تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: ساختارهاي اجتماعي- فرهنگي کشورهاي غرب اسیا
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
بسم الله الرحمن الرحیم
آغاز کلام

تبيين زيست سياسي در جوامع خاورميانه بدون توجه به ساختار اجتماعي اين جوامع مقدور نيست.
در رهيافت جديد جامعه شناسي سياسي نيز دولت و جامعه به مثابه دو پديده کاملاً مرتبط و سياست به منظله پديده اي متأثر از سازمان هاي سياسي و نيروهاي اجتماعي نگريسته مي شود.
بر همين اساس، در اين بخش، پيوند ناگسستني ميان ساختار اجتماعي- فرهنگي و سياست در جوامع خاورميانه يک اصل اساسي محسوب مي شود.
  • خصوصاً که زندگي اجتماعي در جوامع خاورميانه اي پيچيدگي هاي فراواني دارد.
  • روابط خانوادگي، قومي، زباني و مذهبي هنوز هم از عوامل تعيين کننده ساختار اجتماعي اين جوامع اند.
  • شکاف هاي اجتماعي و گروهي در جوامع خاورميانه، حول محورهاي خون، زبان و مذهب شکل مي گيرد و نيروهاي اجتماعي حاصل از پيوندهاي خوني، زباني و مذهبي به شيوه هاي گوناگون در زندگي سياسي تأثير مي گزارند.
  • پيوندهاي درون گروهي يا فروملي در جوامع خاورميانه در مقايسه با پيوندهاي ملي يا فراگروهي نيز از اولويت برخوردارند.

بنابراين، مهمترين وجه مشخصه ساختارهاي اجتماعي، فرهنگي کشورهاي خاورميانه، نبودن انسجام و يکپارچگي ملي است که خود موجد بحران هاي متعدد در سطوح داخلي و خارجي به شمار مي آيد.
منظور از نبود انسجام ملي، وجود شکاف هاي عميق اجتماعي است که در دو سطح ساختاري و تاريخي نمود مي يابد و به نوبه خود عرصه سياسي را متأثر مي کند.
در اين بخش هر يک از سطوح پيش گفته تبيين مي شود.

ادامه خواهد داشت ...

پ.ن. سليماني پورلک، فاطمه؛ (1389)، قدرت نرم در استراتژي خاورميانه اي آمريکا، تهران: پژوهشکده مطالعات راهبردي، چاپ اول
بسم الله الرحمن الرحیم
شکاف هاي ساختاري ( طبقاتي )
شکاف هاي ساختاري شکاف هايي هستند که به مقتضاي برخي ويژگي هاي دگرگوني ناپذير و پايدار در جامعه انساني پديد آمده اند و همواره وجود دارند. مانند شکاف هاي طبقاتي يا شکاف هاي سني و جنسي. (1)
اين شکاف را مي توان به نوعي در تمام جوامع خاورميانه اي مشاهده کرد اما در بحث از ساختار اجتماعي جوامع مزبور بايد به اين نکته ادغان کرد که استفاده از مفهوم طبقه که مارکس و ديگران آن را براي توصيف ساختار اجتماعي و تحليل پويايي هاي آن مطرح کرده اند، مناسب نيست. اکثر تحليلگران بر اين باورند که در استفاده از اين گونه مفاهيم غربي براي مطالعه تحول و پويايي جوامع خاورميانه بايد محتاط بود. (2) زيرا در اين قبيل جوامع اهميت و گستره شکاف هاي اجتماعي تاريخي ( غيرطبقاتي ) آن چنان است که ساختار طبقاتي به عنوان نظام، قشربندي افقي را تحت الشعاع قرار مي دهد.
