سلام مطالبی رو درباره فطرت ، میم حسین الف گفت ولی دوست دارم پیش از پاسخ ایکاش میپرسیدن که شما و اون نویسنده محترم فطرت رو رو چه مبنایی تعریف کردین؟
(۹/بهمن/۹۴ ۲۳:۲۹)دوست حقیقت نوشته است: [ -> ]آقای ایمان علیخانی
آموزش فلسفه به زبان ساده
قدم اول
اثبات برهان فطرت
کسی که ادعا می کند به هیچ چیز اعتقاد ندارد (پوچ گرا) نیز الزاماً اعتقاداتی دارد. نمونه ی بارز این اعتقادات، اعتقاد به وجود گرسنگی و وجود غذاست. اگر کسی این دو را واقعاً قبول نداشته باشد طی چند روز می میرد. لذا تمام انسان ها اعتقاداتی دارند.
از طرفی این سخن کاملاً بر حق است که نمی توان برای تمام اعتقادها برهان آورد. هر برهانی که اعتقادی را اثبات کند، خود فرضیاتی دارد که نیاز به اثبات دارند. لذا الزاماً اعتقاداتی هست که برایشان برهانی نیست و برای اثبات دیگر اعتقادات به این ها نیاز است.
دو پاراگراف بالا را می توان اینگونه جمع بندی کرد که هر کسی اعتقاداتی دارد و در میان این اعتقادات، الزاماً اعتقاداتی اثبات ناپذیر موجود است. لذا هر کسی -هر قدر هم که برای استدلال تلاش کند- اعتقاداتی دارد که بدون اثبات پذیرفته است.
حال چگونه باید از میان این همه اعتقاد، عده ای را انتخاب کنیم که بدون اثبات بپذیریم؟ اگر روشی منطقی برای رسیدن به این اعتقادات کشف کنیم، به عبارتی آن ها را اثبات کرده ایم که این محال است. لذا اعتقادات اثبات ناپذیر را نمی توان انتخاب کرد و پذیرفت.
در ساختار منطقی و فلسفی ذهن ما ستون هایی ست مستحکم که تمام این بنای عظیم بر این ستون ها بنا شده است. این ستون ها اعتقاداتی هستند که بدون اثبات پذیرفته ایم و برای پذیرششان هیچ انتخابی نداریم؛ بلکه پیش از آن که در صحت هر گزاره ای فکر کنیم، در ما وجود دارند. اسلام به این اعتقادات اولیه و اساسی می گوید فطرت
شما این پاسخ رو یا از نویسنده بگیرید و یا اینکه این رو از ایشون بپرسید و نقل کنید .
بعدشم تو همین چند خط ابتدایی چند مغالطه هم صورت گرفته که جالبه ، نیاز به نقد و ... نیست فقط شما فطرت رو چی میدونی و فلاسفه و حکمای منطق و ... چی میدونن . البته باید بین اسلامیین و مسیحین و ... هم تفکیک قائ بشین چون نگاه ها با توجه به منابع گاه متفائت میشه.

در انتها ، چیزی که بدیهی هست رو شما چطور میتونین قبول یا رد کنین؟ مراقب الفاظ باشین چون دیگه منطقه منطقه ای هست که هر عبارت بار محتوایی و پشتوانه ای داره که نباید خلط بشه.
دوستان از بحثتون استفاده میکنم .

قبل از خدا حافظی این رو تقدیم میکنم . دوستان اگه نقد و نظری هم داشتن بفرمایند . البته استاد محمد صدرا هستن و بنده اجازه نمیدم به خودم تو این بحث دخالت کنم.
استاد اگه مطلبی رو اشتباه بیان کردم اصلاح بفرمایید.
متن زیر نقل قول از جناب
محمدرضا موسوىفراز هستش .
«فطريات»
فطريات، كه همان اقتضاءات فطرت هستند،
در منطق و فلسفه و عرفان، معانى متفاوتى دارند كه براى روشن شدن محل بحث بايد به آنها توجه كرد.
1.
