تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: کف خیابون(آگه میخواید بدونید معنی غریب یعنی چی بخونید)
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5
#کف_خیابون 61

وقتی شما در یک گلستان پر از گل و بلبل و عطر و گلاب، بیل دست بگیری و خاک ها را جا به جا کنی، خواه ناخواه موجودات زیر زمینی و کرم و قارچ هم به چشمت میخوره! خب این طبیعت دنیاست! همه جا همینجوریه. همه جا هم خوب هست و هم بد! پس خیلی فرقی نمیکنه قم باشه یا هر شهر دیگه!

اینو گفتم برای کسانی که ممکنه خورده بگیرن و فکر کنند تصورات مردم درباره حوزه و روحانیت با شنیدن بخشی از توطئه هایی که در محافل معلوم الحال در حال شکل گیری است عوض میشه و دیگه احترامی برای علما قائل نمیشن و از اینجور حرف ها! نه! مردم ما خیلی باهوش تر از این حرف ها هستند. بگذریم!

تقریبا پروژه ای که عفت در حال پیگیریش بود برامون روشن بود. ضمن اینکه خیلی درباره کسانی که در اون جلسه و چند جلسه بعدش بودند تحقیقات مفصلی صورت گرفت. شاید به جرات میتونم که اکثر کسانی که با عفت در اون پروژه شرکت داشتند، از کسانی بودند که یا پرونده تبلیغ علیه نظام داشتند و یا در رزومه اونا ترویج اکاذیب و دلسرد کردن مردم و... ثبت شده بود! ینی کلا آدمای مسئله داری بودند و کم پیدا میشد کسانی که صادقانه و درست و حسابی زندگی باشند اما یهویی به دم و دستگاه عفت و اینا متصل شده باشه! این خودش نکته ای است در خور توجه!

اونا از مشکلات «مالی و معیشتی» و حتی «سیاسی» طلبه ها میخواستند سواستفاده کنند. مثلا اگر طلبه ای زمینه جذب به فعالیت علیه نظام داشت، تلاش میکردند با حل کردن مشکلات مالیش جذبش کنند. اما اگه کسی دقت کنه همین هم توی چشم میاد! با اینکه خیلی از طلبه ها هستند که مشکلات مالی متعددی دارند و با شهریه اندک طلبگی و امام زمانی دارن زندگی میکنند اما دم نمیزنند و به تکلیف شرعی و حوزویشون عمل میکنند!

اما جالبه که عفت و اینا، دنبال هر طلبه ای نبودند. دنبال طلبه های خاص با میزان هوش و استعداد بالا و دارا بودن زمینه های منفی سیاسی بودند! ینی مثلا طلبه های سطح پایین و معمولی و غیر اجتماعی، به درد افکارشون نمیخورد و توسط تیم مد نظرشون جذب نمیشد! بلکه اونا بعضی از طلبه ها را به بهانه تحقیق و پژوهش در یک مرکز علمی و یا به بهانه تربیت تبلیغ و منبری در مجالس خاص و شهرها و روستاهای از پیش تعیین شده جذب میکردند!

الحمدلله حوزه و دادسرای ویژه روحانیت تونستند در بعضی از موارد، به موقع وارد بشن و با پی بردن به حساسیت موضوع، حرکات خوبی ارائه بدن. ولی ... ولی سیستمی که توسط عفت و دار و دسته اش فعال بودند، خیلی آنلاین و لحظه ای، روش عوض میکردن و از راه های دیگه وارد میشدند.

نمیدونم کار خدا بود یا... اینکه همون ایامی که ما درگیر این پرونده در قم بودیم، مطلع شدیم که حتی آیات عظام: نوری همدانی و مکارم شیرازی و سبحانی و علوی گرگانی و جوادی آملی و چندین مدرس عالی حوزه، به مناسبت های مختلف، طلاب و فظلای حوزه را دعوت به تبلیغ برای انتخابات و انتخاب اصلح و اینا میکردند.

خب این خیلی عالی بود. چون اون سال در حوزه و دانشگاه، قرار بود امتحانات زودتر برگزار بشه و اصلا کم کم داشت ایام امتحانات طلاب شروع میشد و کرسی های درس در سال تحصیلی تموم میشد. هنوز هم برای خیلی ها جای شکر و تعجبه که چطور این مراجع باهوش و آگاه به زمان، ظاهرا بدون هماهنگی با هم، ظرف مدت دو هفته، از انتخابات حرف میزدند و خط دهی های مناسب و به نفع نظام ارائه میدادند! چون هنوز تا انتخابات خیلی فاصله داشتیم و موقع دعوت از مردم برای حضور در انتخابات نبود. اما این مراجع داشتند علنا طلبه ها و شاگردانشون را برای دعوت از مردم و حضور حداکثری مردم و شیوه جذب مردم به انتخابات و... نکاتی را میفرمودند و یاد میدادند.

این کار مراجع و فضلای انقلابی حوزه، حتی به تیم ما هم یه انرژی خاصی داد. انرژی که باعث شد ما اینقدر احساس مسئولیت بکنیم که حتی بیشتر از تکلیفمون در پروژه عمل کنیم. تا این حد که به ابوالفضل بگم قم بمونه و تکلیف یه چیزی را روشن کنه و بعدش برگرده تهران!

بذارید اینجوری بگم؛ روز جمعه، طرفای ظهر بود که 233 باید اون چهار نفر را برمیگردوند تهران! قبلش با من تماس گرفت و کسب تکلیف کرد. بهش اجازه برگشت دادم. همشون در راه خواب بودند و مدتی هم که بیدار بودند صحبت های خاصی مطرح نشد. اما ... یه نفر از اون چهار نفر نیومد تهران! یادتونه گفتم عفت، یه نفر را کنار حرم پیاده کرد و بهش گفت «یادت باشه که زیر سی سال باشن!»... همون آشغال کثافت تهران نیومد!

233 میگفت اون یکی دو شب هم خیلی پیداش نبوده و کمتر در اون خونه رفت و آمد داشته! باید میفهمیدیم که اون مونده که چیکار کنه؟!

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

#کف_خیابون 62

233 را لینک کردم به ابوالفضل... همه چیزایی که درباره اون زن باید ابوالفضل میدونست تا بتونه پیگیریش کنه و حتی تصویر اون زن را براش ارسال کردیم... عبداللهی هم زحمت تشخیص هویت اون زن کشید... اسم اون زن الناز... 35 ساله... متاسفانه شوهردار... فاقد فرزند... با چهره ای جذاب و هیکلی مانکنی... ارشد روانشناسی... دارای سابقه اغفال جوانان و دستگیر شده در دو پارتی بزرگ غرب تهران... دارای روابط عمومی بالا...

233 که هم خانمه و هم در کارش حرفه ای هست، میگفت که وقتی الناز چادر رنگ تیره میپوشه و اونجوری آرایش میکنه و از کنار مرد ها عبور میکنه، بعیده در دل های بیمار نتونه نفوذ بکنه و به دام نندازه! از نظر 233، الناز نماینده همه «چادری های بی حجاب» هست که تا حالا دیده!!

دقت کنید لطفا! ما اصولا «بد حجاب» نداریم! خانم ها فقط دو گونه اند: یا «با حجاب» و یا «بی حجاب». همین! از نظر 233 الناز مرکب از دو مسئله است: هم «چادری» و هم «بی حجاب»! چرا این تیپ برای اون مکان و اون ماموریت به خصوص انتخاب شده؟! چون این تیپ، تیپ محبوب دل های بیمار مردهایی است که هم عنوان دینداری را یدک میکشند و هم در عین حال دوس ندارن با زن هایی که آنچنانی باشند! پس فقط یه تیپ میتونه اونا را جذب کنه... و اون تیپ هم تیپ «رپ مذهبی» است! یا همون «چادری بی حجاب»!

اینا به کنار! حالا ابوالفضل کجا و چطوری پیداش کرد؟!

ابوالفضل فوق العاده پسر غیرتی و درستی هست. به حضرت معصومه متوسل شد تا بتونه کارش را درست انجام بده! یک شب به طور کامل در کنج حرم حضرت معصومه تا صبح بیدار موند و گریه و توسل و...

حالا چند شنبه؟ صبح شنبه! معمولا طلبه ها بین الطلوعین تا قبل از شروع کلاس ها در مسجد اعظم و کنار قبور علمای مدفون در حرم میشینند و با هم مباحثه میکنند. سنت خیلی خوبی هست که از علما به یادگار مونده و تا حالا هم ادامه داره.

ابوالفضل برای زیارت قبر آیت الله بروجردی میره سالن بین مسجد اعظم و حرم! همون جا متوجه میشه که یه خانم میره پیش یه طلبه ای که منتظر هم مباحثه ای خودش بوده و ازش مثلا میخواسته مسئله شرعی بپرسه. ابوالفضل میگفت فقط عنایت بی بی حضرت معصومه بود که متوجه حضور اون زن شدم. پشتم بهش بود... میشنیدم که اون زن داره چی میگه! یه لحظه برگشتم... دیدمش... فهمیدم که خود الناز هست!!

الناز سوال اولش را از قضای نماز صبحش شروع کرد... بعد رفت سراغ مسئله وضو... بعدش با هزار خجالت و منمن کردن، سوال درباره حیض و غسل حیض پرسید!

اون طلبه از همه جا بی خبر هم داشت مثل بچه آدم جوابش میداد و حتی سرش هم پایین بود و خیلی نگا نمیکرد. تا اینکه بعد از چند دقیقه سوال و جواب، الناز بهش میگه: «چند روزه که شما را اینجا میبینم. شما هفته قبل هم بودید! همین جا مکاسب مباحثه میکردید... اما دیروز و پریروز نبودید! جسارت نباشه... خیلی ببخشید... مشکلی براتون پیش اومده بود؟!»

اون طلبه هم که دهنش قفل شده بود، خیلی متعجابه گفت: «بله ... ینی نه... خب تعطیل بودیم دیگه! شما اینا را از کجا میدونید؟ چرا مراقب ما بودین؟!»

الناز عفریته کثیف با یه لحن خیلی نرم و عشوه گرانه به اون طلبه میگه: «مراقب شما و همبحثتون نبودم! من فقط مراقب «تو» بودم... ماشالله خیلی خوش بیان و مودب و آقا هستید! میدیدم که چقدر با متانت و لبخند با هم بحث لجبازتون مدارا میکردید!»

اون طلبه گفت: «نه... اون بنده خدا لجباز نیست... من باید برم... دیگه هم اینجا نبینمتون!»

الناز گفت: «منتظر هم بحثتون نباشید! بعیده دیگه بیادش... جسارت نباشه... من این چند تا لقمه نون و پنیر و سبزی را برای شما آوردم!! به دلم واضح شده بود که رفیقتون نمیاد... من هیچوقت دلم بهم دروغ نمیگه... بخاطر همین سه تاش را به نیت شما درست کردم... میشه اینو از خواهر کوچیکتون بگیرید و بین کلاساتون نوش جون کنید؟!»

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

#کف_خیابون 63

ابوالفضل چرخیده و رفته قسمت بالای سر مقبره آیت الله بروجردی... اونجا ایستاده و از همون جا به الناز و اون طلبه بنده خدا نگاه میکرده... جوری که اونا متوجه نشن! ابوالفضل میگفت: «میدیدم که الناز با چه ناز و عشوه ای پلاستیک لقمه ها را گرفته بود جلوی اون بنده خدای از همه جا بی خبر! و میدیدم که اون بنده خدا هم تردید از رفتارش میریخت! من همش تو دلم به اون بنده خدا میگفتم قبول نکن! جان مادرت ازش قبول نکن! قبول نکن تا بخوره توی پوزش و روش کم بشه!

اما حواسم نبود که اصلا اون بنده خدا از همه جا بی خبره و الناز را نمیشناسه! هیچ دلیلی نداشت که ازش قبول نکنه! چرا از مردم توقع علم غیب و کشف و شهود داشته باشیم؟ باید کف دستش بو میکرد که با دو سه تا لقمه داره توی دام الناز پرونده دار همه کاره میفته؟!

الناز، جوری که مثلا کسی نشنوه... با تن صدای آروم و لطیف بهش گفت: «فکر کنین من نذر دارم... اما نه برای ثوابش... برای دل خودم... برای یه حس خواهرانه که نسبت به کسی پیدا کردم که دارم چند روز از دور نگاش میکنم و اون اصلا خبر نداره... دو سه تا لقمه ساده است... شما به رسم ادب، نمیدونم به رسم رد نکردن دست یه خواهر، چه میدونم حالا هر چی... فقط ازم قبول کنین تا برم دو رکعت نماز شکر بخونم و برم! بفرمایید!»

واقعا شرایط سختیه... اون طلبه شروع کرد وسایل و کتاباش را برداشت و توی کیفش گذاشت... از حالاتش معلوم بود که میخواد بره... اما الناز دو وجبی اون طلبه زانو زد و نشست! منی که ازش حداقل دو سه متر فاصله داشتم، بوی عطر غلیظ تن و بدن زنونه و دو سه کیلو مواد آرایش دست و صورتش را میشنیدم! چه برسه به اون طلبه بیچاره که الناز در اون فاصله ازش نشسته بود!

اون طلبه مثل هر کسی دیگه که در حرم و جاهای مذهبی و زیارتی ممکنه نذری تعارفش بکنند از الناز لقمه ها را گرفت! اما مشخص بود که لقمه ها را گرفته تا یه جوری از دست الناز راحت بشه و حضور یه زن با اون تیپ و قیافه در کنار خودش براش دردسرساز نشه و توی چشم نیاد! بعدش هم فورا مشغول جمع کردن وسایلش شد.

همین طور که داشت وسایلشو جمع میکرد، الناز بهش گفت: «مچکرم داداشی که دستمو پس نزدید! راستی چند روز پیش خودکارتون را اینجا جا گذاشته بودین! از بس بعد از مباحثتون عجله داشتین، حتی فرصت نکردین درست دور و برتون را نگاه کنید و بعدا برید! اینم خودکارت!!»

اون طلبه با تعجب گفت: «دست شما درد نکنه! آره ... خودکارمو جا گذاشتم اما این که خودکار من نیست!»

الناز خنده ای کرد و گفت: «این یه خودکار دیگه است! جدید و نو... اونو برداشتم واسه خودم... ببخشید بدون اجازه شما واسه خودم برداشتم!»

اون طلبه که کم کم داشت شاخ درمیاورد گفت: «خواهش میکنم... اشکال نداره... اما دیگه لطفا برید... دیگه هم اینجا نبینمتون! و الا مجبورم جور دیگه رفتار کنم!»

بعدش هم زود وسایلشو برداشت و بلند شد که بره... الناز بهش گفت: «چشم! دیگه منو اینجا ... نه... باشه... هر چی شما بگید... اما میشه شماره تون را داشته باشم که اگر سوالی داشتم مزاحمتون بشم؟! البته قول میدم خیلی مزاحمتون نشم!»

اون طلبه راه افتاد... الناز هم دنبالش راه افتاد... واقعا لحظات سختی داشت برای اون طلبه که عرق هم کرده بود سپری میشد... همینطور که انگار داشت از دست عزرائیل در میرفت گفت: «من گوشی ندارم! ینی خط همراه ندارم! برید... خدانگهدار....»

اما الناز دست از سرش برنمیداشت... منم رفتم دنبالشون... طلبه بیچاره داشت آب میشد که داره یه زن با اون تیپ و قیافه مثل سگ افتاده دنبالش!

الناز گفت: «اما برای شما خط و گوشی واجبه! شاید کسی باهاتون کار واجب و سوال شرعی داشت! حالا اینا به کنار... فقط یه سوال! اگر براتون بخرم، ازم قبول میکنید؟! میخوام همین جا نذر کنم... نذر کنم که اگر حاجتم براورده شد واسه شما یه گوشی و دو تا خط بگیرم تا راحت باشید!»

اون طلبه که بو برده بود که این النازه یه چیزیش میشه، یه کم سرعت گرفت و دو سه متر از الناز فاصله گرفت... الناز هم که اصرار داشت که یه پل ارتباطی بتونه ازش داشته باشه، ولش نمیکرد... اومد که جا نمونه و سرعتشو زیاد کنه تا بهش برسه، از پشت سر کفشمو انداختم جلوی پاهاش... اونم تعادلش بهم خورد و محکم نقش زمین شد!

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

#کف_خیابون 64

اینقدر محکم خورد زمین که توی اون هوای گرگ و میش اول صبح، هر کس صدای زمین خوردنش شنید، برگشت و نگاش کرد...

خدا را شکر خیلی خلوت بود... هنوز داشت از درد به خودش میپیچید که مثل شکارچی که سایه خودش و تبرش روی روباه پیر جنگل افتاده، رفتم بالای سرش! تا اومد بلند بشه، میدونستم که ممکنه هر کاری بکنه... و حتی ممکنه مسلح باشه... به خاطر همین چیزا، با ته پاهام خوابوندم توی دماغ عملیش!

گیج شد و جیغ زد و به خودش پیچید... یکی از خادمان ما را دید و با سرعت به طرف ما اومد... فکر کرده بود دعوا یا خفت گیری هست! تا به من نزدیک شد، کارتم را نشونش دادم و گفتم لطفا دخالت نکنید! اون هم عقب ایستاد! بهش گفتم لطفا دو تا خادمه بگید بیان اینجا!

نشستم بالای سر الناز! گفتم: «نام الناز... 35 ساله... دارای پرونده فساد و اغفال... چهار روزه که قم هستی و با وجود اینکه شوهردار هستی، به اغفال مردم و طلبه های جوان مشغول بودی... به اسم خواهر و برادری باهاشون ارتباط میگرفتی... اینم که آخریش بود که محل سگ هم بهت نذاشت و الان هم که از چنگت پرید! از الان هر حرفی که بزنی، در دادگاه علیه خودت استفاده میشه! مخصوصا که اینبار جرمت سیاسی هست و سر و کارت با بچه های خودمونه!»

الناز که داشت در خون و ناله خودش غلط میخورد با کمال پررویی گفت: «باشه! تسلیم! اما بذار ببینم این طلبه ای که آخرین شکارم بود چیکار میکنه با اون دو سه تا لقمه!»

بدون هیچ تاملی و خیلی سریع گفتم: «داره میره... خیلی دور شده... اما باشه... پاشو... پاشو با هم بریم دنبالش!»

اون دو تا خانم خادمه، الناز را گرفتند و بلند کردند... دستبند بهشون دادم و زدند به دستش... فورا راه افتادیم... یه تیکه از راه هم دویدیم... به صحن آیینه رسیدیم... دیدیم خبری از اون طلبه نیست... الناز گفت اگه راست میگین بریم بیرون... شاید بیرون باشه... بریم طرف مدرسه گلپایگانی... کلاساش اونجاست... من فقط میخوام ببینم چیکار میکنه... میخوام روی تو و امثال تو را کم کنم که فکر میکنید آخوندا پیغمبرند! میخوام بهت بفهمونم که تا کسی خودش نخواد، از الناز گردن کلفت تر هم نمیتونه اذیتش کنه! میخوام پوزتو به خاک بمالم که فکر نکنی الان که منو گرفتی، خیلی دمت گرمه و شیر شکار کردی!

گفتم خفه شو! به اون خانمای خادمه گفتم بیاریدش بیرون حرم! حرم قداست داره! بیایید کنار اتاق نیروی انتظامی ... کنار پارک کنار حرم...

رفتیم بیرون... خیلی تو فکر حرفهای الناز بودم... دوس داشتم یه جوری خوار و خفتش بدم... اما چجوری نمیدونم!

یه لحظه رو کردم به طرف حضرت معصومه... خیلی آروم و توی دلم گفتم: «بی بی جان! حرف سنگینی زد این عفریته! یه جوری خوارش کن! اگر همین جا خوار شد، شده وگرنه خیلی بد میشه! میخوام خودت خوارش کنی! همین حالا! بقیش با من و حاجی! الان به دادمون برس بی بی جان!»

با همین حال و هوا از حرم اومدیم بیرون... رفتیم به طرف ماشین نیرو انتظامی که با ماشین اونا الناز را ببرم اداره قم و از اونجا هم ببرمش تهران واسه بازجویی!

فقط عنایت خودش بود... که یه لحظه چشمم خورد به اون طلبه... قشنگه که آدم ذات داشته باشه... پدر مادر دار باشه... مثل همون طلبه جوونی که عرق کرده بود وقتی الناز داشت پشت سرش میدوید و اذیتش میکرد... نمیدونم اون لحظه چطوری دل اون طلبه شکسته شده و توسل پیدا کرده بود که خدا انداخت توی دلم که دیگه الناز تمومه و باید کارش را یه سره کنیم...

چهارتامون فقط وایسادیم و نگاه میکردیم... الناز که داشت میسوخت اما بوی سوختن و جزغاله شدنش نمیومد... وقتی که دید اون طلبه، دو سه تا گربه دور خودش جمع کرده و داره اون لقمه ها را تیکه تیکه میکنه و میریزه جلوی گربه های اطراف حرم!!

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour
#کف_خیابون 65

عکس العمل ابوالفضل با من هماهنگ شده بود. کار درستی کرد. ما میخواستیم حداقل یکی دو نفر را به روش خودمون داشته باشیم و بازجویی کنیم. بنا به دلایلی، صلاح نبود افسانه و رویا را دستگیر کنیم. اتفاقا بخاطر آزاد بودن اونا و ارتباطاتی که داشتند و به برکت دل پاک افشین و نگرانی که داشت، پرونده هم تا اینجا پیش رفت و خودتون شاهد بودین که به چه آدمایی رسیدیم!

پس الناز را لازم داشتیم. بالاخره در دم و دستگاه عریض و طویلی که در اوت تربیت شده بود، نمیتونه آدم بی خبر و گاگولی باشه و از هیچ جا مطلع نباشه! بخاطر همین، اول دستور دادم که الناز را دو سه روز برای بازجویی های پرونده خودمون بیارند تهران... و سپس تحویل نیرو انتظامی و دادگاه و دادسرا...

به ابوالفضل گفتم پاشو خودت هم بیا تهران! یه نقشه هایی تو ذهنم بود که بنظرم وقتش بود که یه حرکتی هم ما بزنیم. بخاطر همین به ابوالفضل نیاز داشتم. اگه بخوام اجمالا بگم، این میشه که 233 تونسته بود با تعقیب و مراقبتی که در سفر قم داشت، پرونده را چاق تر کنه و ابوالفضل هم یه سر نخ آماده برامون آورده بود.

الحمدلله تا اینجا روند پرونده مثبت ارزیابی شد. الناز را آوردن اداره. وقتی چشم بندش را برداشتن و چشمش به نور خورد و قیافه دو سه تا از بچه ها را دید، اومد دستش که اینبار مثل دفعه های قبل نیست و بد جایی آوردنش!

چرا اینو میگم؟ چون اینبار داشت اثبات میشد که مفاسدش بخاطر وابستگیش به جریان های معاند و رنگ و لعاب سیاسی، اونم وسط قم و گلاویز شدن با بطن جامعه دینی خیلی سنگین تر شده و معلوم نیست قاضی براش چه حکمی ببره!

خودم ازش بازجویی کردم. رفتم توی اتاقش و بعد از سلام و علیک، در عین احترام به متهم، اول براش دستور ناهار دادم و بعدش از صرف ناهار، باهاش صحبت کردم. اینجوری شروع کردم:

«من هیچ صلاح نمیبینم که از شما کسی جز خودم بازجویی کنه. چون اینقدر ماشالله جرم های متعددی دارید که ممکنه بقیه همکارام در شان جرم ها و شغل شما با شما برخورد کنند!»