هر ساختار اجتماعي متشکل از افراد صاحب سلطه و تحت سلطه و مبتني بر موقعيت هاي نابرابر است. هر شخص براساس رابطه اش با سه ارزش ثروت، منزلت و قدرت، در يک طبقه اجتماعي جاي مي گيرد. بر اين اساس در جوامع خاورميانه اي نيز با توجه به وجود گروه ها و افراد داراي منابع و ميزان درآمد، نفوذ و شيوه زندگي يکسان ساختار طبقاتي اجتماعي مشاهده مي شود.
از اين منظر در اين جوامع دو نوع طبقه اجتماعي وجود دارد؛ طبقات اجتماعي سنتي و طبقات اجتماعي جديد. البته سير تحول ساختار طبقاتي اين جوامع بيان کننده آن است که با بروز دگرگوني ها و پويايي هاي اجتماعي فزاينده، از قدرت و اهميت طبقات سنتي کاسته مي شود، اما اين به معناي از بين رفتن آنها نيست.
در اينجا به اختصار به ساختارهاي طبقاتي جوامع خاورميانه اشاره مي شود.

ادامه خواهد داشت ...
پی نوشت ها در اخرین ارسال تقدیم میگردد.
بسم الله الرحمن الرحیم
ساختار طبقاتي سنتي
در يک نگاه کلي ساختار طبقات سنتي جوامع خاورميانه اي را مي توان به سه طبقه کلي (جمعاً شامل هفت طبقه سنتي) تقسيم بندي کرد.
  • طبقه بالا
در بيشتر کشورهاي خاورميانه، درصد ناچيزي از کل جمعيت ( معمولاً کمتر از 2% ) طبقه بالاي جامعه را تشکيل مي دهند. از لحاظ قدرت، طبقه بالا، طبقه حاکم است چون ابزارهاي قدرت و اقتدار را در انحصار خود دارد. اين نخبگان مناصب کليدي ( اعم از سياسي و اقتصادي ) حکومت، ارتش و نهادهاي مذهبي را در اختيار دارند و رشته هاي خويشاوندي در شکل گيري طبقه حاکم و تحکيم شالوده هاي قدرت آنها بسيار مؤثرند. (3)
  • طبقه متوسط سنتي
در جوامع خاورميانه سه قشر متوسط سنتي قابل شناسايي اند: قشر متوسط ديوان سالار، قشر متوسط سوداگر و قشر متوسط روحاني. در نظام حلقه اي و طبقه اي قدرت، قشر اول قدرتمندترين اقشار است، چرا که نزديکترين حلقه به دور طبقه حاکم و اغلب در خدمت منافع قشر حاکم است، همين نزديکي به قدرت موجب مي شود بعضي از اعضاي آن به درون طبقه بالا راه يابند. سوداگران متشکل از بازرگانان و تجار، مابين قشر متوسط ديوان سالار و قشر متوسط روحاني قرار دارند. عمده ترين مراکز فعاليت اعضاي اين قشر، بازارها هستند. هر چند تک تک اعضاي اين قشر از قدرت اقتصادي اندک و نفوذ سياسي بسيار ناچيزي برخوردارند. در مقام يک طبقه داراي قدرت سياسي چشمگيري هستند. (4) اين قدرت خصوصاً به هنگام تعارض با سياست هاي حکومت، آشکار مي شود. بارزترين، نمونه تأثير اين قشر در سياست را مي توان در انقلاب اسلامي ايران ديد. روحانيون نيز گرچه قدرت و ثروت هيچ يک از دو قشر قبلي را ندارند، در ميان مسلمانان طبقه متوسط و پايين سنتي، نفوذ ديني فراواني دارند.
  • طبقه پايين
تعداد زيادي از مردم جوامع خاورميانه به سه طبقه پايين کارگر، دهقان و ايلياتي تعلق دارند.
ادامه خواهد داشت ...