فطريات در منطق: فطريات در منطق،
يكى از انواع ششگانه بديهيات است كه تصديق آنها نيازمند برهان جداگانه و مستقلى نيست و ـ به اصطلاح ـ «قضايا قياساتها معها» هستند; يعنى دليل آن قضايا همراه خود آنهاست و با تصور قضيه، برهان آن نيز به ذهن مىآيد; مانند قضيه «دو، يك پنجم ده است».
ابوعلى سينا، الشفاء (المنطق ـ البرهان)، قم، انتشارات مكتبة آيةالله العظمى المرعشى النجفى، 1414 ق، ج 3، ص 64
2.
فطريات در نظر عقلگرايان اروپا: در اين مكتب، كه دكارت (Descartes; 1596-1650) پيشگام آن است، ب
رخى از معلومات را مستقيماً ناشى از خود عقل مىدانند و عقل بدون احتياج به حواس، به حسب طبع خود، داراى آنهاست. اين معلومات «فطرى» ناميده مىشوند. شكل، حركت، دانايى، نادانى، يقين، مدت و وحدت از فطريات به اين معنا هستند.
رنه دكارت، تأملّات در فلسفه اولى، ترجمه احمد احمدى، چ دوم، تهران، مركز نشردانشگاهى، 1369، ص 41ـ57; و ر.ك: همو، اصول فلسفه، ترجمه منوچهر صانعى دره بيدى، تهران، مؤسسه انتشارات آگاه، 1364، ص 44
3.
فطريات در نظر كانت: به نظر كانت (Immanuel Kant; 1724-1804))، موضوعات رياضى صرفاً مخلوق عقل و ذهن هستند; يعنى فطرىاند و از اينرو، يقينى هستند. آنچه به وسيله حواس وارد ذهن مىشود، تنها آثارى متغيّر، جزئى و متفرق است اما مفاهيم رياضى عناصرى پيشينى و مقدّم بر تجربه (a Priori )هستند.
هارتناك يوستوس، نظريه معرفت در فلسفه كانت، ترجمه غلامعلى حداد عادل، تهران، فكر روز، 1376، ص 10، 11، 93
4.
فطريات در نظر افلاطون: افلاطون (حدود 430ـ347 ق.م)
همه معلومات انسان را مستقيماً ناشى از عقل مىداند كه بدون احتياج به حواس، به حسب طبع خود، واجد آنهاست. آموزش و تعليم تنها تذكّرى است به آنچه عقل به صورت فطرى از عالم «مُثُل» مىدانسته و فراموش كرده است.
افلاطون، دوره آثار، ترجمه محمدحسن لطفى، ج دوم، تهران، شركت سهامى انتشارات خوارزمى، 1367، ج 1 (رساله منون)، ص 366 ـ 389 و ج 3، ص 1316 به بعد; همچنين ر.ك: فردريك كاپلستون، تاريخ فلسفه، ترجمه سيدجلال الدين مجتبوى، چ دوم، تهران، انتشارات علمى و فرهنگى و انتشارات سروش، 1368، ج 1، ص 193 به بعد.
5.
فطريات به معناى بديهيات منطقى:
فطريات به اين معنا، در بخش منطق حكمةالاشراق به كار رفتهاند . شمسالدين محمد شهرزورى، شرح حكمة الاشراق (سهروردى)، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى (پژوهشگاه)، 1372، ص 120
در منطق مشهور «بديهيات» به قضايايى اطلاق مىشود كه سبب تصديق آنها، در نزد عقل حاضر است و نيازى به نظر و كسب نيست و قضاياى نظرى مبتنى بر آنها هستند. بديهيات به شش نوع تقسيم مىشوند: اوليات، مشاهدات، تجربيّات، متواترات، فطريات (به اصطلاح اول) و حدسيّات.
6.
ادراكاتى كه بالقوه در ذهن همه هستند: گاهى منظور از «فطرى» ادراكاتى است كه البته ممكن است در ذهن بعضى به صورت بالفعل نباشند يا خلاف آنها موجود باشد. معلوماتى كه با علم حضورى براى نفس معلوم هستند ولى هنوز به علم حصولى معلوم نشدهاند، اينگونهاند. مرتضى مطهرى، مجموعه آثار، ج 6، چ سوم، تهران، صدرا، 1374، ص 262
7.