الناز گفت: «مگه شغل من چیه آقاهه؟!»

بهش گفتم: «خب مشخصه! دو تا جرم عمده در پرونده شما هست: یکیش طراحی عملیات های تروریستی و دومیش هم ایجاد خانه فساد در قم!»

رنگش پرید... گفتم الان سکته میزنه! به لکنت زبون افتاد... گفت: «به قرآن مجید قسم دروغه! تروریسم چیه دیگه؟ من اهل این گنده بازیا نیستم! گفتم چرا آوردنم اینجا... به قرآن قسم من روحم هم اینی که گفتی خبر نداره! برادر! تو را به امام علی قسم اینا را واسم ننویسینا! من گه بخورم اهل ترور باشم! من حداکثر تو دو سه تا پارتی برقصم و تو دو سه تا مشروب جا به جا کنم و حالا یه حالی به این و اون و... دیگه خودتون که میدونید... بیوه باشی و هزار تا چشم هم دنبالت باشه! خب برای امرار معاش مجبورم... اما ترور؟!! تروریسم؟!!»

گفتم: «چرا دروغ میگی؟!»

گفت: «نه برادر! کدوم دروغ؟!»

گفتم: «چقدر ساده ای تو! تو مثل اینکه نمیدونی کجایی؟! شنیدی میگن یه جایی هست که عرب، نی میندازه! اینجا همونجاست! بنده خدا جرم خودتو با دروغ سنگین تر نکن! اعتمادمو جلب کن! اصلا میخوای شوهرتو بیارم بشونم رو به روت! تو بیوه هستی؟! تو شوهرداری و اسمش هم...»

با بغض و دسپاچگی گفت: «یا حضرت عباس! غلط کردم! آره شما راست میگی! دروغ گفتم! شوهر دارم. اما ترور را نیستم! وصله تروریسم نچسبون قربون شهیدت!»

یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: «پس چی بنویسم؟! بنویسم خانه فساد در قم؟!»

گفت: «بابا نه! کدوم خانه فساد؟! حالا من یه گهی خوردم و پیچیدم پر و پاچه یه بچه آخوند! دیگه خانه فساد چه صیغه ایه؟!»
گفتم: «یه سوال میپرسم، میخوام راستش بگی! فقط اگه به این سوالم جواب بدی، اعتمادم یه کمی جلب میشه و اصلا از اول شروع میکنیم!»

گفت: «باشه... ینی چشم! هر چی شما بگی!»

گفتنم: «هم مباحث اون طلبه چرا اون روز نیومد؟! تو کاریش کرده بودی که نیاد؟!»

با شنیدن این حرف وا رفت! معلوم بود دیگه کم کم داره سکته میکنه... فهمید که خیلی چیزا میدونم... دهنش تا حد عطش خشک شده بود... فقط یه جمله گفت: «نه! اونم قبول نکرد که با من باشه! چند روز قبلش میخواستم اونو جور کنم... اما ... از دستم پرید و پا نداد! شاید به خاطر همین اون روز صبح نیومده و بخاطر آبروش به رفیقش هم نگفته!»

راست میگفت... اون یکی طلبه هم زده بود تو پرش و محل سگ هم بهش نداده بود!

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

#کف_خیابون 66

خیلی کار داشتم... کلی مسئله بود که باید بررسی و عملیاتی میشد... به خاطر همین باید زوتر بازجویی از الناز را تموم میکردم و پروندش را تحویل میدادم... اما چون میخوام یکی از روش های بازجویی سرد (بازجویی بدون خشونت و فقط با ترفندهای کلامی!) به نام «لقمه بزرگتر» را با هم مرور کنیم اینا را زود میگم و رد میشم... البته به ادامه پرونده ما هم کمک کرد... حالا خودتون میفهمید!

بهش گفتم: «باشه! باور میکنم... چون ما هم قرائنی داریم که اصلا اون دو سه روزی که قم بودین با اون طلبه نبودی و با کسای دیگه میپریدی! پس حداقل اقرار کن که خانه فساد داشتی و تو هم خیلی نقشت محوری بوده!»

با حالت شکستگی و خوردشدگی گفت: «نه ... نه ... خانه فساد نه! اما آره... من با دو سه نفر بودم! اینو به خدا دارم راستشو میگم...»

گفتم: «این که قسم نداره! میدونم که با دو سه نفر بودی! حرف خاصی که نزدی! برامم مهم نیست... چون این اطلاعاتت سوخته است... من دنبال یه چیز دیگه ام! میخوام بدونم چرا دنبال اونا بودی؟ بذار اینجوری بگم: چرا اونا؟! مگه اونا کی بودند که پاشدی از تهران رفتی قم که هم تورشون کنی و هم باهاشون روابط نامشروع داشته باشی و برگردی؟!»

معلوم بود که خودشو باخته... گفت: «خب شما که همه چیزو میدونید! ماشالله آمار منو از خودمم بیشتر و بهتر دارین! برادر همش بخاطر فقر بود! فقر... اصلا میدونی فقر چیه؟!»

عینکمو برداشتم... پرونده را جمع کردم که برم... گفتم: «نه! من چیزی دیگه میپرسم اما تو یه چیز دیگه جواب میدی! من میگم چرا اونا؟ تو میگی فقر؟! کیه که ندونه قیمت یکی مثل تو در روزهای تعطیلات آخر هفته در تهران و شمال، خیلی بیشتر از قیمت تو در قم و شهرستان هاست! حالا اگر اون دو سه شب از اونا پول گرفته بودی، یه حرفی... اما آمارتو دارم که تو حتی اون دو سه شب پول هم نگرفتی! پس واسه من دم از فقر نزن! قطعا برای ثوابش هم نبوده! که بگی نمیدونم دوسشون داشتم و گیر بودن و واسه ثوابش پاشدم اومدم زنا دادم و رفتم، اینم که اگر بگی، به شعورم برمیخوره و.... اصلا ولش کن... خدانگهدار! با تو باید با زبون آدم نفهم ها حرف زد!»
فورا دستشو گذاشت روی پرونده و کاغذها و نذاشت برم... گفت: «تو را جون امام بشین کارت دارم... اصلا هر چی تو بگی! من حالم خوب نیست! دارم سکته میکنم... همه چیو میگم... هر چی تو بخوای!»

گفتم: «اصلا به من چه! ولم کن! میخوام برم خونمون! تو را چه با زبون خوش؟! میگم چرا با اونا ریختی رو هم؟ دراومدی میگی بخاطر فقر؟! در صورتی که بهت پیش پرداخت از جای دیگه شده بوده و به حساب بانک ملیت ریخته شده! دستتو بردار ببینم!»

به گریه افتاده بود... التماس میکرد... میگفت: «تو تنها بازجویی هستی که از اول عمرم تا حالا با زبون خوش باهام حرف زده! گفتم که گه خوردم... باشه ... تو فقط نرو... باشه؟ من همه چیزو میگم؟ اصلا هر چی تو بخوای مینویسم! من طاقت کتک خوردن ندارم...»

نشستم روی صندلیم... گفتم: «تو دو بار بیشتر دستگیر نشدی... پس جوری حرف نزن که انگار مثلا از اول عمرت یه روز در میون حبس بودی! من فقط دو تا سوال دارم... یکی اینکه که چرا اونا را بهت معرفی کردن؟ مگه اونا کی بودن؟! دوم هم اینکه کار تو ایده کی بود؟ کی این طرح را داره مدیریت میکنه؟!»

کلی گریه کرد... وسط گریش گفت: «میدونم که دارم گور خودمو میکنم... میدونم که اگه حرف بزنم و اونا بفهمن، کارم تمومه و کلکمو میکنن! اما... اونایی که این هفته با من بودن، از بچه های خودمون هستن که قم مستقر هستن...»

گفتم: «کارشون چیه؟ چرا قم مستقر هستن؟!»

گفت: «برای انتخابات!!!»

گفتم: «ینی چی؟! چه ربطی داره؟!»

گفت: «نمیدونم... من فقط کارم اینه که تامینشون کنم... البته من یکی از کسانی هستم که کارم اینه... وگرنه بقیه از من بیشتر میرن قم!»

گفتم: «اونا کی هستن؟! بالاخره اسم و رسمشون که میدونی!»

گفت: «نه... دارم راستشو میگم... دو سه نفری که با من هستن و من اونا را راضی میکنم، زبونشون یه جوریه... فارسی حرف میزننا... اما معلومه که ایران نبودن!»

گفتم: «چطور؟ بیشتر توضیح بده!»

گفت: «مدیر طرحمون زنی به نام «عفت» هست! عفت مسئول پروژه قم هست! میگن خارج دوره دیده!»

گفتم: «اینو خودمم میدونم... اصل کاری را بگو... اون دو سه نفر مگه کجایی هستن که برای انتخابات اومدن قم؟!»

بعله دیگه... وقتش بود که پرونده یه تکون حسابی بخوره... لحظه به لحظه داشت چاق تر و پر و پیمون تر میشد... مخصوصا وقتی الناز لب باز کرد و کلمه ای گفت که فهمیدم خیلی کار داریم هنوز... الناز گفت: «انگلستان!!!»

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

#کف_خیابون 67

حالا کجاشو دیدین؟! ماجرا داشت جالب تر هم میشد! چون وقتی اسم انگلستان شنیدم، بهش گفتم: «دیگه چی درباره اونا میدونی؟! هر چی میدونی بگو... شاید خدا لطف کرد و تونستی از اینجا نجات پیدا کنی!»

صورتش پر از اشک بود... لب باز کرد و گفت: «دست از سرم بدار... من حالم خوب نیست... من دیگه چیز خاصی نمیدونم... فقط میدونم که من و چند نفر دیگه فقط کارمون این بود که حواس نیرو انتظامی و مردم و... چه میدونم... رسانه ها و آخوندا و همه را به خودمون جلب کنیم... عفت میگفت شماها خیلی مهمید... سبب میشید که همه حزب اللهی ها حواسشون به شماها پرت بشه و دیگه خیلی از چیزا یادشون بره... بخاطر همین پول خوبی هم میدادن! پولایی که من تا حالا توی عمرم نتونسته بودم بشمارم... گفته بودن حتی اگر رفتید زندان، تمام مخارج مدتی که زندان هستید را پیش پیش بهتون میدیم!»

گفتم: «مردم و رسانه ها و روحانیت و بقیه باید حواسشون دقیقا به چه چیز شماها جلب میشد؟ ینی شماها دقیقا ماموریتتون چی بود؟!»

گفت: «ما باید حواس همه را به مسئله حجاب و بی حجابی و تن و بدن دختر و زنها و اینا جلب میکردیم... عفت میگفت باید کاری کنین که از بالای منبرهای مساجد و صدا و سیما و آخوندا و حزب اللهی ها و... فقط حرف از حجاب و مقابله با بدحجابی شنیده بشه! باید کاری میکردیم که مسئله حجاب و بی حجابی بشه تیتر همه منبرها و نمازجمعه ها و ... حتی یه بار عفت میگفت: وقتی صدای داد و بیداد امام جمعه ها را شنیدیدن که دارن فقط بخاطر حجاب داد و بیداد میکنند و حرف خاص دیگه ای نمیزنند، بدونید دارین موفق میشین! و وقتی هم که شماها موفق بشید، موفق بقیه مون هم تضمینی میشه!»

عجب! نقشه اینه که کاری کنند که حتی موقع انتخابات و غیر انتخابات و... فقط دغدغمون حجاب و ظاهر و سر و شکل مردم باشه! تا دیگه به چیزای دیگه نپردازیم و فکر کنیم ام المصائب همه دردها در جامعه، بی حجابی است!

به این طرح میگن «مدیریت نامحسوس و مخملی مطالب تریبون دارها!» . خداییش طرح خفن و در عین پدرسوختگی است! چون کاری میکنند که اگر از حجاب بگی، میگن چرا اینقدر میگی؟! اگر هم نگی، که بدتر میشه! اگر بگی، که میگن مردم لجباز میشن! اگر هم نگی، که میگن مردم بی غیرت میشن! طبق این طرح، به صورت مخملی و غیر مستقیم، داشتن خوراک و مطلب برای اهل تریبون جور میکردن! اما غافل از اینکه، نباید از دیگر مفاسد هم غافل شد!

گفتم: «بسیار خوب! آخرین سوال! از اون دو سه نفری که دو سه شب پیش باهاشون بودی و میگی که لهجه اونا به انگلیسی ها میخوره، دیگه چی میدونی؟! دقت کن که این آخرین سوال را هم درست جوابم بدی تا همه چیز مسالمت آمیز تموم بشه!»

یه کم رفت تو فکر... چند لحظه ای به یه نقطه خیره شد... داشت زور میزد که یه چیزایی یادش بیاد... گفت: «چیز خاصی نمیدونم... اونا خیلی کم حرف و مرموز بودن... چیز خاصی یادم نیست... فقط یادمه که یه بار که رفته بودم حرم تا آمار یکی دو تا طلبه دیگه را بگیرم، یکیشون را دیدم که «لباس آخوندی» پوشیده بود و با اینکه مطمئنم طلبه و آخوند نیست اما داشت بعد از تموم شدن کلاس یکی از مراجع، از مسجد اعظم خارج میشد! یا مثلا یکیشون بود که همیشه لپ تاپ باهاش بود و حتی وقتی من داشتم ..........کارمو میکردم، بازم اون مشغول لپ تاپش بود و عصبیم میشدم که خیلی بهم دقت نمیکنه!»

من گفتم: «همین جا صبر کن... نمیدونی داشت چیکار میکرد؟ منظورم با لپ تاپشه!»

گفت: «من که سر درنمیارم... اما بعضی وقتا یهو یه صدای کوچیکی میذاشت و زود قطع میکرد و فورا آپلودش میکرد!»

بعدا متوجه شدیم که این بابا هر روز در کلاس همه مراجع شرکت میکرده و مامور ضبط صدای مراجعی بوده که درس داشتند و همچنین هر روز به همراه گزارشی از اون مجلس درس، به سازمانشون میفرستاده! اکثر گزارش ها هم حول محور مباحث سیاسی بوده که اون مراجع در لابه لای درس مطرح میکردند!!

گفتم: «بسیار خوب! حرف دیگه ای نداری؟! میخوای همین جا چند روز نگهت دارم شاید چیزای دیگه هم یادت بیاد؟!»

با حالت تردید و سردرگمی گفت: «نمیدونم... هر چی خودت صلاح میدونی... اما اونا اگه بفهمن که من این چیزارو گفتم منو میکشند! یه کاری کن که دستشون به من نرسه!»

گفتم: «راستی انتخاب طلبه ها همین جوری بود و میرفتی ببینی کی بهت توجه میکنه؟! یا نه! با برنامه و معرفی قبلی بود؟!»

گفت: «عکس و آدرس کلاس و جایی که مباحثه میکردن را بهم میدادن و میگفتن برم سراغشون! معمولا همشون آدمای باهوشی بودن! خوش بر و رو هم بودن بعضا!»

این تقریبا خلاصه و پایان بازجویی من از الناز بود!

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

#کف_خیابون 68

دو تا جلسه مشورتی گرفتم... جلسه اول با کارشناسان اداره بود... نماینده دفتر امور بین الملل اداره... کارشناس و نماینده دفتر امور روحانیون... کارشناس و نماینده دفتر امنیت اخلاق اداره و خودم...

روز قبلش خلاصه پرونده را براشون گردش کار کردم... وقتی اومدن دفترم، بازم همه چیزو براشون مرور کردم... خیلی تحسینمون کردند که تونستیم ظرف مدت کمتر از یک هفته، ینی ظرف مدت چهار روز، به این همه سوژه و اطلاعات دست پیدا کنیم... لازم به ذکره که مطالبی که شما در صفحات قبل خوندید، شاید یک دهم مطالب کشف شده در طول اون هفته بود!

وقتی تشریح تموم شد، ازشون تقاضای «شور علمی» و «طرح جامع» کردم! شور علمی ینی هر کس نظر علمیش را در این زمینه بگه... طرح جامع هم مربوط به راهبرد ادامه عملیات میشه!

برخلاف همیشه، اون جلسه حدود دو ساعت طول کشید! بهم دو تا نکته را پیشنهاد دادند:

اول گفتند: چرا تقاضای نیروی کمکی نمیکنید؟ با اینکه هم پروژه سنگینه و هم شما به همه کارها نمیتونید برسید!

گفتم: اینقدر همه چیز داره آنلاین و سریع اتفاق میفته که فرصت توجیه نیرو ندارم! اما چشم... درباره اش فکر میکنم!

دوم گفتند: جزایر پراکنده پروژه را به دیگر گروه ها واگذار کن!

گفتم: کاملا با این پیشنهاد موافقم... بررسی مفاسد سازمان یافته الناز و هم گروهی های الناز و تعطیلی و یورش به اون خونه فساد در قم را میدم به یکی از گروه هایی که نماینده و کارشناس دفتر امنیت اخلاق پیشنهاد بده! اما لطفا پیگیری اون سه نفر با لهجه انگلیسی که مستقیم مربوط میشن به «پروژه قم توسط عفت» با ما!

کارشناس گروه امنیت اخلاق گفت: با کمال میل! اصلا خودم میشم سر تیم و خودم دنبال میکنم و به کسی دیگه نمیدمش!

گفتم: خدا خیرتون بده! اما لطفا با خانم عبداللهی ما لینک بشین که موازی کاری و تقابل پیش نیاد!

پس نتیجه جلسه اول این شد که اونا بریزن خونه فساد قم و گروه الناز را منهدم کنند و ما فقط درگیر پروژه قم عفت خانم بشیم.

این خیلی بهتر شد. ذهن من و بچه هام از این همه شلوغی و شخصیت های مختلف، حداقل به صورت موقت آزادتر و راحتتر شد.

خیلی خسته شده بودم... جلسه سنگینی بود... اما الحمد لله پر بار و اثرگذار... رفتم سر یخچال و چند تا کله خرما برداشتم و خوردم و یه کم در هوای آزاد قدم زدم... گوشیمو برداشتم و برای خانمم تماس گرفتم... ده دقیقه بیشتر وقت نداشتم... وقتی خانمم گوشیو برداشت و سلام و علیک کردیم، گفت: «این وقت روز لابد فرصت و وقت گلایه نداری... منم خودمو سنگ رو یخ نمیکنم... همین که سالمی و میتونم صدات بشنوم خدا را صد هزار مرتبه شکر میکنم!»

گفتم: «تو حرف بزن، غر بزن و حرف بزن... تو حرف بزن، دعوام کن و حرف بزن... تو حرف بزن، لیچار بارم کن و حرف بزن... تو حرف بزن، اصلا منو بزن و حرف بزن! فقط باش! فقط حرف بزن! گریه و مقایسه و اسم خواهر مادرم و نمیدونم این و اون نبر! تو فقط حرف بزن، حتی دوسمم نداشتی اشکال نداره... بلدم یه کاری کنم که دوسم داشته باشی... راستی بابات چطوره؟ اسم من نمیاره؟!»

گفت: «تو به جای مسخره بابای من، احوال بچه های خودتو بپرس! محمد... محمدم... الهی قربون صدات بشم... یه کم تو هم دوسمون داشته باش... یه کم زود به زود تماس بگیر... حالا اگه بخاطر حرف زدن با همسرت، یه وقت امنیت ملی به خطر نمیفته و ابعاد پیچیده دشمنی رژیم صهیونیستی یهو رو سرمون خراب نمیکنیا... لطف کن و هر روز یا هر شب دو دقیقه باهام حرف بزن... نذار دق کنم... باشه؟!»

گفتم: «باید برم... سلام بچه ها برسون... بهت افتخار میکنم... کم کم داری مرد میشی!!»

خندیدیم و خدافظی کردیم... گوشیمو تحویل دادم و رفتم جلسه دوم... جلسه دوم با بچه های خودمون بود... من و عبداللهی و ابوالفضل و 233... همه چیزو براشون تشریح کردم...

گفتم: «ما باید فقط متمرکز بشیم روی پروژه قم و دار و دسته عفت... بچه ها حواستون باشه... عفت از عمد دور و بر خودش خیلی شلوغ میکنه تا لابه لای همون شلوغی گم و کور بشه... پرونده ابعاد داخلی و خارجی داره... ضمنا همه حرکات و سکناتمون هم رصد میشه... ظاهرا اداره سرش بره اما یادش نمیره که برای همه پروژه ها، نیروی سایه بذاره و رصد کنه!»

بچه ها هم شروع کردن و آخرین اطلاعاتشون را ارائه دادند... داشتیم مثل بچه آدم پرونده مرور میکردیم که یهو صدای زنگ موبایل اومد... همه به هم نگاه کردند... به 233 گفتم شما گوشیتو چرا آوردی داخل؟!

233 هم گفت: با عبداللهی هماهنگ کردم... عبداللهی هم گفت درسته و بعدا توضیح میدم خدمتتون!

233 چشماش گرد شد... همین طور که داشت به صفحه گوشیش و اون شماره زل میزد و تعجب میکرد، گفت: قربان! خودشه! عفت...

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour
#کف_خیابون 69

لحظات حساسی بود... باید خیلی حرفه ای عمل میشد... همه احتمالاتی که ممکن بود که عفت برای اون احتمالات تماس گرفته باشه را ظرف چند ثانیه در ذهنم مرور کردم... برای چند ثانیه چشمام را بستم... تمرکز کردم... توسل و ارتباط کوچیکی با شهید شاهرودی... به 233 گفتم بسم الله... بردار...

خب هر کسی جای 233 باشه خوف میکنه... بالاخره بزرگترین سر نخ و جاسوسی که تا الان به تورمون خورده بود، پشت خط بود... فقط دیدم که 233 چشماش را بست... گوشیو را از روی میز برداشت... گرفت رو به روش... وقتی گذاشت روی بلندگو... گفت: «سلام... لطفا دو سه دقیقه دیگه تماس بگیر... افسر رو به رومه! بای!»

اینو گفت و قطعش کرد... اصل بچه های شیراز و گروه خودمون در لبنان مبهوت بی کلگی ها و تصمیمات آنی من هستند! اما من خودم مبهوت «لحظه پنداری» های 233 ! چشماشو باز کرد و گفت: «قربان! الان تماس میگیره... احتمالات را همین الان بررسی کنیم یا دستور خاصی دارید؟!»

گفتم: «ظاهرا دور و برش خلوت بود... ینی صدایی نشنیدم... بچه ها شما صدای خاصی نشنیدین؟!»

گفتند نه!

وقت داشت از دستمون در میرفت... معمولا اینطور موقع ها ثانیه ها تند تر میدوند و سریع تر سپری میشن!

گفتم: «از دو حال خارج نیست! ینی دو احتمال بیشتر نداره! یا میخواد پیشنهاد کار بده! که این پیشنهاد معقول به نظر نمیرسه! چون خلاف اصول حرفه ای هست!»

همه تایید کردند!

گفتم: «یا میخواد بپرسه که از الناز خبر داری یا نه؟! که اینم بعیده! چون تو که شمارت را به کسی ندادی! دادی؟!»

233 گفت: «نمیدونم... بعید نیست الناز شمارم را گرفته باشه!»

گفتم: «از هر دو احتمال بوی تله میاد!»

دوباره زنگ زد... صدای نفس هیچکدوممون نمیومد... عبداللهی فورا پرید پشت سیستمش... با تعجب گفت: «من سیگنال خاصی از شماره هایی که تا الان داشتم را دریافت نمیکنم... فکر کنم شماره اش ماهواره ای باشه! چون من سیگنالی ندارم... اما شماره ای که الان روی گوشی 233 افتاده، شماره تلفن های همراه هست و در سیستمم ثبتش کردم! اما الان از اون شماره نیست... ینی چی؟ الان داره اون شماره زنگ میزنه اما سیستم مخابرات نشونش نمیده!!»