بسم الله الرحمن الرحیم
تحول ساختار طبقاتي سنتي
ساختار طبقاتي سنتي با اين ترکيب، امروزه در جوامع خاورميانه اي نيز حاکم است. اما وقوع تحولات در سطوح مختلف اقتصادي و سياسي از قبيل اصلاحات ارضي، تأکيد روز افزون بر صنعتي کردن کشور و جايگزيني سرمايه گذاري هاي صنعتي، خدماتي و تجارتي، تغييراتي در ساختار طبقاتي اين جوامع پديد آورده است چند عامل در بروز چنين تحولي تأثيرگذار بوده است که برخي در سطح داخلي و ملي و برخي در سطح خارجي و فراملي قابل بررسي اند.
اولين عامل افزاش چشمگير درآمدهاي نفتي است. در واقع بدون توجه به ثروت نفتي کشورهاي منطقه خاورميانه، درک صورت بندي هاي اجتماعي آنها به درستي امکانپذير نيست. فراهم بودن پول حاصل از فروش نفت و تأثير نيروهاي بازار جهاني، شکاف طبقاتي را در جوامع خاورميانه اي ايجاد کرده است. (5) با توجه به اينکه توليد نفت به شکوفايي اقتصاد ملي مي انجامد و بر پايه اراده مردمي استوار نيست، نه تنها در خدمت توده مردم نيست، بلکه به کمک همين درآمدهاي نفت، نظم اجتماعي گذشته در هم ريخته و باعث فاصله طبقاتي و به وجود آمدن قشري بيگانه شده، که نه وابسته به جامعه خود است تا اصالت خود را حفظ کند و نه توانسته از مزاياي فرهنگ وارداتي در جهت مثبت آن بهره مند شود. (6)
در اين شکاف طبقاتي اقشار حاشيه توليد، زحمتکشان شهري و روستايي، خرده بورژوازي سنتي و جديد و طبقه متوسط و نيز مجموعه اي از نيروهاي سرمايه داري تجاري و صنعتي و اربابان بازارهاي سنتي و جديد و بوروکرات هاي بخش خدماتي و صنعتي که در نهادها، سازمان ها و بنيادهاي مختلف جاي دارند. (7) اين شکاف هر چند در تمام کشورهاي منطقه وجود دارد هنوز در مرحله ابتدايي است و صورت بندي فعالي به خود نگرفته است.
عامل ديگري که زمينه ساز تحول ساختارهاي اجتماعي شد، اتخاذ اقدامات نوسازانه دولت هاي خاورميانه- بيشتر در حوزه هاي اجتماعي، اقتصادي- و با اتکا به درآمدهاي هنگفت نفتي بود. نتيجه اين اقدامات، دگرگون سازي ساختار اجتماعي سنتي و ظهور طبقات و ساختار اجتماعي جديد است. طرح هاي گسترش آموزش همگاني و اجراي طرح هاي بزرگ و کوچک صنعتي، از جمله اقدامات نوسازانه اي بوده است که در تحول ساختار اجتماعي مؤثر بوده اند. خصوصاً آموزش همگاني که به تحرک اجتماعي و تحول نسل ها انجاميد. بالا رفتن تقاضاها و انتظارات افراد آموزش ديده و تحصيل کرده، در عين تداوم تفاوت ها و امتيازات طبقاتي از طريق آموزش از ديگر پيامدهاي اجتماعي اين عامل است که بر پيچيدگي ساختار اجتماعي جوامع خاورميانه مي افزايد.