فطرى در اصطلاح عرفانى: د
ر اين اصطلاح، «فطرى» به معناى «عالم جبروت» است. البته اصطلاح رايج در بين عرفا نيز همان معناى عامى است كه ديگران گفتهاند، اما گاهى بر عالم جبروت، «فطرى» اطلاق مىشود.عزيزالدين نسفى، مجموعه رسائل مشهور به الانسان الكامل، چ دوم، تهران، زبان و فرهنگ ايران، 1362، ص 60ـ61
منظور از «عالم جبروت»، عالمى است كه محيط بر عالم ملكوت و عالم مُلك است. ما در عالم ملك، كه عالم اجسام مادى و مدتدار است، زندگى مىكنيم. به اعتقاد عرفا، عالم ملكوت محيط بر عالم ماست و اشياى آن از ماده و مدت مجردّند و برتر از عالم ما است. اما عالم جبروت از ملكوت نيز برتر است. سيد جعفر سجادى، فرهنگ اصطلاحات وتغييرات عرفانى، چ پنجم، تهران، طهورى، 1379، ص 284
چرخ با اين اختران خوب و خوش و زيباستى صورتى در زير دارد آنچه در بالاستى (ميرفندرسكى)
8.
فطرى به معناى قضيه نظرى قريب به بديهى:
«قضيه نظرى قريب به بديهى» يعنى قضيهاى كه حتى افراد درس نخوانده با استدلالى ساده به راحتى آن را درك مىكنند و نيازى به براهين فنى نيست.محمدتقى مصباح يزدى، آموزش فلسفه، چ هشتم، تهران، سازمان تبليغات اسلامى، 1377، ج 2، ص 359
البته استدلال اين قضيه همراه با آن نيست.
- با توجه به تعريف «فطريات»،
اصطلاح اول، از فطريات موردنظر ما خارج است; زيرا فطريات منطقى در واقع اكتسابى هستند و نتيجه آن قياسِ همراه مىباشد.
اصطلاح دوم و سوم، كه در آنها انسان همراه با معلوماتى به دنيا مىآيد، از نظر فلاسفه اسلامى مردود است; زيرا همانگونه كه در قرآن آمده است، انسان هنگام تولد، داراى هيچ علم حصولى نيست،(«واللهُ اخرجكم من بطون امّهاتكم لا تعلمون شيئاً و جعل لكم السمع والابصار والافئدة لعلكّم تشكرون» (نحل: 80) ) و حتى بديهيات اوليه پس از تماس با عالَم خارج و از طريق حواس (البته بدون استدلال) درك مىشوند.(ابنسينا، الشفاء كتاب البرهان (المنطق)، قم، انتشارات كتابخانه آيةالله العظمى مرعشى نجفى، 1404، ج 3، ص 106، المقالة الاولى، الفصل الحادى عشر. )
ملّاصدرا و فخر رازى از راه بساطت نفس، اقامه برهان مىكنند بر اينكه فعاليت ادراكى نفس از راه حواس آغاز مىشود(ر.ك: صدرالدين شيرازى، الحكمة المتعالية فى الاسفار العقلية الاربعه، تهران،دارالمعارفالاسلامية،1383،ج3،ص381/ فخرالدين محمدبن عمرالرازى، المباحث المشرقيه فى علم الالهيات و الطبيعيات، بيروت،دارالكتاب العربى، 1410، ص 472 ) و پيش از حس، هيچ علم حصولى نداريم، هرچند علومى حضورى به صورت پيشينى و فطرى وجود دارند.
اصطلاح چهارم از سوى فلاسفه اسلامى رد شده است.(بن سينا، پيشين، ص 330) ملاصدرا و فخر رازى با طرح اين بحث كه تعقّل نمىتواند ذاتى يا لازم نفس انسان باشد، اين اصطلاح را رد كردهاند.(صدرالدين شيرازى، پيشين، ص 487; همچنين ر.ك: فخرالدين محمد بن عمرالرازى، پيشين، ص 496 ) حداقل اشكالى كه بر اين اصطلاح وارد است اين است كه دلايل و شواهد كافى براى اثبات ندارد.