گفتم: «ماهواره ای هست! درسته! حالا ولش کن... 233 بردار!»

233 برداشت: جانم!

عفت گفت: «سلام... احوال شما؟!»

233 گفت: «سلام خانم! حال شما؟ تشکر! بفرمایید!»

عفت گفت: «خسته نباشید! اون سفر خیلی به شما زحمت دادیم!»

233 گفت: «خواهش میکنم... مفتی که کار نکردم... شما هم که پول خوبی دادین! بازم کاری باشه درخدمتم!»

عفت گفت: «باشه... اگر بازم کاری داشتم خبرتون میکنم! راستی یکی از بچه های ما برای شما تماس نگرفت؟ همون خوشکله بود که چشماش آبی بود و عقب، وسط نشسته بود!»

233 به من نگاه کرد... منتظر بود ببینه چی میگم... با اشاره بهش گفتم تایید کن!

233 به عفت گفت: «چرا... اتفاقا همین دیروز زنگ زد... گفت بیا دنبالم... اولش نشناختمش... بعدش که خودشو معرفی کرد فهمیدم همون خانمه است!

عفت گفت: «خب ... خب... رفتی دنبالش؟!»

باز 233 به من نگاه کرد... گفتم تایید نکن!

233 گفت: «نه! مسافر داشتم... رفتم شمال! چطور؟ چیزی شده؟!»

مکالمه 233 با عفت تموم شد... یه کم دیگه حرف زدن و تموم شد... تا تموم شد، گفتم: «بچه ها! الان وقتشه! اگر همین الان کاری نکنیم دیگه هیچوقت نمیتونیم...»

همشون با تعجب پرسیدن وقت چی؟

گفتم: «عفت واقعا نمیدونست... واقعی تماس گرفته بود... این ینی دنبال النازند... این ینی هنوز عملیات ابوالفضل لو نرفته... این ینی اگر نفوذی اینجا داشته باشن، هنوز از هویت ما و الناز خبر ندارن... این ینی الان وقتشه که اداره دستشو بذاره تو دست سازمان و یه ردی از عوامل شهادت شهید شاهرودی پیدا کنیم... گرفتین یا بازم توضیح بدم؟!»

اونا که چشماشون چارتا شده بود، فقط سراشونو تکون دادن و تایید کردند...

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

#کف_خیابون 70

سریع جلسه ای با بخش حفاظت اداره خودمون گرفتم... براشون توضیح دادم... خیلی شوکه شدند از نقشه ای که داشتم... دو تا کارشناس زبده در اختیارم گذاشتن... فورا برای الناز پرونده تشکیل دادیم و دادیم به بایگانی... البته «بایگانی فعال»... نه «بایگانی منفعل»... ینی واسش یه پرونده درشت تشکیل دادیم و انواع جرم ها براش تعریف کردیم و موارد اثبات شدش را مشخص کردیم و فایل موارد احتمالی را باز نگه داشتیم...

مخاطبین محترم! احترام شما خیلی واجبه و دوستتون دارم... اما خداییش نمیتونم این بخش را خیلی توضیح بدم... چون اگه بخوام بگم، باید حرفهایی بزنم که خیلی گرون تموم میشه و لایه های امنیتی «بایگانی الکترونیک» و «حفا» را به خطر میندازه! پس بذارید خیلی خلاصه بگم و ازش رد بشم... اگر بخوام خیلی خلاصه براتون تعریف کنم، اینجوری باید بگم که:

تا قبل از تلفن عفت، به خاطر احتمال نفوذ در سیستم خودمون توسط دشمن (به قرینه شهادت شاهرودی) نباید هیچ سند و مدرکی از حضور الناز جایی درز میکرد... چون یه حسی بهم میگفت که الناز خیلی میتونه برامون ارزش داشته باشه... حسم بهم میگفت که به زودی میان دنبال الناز... نمیان که اونو ببرند... بلکه میان که کلکشو بکنن! بخاطر همین فقط با همین الناز میتونستیم حداقل به نفوذ احتمالی پی ببریم!

کارشناس ها را راضی کردم که خودم و 233 ترتیب این نقشه را بدیم... ابوالفضل و عبداللهی هم تمام وقت خودشون را صرف عفت و باشگاه و مزون کردند... فقط در حد ضرورت باهام تماس میگرفتن و هماهنگی های لازم را انجام میدادیم...

تقریبا یک ساعت طول کشید تا با 233 نقشه را تنظیم کردیم... وقتی داری واسه خلافکارهای وحشی و قاچاقچی ها و از این دست آدما نقشه میکشی، باید حتما خودت را خلافکار و قاچاقچی فرض کنی تا بتونی درز و سوراخ های نقشه را هم ببینی! حالا شما تصور کنین قراره برای دور زدن و به دام انداختن یه مشت جاسوس حرفه ای دوره دیده نقشه بکشید! قطعا خیلی میخواد فکر و حوصله خرج بدی تا بندو به آب ندی!

الناز را منتقل کردیم به خونه ولنجک... به مرکز پیام دادیم که داریم از قم میاریمش خونه ولنجک... شب هم همونجا خوابیدیم... نامه زدم و درخواست دستور کردم... دستور اومد که منتقلش کنید به مرکز تحقیقات حیاط خلوت 11 ... محض اطلاعتون عرض کنم که حیاط خلوت 11ینی جایی که مورد داشتیم که لال بوده اما وقتی رفته اونجا و بچه ها باهاش به گفتمان پرداختند (!!) غزلیات حافظ هم با چهچه خونده!

صبح بیدار شدیم... صبحونه هم زدیم... برای الناز هم صبحونه بردیم و صبحونش خورد... موقع تعویض شیفت بچه های خونه ولنجک بود... سه نفر رفتند... سه نفر دیگه اومدند... ما همچنان صبحونه میخوردیم...

خدا شاهده همین حالا که دارم تعریف میکنم به تپش قلب افتادم... چرا؟ چون وقتی شیفت تعویض شد، همین حالو پیدا کردم... ینی خطر را در چند قدمیم حس کردم... به 233 گفتم... 233 گفت من درخدمتم...

233 اینو گفت و با یکی از خانمای بخش خودمون که اونجا بود رفتند طبقه پایین ... سراغ الناز... چند دقیقه گذشت... به یکی از اون سه نفر گفتم بچه های ما پایین هستند! برو به بچه های ما بگو ماشین دیرتر میاد... بیان بالا و فعلا استراحت کنند! تا یه ساعت دیگه همین جا معطلیم!

اونم رفت و به بچه های ما گفت... وقتی برگشت بهم گفت: «در اتاق متهم بسته بود ... بچه هاتون پیش متهم نبودند اما گفتند چشم!»
چند دقیقه گذشت و بچه ها اومدن بالا! فورا رفتند توی اتاق خودشون و استراحت کردند!

شاید یک ربع نگذشته بود که ... صدای درگیری و جیغ و شیون بلند شد... من که مثل شکارچی ها همیشه وسایلم به بدنم دوختم، اسلحه را کشیدم و دویدم پایین!

دیدم همون کسی که پیام منو برای بچه ها برده بود، با متهم درگیر شده... اما حریفش نشده و دارن با هم به سختی میجنگند! وایسادم دم در و نگاشون کردم... اول مسلح کردم... آماده شلیک... صدا خفه کن هم از جیبم آوردم بیرون و شروع کردم آروم آروم بستم روی تنفگنم!

اون ماموره که داشت سکته میکرد و نمیتونست حریف اون بشه، ازم تقاضای کمک کرد!

منم خیلی ریلکس بهش گفتم: «خفه شو کثافت! بزنش اگه حریفش میشی!»

همون لحظه مشت سنگینی به صورتش خورد و نقش زمین شد و متهم نشست روی سینش... وقتی نشست روی سینش، چاقو را از دست اون مامور برداشت... و یه مشت آبدار دیگه به بینی اون مامور زد!

اون مامور که اصلا انتظار این حرکات را نداشت، وقتی متهم پوشیه را از روی صورتش برداشت، تا سکته پیش رفت... خب حق داشت... چون دید 233 خودمون بوده که جای الناز خوابیده و الناز با اون یکی مامورمون رفته بودند بالا!

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

#کف_خیابون 71

به 233 گفتم پاشو و بذار یه نفسی بکشه... حال اون خیلی بد بود... معلوم بود که رکب بدی خورده... همینطور که لوله صدا خفه کن را داشتم میبستم، قدم قدم رفتم طرفش... اون که خیلی ترسیده بود، همینجوری که روی زمین افتاده بود خودشو به طرف دیوار پشت سرش میکشوند...

بهش گفتم: «حیف که فرصت بازجوییت ندارم... اگر هم داشتم، لزومی نداره از من بترسی... من که ترس ندارم... یا حئاقل الان ترس ندارم... چون حتی اجازه نمیدادم یه قطره خون از دماغت بیاد... اصولا وقتی از یه نفر خیلی متنفر باشم و عقده اش رو تو دلم نگه داشته باشم، نمیزنمش... بلکه بازجویی سردش میکنم... اینا را که باید خوب بلد باشی... اما میخوام بدونی که واقعا برات متاسفم... خبط بزرگی مرتکب شدی! همه زحمات دیگه خودت را بر باد دادی! تو میتونستی پاک بمونی و نور چشم تشکیلات باشی اما نخواستی!»

با ناراحتی زیاد گفت: «میدونم... احساس بدبختی میکنم... مخصوصا اینکه نمیدونستم تو در جریان این پرونده هستی! اما تو هم فکر نکن خیلی راحت و بدون درد و مشکل از کنار این پرونده رد میشی!»

داشت حرفای گنده تر از دهنش میزد... اما باید میزد... گفتم: «عالیه... فرضیه منو اثبات کردی... فهمیدم که آدم خودت نیستی... خب طبیعی هم هست که آدم خودت نباشی و از یکی دستور بگیری... اما حیف که وظیفه من این نیست که بخوام از زیر زبونت بکشم که کی پشت سرت وایساده و توی بدبخت را فرستاده جلو؟! ... یکی دیگه ازت بازجویی میکنه... یکی که فکر نکنم روش منو قبول داشته باشه و به روش خودش باهات رفتار میکنه... راستی چرا اینقدر دهنت خشک شده؟ (به 233 نگاه کردم و گفتمSmile لطفا بهش اون لیوان آبو بده!»

گفت: «نمیخوام... لازم نکرده!»

گفتم: «این چه حرفیه؟ تو تشنه ای! باید آب بخوری!»

گفت: «گفتم نمیخوام! تو که گفتی اهل زور و اجبار نیستی!»

گفتم: «من کی گفتم اهل زور و اجبار نیستم... من گفتم اهل خون و خونریزی نیستم... حالا هم حرف بدی نمیزنم... میخوام که آبی که خودت برای اون بنده خدا آورده بودی یه کم بخوری که تشنگیت برطرف بشه!»

بعدش به 233 نگاه کردم و بهش گفتم: «اون لیوانو بده من تا سیرابش کنم!»

دیدم اون شخص داره سکته میکنه... فهمید که نقشه ای دارم... رفتم طرفش... گفتم باید بخوری! نه وخواهش میکنم و خیلی ممنون و حالا تشنم نیست و این حرفها هم نداریم! یا میخوری یا همین جا خلاصت میکنم... بگیر ... بگیر گفتم!

زد زیر ظرف آبو و با داد و بیداد گفت: «نمیخوام دیوونه عوضی! تو روانی هستی!»

گفتم: «وا... این چه حرفیه؟ من فقط گفتم آب بخور! خب نخور! به جهنم!»

بعد رو کردم به 233 و گفتم: «حالا فهمیدی چرا دیشب وقتی داشتیم میومدیم اینجا، وسط خیابون با ماشین حمل متهم وایسادم و رفتم شام خریدم و اومدم؟! حالا فهمیدی چرا دیشب نذاشتم نه تو بخوابی و نه خودم و نه متهم؟ چون دیشب قرار بوده اون بدبختو بزنن! اما نتونستند! به روش مسمومیت! حتی به قیمت مسمومیت همه ما! این بابا هم اینو میدونسته که آب شب مونده دیشبو نخورد! حالا فهمیدید چرا نامه زدم و اعلام موقعیت کردم و...؟!»

233 دهنش باز مونده بود و چشماش گرد... گفت: «کاش نیروی کف خیابون و پیاده نبودم! احساس میکنم وقتمو تلف کردم که اینا را بلد نیستم! شما ماشالله حساب همه چیزو میکنید! جسارتا راستی چرا این اینقدر آدم ناشی و بیخودی هست که اومده و میخواد با چاقو در روز روشن و در لحظه ای که میدونه حداقل سه چهار نفر مواظبش هستند این کارو بکنه؟!»

گفتم: «دقیقا نکتش همین جاست! یا خیلی احمق و بی فکره! که بعیده! یا پشتت گرمه و میدونه که از بیرون پوشش داده میشه! که این احتمال قوی تره! بخاطر همین تو برو پیش الناز و تحت هیچ شرایطی بیرون نیا... فقط النازو داشته باش! باید زنده بمونه! حتی به قیمت شهادت خودت! وقتی حاضرند تا اینجا بیان واسه کشتن الناز، معلوم میشه که خیلی هم آدم پیاده و شاسکولی نیست!»

233 فورا رفت پیش الناز... همونجا هم مستقر شد... الناز را فرستاد توی کمد لباسی و خودش مسلح وایساد جلوی کمد... در را هم از پشت قفل کرد و آماده هرگونه حمله یا درگیری شد!

منم بیسیم زدم و به مرکز گفتم که بیان داخل و ببرنش! در مدت زمانی که طول کشید بیان پایین و ببرنش واحد تحقیقات حفا، فکری به ذهنم رسید... رو کردم به اون بنده خدا و بهش گفتم: «چون تو لو رفتی، حتی اگر الان بچه های خودتون بیان داخل و بخوان مثلا از من تحویل بگیرنت و بروند، دیگه زندت نمیذارن! پس حداقل اگه دوس داری چند روز بیشتر زنده بمونی، بهم بگو که اینا که الان میان داخل، خودشون هستند یا نه؟!»

خیلی ترسیده بود! فکر اینجاش نمیکرد! قبول کرد...

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

#کف_خیابون 72

حالا حرف بسیاره در این مورد... اینکه چطور پیش بینی کردیم و درست دراومد، از همون نکاتی است که نمیشه خیلی بازش کرد... فقط همینو بگم که بچه های اداره خیلی کارشون درسته... اینقدر که کل این نقشه را در طول کمتر از نیم ساعت هماهنگ کردیم و همه احتمالات را هم در نظر گرفتیم.

بخاطر همین در محاسبه اشتباه نکردیم. یکی از بزرگترین کارهای دشمن اینه که تلاش میکنه شما دچار «خطای محاسباتی» بشید! وقتی تونست ضریب خطای محاسباتی شما را بالا ببره، شما راحت به دامش میفتید... جوری که خودت هم فکرش نمیکنی که داری توی زمین دشمن بازی میکنی!

چند نفر اومدن... میدونستم که بچه های خودمون هستند و قبلا هماهنگی کرده بودیم... به اون بنده خدایی که 233 زده بودش نگاه کردم... آروم بهش گفتم اینا از بچه های شما هستند؟! اینا همون هایی هستند که تو را پوشش میدادند؟!

اون بدبخت بیچاره احمق هم فکر کرد میتونه منو دور بزنه... گفت: «آره... اینا همونایی هستند که منو پوشش دادند و الان هم قراره منو ببرند! نذار من برم با اینا! اینا مثل من هستند! خطرناکند!»

گفتم: «خیالت راحت! نمیذارم با اینا بری! بلکه کاری میکنم که که جوری ببرنت که تا دو سه روز نفهمی کی هستی!»

به اون دو سه نفر مامور انتقال نگاه کردم و گفتم: «بچه ها! من میرم تو حیاط... منتظرتونم... این بابا هنوز داره به ما دروغ میگه و فکر میکنه میتونه دورمون بزنه! از شرمندگیش در بیایید! فقط طولش ندید!»

رفتم بالا... موقع رفتن، چشمای ترسیده و وحشت زده اش را دیدم که داشت التماسم میکرد که تنهاش نذارم... اما دیگه دیر شده بود... نباید دوباره امتحانم میکرد... آزموده را آزمودن خطاست!

رفتم تو حیاط نشستم... صدای جیغ و ناله اون عوضی را میشنیدم... بچه ها داشتن بهش جوری حال میدادن که دیگه هوس دروغگویی به مخیلش نیفته!

رفتم یه لیوان آب خوردم... به 233 سر زدم... گفتم آماده باش که بریم... همون موقع هم دیدم بچه ها از پایین اومدن بالا... در حالی که اون بیهوش بود و دست و چشماش هم بسته بودند! وطن فروش خائنی که با عوامل شهادت شهید شاهرودی همکاری داشت!

الحمدلله به خوبی کارمون پیش رفت... بدون شلیک حتی یک گلوله و بدون هیچ کشته و جنازه ای!

موقع تحویل الناز شد... میخواستن اونو هم ببرن که بهش گفتم: «ببین خانم! هیچ چیز تو عالم بهتر از راستگویی نیست! ممکنه بقیه حوصله و دقتشون به اندازه من نباشه و با متهم اینجوری برخورد نکنند! پس پیشنهاد میکنم بخاطر اینکه آسیبی نبینی و خدایی نکرده مدت بازجویی و حبس و محکومیتت الکی طول نکشه، فقط راستشو بگو و خودتو خلاص کن! الان واست اثبات شد که اونا هیچ غلطی نمیتونند بکنند و رفقای من نمیذارن که کوچکترین آسیبی به تو برسه! پس فقط صداقت و راستگویی!

ببین! تو الان از تیم ما جدا میشی. ازت بازجویی میکنند... حرف میزنی... حرف میزنند... مینوسی... میخونن... ولی اینا هیچکدومش جای خیانتی که به جنسیت خودت کردی را نمیگیره! جای خیانتی که به مملکتت کردی را نمیگره!

برو توبه کن! تو از جنس زن، توی ذهن خیلی ها یه موجود فاحشه و پست و کالای جنسی ساختی! حتی از حرم حضرت معصومه هم شرم نکردی، طوری که برای فرار از تو ملت دست به دام حضرت معصومه میشد!

برو توبه کن! خدا برای تو هم کریمه و توبه پذیر! تو هم میتونی زندگی خوبی داشته باشی و دست از فاحشگی برداری! سر بسته برات بگم که اون دو سه تا مردی که تو باهاشون میخوابیدی، جاسوس های گردن کلفتی هستند که سبب شدن جرم تو هم سنگین تر بشه! ینی جرم یکی که به یه آدم بدبخت معمولی زنا میده برای امرار معاشش، با جرم تویی که دانسته به جاسوس های انگلیسی زنا میدادی و سبب میشدی اونا به ریش تموم مردهای ایرانی بخندن که دارن ترتیب ناموسمون را در مملکت خودمون میدن، خیلی فرق میکنه! جرم تو خیلی سنگین تره و اصلا قابل مقایسه نیست!

برو توبه کن! برو در این مدت حبس و محکومیتت، البته اگر به اعدام محکوم نشی، اما خلاصه تا وقتی زنده هستی، روی کارایی که کردی فکر کن! خدانگهدار... امیدوارم هیچوقت همدیگه را نبینیم... چون قطعا دیگه برخورد من اینجوری نخواهد بود! خدانگهدار...»

بردنش... درحالی که تمام صورتش از اشک خیس شده بود و پشیمونی داشت از سر و روش میبارید... مثل کسانی که تازه میفهمند چه گندی زدن و چه خرابی به بار آوردن!

بچه ها بیخیال شهادت شهید شاهرودی نبودند. دو سه تا سر نخی که ما بهشون داده بودیم را پیگیری کردن و به یه تیم هشت نفره رسیدن که سه نفرشون که نفوذی در بدنه خودمون بودند تا قبل از انتخابات 88 کشف و دستگیر شدند... دو نفرشون هم بعدا طی درگیری ها کشته شدن و بقیشون هم تا قبل از تموم شدن تابستون لو رفتند و الحمدلله پرونده شهادت شاهرودی حداقل تو مملکت خودمون به سرانجام رسید! ضمنا همه اون هشت نفر به MI6 متصل بودند اما اطلاع نداشتند!

و اما پروژه قم ... عفت... انتخابات...

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
#کف_خیابون 73

میدونم که بعدا خوانندگان گرامی ممکنه اعتراض کنند که چرا موضوع شکار تیم نفوذی در مجموعه خودمون و گیر انداختن عوامل شهادت شهید شاهرودی را خیلی سربسته و اجمالی نوشتم! خب حق دارن بنده های خدا! اما چاره ای نیست... هم از موضوع اصلیمون فاصله میگیریم و هم بعضی چیزا را باید مکتوم گذاشت!

خیلی حواسمون جمع کردیم که چهره و هویت هیچکدوممون مخصوصا 233 لو نره... بخاطر همین حتی وقتی بچه های خودمون هم اومدن برای انتقال الناز و اون یکی دو نفر نفوذی، 233 پوشیه زد و حتی خود من هم چهره خودمو پوشونده بودم! بعلاوه اینکه حتی دقت کردم کانال ارسال خبر و دریافت دستور و ماشین انتقال و خیلی چیزای دیگه، به صورت زیر پوستی و با رعایت تمام نکات حفاظتی انجام بشه.

یک روز به 233 و عبداللهی که خانم بودند استراحت مطلق و تشویقی دادم... ینی حدودا 30 ساعت... چون دوتاشون خیلی زحمت کشیده بودند... 233 که حتی به قفسه سینه اش هم ضربه بدی خورده بود اما به روی خودش نمیاورد و ما هم تا چند روز نمیدونستیم. عبداللهی هم از فشار سیگنال ها و کار با دستگاه های ارتباطی و مخابراتی داشت دیوونه میشد. گفتم دوتاتون برید به خودتون و زندگیتون برسید... گفتم تلاش میکنم از حالا به بعد شب ها زودتر کار را تموم کنیم تا بتونید زودتر برسید خونه... خودم شبها میمونم همین جا... مخصوصا 233 که در شهرک ............ زندگی نمیکرد و بخاطر حساسیت کار خودش و شوهرش مجبور بودن خیلی گمنام تر از بقیه در یکی از محله های اطراف میدون خراسون زندگی کنند!

اما من و ابوالفضل موندیم دفتر... به ابوالفضل گفتم همینه که هست... هم مجردی و هم مردی ... زورم به تو بیشتر میرسه... اصلا چه معنی داره بچه مجرد زود بره خونه؟! نمیخوام مامان و بابات فکر کنند دیگه وقتشه که برات آستین بالا بزنند... من عاشق پسرای مجردی هستم که در کارها بیشتر میتونم بهشون زور بگم... حالا اگر زن و بچه هم داشتی خیلی فرقی نمیکردا... کلا نمیخوام بری خونتون! فرمایشیه؟!

ابوالفضل با لبخند گفت: «حاجی مگه من حرفی زدم؟! جسارتا خودت میگی و خودت هم جواب خودت میدی! اصلا اگر من حرفی زدم و اعتراضی کردم، منو بده هاپو بخوره! اصلا چرا هاپو؟! بده عفت منو ببره! عفت هم نه... بده ... راستی حاجی وقتی داشتی نماز میخوندی، سه چهار تا تماس نسبتا طولانی از خط مزون و خونه افشین و یکی از خط های کوروش ثبت شده بود!»