تأثير غرب از ديگر عوامل مؤثر در اينگونه دگرگوني هاي اجتماعي و توزيع قدرت سياسي، ثروت و منزلت اجتماعي است. گسترش روابط تجاري با غرب، الگوهاي کهنه تجارت را تغيير داد. رفته رفته، تجار شهري و پيشه وران، نفوذ خود را در رويارويي با يک قشر جديد بازرگانان از دست دادند. افزون بر اين، قدرت هاي خارجي اغلب از شکاف ها و اختلافات قبيله اي، محلي و فرقه اي به نفع خود بهره برداري و با تشديد اختلافات قومي و مذهي مردم را تشويق کردند تا با معيارها و موازين فرقه اي بيش از آگاهي طبقاتي احساس هويت کنند. (8)
ملي گرايي نيز از ديگر عوامل مؤثر در دگرگوني اجتماعي و ائتلاف طبقاتي بود. جنبش ملي گرايي به عنوان واکنشي گسترده در برابر سلطه استعماري و امپرياليستي، به مهمترين نيروهاي سياسي در جهان عرب تبديل شد. هر چند اينگونه جنبش ها از لحاظ ترکيب اجتماعي متعدد بودند، روي هم رفته ائتلاف طبقات و اقشاري را نشان مي دادند که از حاکميت استعماري يا تجارت بين المللي بهره مند نمي شدند. مهمترين و متنفذترين اينها را سرمايه داران ملي تشکيل مي دادند که برخلاف بازرگانان بزرگ و زمينداران وابسته به تجارت بين الملل خواهان اقتصادي فارغ از سلطه بيگانگان بودند. (9) در نتيجه اين تحولات، ساختار اجتماعي سنتي متحول شد و اقشار و طبقات جديدي ظهور کردند.
ادامه خواهد داشت ...
بسم الله الرحمن الرحیم
ساختار طبقاتي جديد
عوامل اقتصادي و سياسي پيش گفته، ضمن دگرگون ساختن طبقاتي سنتي جوامع خاورميانه، به پيدايش طبقات اجتماعي جديد و آگاهي يابي اين طبقات نيز انجاميد. که عمده ترين آنها قشر متوسط حرفه اي است. منشأ قدرت اين قشر جديد، مهارت حاصل از آموزش هاي جديد است. اکثر اعضاي اين قشر مي کوشند با توسل به دانش و مهارتشان به مرتبت و منزلت اجتماعي بالايي دست يابند. اين قشر متوسط جديد، از صاحبان مشاغل فني، حرفه اي، فرهنگي و اداري تشکيل مي شود. رابطه قشر متوسط حرفه اي با قدرت سياسي از جامعه اي به جامعه ديگر فرق مي کند. در ترکيه، مصر، ليبي و تونس اعضاي آن به درون قدرت سياسي راه يافته اند. در عراق، سوريه و تا حدودي الجزاير، ورود اعضاي آن به سياست با کاميابي هاي بسيار ناچيزي همراه بوده است. در مراکش، عربستان صعودي و افغانستان درهاي ورود به حوزه سياست هنوز ( تا قبل از سرنگوني طالبان ) به روي روشنفکران حرفه اي بسته است. (10)
اين قشر که از صاحبان مشاغل فني، حرفه اي، فرهنگي و اداري تشکيل مي شود، ديدگاه هاي متفاوت از سه قشر متوسط سنتي دارد. ويژگي هاي فکري اين قشر آن است که خواستار نوسازي اقتصادي، اجتماعي و سياسي هستند و شبکه هاي قديمي شخصيت گرايي، خويشاوند سالاري و تحت الحمايه گرايي را رد مي کنند. آنها حرفه گرايي را بر شخصيت گرايي، عدالت را بر ثروت، آزادي فکري را بر ثبات تحميلي و مشارکت سياسي را بر پارتي بازي سياسي ترجيح مي دهند. (11)
