمندانی داشتیم که هم مردم آنها را دوست داشتند و هم مورد علاقه دربار بودند و کافی بود یک تلفن مثلاً به خانم خواجهنوری، مباشر اشرف بزنند تا کاری را راه بیندازند.
شانسی که خود من آوردم وقوع انقلاب بود، وگرنه مطمئن باشید مرا هم میبردند و بیشتر از این هم لطمه میخوردم. خانوادهای بودند که امروز هم در ایران هستند. آنموقع دکوراسیون خانهشان فرانسوی اصل بود، امروز شکل عوض کردهاند. هفت خواهر بودند و خانم «شهره آغداشلو» هم با اینها بود و برای خودشان قومی بودند و فساد نیمچه اشرافی را پااندازی میکردند. مرا خانم شهره آغداشلو با این دار و دسته آشنا کرد. ایشان سر یک نوع رفت و آمد را برایم باز کرد و مرا به جایی به نام سازمان امور بینالملل که رئیس آن آقای امامی یکی از شوهرهای اشرف بود، معرفی کرد. این آقا مثل علم مهمانیهای شبانه میداد.
چه سالی؟[/b]
سالهای 1354، 1355.
با شهره آغداشلو چطور آشنا شدید؟
چند سال بعد از دایره مینا، با مهرجویی منزل دوستش بودیم و زندهیاد «علی حاتمی» و خانمش هم بودند، شمیم بهار هم بود.
سیامک پورزند نبود؟
نه، آنجا نبود، ولی من معلم انگلیسی دخترش بودم.
کدام یک از زنهای او؟ مهرانگیز کار؟
نه، مهرانگیز کار همسر دوم سیامک پورزند است. زنی که الان در واشنگتن زندگی میکند.
ماندانا زند کریمی رئیس دبیرخانه رضا پهلوی را میگویید؟
درست است. ما به او میگفتیم مانیجان. شوهرش خلبان هواپیمای اِی-وَکس بود.
نحوه معاشرتتان با شهره آغداشلو را میگفتید...
تمرین تئاتر که میرفتیم، «پرویز صیاد» میخواست «حسن کچل» را بازی کند و سرش را تیغ انداخته بود. میآمد سر تمرینهای ما. ما هم با بیژنخان مفید سر تمرینهای او به کارگاه نمایش میرفتیم. من شهره آغداشلو را آنجا شناختم. اصلاً هم نمیدانستم همسرش «آیدین آغداشلو» است. الان هم دارد فامیل ایشان را حمل میکند. یک روز ایشان به من گفت دوست دختر داری؟ و سر ما را با یک مشت از این حرفها گول مالید. بعد هم کسی را به من معرفی کرد. من هم روی همان نگاه پایین شهری، سخت به این خانم که 15،16 سالی از من بزرگتر بود، دل باختم. عموی این دختر خانم «هوشنگ انصاری» بود و پدرش در امور بینالملل دربار و همکار دکتر امامی، یکی از همسران اشرف بود. من خاطره بسیار تلخی از خانم آغداشلو دارم.
این جریان ظاهراً روشنفکری و غیر روشنفکری نداشت و دامن همه را گرفته بود؟
دقیقاً همینطور است.
چون اکنون برای سینمای روشنفکری قبل از انقلاب تاریخ سازی میکنند و ادعا دارند ما پیشرو یک هنر آرمانی بودیم. به نظر شما واقعاً چنین چیزی وجود داشت؟
نه، اصلاً چنین چیزی وجود نداشت. حتی در کتابتمان و در بین نویسندگان هم وجود نداشت و ادعای آن حرف مفت است.
یکبار «ایرج قادری» به ما گفت زمانیکه استودیو راه انداختیم، روشنفکرترین نویسندگان مثل «احمد شاملو» را آوردیم، اما از دلش مبتذلترین فیلمنامهها در آمد! آن زمان در محافل فکری سینما چیزی به نام جریان روشنفکری وجود داشت؟
بله، پاتوقشان هم خانه سینما - تئاتر کوچک، بغل بازار صفویه بود. در واقع آن زمان سینما تِک بود. فیلمهای گودار و امثال اینها را میگذاشت. به نظر من بیشترشان ژست میگرفتند، ولی یک عدهای هم خیلی وارد بودند و هوشمندانه تقیه میکردند. بعدها که رفتم خارج، مخصوصاً بهخاطر اقامت طولانی در آمریکا متوجه شدم که نسل من صادقانه چه رکبی از اینها خورده است، برای اینکه سیاهکارند و دروغ میگویند.
برگردیم به دنباله مسیری که در دهه 1350 طی کردید.[/b]
بله، عرض میکردم که پدرم به هیچ وجه با رفتنم به سینما رضایت نمیداد و حتی ابتدا برای امضای قراردادم در فیلم دایره مینا هم نیامد. آن روزها دفتر آقای مهرجویی برای این فیلم در سیما فیلم فعلی بود. پدر با تئاتر مخالفتی نداشت، چون آقای بیژن مفید را میشناخت. ایشان همسایه ما بود و خانوادهها با هم سلام و علیک داشتند. آنموقع هم جوان بودم، بازیگر خوبی به حساب میآمدم و در جامعه سینمایی واقعاً بر سر جذبم برای شرکت در فیلمهایشان دعوا بود. زمانیکه «بهمن فرمانآرا» مدیر عامل شرکت فیتسی بود به من پیشنهاد کرد که یک قرارداد پنج ساله با آنها ببندم. این شرکت مال «اشرف پهلوی» بود.
قرارداد پنج ساله میبستید؟
نه. بهخاطر اینکه فکر کردم ای داد و بیداد پنج سال خودم را گیر اینجا بیندازم؟ دقت داشته باشید که در چه سنی این فکر را میکردم.
فیتسی چه فیلمهایی را تولید میکرد؟
فیلم کلاغ «بهرام بیضایی»، فیلم «شطرنج باد» اصلانی و...
با کدام بازیگرها قرارداد داشت؟
من، بهروز وثوقی و گوگوش. فیتسی یک جریان بینالمللی بود. اولین کار مشترکش هم صحرای تاتارها به کارگردانی والریو زورلینی بود که در ارگ بم فیلمبرداری شد و من در آن نقش یک ستوان انگلیسی را بازی میکردم که 80 سرباز اسکادرانم بودند.
فیتسی با جریان فراماسونری در سینما هم ارتباطی داشت؟
بله. میدانید قبل از آقای فرمانآرا چه کسی مدیر آن بود؟ آقای مهندس آذرمی...
روتارین بود؟
بله! برادر «ماندانا زند کریمی» همسر سیامک پورزند که از USC دکترا داشت و همدوره فرانسیس فورد کاپولا و هریتاش بود. روز اولی که رفتم ایشان آنجا بودند.
ادامه دارد...