گفتم: «بمیری تو! حالا باید بگی؟! کو؟ بفرست رو سیستمم!»

تا من اون تماس ها را آنالیز کردم فهمیدم که بازم برنامه قم دارن... اینبار گفتن که افسانه هم باید باشه... چندان اطلاعی از خونه فحشای قم نداشتم... چون اون پروژه را واگذار کرده بودم و داشت مسیر خودشو میرفت... اما...

در بین تماسهایی که بود، حرف از جلسه بزرگی میزدند که قرار بود هفته آیندش برگزار بشه... البته اگر یادتون باشه، عفت هم در دفتر اون بنده خدا به یکی از همونا گفته بود که جلسه ای در تهران داریم که همه باید باشن! پس خیلی برای ما تازگی نداشت!

اما اون چیزی که باید بیشتر روش کار میکردیم، این بود که کلید واژه «قم» خیلی تکرار میشد! ینی معمولا در تماس های مهمی که داشتند یکی همین کلمه «قم» بود که خیلی تکرار میشد و معلوم بود که حالا حالاها براش برنامه دارن و عفت حسابی مشغوله!

و یکی هم کلید واژه «بچه های باغ» چند مرتبه در طول روز تکرار میشد! ما از مسئله قم خیلی چیزا میدونستیم و حتی به دفتر روحانیت خودمون هم میخواستیم بگیم که اونا هم حواسشون باشه اما دستور اومد که فعلا صلاح نیست و به کارتون ادامه بدید! ما هم گفتیم چشم!

اما این واژه «بچه های باغ» خیلی رو اعصاب بود! مثلا میگفتن: ناهار بچه های باغ چی شد؟! میان وعده چی دارین برای بچه های باغ؟! چرا سرویس بچه های باغ امروز صبح دیر رفته دنبالشون؟! و از اینجور چیزا...

نمیشد به سادگی از کنار هیچ چیز گذشت... چه برسه به واژه ای به این مهمی! که احساس حرفه ایم بهم میگفت خیلی دردسر بزرگی پشت این کلمه خوابیده!

پس ما باید روی دو چیز متمرکز میشدیم: یکی جلسه ای که قرار بود هفته دیگش در تهران برگزار بشه... ینی دقیقا 10 روز قبل از انتخابات ! ... و یکی هم باید ته و توی بچه های باغ را درمیاوردیم!

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

#کف_خیابون 74

به ابوالفضل دستور دادک که همه مکالمات درباره بچه های باغ را آنالیز کنه! یه کم دیر متوجه این کلمه شده بودیم... تمام تماس ها و پیامک ها و شواهد میدانی و ... نشون میداد که یه خبرایی هست! اما چه خبرایی؟

مرخصی 30 ساعته 233 و عبداللهی تموم شد... چرا دروغ بگم... تموم تموم که نه... دو سه ساعتی هنوز مونده بود که هردوشون سر و کلشون پیدا شد... میگفتن دلمون طاقت نیاورده... بازم خدا خیرششون بده که اینقدر تعهد به خدمت دارن!

عصرش جلسه کاری گرفتیم... بازم به تقسیم کار نیاز داشتیم... عبداللهی گزارش خوبی داد و گفت: «از بررسی حدودا 40 ساعت از تماس ها و پیامک ها و ایمیل ها و... میشه فهمید که جلسه هفته آینده که خیلی به انتخابات نزدیکه، قراره در خیابان......... حسینیه.......... برگزار بشه! یکی از رابطین ما در واحد جنگال (واحد تحقیقات و عملیات جنگ الکترونیک) بالاخره دیشب تونست تماس های عفت که از طریق خط ماهواره ای بوده را هک کنه و محتوای تماس ها را برام ارسال کنه!»

گفتم: «بسیار خوب! اما خانم عبداللهی! برای من الان سه تا چیز خیلی مهمه و جسارتا تا این سه تا را یه جورایی برام روشن نکنید کار خاصی انجام ندادید! اولیش اینکه آیا حدسم درسته که آقای حجت الاسلام ............. سخنران این مراسم هست یا نه؟ دوم اینکه آیا حدسم درسته که با این اردوکشی که عفت به قم داشته و داره، و همچنین دیگر رابطینشون در سرار کشور، این جلسه مخصوص روحانیت است یا نه؟ سوم اینکه پک اهدایی جلسه چیه؟!»

همشون یه کم معلوم بود که تعجب کردن! عبداللهی با حالت تعجب و پرسشی گفت: «چشم... حتما پیگیری میکنم... اما داستان پک و هدیه چیه؟!»

گفتم: «ببینید! اول سخنرانش مهمه که کیه؟! قطعا از ستاد کسانی که کاندیدای اونا هستن نیست! چون اونا خیلی احتیاط میکنند و قطعا برای چنین جلسه مهمی از دو یا سه شخصیت لیدر استفاده میکنند که کمتر توی چشم باشن! من فکر میکنم از همون حجت الاسلام........ استفاده کنند برای سخنرانی اون جلسه!

دلیل دارم... چون دارن ازش بت میسازن... یکی که در پس پرده غیبته و همشون هلاکش هستن... حتی از اینکه صدا و سیما هم تحویلش نمیگره، خوشحالن و از همین «حربه خوشحالی» دارن استفاده میکنند! به احتمال قوی خودشه و اونو میارن واسه سخنرانی! یه چیزی هم بهتون بگم... وقتی اونو خیلی در اینجور جلسات علمایی خودشون دعوت کنند و کمتر هم در دید بقیه باشه، کم کم روی «آیت الله» خطاب کردنش و «لیدر» جنبش خطاب کردنش هم مانور میدن! اما نمیدونن که ما حواسمون هست و صدای ضبط شدشون را داریم که رفتن بیت «م خ» و همه چیزو اونجا بستن!

دوم اینکه کارکشته ترین کسی که دارن را مسئول پروژه قم کردن! اینم نه اینکه فقط چهارتا فاحشه ببره و بیاره که جو قم را خراب کنند! حرف بالاتر از اینا حرفاست... اصل قم، به جایگاه روحانیت و معتبرترین حوزه علمیه جهان تشیع بودنش هست... پس جلسه خیلی باید علمایی باشه... و بلکه بهتره بگم «میتینگ علما» ست ! و برای اینکه پیام خودشون را به نظام برسونند، از همه جا میارن و یکی دو روز هم ازشون پذیرایی میکنند! شک ندارم که این جلسه، نقطه مقابل مجمع سالانه «علمای بلاد» قم خواهد بود که هر سال با پیام رهبر معظم انقلاب و دیگر مراجع محترم تقلید برگزار میشه و معمولا در موسسه آیت الله مصباح صورت میگره!

و اما سوم... پک فرهنگی و سیاسی که در آستان انتخابات بهشون میدن باید جالب باشه! میخوام بدونم چی بهشون میدن؟! چون مطمئن باشید که هر سی دی و هر کتاب و مقاله ای که در این میتینگ بهشون بدن، خوراک منبر و سخنرانی همونایی میشه که در اون جلسه شرکت کردن! ینی حتی متن و حاشیه سخنرانی اون روحانیون در آستانه انتخابات را میخوان تامین کنند تا همشون حرفهای مشترک و مواضع یکسان بگیرن!

میبینید دوستان! میبینید چقدر همه چیز حساب شده است؟

من از هیچکدوم از این چیزا نمیترسم! الحمدلله از این مسائل هم گذر میکنیم... اما من از اون چیزی که یه کم میترسم و ذهنمو به خودش مشغول کرده، اینه که بخوان اونا را تا انتخابات، تهران نگه دارن!! این یه کم اذیتم میکنه! نگه داشتن حداقل 100 نفر با اون سر و وضع علمایی و شدت وابستگیش به جریان اینا و ... یه کم خطرناکتر از حد معموله!

حالا خدا نکنه بزنه به کلشون و بخوان بریزن تو خیابون!!

میگیرین چی دارم میگم؟! »

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

سلام. خواهش میکنم امشب با 《وضو》ادامه داستان را بخونید. ازتون خواهش میکنم.

#کف_خیابون 75

همه این حرف ها یه طرف... اما خیلی وقتمون کم بود... نیروی دیگری هم نداشتیم... باید دو تا مسئله ای گفتم را با هم بررسی میکردیم. فورا تقسیم کار مجدد کردیم... عبداللهی و 233 روی طرح بچه های باغ... من و ابوالفضل هم روی اجلاسی که قرار بود برگزار بشه!

مسئله اجلاس خیلی مهم تر بود... هر چند میفهمید که ماجرای بچه های باغ هم مشکلات زیادی به وجود آورد... اما داستان اجلاس در دستور کارمون بود... نه فقط برای ما... جوری که فهمیدیم حتی چند تا گروه دیگه هم از بچه های اداره خودمون سوژه هایی که داشتند را دنبال کرده بودند و اونا هم رسیده بودند به همین اجلاس!

همه حرکات و دیدارهای عفت در آستانه انتخابات، مخصوصا در جریان این اجلاس، خیلی تعیین کننده بود... ترتیبی دادم که عفت را 24 ساعته تحت نظر داده باشیم... به بچه ها سفارش کردم که حتی از جای خواب و خوراکش هم باید اطلاع داشته باشیم... چه برسه به دیدارها و ملاقات ها و...

نکته ای که باید خودم پیگیری میکردم، نفوذ به مکان و زمان اجلاس مذکور بود. خیلی درباره اش فکر کردم... اینقدر برام مهم بود که خودم در اون جلسه باشم که حتی نشستم و برنامش را نوشتم...

در همون اوضاع و احوال، رابط ما در قم بهم اطلاع داد که از طرف همون رییس دفتر و چند نفر دیگه که اون شب در اون جلسه عفت بودند دارن برای اجلاس اسم نویسی میکنند! حتی دارن از طلبه های معمم معمولی هم اسم مینویسن تا بلکه نوعی پوشش برای حضور کسانی باشه که قرار نیست لو برن! ضمن اینکه شلوغ شدن اون جلسه هم مدنظرشون بوده!

تصمیم گرفتم برم قم اما جور نمیشد... چون کارها خیلی عقب میموند و نمیتونستیم همه چیزو هماهنگ کنیم... در یه سردرگمی خاصی به سر میبردیم...

فردای اون روز، 233 و عبداللهی خبرای بدی از پروژه بچه های بچه باغ ارائه دادند که خیلی خطرناک بود! درخواست جلسه فوری کردند... جلسه تشکیل شد... عبداللهی شروع کرد و گفت: «قربان ما حدود 17 ساعت بررسی کردیم... همه چیزو بررسی کردیم... هر چی که فکرش بکنید... از باشگاه کوروش شروع کردیم... چون فهمیدیم که اونا هر روز به طرف باغ وسیعی بعد از جاده لشکرک میرفتند!

با وجود اینکه خیلی احتیاط میکردند اما من و 233 مجبور شدیم خودمون وارد عمل بشیم و به اطلاعات مجازیمون اکتفا نکنیم... تا اینکه به خود باغ رسیدیم... لطفا اجازه بدید از اینجاش به بعد را 233 گزارش بده... چون من در جاده اصلی پوشش میدادم که اتفاقی نیفته!»

گفتم: «خواهش میکنم... بفرمایید!»

233 گفت: «من خیلی بلد نیستم مثل خانم عبداللهی لفظ قلم حرف بزنم... چون ما از اولش دهاتی بودیم... حالا هم نیروی پیاده کف خیابون... خیلی بلد نیستم پیچش بدم و گزارشی حرف بزنم... اما قربان! چیزی با چشم خودم دیدم که برای اولین بار در طول این مدت، قدری ترسیدم... حالا شاید نشه اسمش را هم بذاریم ترس... اما خب! نمیشه به راحتی از کنارش رد شد!»

گفتم: «لطفا سریعتر!»

233 گفت: «چشم! در اون باغ، من یه گردان حدودا 200 تا 300 نفره پسر و دختر و مرد و زن دیدم که به صورت قاطی داشتند آموزش میدند!»

با تعجب و اخم گفتم: «ینی چی؟ گردان کدومه؟ چه آموزشی؟!»

233 ادامه داد: «از آموزش ساخت نارنجک دستی گرفته تا پرتاب نارنجک دستی... از روش سریع جمع شدن تا روش سریع پراکنده شدن... از آموزش غش کردن و بی تحرک ماندن تا آموزش حمل جنازه و غش و ضعف کرده... از دفاع شخصی گرفته تا فنون رزمی و ضرب و شتم و خیلی مسائل دیگه!»

به فکر فرو رفتم... گفتم: «تحلیلت از این مشاهداتی که داشتی چیه؟»

233 گفت: «اینا خیلی جدی بودند... هم کسانی که آموزش میدادن و هم کسانی که آموزش میدیدند! با چاقو و چوب و سطل آشغال و بنزین و اینا آموزش میدیدند! خب این وسایل، مال بچه بازی یا عملیات های نظامی نیست... اینا بیشتر در درگیری های خیابانی و مواجهه با پلیس ضد شورش و اینا به کار میره! من فکر میکنم اینا برای خرابکاری های گسترده دارن تربیت میشن و مطمئنم که برنامه های خاصی دنبال میکنند!»

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

#کف_خیابون 76

خبر بدی بود! آدم یاد تربیت تروریست میفتاد! گفتم: «کیا داشتن آموزش میدادن؟ منظورم اینه که افرادی که آموزش میدادن را شناختی؟!»

233 و عبداللهی به هم یه نگاه پر معنا کردن... عبداللهی رو به من کرد و گفت: «اتفاقا همش یه طرف! جواب همین سوالتون هم یه طرف!»

گفتم: «چطور؟!»

233 ادامه داد: «اینکه چجوری رفتم داخل و تا کجاها پیش رفتم، بعدا توضیح میدم... اما... وقتی داشتم آمار گروهی که زن ها را با سلاح گرم آموزش میدادن را درمیاوردم، به زنی به نام «ندا» برخورد کردم!»

گفتم: «آشناست! کدوم ندا؟»

گفت: «یکی از همون چهار نفری که تا پاکستان ردشون را زدم و با اون مرکز تحقیقات و جاسوسی انگلستان در پاکستان ارتباط داشت... همون که با عفت و فائزه و زهره بودن و تعقیبشون میکردم!»

گفتم: «عجب! پس این دومین نفر هم از اون تیم چهار نفره کشف شد و بالاخره تونستیم ردش را در ایران بزنیم! چیکار میکرد؟»
گفت: «قربان! ندا بنظر میرسید که آدم نترس و آموزش دیده ای باشه... داشت در گروه سلاح های گرم کار میکرد و هم خیلی احترامش میذاشتن!»

خب خبر بدی بود اما الحمدلله که اون موقع فهمیدیم... عبداللهی همون موقع هماهنگ کرده بود که دو تا مامور تمام وقت، اونجا را مدنظر داشته باشن و تمام تحرکات به اونجا را گزارش بدن!

اونچوری که 233 از مشاهداتش گفت، یه تیم 200 یا 300 نفره آموزش دیده، برای تصرف و خرابکاری و درگیری در نقاط شلوغ و استراتژیک شهر خیلی میتونه خطرناک تر از اون چیزی باشه که فکرش میکنید!

حالا مثلا شما فرض کنید بتونند به یه پادگان کوچیک یا پاسگاه هم حمله کنند... ب اون سلاح ها و آموزش هایی که دیده بودند، نمیشد به همین راحتی و بدون سر و صدای رسانه ای سر و تهش را هم آورد!

وسط درگیری فکریم درباره بچه های باغ، ابوالفضل پرید و گفت: «حاجی از پیام اومده که دیگه ثبت نام نمیکنند! ظاهرا تعدادشون کامل شده! حدودا 200 نفر را دارن ساماندهی میکنند که بیارن اجلاس تهران!»

داشت سرم گیج میرفت... تمام دنیا دور سرم داشت میچرخید! وای از این همه کار... وای از این همه خبر بد... فقط گوشام میشنید که میگن: حاجی میشن 5 تا اتوبوس کامل... قربان بچه ها میگن ساعت به ساعت داره به تعداد بچه های اون باغ افزوده میشه... حاجی اگر کارنوال راه بندازن چی؟ نمیخوای سریع اقدام کنی که از همون قم جلوشون بگیریم... قربان بچه ها میگن دارن تعداد مازاد بچه های باغ را به جای دیگه منتقل میکنند! ... قربان احتمالا یه باغ نباشه... در چند تا باغ و باشگاه دارن آدماشون را تربیت میکنند!
با صدای بلندتر از حد معمولی، در حالی که دستم روی سرم بود و شقیقه هام را گرفته بودم گفتم: «بچه ها بسه! لطفا همه بیرون! برید بیرون... برید صداتون میزنم... تو را به امام حسین پاشید بیرون...»

رفتند بیرون... سرمو گذاشتم روی میز... داغ شده بودم... با آب و رطب و صدای خانمم میدونستم که آروم نمیشم... مگه میشه این همه کثافت عوضی آشغال خس و خاشاک در تهران، بغل گوشمون... در قم... در جوار حرم حضرت معصومه... دور هم جمع بشن و برای نظام نقشه بکشن؟! آدم تربیت کنن که موقع حمله و فرار و کشتن مردم و آسیب زدن به اموال عمومی و اینا چیکار کنن و تهران را تبدیل کنن به غزه؟! کجاییم ما؟! چه خبره؟! آخه بغض و کینه نسبت به اسلام و انقلاب تا این قدر؟ تا جایی که بچه های مملکت خودمون را دارن میندازن به جون خودمون؟!

فقط اینجوری بگم که داشتم دیوونه میشدم... دستم بردم به سمت مونیتور... داشتم شماره ها را از جلوی چشمام رد میکردم... تا اینکه رسیدم به شماره ماموری که توی حرم گذاشته بودیم... ناخودگاه واسش زنگ زدم... اونم فورا برداشت... گفتم: «! شما کجا تشریف دارین الان؟»

گفت: «قربان الان حرمم و منتظر اوامر شما!»

گفتم: «برو سر قبر شهید مطهری! ببین پشت دیوار قبر شهید مطهری، طلبه ای با این عکس و شکلی که برات فرستادم اونجا میبینی یا نه؟»

رفت و گفت: «بله قربان! رو به رومه! باهاش چندان فاصله ای ندارم! جلبش کنم؟»

گفتم: «حالا که اون منو جلب کرده! ابوالفضل هم جلب کرده! همه مونو جلب کرده... برو گوشیو بهش بده!»

رفت و باهاش مودبانه سلام کرد و گفت لطفا به این تماس جواب بدید!

اون طلبه جوون گوشیو برداشت و گفت: «سلام علیکم! بفرمایید!»

به محضی که صداش شنیدم، احساس کردم 100 ساله که میشناسمش... گفتم: «سلام عزیز دل برادر! ببخشید مزاحم مطالعه و مباحثتون میشم! شما بنده را نمیشناسید اما من اینقدر شما را میشناسم که میدونم چند روز پیش شما از شر یه فاحشه فرار کردین و حتی لقمه حرومی که براتون پیچیده بود را نخوردین و انداختین جلوی گربه هایی که فقط گوشت میخورن! الا گربه های قم!!»

با تعجب گفت: «بله... بفرمایید! حالا اتفاقی افتاده؟ ببخشید شما؟»

گفتم: «منو نمیشناسید... اما ما اون مورد را دستگیر کردیم و شما را تحسین میکنیم که آبروی هممون را خریدید!»

گفت: «خب الحمدلله! هرچند خیلی از حرف

اتون سر در نمیارم!»

گفتم: «مهم نیست شیخ جوون عزیز دل ما! ببین داداشم! الان خیلی اوضاعم خرابه... ینی اوضاع من تنها نه... بلکه اوضاع کلا خوب نیست... میشه همین الان بری کنار ضریح ... جملاتی که من میگم را میخوام شما به بی بی حضرت معصومه بگید! اصلا زحمت شما نمیدم... شما فقط گوشیو بذارید توی دست مبارکتون و بگیرید جلوی ضریح! لطفا این کارو بکنید...»

گفت: «بهتون نمیاد آدم بدی باشید! چشم... اجازه بدید!»

چند ثانیه بعدش گفت: «بفرمایید! درخدمتم!»

تا گفت درخدمتم دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم... از همون موقع ها هست که خودش میریزه ها... همون وقتایی که فقط یه بهانه میخواد برای قطره قطره ریختنش... تا اینکه یهو به خودت بیایی و ببینی کل صورتت خیسه و مزه شور اشک داره میره توی دهنت و مزمزش میکنی... از اون نوع گریه هایی که خیلی داغه... و هر جا باشی... ینی کنار هر حرمی و حرم هر کسی باشی فقط با یه جمله همه چیز شروع میشه و دیگه نمیتونی حتی هقهقت هم کنترل کنی... زبونم اون موقع ها بند میاد... لکنت میگیرم... لکنت بدی هم میگریم... دیگه از محمد مغرور مثلا عقل کل هیچ خبری نیست اون موقع... اوج عجز را حس میکنم وقتی اون موقع حتی برای بردن اسمش هم لکنت میگیرم... اون حالتو دوس دارم... چون حس میکنم دستشو داره میذاره رو سرم وقتی با لکنت و گریه میگم: ییییاااااااا زززززززهرا ....

گفتم یییییااااااا زززززهرا ... شما که غریبه نیستین... ببینین شرم را خوردن و حیا را قی کردن و حتی توی حرم دختر شما برای طلبه ها نقشه های بدی میکشن... دیگه تهران که واویلاست... ببین توی کشور امام زمان چه خبره... دارن بچه های خودمون را به جون خودمون میندازن...

یییییااااا زززززهرا... به دادم برس! به دادمون برس!

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour
#کف_خیابون 77

نیاز به تحقیقات کاملتری نسبت به تربیت اون حدود 300 نفر داشتیم... مخصوصا وقتی ماموران ما خبر میدادن که تعدادشون داره ساعت به ساعت افزوده میشه!

با مقامات مافوق تماس داشتم و تقاضای دیدار اضطراری کردم... همه مدارک و شواهد موجود هم تجمیع و یه کاسه کردم... در جلسه ای گزارش دادم... جالب بود برام! ... دو سه نفر دیگه هم مثل من همین گزارش ها را دادند.... اما در اماکن و موقعیت های خاص دیگه!

اگر بخوام یه آمار سر انگشتی بدم، حداقل هزار نفر را رصد کرده بودیم که دارن آموزش میبینن! به علاوه افرادی که آموزش میدادن... که سرجمع با همه عوامل شناسایی شده و راننده ها و... جمعا 1500 نفر!!

این آمار به زبون خوش میاد! مخصوصا وقتی وحشت و استرس اوج میگیره که بدونیم این آمار فقط مخصوص تهران بود و هنوز اطلاعات شهرستان هایی مانند شیراز و اصفهان و تبریز و شمال و مشهد و... را نداشتیم!

شما این آمار سر انگشتی را با حداقل پنج تا اتوبوسی که قرار بود از قم بیاد و حامل آخوندها و طلبه های جذب شده اونا بود را جمع کنید! بعلاوه تمام عوامل اجرایی اون نشست و دیگر میهمانان پروازی!

ینی ظرف مدت سه روز، حدود 2000 نفر از داخل در آمادگی کامل برای مقابله با نظام قرار داشتند! 2000 نفر که هر کدومشون خوانواده و عزیزانی دارند! که حداقل ینی بیش از هزار خانوار درگیر مسائل امنیتی و خرابکاری و شورش علنی میشن!