بنابراين در کشورهاي خاورميانه نيز تقسيم بندي طبقاتي ( اقتصادي، اجتماعي ) همانند ساير جوامع مشاهده مي شود، اما ارائه تحليلي معنادار از اين ساختار اجتماعي و به ويژه درک آثار سياسي آن نيازمند بهره گيري از نظرات جامعه شناسان است. نظريه پردازان جامعه شناسي واژه طبقه را حداقل به دو معناي متفاوت به کار مي برند: يکي به معناي يک مقوله ساده جامعه شناختي معطوف به افراد داراي منابع درآمد يکسان، نفوذ هم سطح و شيوه زندگي همگون و دوم به معناي يک واژه روان شناختي- جامعه شناختي معطوف به افرادي که نه تنها از منزلت و مرتبت اجتماعي و سياسي مساوي برخوردارند، بلکه موقعيت هاي اقتصادي، اجتماعي و سياسي همساني دارند. مارکس، اين دو واقعيت طبقه اجتماعي را با عبارات « طبقه در خود » ولي « نه براي خود » و طبقه « در خود » و « براي خود » توصيف مي کند. (12)
جامعه شناسان بين طبقات اقتصادي پنهان و عيني و طبقات سياسي آشکار و ذهني تمايز قائل مي شوند. بدين سان همه جوامع به طبقات اقتصادي پنهان و عيني ( اقتصادي- اجتماعي ) تقسيم مي شوند، اما همه آنها به طبقات سياسي، آشکار و ذهني ( روان شناختي- سياسي ) تفکيک نمي شوند. (13) از اين ديدگاه بيشتر جوامع خاورميانه، داراي طبقات اقتصادي پنهان و عيني هستند، زيرا هر چند در اين جوامع، اختلاف در ثروت، قدرت، منزلت و دانش به چند پارگي آنها و پيدايش شکاف هاي اجتماعي منجر شد، اين شکاف ها بيشتر حالت بالقوه دارند تا بالفعل. به تعبير ديگر، طبقه بندي هاي موجود اقتصادي ( روابط با توليد، توزيع، ميزان درآمد ) و اجتماعي ( شيوه زندگي و منزلت اجتماعي ) در کشورهاي خاورميانه تأثير چنداني در زندگي سياسي ندارد. اين طبقات در عالم واقع و به طور عيني وجود دارد، اما در ذهن افراد و گروه ها بازتاب پيدا نمي کند و بدين ترتيب به لحاظ نبود آگاهي طبقاتي، عمل سياسي ناشي از آن نيز منتفي مي شود.
در تبيين علّي اين پديده مي توان به وجود شکاف هاي اجتماعي غيرطبقاتي و رابطه اين شکاف ها با شکاف هاي طبقاتي اشاره کرد. (14) بر پايه شکاف هاي اجتماعي غيرطبقاتي گروه هاي مختلف قومي، نژادي، زباني و مذهبي از يکديگر جدا مي شوند يا در برابر يکديگر قرار مي گيرند. اين شکاف ها در بعضي از جوامع حالت بالقوه دارند و در بعضي جوامع ديگر، حالت بالفعل، احتمالاً در صورت ضعف يا فروپاشي حکومت مرکزي در اين قبيل جوامع، شکاف هاي اجتماعي به حالت بالفعل در مي آيند.
شکاف هاي اجتماعي غيرطبقاتي معمولاً جوامع را به صورت عمودي چند پارچه مي کنند. به عبارت ديگر، از آنجا که مبناي قرار گرفتن فرد در يک گروه اجتماعي عمودي، پيروي از مذهب خاص، وابستگي به قوم خاص يا تکلم به زبان خاصي است، سلسله مراتب اجتماعي يا ساختار هرمي شکل گروه حفظ مي شود. در هر يک از اين گروه هاي اجتماعي، مرتبه افراد براساس ميزان برخورداري از ثروت و قدرت تعيين مي شود. تنها عاملي که اختلافات طبقاتي را درون گروه بنديهاي عمودي تحت الشعاع قرار مي دهد و به آنها انسجام مي بخشد، اشتراک در دين، قوميت، نژاد يا زبان است. در جوامع خاورميانه اي، يک کارگر سني کرد، در درجه نخست خود را کرد، سپس سني و سپس کارگر مي داند. به همين دليل است که در بيشتر جوامع خاورميانه سازمان ها، انجمن ها و ديگر تشکيلات غيرطبقاتي از تشکل هاي طبقاتي افزونترند.
ادامه خواهد داشت ...
آدرس های مرجع