اصطلاح هفتم و هشتم نيز با امور فطرى مورد نظر ما فاصله زيادى دارند.
اصطلاح پنجم و ششم يعنى بديهيات و وجدانيات نيز به معناى دقيق كلمه نمىتوانند فطرى باشند; زيرا بينش فطرى به معناى دقيق و واقعى، بينشى است كه از حس ظاهر يا عقل بيرون نيامده و نتيجه هيچگونه فعاليت ذهنى نباشد، بلكه به واسطه اصل خلقت حاصل شود يا در شرايط خاصى، بدون اكتساب پديدار گردد.
بنابراين، حتى بديهيات اوليه نيز چون پس از تصور موضوع و محمول و نسبت بين آنها تصديق مىشوند، كاملا غيراكتسابى نيستند; زيرا عقل در مواجههاى عقلانى با حقايق عقلانى، آنها را به دست مىآورد و اكتساب مىكند; همانگونه كه حس در مواجهه با حقايق محسوس، صورتى از آنها را اكتساب مىكند.(محمدتقى مصباح يزدى، فلسفه اخلاق، تحقيق احمدحسين شريفى، تهران، شركت چاپ و نشر بينالملل، 1381، ص 50; همچنين ر.ك: احمد ابوترابى، در طريق معرفت به علوم فطرى (پاياننامه)، كتابخانه مؤسسه امام خمينى(رحمة الله علیه). )اين مطلب درباره تمام علوم حصولى (از جمله بديهيات اوليه و وجدانيات)(وجدانيات به دليل اينكه مسبوق به تصور و تصديق هستند و همچنين شكل قضيه دارند، از علوم حصولى به شمار مىروند. پس هرچند از بديهيات مسلّم هستند، اما از مواجهه عقلانى عقل بىنياز نيستند و نمىتوانند به معناى دقيق كلمه، فطرى باشند; زيرا انسان هنگام تولد هيچ علم حصولى نداشته است. ) صادق است.
اما بديهيات اوليه به دليل آنكه تصور مفرداتشان با علم حضورى است (درباره ارتباط بديهيات اوليه با علم حضورى ر.ك: محمدتقى مصباح يزدى، آموزش فلسفه، چ چهارم، تهران، سازمان تبليغات اسلامى، 1370، ج 1، ص 250ـ251)
و وجدانيات نيز چون متكى بر علم حضورى هستند.( ارتباط وجدانيات با علم حضورى از اين نظر است كه در قضاياى وجدانى، متعلق ادراك يا محكى قضيه را حضوراً يافتهايم; يعى «قضيه وجدانى» بيان چيزى است كه حضوراً درك شده است; مانند قضيه وجدانى «من هستم» و «من يقين دارم». ر.ك: همان، ص 249) ملحق به علم حضورى مىشوند و آنها را «فطرى» به حساب مىآوريم.
پس حتى وجدانيات نيز با اندك مسامحهاى از فطريات شمرده مىشوند. البته روشن است كه اين نكته سنجىها براى رعايت دقت در بحث است و هرگز به بداهت بديهيات اوليه و وجدانيات آسيبى وارد نمىكند.
در واقع، «فطرى» ناميدن بديهيات اوليه و وجدانيات به اين معنا است كه فطرت ما براى تصديق اين قضايا كافى است و به كسب و نظر و استدلال نيازى نيست. اما در حقيقت، حصول اين بديهيات با كمك حواس سمعى و بصرى انجام مىپذيرد. عبدالله جوادى آملى، تفسير موضوعى قرآن كريم، قم، مركز نشر اسرا، 1378، ج 12 (فطرت در قرآن)، ص 28
- نتيجه مىگيريم كه امور فطرى ـ به معناى دقيق كلمه ـ تنها شامل علوم حضورى فطرى مىشوند و از علوم حصولى با اندك ملاحظهاى مىتوان «بديهيات اوليه» و «وجدانيات» را در شمار امور فطرى آورد.
- البته ادراكات فطرى عقل عملى و گرايشهاى فطرى، كه قسمت مهمى از فطريات را تشكيل مىدهند، خارج از اين اصطلاحها هستند.