اما ... دیگه وقتشه که از بعضی چیزا در اون هفته پرده بردارم...

من تا الان به دو سه گروه بیشتر اشاره نکردم اما اجازه بدید یه کم واقعی تر، شما را ببرم وسط معرکه... ینی همون توضیحاتی که برای بچه های خودمون دادم:

اولین گروه، علما و طلابی که هم اثرگذارند و هم جوری دارن وارد عرصه میشن که میتونه هر کسی را تحت تاثیر این اقدام قرار بده! شما فکر کنین وقتی توی شهر شما و یا حتی همین تهران خودمون، سه چهار تا آخوند با هم سوار مترو بشن و یا در پیاده رو راه برن، اکثر مردم نگاشون میکنن و برای لحظاتی بهشون دقت میکنن!

حالا شما تصور کنین همون چهار تا آخوند با هم مشغول حرف باشن و یه کم با صدا و لحن جدی و با چاشنی عصبانیت با هم حرف بزنن، مردم برای لحظات بیشتری بهشون دقت میکنند!

حالا فکر کنین همون چهار تا آخوند وسط راه وایسن و با هم گرم صحبت بشن ... از قضا حرفاشون هم بوی سیاست و اجتماع بده... چی میشه؟! پس از گذشت ده دقیقه میبینید که تا به خودشون میان، حداقل بیست نفر دورشون جمع شدن! یا دارن گوش میدن ... یا دارن فیلم میگیرن... یا دارن همراهیشون میکنن!

تصور کنید همون چهار تا آخوند، تبدیل بشه به دویست تا... دقت کنین لطفا ... 200 نفر آخوند!! ... همون دویست نفر عبا را دربیارن... همون دویست نفر، دویست تا قرآن دست بگیرن... همون دویست نفر با پای برهنه «کف خیابون» راه برن... صف اول همون دویست نفر، علمای پیرمرد و چند نفری هم از سادات باشن... حالا یه کمی هم شعار بدن... اولش شعار بد هم نه! مثلا بگن «وا اسلاما» (وای به حال اسلام!) و یا بگن «یا للمسلمین!» (وای به حالتون ای مسلمونا!) و یا بعدش پا را اون ور تر بذارن و با صدای بلند بگن «مرگ بر دیکتاتور!» و یا مثلا داد بزنن «ما شورای نگهبان، نمیخوایم ... نمیخوایم!» و یا حتی بگن «مرگ بر جنتی!» و یا مثلا یکیشون داد بزنه «ما پاسدار و سپاهی نمیخوایم ... نمیخوایم» و یا مثلا بگن «شعار ملت ما... دین از سیاست جدا!» و یا بگن: «.... مظلوم خدا یار تو .... حوزه علمیه به قربان تو!» و دیگه مدام اسم بیارن و با داد و بیداد و شعار هماهنگ بگن: «مرگ بر اصل ولایت فقیه!»

حالا توی همون اوضاع، شلوغ بشه... ترافیک بشه... خیابونا بند بیاد... تعدادی از مردم عادی هم بهشون اضافه بشن... سر راه، دو تا مدرسه و دانشگاه هم تعطیل بشه... به ازای هر نیم ساعت، 20 نفر بهشون اضافه بشن... پس از گذشت حدودا چهار ساعت، جمعیتی که به اون تعداد 200 نفر آخوند و 2000 نفر آموزش دیده برای جنگ شهری و خرابکاری اضافه خواهد شد، سرجمع حداقل 4000 نفر ...

اصلا تصورش هم مشکله... مخصوصا با اون ظاهر و سر و شکلی که علما و آخوندها بخوان وارد صحنه بشن! ینی بیان «کف خیابون!»... بیان و شعار بدن... بر علیه نظام و ولایت فقیه و شخص حضرت آقا!

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

#کف_خیابون 78

در همون جلسه مشورتی ارشدهای سازمان و اداره خودمون، خبری توسط معاون وزیر اعلام شد! خبری که شوک شدیدی را به همراه داشت! اما مشخص بود که بچه های برون مرزی رو دست نخوردن و انتظارش را داشتند!

خبر این بود که تا الان حدود 5000 نفر ... خواهش میکنم... تمنا میکنم به این آمار و ارقام دقت کنید... سرسری نخونین و رد بشین! ... 5000 نفرتا الان شناسایی شدن که از چهار کشور آمریکا و اسرائیل و انگلستان و ترکیه در طول مدت 40 روز وارد ایران شدند!

همه این 5000 نفر که نوعی وابستگی مالی و معنوی به سفارت عربستان و ترکیه دارند، از راه های زمین و دریا و هوا دارد ایران شدند و حداقل نیمی از اونا در تهران مستقر هستند! اکثرشون اصالتا ایرانی هستند و به زبان فارسی مسلطند و به خوبی صحبت میکنند!

همه اون 5000 نفر کاملا آموزش دیده و آماده و مسلط به امور جاسوسی و خرابکاری هستند! در لباس های مختلف... از آخوند و مداح گرفته تا پزشک و توریست و ... از بچه و نوه بعضی سران گرفته تا کسانی که حتی برای مدتی خبر مرگشون مورد تایید قرار گرفته بوده!

خب اینا از یه طرف، برای پابوسی امام رضا و یا تشویق مردم برای شرکت در انتخابات و یا بهرمندی از سواحل خزر و بنادر جنوبی و کیش و قشم نمیان! از طرفی دیگه هم نمیشه گفت اگر اومدین قلم پاتون را خرد میکنیبم! بالاخره طرف میگه من ایرانی هستم و اکثرشون هم پرونده قضایی و تحت تعقیب ندارن! پس نمیشه مانع ورودشون شد!

بعدها در بخشی از گزارش شخصی به نام «مایکل لدین» («مایکل لدین» از حامیان کودتای مخملی و مشاور سابق شورای امنیت ملی آمریکا و عضو برجسته مؤسسه «آمریکن اینترپرایز» و دستیار ویژه «دونالد رامسفلد» وزیر دفاع اسبق آمریکا و «دیک چنی» معاون جرج بوش) مطالب جالبی برای رییس سازمان موساد و رییس سازمان سیا نوشته شد که به بخش کوچکی از اون اشاره میکنم و رد میشم:

«نامه نگاری هایی از قبل از انتخابات وجود داشت که به یکی از آنها اشاره میکنم... اون نامه ها برای تعیین تکلیف حدودا 5000 نفر نوشته شده بود که نیاز به پاسخ جدی داشت...

خیلی به انتخابات نمانده بود که دولت (آمریکا) تصمیم گرفت پیامی برای گروه (میر حسین) موسوی و جنبش سبز بفرستد. سناتور شامر دوستی در وال استریت داشت که با سبزها در ارتباط بود و همان فرد به عنوان رابط انتخاب شد.

از شامر خواسته شد از طرف دولت این پیام را به رهبران سبزها منتقل کند: «سبزها باید بدانند که این سوالات از جانب وزیر خارجه (آمریکا) ارسال شده است. سوالات این‌هاست: ما باید چه کاری انجام دهیم؟ چه کاری نباید انجام دهیم؟» پاسخ این پیام در یک یادداشت 8 صفحه‌ای دریافت شد. نویسندگان محتاط بوده‌اند، و متن امضا نشده و من دلایل روشنی دارم که چند نفر در تهران روی آن کار کرده‌اند.

در این نامه تصویری از ایران با عبارت‌های بسیار خشنی آمده است که این کشور تحت «حکومت استبدادی»، «رژیمی خشن» و «دیکتاتوری» است که با سرکوب مردم و چپاول منابع عمومی ادامه حیات می‌دهد. همچنین در این نامه تأکید شده است: حکومت قابل اصلاح نیست اما نیروهای حامی تغییر در داخل قوی هستند و به‌خوبی هدایت می‌شوند!»

لدین در مطلب خود می‌نویسد: «سبزها به دولت اوباما دقیقا گزینه‌های واقعی را گفتند؛ یا از رژیم حمایت کنید یا از آزادی حمایت کنید و تغییر دموکراتیک در ایران را تشویق و حمایت کنید. نویسندگان آن نامه به واشنگتن هشدار داده‌اند که اگر با تهران به توافق هسته‌ای دست یابد، باید در برابر رویکردهای خارجی و داخلی تهران سکوت کند. (موضوعی که نشان می‌دهد فتنه‌گران دلواپس بوده‌اند که با توافق هسته ای، حمایت واشنگتن از آنها کاهش یابد.)»

آن از داخل و قم و تهران... این هم از بیرون و 5000 نیروی آموزش دیده و فارسی زبان و نامه های سفید امضای کاخ سفید و سازمان سیا برای کسانی که «کف خیابون» های فتنه را مدیریت میکردند!

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

#کف_خیابون 79

تربیت نیرو به این گستردگی از داخل و خارج، اعم نیروی پیاده و جاسوسی و خرابکاری و آموزش سلاح و فنون رزمی و بمب های دست ساز و آتش زنه و مهارت های خیابانی و امثال اون، قطعا بوی فتنه و جنبش برای اینکه ثابت کنند تقلب شده و یا مثلا فلانی باید رییس جمهور بشه و اینا نبوده و نیست!

خیلی باید کسی بی سواد باشه و از مسائل استراتژیک هیچی ندونه که نخ تسبیح اتصال علمایی از قم و تهران و نیروهای فوق الذکر را ببینه اما نفهمه که اینا بویی از فتنه نمیدن! چون وقتی میگی فتنه، ممکنه مردم خیلی جدی نگیرن و فکر کنن که حالا یه چیزی بوده و میگذره!

بلکه اینا مختصات تمام عیار «کودتای مردمی» است که در ایران داره طراحی و پیگیری میشه! از نظر کارشناسان مسائل استراتژیک، کودتای مردمی اگر از یک شب بیشتر طول بکشه اما مهار نشه، به ازای سپری شدن هر روز، سه الی پنج برابر بر تعداد افراد اون کودتا افزوده خواهد شد!!

نمیدونم تا اینجاش دقت کردین یا نه؟! اما این آمارهای سر انگشتی نشون میده که اگر فورا مهار نشه و بچه های امنیتی دست به کار نشن، تهران ظرف مدت 17 روز دچار بحران جدی میشه و به فرض سقوط یک یا دو صنعت دفاعی و یا سقوط سه یا چهار پادگان نظامی، به مرز «سقوط شهر» نزدیک خواهد شد!!

اینو گفتم برای اونایی که ممکنه بگن اگر نیروهای امنیتی میدونستن و میدونن چه خبره، پس چرا کاری نکردن و نمیکنند؟! با توضیح خیلی ساده و گذرای بالا روشن میشه که معمول این جنبش ها در نطفه خفه میشه و شده وگرنه الان تهران و هیچ شهری از ایران به این سطح از ثبات و امنیت نمیرسید!

اجازه بدید برگردیم به روال خودمون!

من این تحلیل ها را هم در جلسه ارشدها و هم جلسه داخلی خودمون مطرح کردم و دیگران هم تکمیلش کردند. سه تا باغ شناسایی شد و حدودا ظرف مدت کمتر از 15 ساعت، بچه های ما با همکاری پلیس ضد شورش تونستند باغ ها را جمع کنند و افراد زیادی دستگیر و عده قابل توجهی هم متواری شدند! الحمدلله نیازی به ورود یگان ویژه نشد و بچه های خودمون دمارشون را درآوردند!
پس با اقدام به موقع، تونستیم زمینه توحش یه کودتای تمام عیار را حداقل در جنبه داخلی خنثی کنیم. میگم زمینه توحش! امیدوارم منظورمو بگیرین که ینی نیروهای ایجاد رعب و خرابکاری حرفه ای!

بچه های برون مرزی هم بسیار فعال بودند و داشتند دل و جیگر پرونده های اون 5000 نفر را درمیاوردند! اما متاسفانه تعداد قابل توجهی از اونا پس از ورود به ایران، قابل ردگیری ساده و آنی نبودند و زمان زیادی لازم داشت با بفهمیم کجا هستند و دارن چه غلطی میکنند؟!

اما... اما اجلاس در حال برپا شدن بود! نشست مهمی که نمیشد جلوی برگزاریش را گرفت. ضمن اینکه ما بی میل هم نبودیم که بدونیم قراره کیا بیان و کیا حرف بزنن و چیا بگن؟! پس اجازه دادیم اون پنج تا اتوبوس از قم بیاد تهران... محله.... حسینیه... استقرار... پذیرایی و همایش و...

ابوالفضل گفت: «حاجی خودت نمیری اونجا؟!»

گفتم: «برم که چی بشه؟ الحمدلله هم تو اونجایی و هم بچه های اداره دارن پوشش میدن! این همه کار ریخته روی سرمون! ما با حمله به باغ، تونستیم تمرکزشون را از بین ببیریم اما هنوز خیلیاشون بیرون هستن و دارن ادامه میدن! مثلا «ندا» دستگیر نشده... کوروش دستگیر نشده... رامین تاجزاده خبری ازش نیست... اما... ابوالفضل حدس میزنم امروز در اجلاسیه اونا عفت نباشه! به محض اینکه متوجه عدم حضور عفت شدی بهم اطلاع بده!»

ابوالفضل گفت: «چشم... راستی 233 نمیاد؟!»

گفتم: «چطور مگه؟!»

گفت: «چون میخوام اگر نمیاد، چند ساعت صوت و فیلم از باشگاه کوروش داریم که خودم فرصت نمیکنم آنالیزشون کنم... میخوام 233 زحمتش بکشه!»

گفتم: «نه داداشم! اون درگیر یکی دیگه است! ما این همه داریم میدویم و «چک و خنثی» میکنیم اما هنوز از دو نفر هیچ اطلاعی نداریم! یکی «فائزه» است و یکی هم موجودی به نام «زهره»! عبداللهی را مامور رصد و کشف فائزه کردم... 233 هم مامور رصد زهره!»

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

#کف_خیابون 80

ابوالفضل دقیقه به دقیقه گزارشش میفرستاد روی مونیتورم... توضیح زیادی ندم بهتره... اما معلوم بود که همه چیز با دقت برگزار شده و همه چیزو کنترل دارن... یا لااقل تلاش دارن کنترل کنند... خلاصش میشه این که:

«نشستی که قرار بود علما و مجتهدین اونا برگزار کنند در حسینیه ......... برگزار شد. از عمد جلسه را اونجا برده بودند تا از فضای گذشته و قدمتش نهایت استفاده را ببرند.

ینی قشنگ مشخص بود که حتی برای اینکه چه کسانی دم در بایستند و به علما خوش آمد بگن... چه کسانی پذیرایی کنند... چه کسی قرآن بخونه... چه کسی اشعار خاص درباره امام بخونه... چه کسی پشت تریبون بغض کنه... چه کسی وقتی اون بغض کرد، پاشه و ازش حمایت کنه...

چه کسی شعار بده... چه شعاری بده... چجوری شعار بده... چه کسی سخنرانی کنه... چی بگه... سخنران دوم کیه... اون قراره چی بگه... سخنران سوم دیر کرده... میگن شاید توفیق نباشه در خدمتشون باشیم... میگن به خاطر مسائلی که از بیانش شرمنده ایم ایشون شاید نتونن تشریف بیارن... یکی با صدای بلند بگه لعنت به سانسور!... یکی دیگه بگه لعنت به حذف! ... مجری با بغض بگه لعنت به عدم آزادی بیان... یه آخوند پیرمرد میکروفنو برداره و بگه خاک بر سر امتی که سید اولاد پیغمبرش نتونه حرف بزنه... ینی نذارن حرف بزنه... مثل جدّ غریبش نذارن حرف بزنه و مردم صداش بشنون!! ... بعد همهمه بشه...

مجری با شعف بره پشت تریبون و بگه مثل اینکه میگن توی راهن... الهی سالم و به موقع برسن... ماشالله به این سید شجاعی که ممنوع الخروج قلب هاست! تا وارد حسینیه بشه، مجری با صدای بلند و بغض مصنوعی بگه: نگار منظر چشم من آشیانه توست! کرم نما و فرودا که خانه خانه توست! ... بعد همه بگن: سید مظلوم ما! خدا نگهدار تو! ... صل علی محمد... یاور مردم آمد!

اونم بره بشینه ردیف اول... یه نفر هم همون موقع یه شعر پر هیجان براش بخونه و همه کف و سوت و الله اکبر بگن... بعد نوبت اون بشه... مجری بگه من دیگه شما را بیشتر از این منتظر نذارم... به استقبال سخنرانی حکیمانه و روشنگرانه ایشون میریم... بعدش همه مجتهد و آخوند و طلبه و... شعار بدن...

اونم بره همون حرفای تکراری همیشه را بگه: جامعه ما داره به سوی دموکراسی گذر میکنه... ما نیاز به قیم و ولی نداریم... مردم خودشون میفهمند... مردم همه کارن... مبنای مشروعیت هر کس، ملت و مردمش هستند!!! ... انسان اینقدر بزرگ و عاقل شده که حتی میتونه بر علیه خدا تظاهرات کنه... حتی بعیده امام زمان هم بدون رای مردم کاری بکنه!! شما علمای مظلوم تاریخ هستید! بلکه شماها از همه علمای تاریخ مظلوم ترید! حق شما این نیست که اینقدر در محدودیت و انزوا باشید! شما باید بلند بشید و یکبار دیگه مردم را به ایستادگی و ظلم ستیزی دعوت کنید!»

این ها خلاصه ای از اون جلسه کذایی بود! فقط بچه های ما به صورت نامحسوس داشتند کنترل میکردند که یه وقت همین جمعیت به طرف خیابون حرکت نکنه و اتفاق بدی پیش نیاد!

حالا شما فکر کنین در این جلسه نشستین! فکر کنین یکی از کسانی هستید که دارین شعارها و جملات و جو اونجا را میشنوید و متحمل میشید! عکس العملتون چیه؟!

خب طبیعیه که مثل بمب ساعتی بشید و منتظر منفجر شدن باشید! چرا؟ چون سخنران ویژه با جمله آخرش، تیر خلاصی را زد و خودش و همه را راحت کرد... گفت: «ما اینبار انتخاب نخواهیم کرد... بلکه همان طور که بچه های من و شما دارن آماده میشن، انتقام خودمون را از همه ظلم ها و بی عدالتی ها خواهیم گرفت!!»

این جمله را سریع آنالیز کردم... اسم رمزشون بود... رمز فتنه نه... بلکه کلمه رمز کودتای بزرگی که در راه داشتند!

چون همون موقع، عبداللهی متنی به من داد که نوشته بود: قربان! فائزه بالاخره سر و کلش پیدا شد و در حاشیه این اجلاس، با شبکه های خارجی مصاحبه کرد و گفت: «انتخابات امسال، فقط یک پیروز دارد... ینی فقط یک پیروز باید داشته باشد... اگر این اتفاق نیفتند، نارضایتی های مدنی دو سال قبل، تبدیل به موج خروشانی خواهد شد که ممکن است همه بافته های نظام را پنبه کند!!»
به این کلید واژه ها دقت کنید: «انتقام» ، «بی عدالتی» ، «یک پیروز» ، «نارضایتی مدنی» ، «موج خروشان» !

من دیگه حرفی ندارم...

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour
من کتابش رو خریدم و در حال مطالعه کتابش هستم. توصیه می کنم دوستان هم کتاب رو بخرند و مطالعه کنند.

من از پاتوق کتاب خریداری کردم.
(۱۱/بهمن/۹۶ ۹:۳۷)MohammadSadra نوشته است: [ -> ]من کتابش رو خریدم و در حال مطالعه کتابش هستم. توصیه می کنم دوستان هم کتاب رو بخرند و مطالعه کنند.

من از پاتوق کتاب خریداری کردم.


خوبه ولی یکی از دوستان میگفت کمی با سانسور هست ..خودم دقیق نمیدونم.....شرمنده یه کم سرم شلوغ بود نمیتونستم مطلب بذارم..
(۱۱/بهمن/۹۶ ۲۳:۱۰)علی املشی نوشته است: [ -> ]خوبه ولی یکی از دوستان میگفت کمی با سانسور هست ..خودم دقیق نمیدونم.....شرمنده یه کم سرم شلوغ بود نمیتونستم مطلب بذارم..
تقریباً تا جمع کردن طلاب تو تهران خوندم. نه سانسوری نداره. عین همین مطلبیه که شما زحمت کشیدید و آوردید. در صورت امکان باقی مطلب رو هم اینجا بیارید. واقعاً ارزش خوندن داره مخصوصاً الان که باز دارند یه ندا آقا سلطان دیگه پرچم می کنند.
#کف_خیابون 81

خب اینم از فائزه خانم! بالاخره سر و کلش پیدا شد... از نحوه مصاحبه ها و چینش جملات و حرکات دست و صورتش موقع حرف زدن مشخص بود که دوره های خوبی رفته و خوب تونسته قلقشو یاد بگیره!

حرفهایی زد که نمیشه گفت بوی فتنه... بلکه بوی تهدید میداد... داشت علنا نظام را تهدید میکرد! دستگاه های نظارتی و شورای نگهبان را به راحتی تحقیر و تهدید میکرد... میگفت: «مردم انتظار دارند که کسی را که انتخاب کرده اند از صندوق رای بیاد بیرون! ... به کسی اجازه نمیدیم خارج از اراده مردم و انتخاب مردم، کس دیگری را به مسند بنشونه! ... شورای نگهبان باید از آراء مردم نگهبانی کنه نه از کسانی که خودش دوس داره رای بیاره! و...»

اصلا این نحو صحبت کردن و این جملات، چه در اجلاسیه و چه در حاشیه اون اجلاسیه کوفتی سابقه نداشت! اینا نیومده بودن که کار انتخاب ریاست جمهوری کاندید مد نظرشون را یه سره بکنند! بلکه خدا شاهده اومده بودند کلک نظام و انقلاب را بکنند!

حالا اینا به کنار... عبداللهی گفت ابوالفضل پیام داده که : «علما و آخوندهایی که اومده بودند اجلاس، همین جا قراره بخوابند... ینی توی همین حسینیه! حداقلش اینه که تعداد قابل توجهی از اینا همین جا امشب میخوابند!!»

یه کم گیج شدم... دیگه قراره چه تزی بدند؟!

فردا شد...

حوالی عصر بود که جویای احوال و کارهای 233 شدم... شنیدم حسابی درگیره... باهاش ارتباط گرفتم... «سلام و خسته نباشید! کجا تشریف دارید؟»

233 گفت: «سلام قربان! ستاد قیطیریه هستم!»

گفتم: «خیره ان شاءالله! شرایطش دارید توضیح بیشتری بدید؟!»

گفت: «میگن جلسه پیمان خانواده های شهدا با .............. هست! قراره یه دختر شهید مفقود الاثر حرفهای مهمی بزنه... جمعیت زیادی جمع شدن... میگن همشون هم خانواده شهیدن... البته به ظاهرشون و عکس های شهدا و رزمنده هایی که دستشونه هم میخوره که ساختگی نباشه و واقعا از خانواده شهدا باشن!»

گفتم: «بسیار خوب! اما نگو واسه استماع سخنان یه دختر شهید مفقود الاثر رفتی که باور نمیکنم! با شناختی که از شما دارم قطعا یه بوهایی شنیدی که نمیتونید بیخیالش بشید! درسته؟»

233 گفت: «قصش مفصله... اما ... احساس میکنم وسط این همه خانواده شهید و جانباز و ویلچری و اینا، چهارمین شخص پرونده را هم میتونم پیدا کنم!»

گفتم: «چطور اونجا؟ سر نخ داشتی؟»

گفت: «آره تقریبا... وقتی تمام مهره ها را در اجلاس علما و آخونداشون رو کردند... وقتی باغ ها هم لو رفت و پراکنده شدند... مهمترین اجتماعشون همین اجتماع خانواده شهدا و جانبازان هست... وگرنه در جلسات پارتی و میتینگ های مختلطشون، جای اون چهار نفر نیست... اگر همین جا پیداش کردم که کردم وگرنه هیچ!»

گفتم: «بسیار خوب! بنظر منم باید همون جا پیدا بشه... هرچند اینقدر سرم گرم اجلاس و عفت و فائزه بود که دیگه نمیتونستم به چیزی فکر کنم...»

یهو صدای سر و صدا اومد... 233 گفت قربان باید برم... دارم غیر طبیعی میشه اوضاع... فقط لطفا اگر تا شب خبری ازم نشد و نتونستیم با هم ارتباط بگیریم یا بیمارستانم یا دستگیر شدم و منو بردند!

گفتم: «اگر بخوام پیدات کنم راحت پیدات میکنم... حتی اگر شده سردخونه ها را بگردم... اما لطفا مواظب خودتون باشید و هیچ تیری شلیک نشه... به هیچ کس حکم تیر ندادم... شما هم همینطور... ضمنا اگر درگیر شدید کسی کشته یا قطع نخاع و یا چه میدونم از این دست مسائل پیش نیاد دیگه!»

نمیدونم چرا اما ته دلم نگران بودم... وسط همه نگرانی ها ابوالفضل بیسیم زد و گفت: «حاجی اینا هنوز تصمیم نگرفتند علما و آخوندایی که از قم آوردند تهران، برگردونند! هیچ خبری از اتوبوس و وسیله نقلیه بین شهری نیست که نیست... ضمنا... جسارت نباشه... اما یه خاور وایساده جلوی حسینیه... تعداد زیادی «کفن» و «قرآن» پیاده کردند... مثل اینکه امشب هم اینجا خبرایی هست!»

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

#کف_خیابون 82

دیگه مطمئن شدم که قراره اونا به قم نرن و همین تهران بمونند! بمونن برای انتخابات و پس از انتخابات! قراره بمونن ببینن نتیجه چی میشه؟! اونم با چه هیبتی؟! کفن و قرآن!

اینبار خیلی عجبیه! معمولا دردسرهای انتخابات و اعتراضاتش همیشه بعد از انتخابات بوده... اما اینبار بچه های ما حدود یک سال کار مستمر و نفسگیر... اما داره دردسرها از قبلش کلیک میخوره!

گفتم: «ابوالفضل جایی نمیریا! همونجا باش! کلا چشم ازشون بر ندار... پس فردا انتخاباته! حتی اگر یه قطره خون از دماغ یکیشون بیاد، میندازن گردن نظام و دیگه بیا و حوض خالی پر کن! مواظب باش هیچ آدم مشکوکی از اونجا رد نشه!»

ابوالفضل با تعجب گفت: «حاجی جان من پاشو یه دقیقه بیا اینجا! بیا تا خودت از نزدیک ببینی! اینجا همشون قیافه هاشون مشکوکه! چه آخوندش و چه غیر آخوندش! من حتی بعید میدونم تعدادی که امروز عصر اودند اینجا اصلا آخوند باشن! مگه آخوندا سیبیل به این بزرگی میذارن؟! خلاصه من گفته باشم... اینجا همه چیز مشکوکه!»

گفتم: «ابوالفضل یه بار دیگه بگو! چی گفتی؟ سیبیل ...؟!»

گفت: «بله که سیبیل! مگه عبداللهی بهت نگفت... من حتی ازشون چند تا عکس هم فرستادم... حاجی اوضاع جالبی نیستا... کار داره از دست بچه های نیرو انتظامی هم در میره... اینقدر شلوغه که نگو... حداقل همین الانش حدود 50 تا خبرنگار خارجی اینجاست...»

عبداللهی گفت: «قربان شبکه بی بی سی فارسی و شبکه سلطنت طلب ها از ظهر، به صورت کامل دارن اجتماع همین حسینیه ........ و ستاد قیطریه را پوشش میدن!»

این دو تا حرف را گذاشتم پای هم... دیدم فقط به دو تا کلید واژه میرسیم: «علما» و «خانواده های شهدا» !

به عبداللهی گفتم این دو تا کلید واژه را یه سرچ بزن ببین چی میبینی؟ چی دستگیرت میشه؟

چون خیلی برام عجیب بود! اصلا شرایط عادی نبود... همه بچه های کارشناسان گروه های مختلف ما هم میگفتند... حتی وقتی بعد از نماز ظهر از بچه های نیرو انتظامی پرسیدم چه خبر؟ اونا خیلی مشکلی از باب اراذل و اوباش و قبل از انتخابات و میتینگ های مختلط آنچنانی و ... نداشتند! ینی داشتند اما میگفتند این حدش خیلی معمولیه و در حد بحران مثل سال های گذشته نیست!

حدود یه ربع کار عبداللهی طول کشید... وسط مطالبش، یه جمله از جاسوس آمریکایی- انگلیسی به نام جیسون رضاییان بود که گفته بود: «این بار با علما و خانواده های شهدای عکس شهید به دست خدمت نظام میرسیم!»

پس بدون شک قرار نیست چند تا سوسول بریزن کف خیابون و ما هم بگیر و ببر و بزن راه بندازیم... یا اگر هم قراره سوسولا بریزن کف خیابون، مرحله بعدی محسوب میشن... سیاهی لشکر محسوب میشن... عجب! حرفش هم وحشتناکه! چه برسه به چیزایی که ما میدونیم را بخوایم به چشممون هم ببینیم!

ما اینبار با آدمایی از جنس خودمون مواجهیم... از جنس مذهب! در هیبت آخوندی و علمایی... و خانواده هایی با چهارتا عکس شهید و معلول و جانباز ویلچری!

به ابوالفضل گفتم دقیقه ای یه بار گزارش بده و بفرست روی مونیتور عبداللهی... به عبداللهی هم گفتم عکس های ابوالفضل را بفرست روی مونیتورم... حالم داشت به هم میخورد... از چیزایی که میدیدم چندش شد... حداقل صد نفری بودند...

عکس کسانی دیدم که نه تنها عمامه را درست نبسته بودند بلکه معلوم بود که دارن به زور روی سرشون حفظش میکنند... ریش ها کوتاه... سیبیل بلند و پر پشت... قیافه هایی که نه به قمی ها میخورد و نه به تهرانی ها... حتی مطمئنا آخوند هم نبودند و فقط لباسش را پوشیده بودند... سریع دادم آنالیز... شکل دراویش و صوفی هایی بودند که چند سال پیش در فارس بعد از نماز جمعه یکی از شهرها با قمه و شمشیر و سنگ و چوب به جون مردم افتاده بودند! ... چیزی نگذشت که حدسم تایید شد! خودشون بودند... آدمهایی بسیار خطرناک و با عقایدی بسیار مزخرف در لباس دین و با پوشش دینی!

ظاهرا اینبار داشتن همه را جمع و جور میکردن... هر کسی که ذره ای با نظام و مردم و انقلاب زاویه داشت را دور خودشون جمع کرده بودند...

تا اینکه نزدیکای غروب 233 ارتباط گرفت... نفس نفس زنان گفت: «قربان! خودشه! همون دختر شهیدی که باباش مفقود هست و الان هم داره دیکلمه میخونه، خود «زهره» است ... من این جونورو توی پاکستان هم دیدم... الان چادر عربی و مقنعه چونه دار پوشیده و داره انتظارهای برآورده نشده خانواده های شهدا از نظام و انقلاب میگه و همه دارن سوت و کف میزنند!»

ارتباطمون داشت قطع میشد... هرچی تلاش کردیم نتونستیم سیگنالش را بگیریم... مدام قطع و وصل میشد... فقط جمله آخری که بهش گفتم این بود: «233 مواظبش باش! یه تار مو ازش کم نشه!»

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

#کف_خیابون 83

ابوالفضل از اون طرف گرفتار... گرفتار کسانی که انبار باروت هستند و یه مشت شغال در لباس بره هم بهشون اضافه شده... 233 هم از اون طرف گرفتار... وسط دل ستاد فتنه... بین یه مشت آدمی که مشخص بود برای حق و حقوق و عدالت و دموکراسی نیومدند اونجا...

فورا ابوالفضل را گرفتم... «ابوالفضل جان کجایی؟!»

گفت: «سر پستم حاجی! اوامر !»

با خودم فکر کردم گفتم اگه ابوالفضل اونجا نباشه ممکنه هر لحظه دردسر بشه... گفتم: «بسیار خوب... حواست خیلی جمع باشه...»

دوباره رفتم روی خط 233... «233 لطفا جواب بده! اگر موقعیتشو داری و صدای منو مسشنوی جواب بده!»

هیچ صدایی نمیومد... عبداللهی گفت: «قربان! لطفا این صوت را گوش بدید...»

گفتم: «هر چی هست تصویرش میخوام... دیگه تا اطلاع ثانوی صوت در اولویت نباشه و فقط تصویر میخوام!»

چند دقیقه طول کشید تا از واحدهای دیگه تصویرش را گرفت و سریع آپلود کرد... داشتم ضعف میکردم... وقتی خانمم پیشم نباشه که هوامو داشته باشه و سه چهار روز پشت سر هم نخوابم، از خورد و خوراک میفتم... از وقتی اولین لرزش دستمو حس میکنم فقط به مدت بیست ساعت بعدش میتونم سر پا بایستم و چشمام را باز نگه دارم...

دقیقا همون لحظه ضعف کردم... خرما هم تموم شده بود... دو سه قدم رفتم و به زور نشستم روی صندلیم... استرس اون تصویر یه طرف... ضعف و ناجونی خودم هم یه طرف...

تصاویری که رو به روم بود، داشت حرکت چهار تا پاترول مشکی از قم به طرف تهران را نشون میداد... مسلح و با تعدادی بالغ بر 30 نفر! ... جالب اینجاست که یکی از همون دو سه نفر جاسوس انگلیسی هم باهاشون بود! اون تصاویر توسط یکی از مامورانی ثبت و ارسال شده بود که در قم برای رصد و اطلاع قرار داده بودیم و تونسته بود نفوذ کنه... دمش گرم... موقعیت شناسیش حرف نداشت... به موقع اطلاع داد...

دستور دادم فورا ماشین متوقف بشه... به ریسکش نمی ارزید که بذاریم بیان تو شهر و بعدش بخوایم دستگیرشون کنیم... اما لامصبا داشتن از اتوبان میومدند و اتوبان هم اون موقع خیلی شلوغ پلوغ بود!

بالاخره دستور دادم متوقف بشن... حتی با درگیری... میتونستم احتمال بدم که بخاطر انهدام گروه های بزرگی که در باغ داشتن تربیت میکردن، به اینا گفته بودند که بیان تهران!

عبداللهی گفت: «قربان! هماهنگ کردم... گفتن کدوم گروه؟»

گفتم: «بچه های تیم شهید میثمی... بگین خیلی تمیز و بی سر و صدا... اگر احساس کردند بدون درگیری نمیشه، با روش هایی که بلدند منهدمشون بکنند!»

همین طور هم شد... گزارش دادند که در آستانه انتخابات، درگیری صلاح نیست و بازتاب پیدا میکنه... منطقی بود... به مامور خودمون اطلاع دادیم که ازشون فاصله بگیر... حالا فاصله گرفت یا نه و اصلا فرصت کرد یا نه، یادم نیست... حالا بماند چطوری اما الحمدلله منهدم شدند... با 4 تا تصادف ساختگی و دو سه تا کشته و زخمی از اون تروریست ها همه چیز حل شد و اونا جنازه های تیکه و پارشون رسید به تهران... بیمارستان خودمون...

عبداللهی اجازه گرفت که بره با گوشیش حرف بزنه و بیاد... خب خانواده دارن مردم... مگه مثل ما هستن که زن و بچمون اومده باشن اسیری؟! اما بهش اجازه ندادم... گفتم شرایطمون واسه این چیزا جور نیست... از همین جا با بچه هات حرف بزن! ... اون بنده خدا هم گفت چشم و با بچه هاش حرف زد!

اما ... 233 جواب نمیداد... حسابی رو مخم بود... ابوالفضل نباید تکون میخورد وگرنه میفرستادمش دنبال 233 ... اون حسینیه، از ستاد قیطریه هم حساس تر بود... همون لحظه ابوالفضل ارتباط گرفت و گفت: «حاجی جون! اینجا باز داره شلوغ میشه... ینی شلوغ که هست... شلوغ تر میشه ها!»

گفتم: «شد یه بار خبر خوب بدی؟! چطور حالا؟!»

گفت: «سه چهار تا بنز ضد گلوله اومدند... (از شخصیت های سیاسی) ... همشون دارن میرن حسینیه... حاجی یکی دیگه هم اومد... بازم بنز ضد گلوله... این یکی فلانیه (از شخصیت های لشکری)»

گفتم: «چیکارش کنم؟ به درک! شام خوردی تو؟!»

گفت: «جان؟!!! حاجی مهربونی بهت نمیاد! نه هنوز... حاجی دارن لبیک میگن... صدای لبیک و الله اکبرشون کل این محل را برداشته... چیکار کنم؟ دستور چیه؟»

دستم رو سرم بود... محکم دو طرف شقیقم را فشار میدادم... دیگه چشمام جایی نمیدید... گفتم: «برو شامتو بخور! یه چیزی پیدا کن بخور که ضعف نکنی... تا 48 ساعت بعد از انتخابات خواب بی خواب...» اینا را که گفتم، دیگه نفهمیدم چی شد...

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

#کف_خیابون 84

وقتی به هوش و حال اومدم، فورا به ساعت نگاه کردم... دیدم حدود 40 دقیقه سرم روی همون میز جلویی گذاشته بودم و از حال رفته بودم... سه چهار تا از بچه ها اومده بودند پیش ما و داشتن با دستگاه ها ور میرفتن... یه پرس قیمه و دو تا نون و خرما روی میز بود... از تدارکات آورده بودن... تا لقمه گرفتم، هنوز نگذاشته بودم تو دهن که از عبداللهی پرسیدم: «از 233 چه خبر؟!»

عبداللهی گفت: «کل سیستم ما توی اون منطقه قطع شده... قطع که نه... جواب نمیده... سیگنال نداریم!»

گفتم: «ینی چی؟!»

گفت: «قطعا کل اون منطقه توسط دستگاه های غیر مجاز ایجاد پارازیت همگون و ناهمگون، پوشش دادند!»

گفتم: «چی داری میگی؟ حواست هست داری چی میگی؟!»

گفت: «بله قربان! سادش میشه این: «یک جنگ بزرگ دیجیکال!»»

گفتم: «اینا دارن چیکار میکنند حالا؟»

گفت: «از بچه های جنگال (جنگ الکترونیک) هستند... دارن پولوتیک میزنن روی اون امواج!»

دیدم اینجوری نمیشه... از یه طرف میتینگ قیطریه تموم شده... از طرف دیگه 233 هیچ اثری ازش نیست... رادیو هم داشت از وضعیت ترافیک خبر میداد... مثل همیشه وحشتناک! ... گفتم: «از ابوالفضل خبری نشد؟!»

گفت: «چرا... تعداد زیادی اطراف حسینیه میخوان بخوابن... همسایه های اون محل شاکی هستند... احتمال درگیری هست... نیرو انتظامی داره کنترل میکنه اما ابوالفضل میگه بعیده بتونن جلوگیری کنند!»

گفتم: «بسیار خوب! هماهنگ کن ماشین بیاد... تا پنج دقیقه دیگه ماشین اینجا باشه.»

با وجود ترافیک شدید، پاشدم رفتم اونجا... شب عجیبی بود اون شب... تهران به شدت ملتهب... سر همه چهاراه های سر راهم میدیم که ملت دارن با چه شور و هیجانی آخرین زورشون را برای حمایت از کاندید مورد نظرشون میزدند!

رفتم تو ماشین ابوالفضل... دیدم هنوز بسکوییت و آب معدنی که خریده بود کامل نخورده ... خیلی خوب موقعیت گرفته بود... بهترین جایی که میشد چند طرف را رصد کرد... حدودا سی نفر از بچه های خودمون در اون محل به صورت پراکنده کشیک میدادند... حدودا ساعت داشت از یازده میگذشت... اما مدام جمعیت داشت زیاد و زیادتر میشد...

بیسیمم را برداشتم و برای همه بچه ها پیام دادم و گفتم: «ببینید چی بهتون میگم... ممکنه ارتباطمون به هر دلیلی قطع بشه... ممکنه حتی تا دو سه روز نتونیم همدیگه را پیدا کنیم... خوب گوش کنید ببینید چی میگم... قطعا اینجا درگیری پیش میاد... حدالمقدور از تمام درگیری ها باید جلوگیری بشه... تکرار میکنم... درگیری پیش نیاد...

اگر دیدین کسی داره نظم و آرامش را به هم میزنه، طبق صلاحدید عمل کنید... آخوند و غیر آخوند مهم نیست... چون تعدادی از اونا که داخل هستند و حتی بیرون خوابیدن، آخوند نیستن... فقط لباس دارن... حق شلیک یک گلوله ندارین... اگر کسی گلوله ای شلیک بکنه، شخصا باهاش طبق قاعده جنگل برخورد میکنم نه دادگاه صحرایی! ضمنا جی پی اس ها همیشه فعال... اگر میدونید مشکله و دست و پا گیرتون هست، میکرو ازش جدا کنین و همین حالا قورت بدید... من بعد از دو سه روز دنبال جنازه مفقود الاثر نمیگردما... گفته باشم... دیگه سفارش نکنم... مواظب خودتون باشین... هویتتون از خودتون مهمتره... حالا هر کس شنیده یازهرا!»

دونه دونه بچه ها گفتند یازهرا... سعید یا زهرا... ابوذر یا زهرا... سلمان یا زهرا... چهارمی... پنجمی... همین جوری تا بیست هشتمی... بیست و نهمی... نفر سی ام هم که قربونش برم پیش خودم بود و گفت: حاجی! ابوالفضل هم یا زهرا!

باهاش خدافظی کردم... میخواستم برم داخل حسینیه و یه سر و گوش آب بدم و بعدش برم... تا دستمو بردم که درو وا کنم، یه صدای خیلی خیلی ضعیف شنیدم...
جوری که فهمیدم وسط هزار تا شلوغیه... صداش خیلی داغون بود... معلوم بود حالش خوب نیست و درگیر شده... فقط شنیدم که گفت: 233 یا زهرا !!

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

#کف_خیابون 85

به محض اینکه صدای 233 را شنیدم، انگار منو برق گرفته باشه... پریدم بالا... گفتم: «233 اعلام موقعیت لطفا!»

با همون وضعیت دشوارش گفت: «خیابان سیزدهم... موقعیت 41 ... اعلام دستور؟!»

با این نحوه اعلام، داشت میگفت که: جای قبلی که بودم درگیری شدیدی شد... من الان اطراف میدون محسنی هستم... روی سطح زمین نیستم... سوژه ام تحت کنترله... احتمال شنود دشمن وجود داره... خودم در خطرم... زدن دنبالم... حالمم خوب نیست... نیاز به کمک فوری دارم!

دیدم با ماشین دردسر داریم که برسیم... فورا هماهنگ کردم و یه موتور برداشتم... بعد از چندین سال سوار موتور شدم و گازشو گرفتم و رفتم به طرف میدون محسنی... فقط توی دلم صلوات میفرستادم و ذکر میگفتم و آیه حفظ میخوندم براش... اما متاسفانه خیابونا خیلی شلوغ بود... وحشتناک بود... معلوم نبود ملت اون موقع توی خیابونا چی میخواستن و چرا نمیرفتن خونه هاشون! مثلا فرداش انتخابات بود!

رسیدم اطراف میدون محسنی... قیامت بود... قیامت به معنی واقعی کلمه... تعداد قابل توجهی هم چهرشون را پوشونده بودند... معلوم بود که حسابی قبلش جو ملتهب بوده و اون التهاب، همچنان ادامه داره!

داشتن شعارهای عجیب و غریب میدادن... مدام هم صدای بلند انواع ترقه و مواد منفجره اسباب بازی میومد... پلیس تلاش میکرد آرامش خودش و مردم را حفظ کنه و این اجتماع، مسالمت آمیز ختم به خیر بشه...

موتورمو کنار یه بانک گذاشتم... بسم الله گفتم ... بیسیم زدم... «233 اعلام موقعیت جزئی!»

برای بار اول صدایی نیومد... اما برای دومین بار که ازش اعلام موقعیت جزئی خواستم گفت: «ضلع جنوبی... غیر همسان... متکثر!»
ینی: خیابون اصلی... به طرف ضلع شمالی خیابون... روی زمین نیستم... زیر زمین دنبالم بگرد... خیلی هم دورم شلوغه و ممکنه مشکل ساز بشه!

اون طرفی که اون گفت، نه مترو بود که برم پایین و نه پاساژ خاصی که اون موقع از شب، درش باز باشه و بشه بهش پناه برد... پس فقط میمونه یکی دو جا...

با احتیاط از وسط جمعیت عبور میکردم... رسیدم به حدود موقعیتی که 233 اعلام کرده بود... بیسیم زدم و گفتم: «233 لطفا جزئی تر!»

با صدای آروم تر گفت: «قربان! لطفا صورتتون را 45 درجه برگردونین به سمت پایین!»

تپش قلب گرفتم... حدس میزدم اونجا باشه اما نه با این وضعیت... اصلا سرنوشتش با زیر پل به هم گره زده بودند... حالا چه اسلام آباد پاکستان... چه همین تهرون خودمون!

گفتم: «دیدمت! مشکلت چیه؟ سوژه کجاست؟»

گفت: «فکر کنم شکستگی یکی از دنده هام! شاید هم دو تا! تنفسم غیر طبیعیه!»

گقتم: «کاری از دستم برنمیاد! مگه نه؟»

گفت: «نمیدونم... فکر نمیکنم... قربان پشت سرتون! پشت سرت!»

تا نگاه کردم پشت سرم، دیدم دو تا گوریل دارن میان طرفم... خیلی بهم نزدیک بودن... معلوم بود که تازه افتادن دنبالم... وگرنه معمولا اگه کسی تعقیبم کنه میفهممم... یهو یکیشون یقمو گرفت و با صدای خشن گفت: «تو ماموری! توی لباست بیسیم داری که داری با شونت حرف میزنی! آره ماموری!»

من که اصلا اون موقع حوصله و اعصاب نداشتم... حس سخنان پدرانه و با زبون لین حرف زدنش هم نبود... بهش گفتم: «برو گوریل... برو آقا پسر... حیفه که امشب نری خونه و سر و کارت به بیمارستان و تیمارستان بکشه!»

جری شد... همینو میخواستم... دست گذاشت زیر فکم... چسبوندم به دیوار... گفت: «چه غلطا... حالا وقتی مثل گوشت چرخی حسابت رسیدم میفهمی با کی طرفی!»

گفتم: «دوست عزیز! یه لحظه... فقط یه لحظه صبر کن! دستت طلا...»

سرمو چرخوندم به طرف شونه چپم... گفتم: 233 من فقط یه کاری میتونم برات بکنم... امیدوارم نهایت استفاده بکنی... قرارمون موقعیت امتدادی معکوس! (ینی همین مسیری که الان اومدم را اینقدر برو جلو تا یه نشونه ازم پیدا کنی!)

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

#کف_خیابون 86

وقتی من داشتم با شونه چپم حرف میزدم، اونا با چشمای گرد شده یه لحظه به هم نگاه کردن... به محضی که جملم تموم شد، زدم زیر دست همونی که دست گنده و زمختش روی صورتم بود ... تا آزاد شدم، فورا اون یکی را هم با یه لگد محکم به ران پای راستش، زمینگیر کردم... این کارو کردم و زدم به چاک...

خب طبیعی بود که اونا داد و بیداد کنن و دوستاشون را صدا بزنن... اتفاقا منم میخواستم شلوغ بشه و حساسیت از روی پل و اینکه کسی الان زیرش خوابیده و داره درد میکشه و باید پاشه فرار کنه برداشته بشه!

زدم به چاک... جوری میدویدم که گمم نکنن و در عین حال، دستشون هم به من نرسه... فقط یه لحظه متوجه شدم، وسط جمعیتی که با چوب و چماق و قمه دنبال من بودند، یه سایه و شبهی از 233 بین اون جمعیت از زیر پل اومد بیرون و در جهت مخالف جمعیت حرکت کرد... آروم و بی حاشیه و از کنار دیوار داشت به مسیرش ادامه میداد...

خیالم راحت شد... به نفس نفس افتاده بودم... اگر توقف میکردم، واقعا مثل گوشت چرخی میشدم... اونا هم لامصبا دست بردار نبودن... پیچیدم توی یه فرعی و فورا رفتم زیر یه پیکان...

میدیدم که جمعیت زیادی اومدن توی فرعی و فکر کردن من دارم به سمت انتهای فرعی میدوم... اونا هم رفتند به سمت انتهای فرعی... چون پیچ در پیچ بود خیلی شک برانگیز نبود...

خیلی آروم و معمولی، از زیر پیکان اومدم بیرون و برگشتم به طرف موقعیتم...خیلی جو بدی بود... ینی اگر شک میکردن کسی خلاف جریان خودشون هست، دمار از روزگارش درمیاوردن!

همینجور که میرفتم، دیدم یکی از همون گوریلا داره نفس نفس میزنه و کنار یه درخت وایساده... خب نباید بی ادبی که کرده بود بی جواب میذاشتم... پشتش به من بود... خیلی طبیعی و آروم از کنارش رد شدم... حالا فقط رد نه... یه نوازش کوچولو هم کردم... چند قدم که ازش دور شدم، بیهوش نقش بر زمین شد...

رفتم و 233 را پیداش کردم... دیدم کف یه کوچه، کنار دیوار نشسته و تمام لباسش کثیف شده... سریعا یه ماشین گرفتم و به بیمارستان رسوندمش... به سفارش خودش رفتیم بیمارستان همون دور و بر... اما اون لحظه یادم رفت علتشو ازش بپرسم... یه کم اوضاع دنده هاش جالب نبود... تنفسش مشکل پیدا کرده بود... سفارش کردم که از اونجا بیرون نیاد...

ابوالفضل بیسیم زد... گفت: «حاجی! التهاب اینجا در همین حد و اندازه است... فکر نکنم ت صبح اتفاق خاصی بیفته... با عبداللهی ارتباط گرفتم و گفت خبری از سیگنال مشکوک و خبر خطرناکی نیست... چیکار کنم؟ اگر جای دیگه مفیدتر هستم بگو تا بیام!»
گفتم: «خدا خیرت بده! پاشو بیا بیمارستان..... با ماشین خودت بیا تا موتور اینجا بدم بهت... من باید برگردم تا بتونم رد عفت بگیرم... پاشو بیا اینجا...»

حدود یه ساعت طول کشید تا رسید... وقتی اومد بهش سفارشات لازم را کردم... همون موقع فهمیدم که 233 از عمد گفته ببرمش اون بیمارستان... چون مطمئن بوده که زهره بعد از درگیری شدیدی که در ستاد قیطریه رخ داده بود آورده بودنش اونجا... ظاهرا 233 تا میبینه میخوان به زهره وسط دیکلمش حمله کنند و بندازن گردن نظام، درگیری ایجاد میکنه تا بتونه به زهره نزدیک بشه... همون موقع میفهمه که یکی از پشت سر میزنه به کتف زهره و زهره هم نقش زمین میشه... 233 هم فورا اول خدمت اون بابا میرسه... بعدش هم زهره نیمه جون را میرسونه به آمبولانس... تا متوجه میشه که چند تا با صورت های پوشیده دارن میان طرف آمبولانس، باهاشون درگیر میشه تا آمبولانس بتونه از وسط مهلکه فرار کنه!

توی همون درگیری، دو تا از دنده های 233 آسیب میبینه و زمینگیرش میکنه... باید فورا از اون معرکه فرار میکرده تا دستگیر نشه و فرایند تعقیب و مراقبتش هم مختل نشه! بخاطر همین یه جوری خودشو به میرسونه میدون محسنی تا خیالش راحت بشه که فاصله لازم را حفظ کرده... اما اونجا چند نفر متوجه بیسیمش میشن و مزاحمت براش ایجاد میکنند... 233 میدوه تا از دستشون خلاص بشه که تا میپیچه، خودشو پرت میکنه توی جوب و میره زیر پل قایم میشه! و...

من خودمو رسوندم به عبداللهی... همه چیزو در زمانی که نبودم، چک کردم... به عبداللهی گفتم وضعیت 233 جالب نیست... اما نتونستم وسط ماموریتش ترخیصش کنم و بهش مرخصی بدم... اما ته دلم نگران سلامتیش هستم... ابوالفضل مثل شیر نر همون حوالی داره کشیک میده اما ...
عبداللهی گفت: «قربان! تردید نکنید که باید منو وارد عملیات کنین! زهره با 233 و ابوالفضل... فائزه چون چهره خبری هست، خودشون هواش دارن و به درد مراقبت نمیخوره... عفت هم با شما... چون پروژه اش سنگین تر و سیاسی تر از بقیه است... ندای متواری شده مسلح گرگ بیابونی هم برای من! دیگه اینجا نشستن من فایده نداره! اجازه بدید حالت کنفرانس دیجیتال بذارم و پاشم برم دنبالش از زیر سنگ پیداش کنم!»
همون لحظه ابوالفضل اومد رو خط... اون شب نمیخواست به راحتی تموم بشه... گفت: «حاجی... زهره... زهره را دارن میبرن... 233 یا ز

هره؟!»

گفتم: «پاشو جوون! پاشو برو دنبالش! 233 را بسپار به خدا و حضرت زهرا... پاشو که اوضاع خرابه!»

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour
#کف_خیابون 87

ابوالفضل سریعا رفت دنبال کسانی که زهره را برداشته بودند و داشتند میبردند... معلوم بود که یا بهش نیاز دارن و زهره، کار ناتموم داره که باید تمومش کنه... و یا میترسن از اینکه زهره بیفته دست ما و مسائل خاصی را لو بده... و یا شاید هم هر دو!

حرفای عبداللهی غیر منطقی نبود که گفت: « باید منو وارد عملیات کنین! زهره با 233 و ابوالفضل... فائزه چون چهره خبری هست، خودشون هواش دارن و به درد مراقبت نمیخوره... عفت هم با شما... چون پروژه اش سنگین تر و سیاسی تر از بقیه است... ندای متواری شده مسلح گرگ بیابونی هم برای من!...»

به عبداللهی گفتم: «به توانمندی های شما واقفم... اطلاع دارم... بی خبر نیستم که حتی در بعضی رشته ها مدال داخلی سازمان خودمون دارید... اما مشکلم اینه که شما نیروی فایل اجرایی و اداری هستید... در کار خودتون هم خیلی ماشالله وارید... اما این کار، تعقیب و مراقبت و دستگیر کردن ندای جاسوس حرفه ای نیاز به آموزش هایی داره که ... ولش کنید... الان فرصت این حرفها نیست... به کارتون برسید!»

عبداللهی گفت: «شما اینقدر برش دارید که بتونید ماموریت منو تغییر بدید! حکم و فایل و اینا بهانه است. لطفا بهم اعتماد کنید... پشیمون نمیشید به لطف خدا!»

گفتم: «حالا که اصرار دارید مشکلی نیست... اما لطفا بدون اجازه با بنده دست به اقدام خاصی نزنید!»

گفت: «چشم... قربان! نگران این چیزا نباشید... من با رزومه خودم با تک روی و کنجکاوی های معمولی زنانه خراب نمیکنم... اولین خبر خوبی که باید بدم خدمتتون اینه که ندا الان تو چنگمه!»

داشتم شاخ درمیاوردم... گفتم: «ینی چی؟»

گفت: «شناساییش کردم... دو تا احتمال قوی دارم... وقتی با 233 عزیز رفتیم آمار باغ دربیاریم، یه میکرو جی پی اس قوی انداخت توی کیفش! الان هم دو تا احتمال داریم... خوشبختانه هر دو مکانش به هم نزدیکه...»

گفتم: «باریک الله... کجاست؟ کدوم محدوده است؟»

گفت: «فردوسی!»

یه کم به فکر فرو رفتم... گفتم: «خیابون فردوسی... فردوسی... آهان... یه چیزی... حدسم درسته؟!!»

گفت: «نمیتونم قطعی بگم... باید تحقیق کنم... چون آمار اونجا را داریم... خیلی تو چشم نیست...»

گفتم: «برید... یا علی... به محض رسیدن به موقعیت و رصد سیگنال ها بهم اطلاع بدید!»

هنوز انتخابات شروع نشده و رای گیری نشده اما داریم اسم فردوسی میشنویم! البته توی دستنوشته های شهید شاهرودی یه چیزایی بود اما ربطی به محدوده فردوسی نداشت...

منتظر شدم که عبداللهی برسه به موقعیت ... رسید و ارتباط گرفت... ما اصولا در منطقه فردوسی خیلی رمزنگاری های فعال تری داریم... حالا خودتون میفهمید چرا؟!

ابوالفضل را گرفتم... گفتم: «ابوالفضل جان! لطفا اعلام موقعیت!»

ابوالفضل با صدای خیلی یواش گفت: «داریم خیابون گردی میکنیم فعلا... سوار یه پورشه سفید هستن و دو نفر بیشتر نیستند! اما حاجی... همه چی تحت کنترلمه ها... مشکلی هم ندارم... اما دارم گیج میشم...»

گفتم: «چرا داداشی! دیگه چی شده؟!»

گفت: «همیشه برام سوال بود که مگه میشه مامان افشین یهو و در یه عصر و دیدار عصرانه کثیف بشه و درگیر مزون پزون بشه؟!»

گفتم: «خب حالا این چه ربطی داره؟! نگو الان رویا رو به روت هست و توی اون پورشه است که سرمو میکوبم به دیوار!!»

گفت: «حاجی خدا نکنه... سر دشمنت بکوبه به دیوار... اما آره... جرم این خانم خیلی سنگین تر از این قصه هاست... یارو سیاسیه و افشین بیچارش فکر میکنه ........ لا اله الا الله!»

چیز غریبی نبود که متعجبم بکنه... اما انتظار این همه غرق شدن رویا در این موارد سیاسی نداشتم... خیلی براش متاسف شدم... اون یک عمر پیش دختر و پسرش نقش بازی میکرده که چی؟ برام هضمش سنگین بود... تا با سبک خودم بازجوییش نکنم نمیتونم بفهمم چی به چیه؟

همون لحظه عبداللهی پیام داد: «قربان الان در موقعیتم!»

گفتم: «اعلام جزئی تر موقعیت!»

گفت: «30 – 47 – 1 – 33»

نگفتم سر خر دست یکی دیگه است؟! اعلام موقعیتش ینی: رد ندا را در توالت کنار مسجد پشت یکی از سفارت خونه ها زدم... دقیقا دیوار ضلع جنوبی سفارت انگلستان!!»

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

#کف_خیابون 88

اون شب، طولانی ترین شب زندگی هممون تا اون موقع بود! شما تصور کنین: من دنبال عفت... ابوالفضل دنبال زهره توی باغ های اطراف تهران و میون یه مشت گرگ صفت... عبداللهی با تمام شجاعت و ایثارش پشت دیوار سفارت انگلیس و منتظر کوچکترین تحرک از طرف ندا... 233 هم ناجون و آسیب دیده با دو سه تا دنده شکسته روی تخت بیمارستان... با خودش که حرف زدم چیزی نگفت... اما پرستارش میگفت تنفسش مشکله و مشکل جدی تنفسی پیدا کرده...

?بالاخره صبح شد...?

با خودم فکر کردم که اگر من بتونم عفت را یه جوری گیر بندازم و دستگیر کنم میتونم با تمرکز بیشتری به بقیه بچه ها کمک کنم... اما نمیشد... با اینکه مدارکمون درباره خیانت عفت به کشور و نظام از همه جهت، چه اخلاقی و چه سیاسی کامل بود و دستمون پر بود... اما نمیشد...

اخبار و رسانه های داخلی و خارجی اعلام کردند که مثل همیشه، رهبر انقلاب، اولین کسی بودند که سر صندوق حاضر شدند و رای دادند... و مثل همیشه، همه را به شرکت در انتخابات دعوت کردند... حتی خاکستری ها و قشر خفته که اصولا هیچ چیز این نظام و انقلاب براشون مهم نیست...

ملت مثل همیشه از خونه هاشون ریختند بیرون و رفتند که رای خودشون را توی صندوق ها بندازند... ما سه نفر هم هر کدوممون درگیر سوژه های خودمون...

ابوالفضل اعلام کرد که مکانش را عوض کرده و الان به طرف حرکت در محدوده میدون انقلاب هستند... عبداللهی ندا را به زور رصد کرده بود و داشت با فاصله معقول، تعقیبش میکرد... منم پاشدم رفتم حسینیه... حضرات داشتند رای میدادند و هر از گاهی هم شعار و شلوغ کاری... اما در کنترل بود... شاهد مشکل خاصی نبودیم...

ظهر شد... همینجوری اونا میچرخیدند و سوژه ها هم میچرخوندنمون... جو تهران اصلا ملتهب نبود... شعار و شعار نویسی و اینا بود اما بحران نداشتیم...

واحدهای دیگه هم مشغول بودند... استعلام از ستاد هم گرفتم و اونا هم مشکل جدی نداشتند... میگفتند که حتی به یکی دو تا از صندوق ها توسط افراد ناشناس حمله شده اما سریعا دفع شده و تحت تعقیب هستند!

مثل فرفره همه جا بودم... رد عفت را از طریق مباشر داشتم... یه بسکوییت خریدم تا ضعف نکنم... دیدم مشکل ضعفم بالاتر از این قصه هاست... یه نون لواش خریدم و همینجوری ذره ذره میخوردم تا زود تموم نشه... در همون حین، خانم گلم تماس گرفت... «سلام بت من... چطوری امنیت ملی؟»

گفتم: «قربون خودت و صدات و تیکه هات و بچه هات! چطوری؟ بابات چطوره؟»

گفت: «بابامم خوبه... میخوام بدونم کی جرات داره غیبتش کنه؟ راستی محمد جان!»

گفتم: «جوووونم!»

گفت: «حالا به کی رای بدیم؟ یا نه... اینجوری بگم بهتره... به کی رای بدیم تا تو زودتر برگردی خونه و پیش زن و بچت زندگی کنی و منتظر خبر بدی نباشم؟!»

با یه کمی حالت طنز گفتم: « با تشکر از شما که این موقعیتو در اختیارم قرار دادی! ... ههههه .... اما از شوخی که بگذریم، سوال خیلی خوبی بود... بنظرم به انقلاب رای بده! به نظام رای بده! به امنیت رای بده! امنیت، رایگان و سهل الوصول نیست...

هیچ کدوم از کاندیداها در طول کل این انتخابات ها و تبلیغاتشون از اول انقلاب تا حالا شعاری برای حفظ امنیت و برنامه برای امنیت «روانی» و امنیت «اقتصادی» و امنیت «سیاسی» و امنیت «فرهنگی» نداده اند! دقت کن... با محوریت امنیت منظورمه... وگرنه هر کسی اومده جوری حرف زده که انگار نسخه علاج اقتصاد و فرهنگ بیمارمون توی جیب کوچیکشه... حالا یا سوادش نداشتند که احتمالا همینه... یا اصلا براشون موضوعیت نداشته و ترجیح دادند شعارهای عوام پسندتر بدن!

ببین گلم! به کسی رای بده که بدونیم حداقل از جانب اون دچار خلل امنیتی نمیشیم... خیالمون راحت باشه که بعدا شاخ نمیشه... به کسی رای بده که نه سر از سازش در بیاریم و نه سر بچه های مقاومت و حزب الله قمار بزنه و نه سر از جریانات انحرافاتی... آخوند و غیر آخوندش فرقی نمیکنه... چون متاسفانه یا خوشبختانه خیلی قرار نیست کار تخصصی مطابق با رشته تحصیلیش و لباسش بکنه... نه اگر آخوند باشه تا حالا خیلی خوش به حالمون شده از رئسای جمهور قبلی... و نه اگر آخوند نباشه قراره اسلام و مسلمین به خطر بیفته... به یکی رای بده که بتونیم بعدش کم دردسر زندگی کنیم... نه کسی که چون نتونستیم رد صلاحیتش کنیم، حالا مجبوریم هشت سال تحملش کنیم...»

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

#کف_خیابون 89

عصر روز انتخابات بود... بوی خوبی از بعضی ستادهای انتخاباتی نمیومد... بعضیا از پشت خنجر خوردند و حتی اعضای ستاد انتخاباتشون هم به اونا رای ندادند... بعضیا هم داشتند پیامک تبریک و شادباش بخاطر پیروزی قطعی نامزدشون در انتخابات میدادند... بعضی از خبابونا هم شاهد پیاده روی تعداد قابل توجهی از مردم، بدون هیچ شعار و تنش خاصی بود!

این پیاده روی خیلی به چشم میومد... چون مدام داشت جمعیتشون زیادتر میشد... سر و تهش هم دقیقا مشخص نبود... به این روش میگن «اعتراض آرام» یا «اعتراض خاموش»! اما اون موقع از عصر روز انتخابات، یه کم گیج کننده بود... با اینکه هنوز نه پیروزش مشخص بود و نه شکست خوردش! اما حضور مردم، فوق العاده بود و رکورد دوره های قبل را شکسته بود...

من اخبار بقیه شهرها نداشتم اما بچه ها میگفتن همه نیروهای امنیتی در تمام شهرهای داخلی و خارجی که داره انتخابات در اونا برگزار میشه، روند خوبی ارزیابی میکردند... مشکل حادی گزارش نشده بود و ملت مثل بچه آدم داشت زندگیشو میکرد!

ما هنوز درگیر سوژه های خودمون بودیم... 233 که در بیمارستان بود... بیسیمش فعال بود و هر از گاهی میتونستم باهاش ارتباط بگیرم... حالش چندان تعریفی نداشت اما معلوم بود که داره گزارش ها را رصد میکنه... منم بخاطر اینکه اذیت نشه، دسترسیش را مسدود نکرده بودم و میتونست گزارش های بچه ها را بشنوه!

ابوالفضل که مثل سایه دنبال زهره بود و لحظه به لحظه گزارش میداد... ابوالفضل گفت: «زهره و رویا و حدودا بیست نفر دیگه در یکی از آپارتمان های نزدیک ستاد انتخاباتی خیابون پاسداران جمع شدن و نمیشه بهشون نفوذ کرد... اما ظاهر زن هایی که اینجا جمع شدند، اصلا ظاهر سیاسی و شورشی نیست... بیشتر توی همون مایه های افسانه و رویا و مانکن و مدل و اون حرفا هستند!!»

فکرم مشغول اونجا شد... با خودم گفتم ینی اونا قراره کی وارد عمل بشن؟! چرا اون تیپی ها را نزدیک ستاد خیابون پاسداران جمع کردن؟! ما ردی از خیابون پاسداران در طول این پرونده نداشتیم! چون عبداللهی نبودش و درگیر مورد خودش بود، فورا دادم بچه های اداره تا استعلام کنن و ببینن اون خونه مال کیه و پرونده اش چطوریه؟

چند دقیقه بعدش از اداره ثبت استعلام کردند و فهمیدیم که اون خونه متعلق به رامین تاجزاده است! اصلا نمیشد حرفی از زن و فحشا و مدل و مدلینگ و مزون وسط باشه اما پای رامین تاجزاده وسط نیاد!

حتی ابوالفضل تونست با هزار مکافات بفهمه که رامین تاجزاده هم اون موقع در خونه بوده و اصلا خودش مشغول سازماندهی نیروهاش بوده! اما هنوز تا اون موقع نمیدونستیم اونا دقیقا کین و چرا اونجا جمع شدن و کارشون قراره چی باشه؟!

گفتم عبداللهی... اون لحظه، شرایط اون از همه ما سخت تر بود... گفت: «ماشینو پارک کردم و دارم دنبالشون راه میرم... حدودا سه ساعت هست که داریم راه میریم... چند کیلومتر راه رفته بودند...»

ظاهرا عبداللهی توی همون پیاده روی مشکوک بود و داشت ندا را تعقیب میکرد... میگفت: «ندا خیلی عوضیه... تمام آدمای دور و برش مشکوکن... عکس دو سه تاشون را برای واحد تشخیص هویت فرستادم و گفتن که از اراذل سابقه دار و خشن و بعضا فراری هستند... ضمن اینکه هر کی میاد باهاش دست میده و باهاش روبوسی میکنه! قربان! اگر دست از پا خطا کرد و به جون مردم افتاد، قول نمیدم بتونم زنده شکارش کنم...»

گفتم: «خانم عبداللهی! بنظرت برنامشون چیه؟ تا کی میخوان اداه بدن و راه برن؟!»

عبداللهی گفت: «مشخص نیست... خیلی مرموزه این حرکت... تا حالا سابقه چنین حرکتی در عصر روز انتخابات نداشتیم!»

گفتم: «مسیرشون کدوم طرفه؟!»

گفت: «به نظر میرسه دارن میرن خیابون فاطمی!»

اصلا خوشم نیومد... خیابون فاطمی... نرسیده به میدون جهاد... این آدرس وزارت کشوره! بعدا مشخص شد که «کمپین ملی صیانت از آراء» تشکیل داده بودند و مثلا میخواستند خودشون از آراء خودشون صیانت و محافظت کنند! دقیقا همون چیزی که بیست و ششم اردیبهشتش در شبکه های سلطنت طلب بهایی توی گوش مردم خوندند! چون از شش ماه قبلش در فضای مجازی و اینستاگرام میگفتن میخوایم بیست و ششم اردیبهشت برای مخالفت و حتی براندازی نظام بیاییم توی خیابونا ... اما به علت عدم استقبال مردم و مسخره شدن توسط مردم موفق نشدند این کار را انجام بدن... بخاطر جبران آبروی از دست رفتشون، مثلا خواستند اینجوری یه حالی از نظام و مردم بگیرند!

به عبداللهی گفتم چشم ازش برندار... حتی پلک نزن تا یه وقت از جلوی چشمات محو نشه... مواظب اطرافت هم باش... معمولا اینا اطرافشون حداقل تا شعاع دویست متر، آدم میذارن که مواظبشون باشه!

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

#کف_خیابون 90

شب شد... تهران اون شب قصد آرامش و خواب و شب مهتاب و حبیبم کجاست و این چیزا نداشت! مذهبی و غیر مذهبی... انقلابی و غیر انقلابی... کوچیک و بزرگ... همه و همه منتظر اتمام زمان اخد رای و آغاز شمارش آراء و نتیجه و این حرفا بودند!

علی رغم تلاش های حضرت آقا مبنی بر عدم ایجاد فضای دو قطبی در کشور، عده ای فضای دیگری را داشتند رقم میزدند... همیشه حداکثر دو قطب موجود در انتخابات را «چپ و راست» تشکیل میداد و هر کسی زیر علم حزب و اعتقادش سینه میزد!

اما اون سال، تبلیغات عوامل داخلی و خارجی دشمن، علی الخصوص چند هزار نیرویی که وارد کشور کرده بودند در صدد تشکیل فضایی تحت عنوان «موافق نظام و مخالف نظام» بودند! ینی اینبار فتنه اکبر، در قالب موافق و مخالف نظام داشت جلوه میکرد! هر چیزی که ما داشتیم، اونا از چند ماه قبلش تلاش کرده بودند که برای خودشون بتراشن و داشته باشند!

مثلا ما آخوند و عالم و مرجع داشتیم... اونا هم آخوند و عالم و مرجع و موسسه داشتند و حتی کفن پوش و قرآن به دست، میتینگ هم گذاشتند! تازه، علما و آخوندها و مراجع اونا پاشدن اومدن کف خیابون اما مال ما.... حالا بگذریم...

ما خانواده شهید و رزمنده و جانباز داشتیم... اونا هم خانواده های شهدا را علم کردند و حتی قبل از انتخابات رو کردند و میتینگش هم گذاشتند! ... تازه، بعضی از خانواده های رزمنده و شهدای ما معمولا بعد از انتخابات و مراسم های راهپیمایی پیداشون میشه اما مال اونا هنوز هیچی به هیچی نیست، پاشدن تو روی نظام وایسادن و میگن حقمون را از این انتخابات میگیریم!

ما سران کشوری و لشکری داشتیم... اونا هم شب قبل از انتخابات در حسینیه...... همه سرانی که پشتشون بودند را با همون ماشین های ضد گلوله و شیشه های دودی حاضر کردند! بعضی سران ما فقط شاید چهرشون را بشه در مراسم عزاداری هایی که در بیت آقا برگزار میشه دید و حداکثر راهپیمایی 22 بهمن و تا حدودی هم نماز جمعه!

ما هیچ چیزی از اونا بیشتر نداشتیم جز یک چیز! شده تا حالا فقط یه چیز از رقیبت بیشتر داشته باشی اما خیالت جمع و خاطرت راحت باشه که همون یه چیزو کسی دیگه نداره و حالا حالاها هم نمیتونه لنگشو پیدا کنه؟! ... فقط میشد همین حسو داشت... چون ما فقط «یک چیز» بیشتر از اونا داشتیم که اون «چیز» ینی «همه چیز» برای ما ! ... ما یه «آقا» داشته و داریم که اونا نداشتن و ندارن! و همین حضرت آقا برای ما ینی همه چیز!

بگذریم...

ابوالفضل اومد روی خطم و گفت: «حاجی! از وقتی من اینجام و آمار میگیرم، شاید حدود 40 نفر زن و دختر تو اون خونه جمع شده باشن... اما مرد و پسر هم داره میره بالا! حاجی! غلط نکنم مسائل منکراتی داره تشدید میشه ... چون این چیزی که من دارم میبینم، به پارتی سکس بیشتر شبیهه تا خونه تیمی و رابکاری سیاسی!»

مدام با حرفایی که ابوالفضل از اونجا میزد، تپش قلب من بالا میگرفت... حسم داشت داد میزد که یه بی آبرویی بزرگی در راه هست و روز و شب و فردای انتخابات این آشغال ها چرا یه جا جمع شدن و دارن چیکار میکنن؟!

با بچه های اداره مطرح کردم که به پلیس و نیروی انتظامی بگن تا بریزن جمعشون کنن... اما قبول نکردن و گفتن ممکنه سر و صدا بشه و بریزن تو خیابون و درگیری و ... خلاصه در اون موقعیت صلاح ندونستند! هر چند همون موقع، خداشاهده من معتقد بودم که دارن اشتباه میکنن و دودش تو چشممون خواهد رفت!

به ابوالفضل گفتم: «داداش چاره ای نیست... موقعیتت را حفظ کن... برای ما در حال حاضر، زهره و رامین تاجزاده در اون خونه اولویت دارن و تحت هیچ شرایطی نباید گمشون کنیم!»

من رفتم خیابون فاطمی... چون بنظرم میرسید عفت یا باید اونجا باشه یا باید قاعدتا بره حسینیه..... اما وقتی فهمیدم که تعدادی از کسانی که در حسینیه بودند را به خیابون فاطمی و محدوده وزارت کشور بردن، منم مطمئن شدم باید برم اونجا...

خبر پایان زمان رای گیری اعلام شد... رفتم یه آب زدم به صورتم تا یه کم سر حال تر بشم و بتونم دقیق تر نگاه کنم... حدود یک ساعت بین مردم میگشتم... جو کم کم داشت از حالت سکوت و آرام خارج میشد و شعار میدادن... به روش خودم گشتم و گشتم... تا اینکه بالاخره دیدمش... عفتو دیدم... افتادم دنبالش... اون میرفت و منم ملک الموت دنبالش میرفتم... حلقه محافظین حرفه ای دور و برش بودند...

با خودم گفتم نباید بره بالا و سخنرانی کنه... اگر بلندگو بدن دستش، معلوم نیست چی میخواد بگه و بعدش چی پیش بیاد! اونم این جمعیت... نزدیک وزارت کشور... در ساعات اولیه شمارش آراء...

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

#کف_خیابون 91

به عفت خیلی نزدیک شدم... میخواستم اگر خواست بره بالا و میکروفن برداره، جلوش بگیرم و نذارم اون میکروفنو برداره... اما وقتی خیلی بهش نزدیک شدم، دیدم رفت کنار اون جایگاهی که بالای یه ماشین شاسی بلند شیشه دودی درست کرده بودند ایستاد و با چند نفر حرف زد... نمیتونستم لب خونی کنم چون پشتش به من بود...

اما دیدم برنامشون این نیست که عفت اون موقع حرف بزنه... منتظر شدم ببینم برنامشون چیه؟! ... دیدم در ثانیه آخر، فائزه رفت بالا... فائزه را برای سخنرانی توی اون جمعیتی که مدام داشت تعدادشون بیشتر میشد انتخاب کردند... اصلا از اولش هم فائزه، حکم ویترین و بلندگوی کف خیابون و مصاحبه با رسانه های داخلی و خارجیشون داشت!

بذارید یه بار دیگه مرور کنیم:

فائزه برای کار رسانه ای!

عفت برای پروژه قم و درگیر کردن بیوت بعضی ها و علما و آخوندهای وابسته به جریانشون!

ندا تربیت و پرورش نیروهای مهاجم و میون دار!

زهره برای... زهره همچنان برام یه کم گنگ بود... دقیق نمیدونستم وظفش چیه؟ زهره را از یه طرف در میتینگ خانواده های شهدا رو میکنند و از یه طرف دیگه هم الان خونه رامین تاجزاده است و میون اون همه زن و دختر و فاحشه های مارکدار پایتخت اهل مزون های منافی با عفت!! ... ینی چی؟ تناقض داشت!

حالا بگذریم... فقط میخواستم یه بار دیگه مرور کنیم تا ببینیم فائزه اینقدر براشون اهمیت داره که نباید در کارهای جزئی و عملیات هایی مثل عملیات عفت و ندا و زهره وارد بشه! اون لحظه هم فائزه رفت بالا و میکروفن را برداشت... اما اینبار مردم به جای سوت و کف و هلهله کردن، شروع به خوندن شعر کردند!!

تصور کنین اون همه جمعیت، لااقل هزار نفرش داشت شعر «یار دبستانی» و بعدش هم یه شعری تحت عنوان «برادر آریایی» با صدای بلند میخوند! بعدش هم مثل شرکت کننده های در ورزشگاه ها سوت و کف نزدند! بلکه همه با هم 40 مرتبه تکبیر گفتند!

گل بود به سبزه نیز آراسته شد! خدای من... نمیدونید چه حالی شدم و چه حرصی خوردم وقتی دیدم جمعیت شکافته شد و چیزی حدود 200 نفر آخوند و عالم اعم از سید و شیخ وارد عرصه شدند! اکثرا مسن و با محاسن جو گندمی! نه حالا جوون و با شور و شعف جوونی! نه... بلکه مسن و پخته! جوری وارد شدند که اصلا نمیشه با کلمات ساده توصیفش کرد! فقط میتونم بگم جذابیت و مشروعیتی که در ذهن شاهدان اون صحنه بر مبارزه علیه نظام ایجاد میشد، تا سالیان سال در ذهنشون میماند!

نکته دردآورترش حضور کم نظیر رسانه های بین المللی در اون خیابون و در اون لحظات و ساعات بود... همون لحظه، اون میتینگ لعنتی حداقل در بیست شبکه خارجی در حال پخش زنده بوده! نیروهای امنیتی و انتظامی، شب تعیین کننده ای پیش رو داشتند! شبی که در کل عمر نظام، کم سابقه بود... خوب یادمه که از ستاد فرماندهی ما جمله ای به همه بچه ها ابلاغ شد که تا عمر دارم یادم نمیره... پیام اومد که: «بچه ها! امشب که سخت تر از عملیات کربلای چهار نیست! باید این را هم پشت سر گذاشت! والعاقبه للمتقین!»

فائزه رفت بالا و شروع به سم پاشی علیه نظام کرد... هر چی دوست داشت، گفت و گفت و گفت... اجازه بدید فقط یه جملش بگم و رد بشم... گفت: «امشب و فردا، شب تعیین کننده ای است... امروز، روز نه به حصر... روز نه به زندانی سیاسی... روز نه به نظارت استصوابی و فقاهتی شورای چند نفره نگهبان و بالاخره روز نه گفتن به همه چیزهایی بود که در طول چهل سال از مردم دریغ کرده اند!»

فائزه بر خلاف دیگر سخنرانی هایی که قبلا داشت، بسیار از نهج البلاغه و حضور عالمان و حمایت خانواده های شهدا دم زد و نقطه عطف کلام خودش را با آرزو برای «ایرانی آزاد برای همه ایرانیان» علی الخصوص «زن مظلوم ایرانی» تموم کرد!

من همیشه گفتم... اکثر زن های مذهبی سر و زبون دار و تحصیل کرده ما یا شدن حاج خانم مجالس زنونه یا شدن مدیر و معاون و معلم دبیرستان های دخترونه! یا حداکثرش شدن ارباب حلقه های صالحین واسه چند نفر محدود!

ما به زن هایی نیاز داریم که بتونند اثرگذار و با فایده دینی و انقلابی صحبت کنند! کم هم نیستند... ینی قحط نیست... اما متاسفانه یا در عرصه انتخابات حاضر نمیشن یا اینکه از جانب مردم، درست انتخاب نمیشوند و ملت ما درست انتخاب نمیکنند! حداکثرش میشه خانم «به نام خدای رنگین کمان» و خانم «نماز زیارت برای وزیر» !! نتیجش هم میشه خنده های مکرر رجال چپ و راست و داخل و خارج به اصل و ریشه حضور زن در عرصه اجتماع و سیاست ایران اسلامی!

حالا اینا هیچی! اینا به کنار!

دیدن زن با سواد «استراتژیست»م آرزوست!! اون که دیگه کلا نداریم...

گشتم نبود... نگرد که نیست!

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

#کف_خیابون 92

اون شب، حالت فوق العاده اعلام شده بود... چون اونا قصد رفتن نداشتن و تا فرداشبش اونجا موندند... تلاش های جزئی برای پراکنده کردن مردم صورت گرفت اما چون اونا وارد فاز وحشیانه و توحش نشدند و برنامشون اجتماع آرام بود، دستور اومد که برخورد و تنش ایجاد نکنید... فقط چند بار از بلندگوهای وزارت کشور اعلام شد که «لطفا متفرق بشید» و «نظم عمومی را به هم نزنید» و «اجتماع نکنید»... اما کسی گوش نمیداد...

وزارت کشور، هر از یک ساعت، آمار و اخبار آراء را اعلام میکرد... ضمن اینکه نمایندگان هر کاندید هم در تمام شعب اخذ و شمارش آراء حضور داشتند و نظارت جدی صورت میگرفت... مثل همیشه... همیشه همینطوری بوده... اما هربار از سوی عده ای، جوری دم از انتخابات آزاد میزنند که انگار نظام در آراء مردم دست میبره! حالا خوبه که خودشون هم وقتی سر کار بودند و همین منصب ها را داشتند، به همین رویه عمل میکردند و میدونند که رویه نظام و اخذ رای و... عوض نشده! اما نمیدونم حالا چی شده که شدند «شکاک الناس!» شدند «الذی یوسوس فی صدور الناس!»

40 ساعت بعد...

در طول اون چهل ساعت، انواع غذا... از چلو جوجه گرفته تا چلو ماهی و انواع نوشیدنی و دسر پخش کردند... حتی نماز جماعت خوندند... عفت و فائزه هم بودند... از اون دو تا چشم برنمیداشتم...

تا اینکه بوی شکست نامزدشون میومد... این بوی شکست، بعد از شمارش و اعلام آراء تهران قطعی تر شد... همهمه افتاد... داشت کم کم شلوغ میشد... داد و بیدادها و شعارها شروع شد... دیگه داشتند تحرکات بدی میکردند...

با بچه ها در ارتباط بودم... ابوالفضل گفت: «حاجی! اینا دارن از خونه میان بیرون! دارن سوار دو سه تا ون میشن... سر و وضعشون خیلی بد نیست... اما خیلی هم جالب نیست...»

گفتم: «میدونم... دارن میان اینجا... از زهره و رامین چشم برندار!»

بیسیم زدم واسه عبداللهی... گفتم: «اعلام وضعیت!»

گفت: «رصد سوژه... تعقیب و مراقبت... قربان! اینا مسلح اند... ندا سر جاش بند نمیشه... ممکنه نتونم کنترلش کنم... اجازه میدید زمین گیرش کنم؟!»

گفتم: «حالا فعلا شما مواظبش باش! اما به محض تحرک خرابکارانه بهم اطلاع بده تا اعلام دستور کنم.»

تعداد نیروهای انتظامی و ضد شورش هم چند برابر شده بود... مدام از همه جا اعلام وضعیت غیر عادی میشد... فقط منحصر به اون خیابون نبود... دوباره میکروفن را دادند به فائزه... فائزه گفت: «ما اینبار از حق خودمون کوتاه نمیاییم... باید تکلیفمون برای همیشه با نظام مشخص بشه... ما میخواهیم کسی رییس جمهور بشه که از صندوق ها بیرون اومده باشه... نه کسی که نظام......»

صحبتش به خاطر فشار جمعیت و شلوغ پلوغ شدن بیش از حد نیمه تموم موند... سوت و کف و شعار و تکبیر همه فضا را پر کرده بود...

اما بدبختی ما فقط این چیزا نبود...

انگار نه انگار که مملکت صاحاب داره ... قانون و مامور و ریز و درشت داره... حالا وسط اون بلش بوش، عده ای لباس شخصی هم شدن کاسه داغ تر از آش! همونایی که وقتی میری مجلسشون که چند تا قطره اشک بریزی، باید بدون زن و بچه بری ... از بس فضا سنگینه و ممکنه کار به بصیرت افزایی با فحش خارمادر و گور به گوری دادن به این و اون توام بشه!!

با لباس شخصی و موتور و چفیه ریختند و زدند و شعار دادن و به اسم نظام و تبعیت از آقا تمومش کردند! واقعا متاسف شدم... دوس داشتم به جای عفت و فائزه، خدمت چند تا از اونا برسم ... باید یکی بهشون با زبون خودشون حالی بکنه که نباید غلط زیادی بکنن و گزک و آتو بدهند به دست دشمن!

متوجه عفت شدم ... خبری از فائزه نبود... چند نفر داشتن تلاش میکردن عفت را از صحنه و اون خیابون دورش کنند... دیگه وقتش بود... همه چیز بر علیه عفت کامل بود... مثل سایه افتادم دنبالشون... رفتند سراغ ماشینشون که توی یه خیابون فرعی پارک کرده بودند ... تا یه کمی از جمعیت دور شدیم و موقعیت را مناسب دیدم، بسم الله گفتم و رفتم سراغشون...

دو سه نفر مرد بودند... به اولی ضربه زدم و زمینگیرش کردم... دومی تا اومد اسلحه بیرون بیاره، زدمش و مجبور شدم مچ دستشو بشکنم... اما نفر سوم... خیلی نامرد بود... با چاقو افتاد به جونم... وسط درگیری میشنیدم که مدام ابوالفضل و عبداللهی اعلام موقعیت و کسب دستور میکردند... اوضاع هممون یهویی بهم ریخته بود... اون نامرد هم جوری با چاقو به جونم افتاده بود که اگر غافل میشدم، تیکه تیکم کرده بود...

ابوالفضل میگفت: «حاجی! پیاده شدند... دارن میرن قاطی جمعیت... چه غلطی بکنم؟... حاجی حرف بزن!»

عبداللهی میگفت: «ندا و دوستاش دارن علنا به جون مردم و بچه حزب اللهی ها میفتند... خیلی حرفه ای میزنن... قربان! زمینگیرش کنم؟»

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

لطفا از امشب تا پایان داستان کف خیابون، با وضو و توجه مطالعه فرمایید.
باتشکر

#کف_خیابون 93

خیلی وحشیانه داشت با چاقوش بازی میکرد... اما سردرگمی بچه ها و منتظر دستور من بودنشون بیشتر روی اعصابم بود و اذیتم میکرد...

با لگد زدم تو دستش و مچش درد گرفت و بالاخره چاقوش از دستش افتاد... یقه به یقه شدیم... هیکلش یه سر و گردن از من بزرگتر بود... آدمایی که یه سر و گردن از شخص بزرگتر هستند، نقطه ضعفشون برای زمینگیری، نیم تنه پایینشون هست... چرا که خیلی تسلطی هم بر نیم تنه پایینشون نسبت به بالا تنه ندارند!

زدمش... جوری هم زدمش که بتونم بهش تسلط داشته باشم... میدیدم که عفت داره از ماشین پیاده میشه... سوییچ نداشت وگرنه صد دفعه در رفته بود... از جلوی چشمام کنار رفت... مشغول اون گوریل بودم... با بدبختی بیهوشش کردم... سرشو جوری زدم به جدول کنار خیابون که تا دو سه روز خواب بود...

از نفس افتاده بودم... مبارزه سختی بود... دو سه نفرشون نقش زمین بودند... قبل از اینکه بخوام برم دنبال عفت، به ابوالفضل و عبداللهی پیام دادم... نفس نفس میزدم... خیلی توان تفکیک و دستور نداشتم... مخصوصا اینکه دو سه روز بود کلا ضعیف شده بودم و مدام ضعف میکردم... به بچه ها دستور دادم که طبق صلاحدیدشون عمل کنند...

همینجوری زانو زده بودم کف خیابون و با بیسیمم حرف میزدم... تلاش میکردم نفس بگیرم و بتونم سر پا بشم... یهو یه تکون شدید خوردم... تیز بود... خیلی تیز بود... حداقل یک سانت... نه... بیشتر... نوک یه چیز تیز رفت توی کمرم... کلیه نه... بغل کلیه... بین کلیه و ستون فقراتم...

دیگه نفسم بالا نیومد... بدنم داغ شد... دست راستمو بردم پشت کمرم... نمیتونستم تکون بخورم... اونی که زد، هم تکون نمیخورد... دستمو بردم پشت کمرم و میخواستم چاقو را از کمرم بیارم بیرون... که دستم خورد به دستش... دستشو گرفتم... میخواست چاقو را توی کمرم بچرخونه که نذاشتم... جوری فشار دادم دستشو که جیغش در اومد...

تا حالا چیزی تو کمرتون فرو رفته؟! اولین مشکلی که آدم پیدا میکنه، تنفسه... تنفسش مشکل میشه... اگه تیزی فرو بره تو کمر، دیگه نفس بالا نمیاد... اگه زود بهش نرسی و نتونی با عزرائیل بجنگی، یا خون بالا میاری... یا در بهترین حالتش، اینقدر نفس کشیدنت سخت میشه که ممکنه از خفگی بمیری! ... البته دور از جون شماها... خلاصه داغون میشه آدم... مخصوصا اگر حریفت، بلد باشه که کجا را بزنه که زمینگیرت بکنه... عجله ای هم نداشته باشه و تنها کار خودشو کشتن تو بدونه!

واقعا مشکل تنفسی پیدا کردم... اسم علمیش نمیدونم... اما دقیقا جایی زد که احساس میکردم قفسه سینم توان انبساط و انقباض نداره...

تو همون لحظه، دستشو گرفتم... میدونستم که اگه ولش کنم، هم میمیرم... و هم دیگه هیچوقت دست بچه ها بهش نمیرسه... نباید ولش میکردم... حتی به قیمت ضربات متعدد و اربا اربا کردن بدنم... اون جاسوسه عفریته خائن را نباید ول میکردم...

وقتی از پشت سرت ضربه میخوری، اولین احساسی که بهت دست میده اینه که طرف چقدر نامرده! ... اما حرف از نامردی گذشته بود... طرف جاسوس بود... از بس فشار دادم، دستشو داشتم میشکستم... کشیدمش به طرف جلو... دیدمش... چهره به چهره شدیم... اما من چندان توان حرف زدن نداشتم...

برای اینکه خوردش کنم و اعتماد به نفسش نابود بشه، به زور و به صورت کتابی و کلمه به کلمه گفتم: «مشتاق دیدار بودیم عفت خانوم! جسارتا شما به دستور قانون و با داشتن ادله محکمه پسند، از همین حالا به جرم های مختلفی مانند جاسوسی و اقدام علیه امنیت ملی و کلی چیزای اثبات شده دیگه بازداشت هستید! تا قبل از اتمام مراحل بازجویی، قادر به گرفتن وکیل نیستید مگر با مجوز قاضی پرونده... ضمنا هرگونه سخنی تا قبل از صدور حکم، میتواند بر علیه شما در دادگاه استفاده شود!»

داشت میمرد از دست درد... چون طوری داشتم دستشو فشار میدادم که کف دستش مثل مقوا کاملا دولا شده بود... اما اونم کثافت و حرفه ای... گفت: «خوشبختم که با شما رخ به رخ شدم... اما من جای شما باشم، اول چاقو را در میارم بعدش برای مردم خط و نشون میکشم... بعدش هم یه نگا دور و برم مینداختم ببینم کجام... اگه جام خوب بود، حرف میزدم... تو حتی دیگه فرصت نمیکنی بیمارستان را ببینی چه برسه به اینکه منو بازجویی کنی! ولم کن کثافت... ولم کن گفتم...»

بیسیم زدم برای واحد سیار... خیلی دیر گرفت... دیگه داشت جلوی چشمام سیاهی میرفت... عفت هم داشت تقلا میکرد و هر لحظه ممکن بود دستش از دستم جدا بشه...
زدمش... جوری که بیهوش بشه و فعلا بخوابه کف خیابون... تا منم مجبور نباشم اینقدر تکون بخورم و خون بیشتری ازم بره... بیسیم زدم... گفتم: «واحد سیار! فرعی سوم جنوبی هستم... چهار نفر کف خیابون بیهوش کردم... اگر زودتر نرسید، یه جنازه هم میفته روی دستتون... واحد سیار! تو را به امام حسین زود باش... خودم به درک... اگه شورشیا بریزن اینجا، عفت گم میشه... عفت هم که گم بشه، دیگه ............» دیگه متوجه نشدم... صدام قطع شد...

با صورت افتادم رو زمین...

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour
صفحه: 1 2 3 4 5
آدرس های مرجع