روايت هاليوودي يک افسانه آريايي
انيميشن گیسو کمند با روايتي از يک دزد خوش طينت به نام فلين رايدر (به عنوان يکي از دو قهرمان اصلي فيلم) آغاز مي
شود. او که به دليل دزديدن تاج سلطنتي از کاخ پادشاه به همراه همدستان خود تحت تعقيب است تا حدي شخصيت رابين
هود را تداعي مي کند و علي رغم دزد بودن داراي شخصيتي جذاب و قهرمان مابانه است. فلين به عنوان راوي فيلم، حکايت
را از سال ها قبل آغاز مي کند. زماني که راپونزل هنوز به دنيا نيامده و مادر او- ملکه آن سرزمين- که بر سر او باردار است در
بستر مرگ به سر مي برد. اما سال ها قبل در نقطه اي ديگر از اين سرزمين، بارقه اي از نور خورشيد بر زمين چکيده و گلي به
جاي آن روييده است که نيروي ماورايي آن دواي درد ملکه است. اين گل ساليان سال توسط زني شيطان صفت به نام گاتل
حفظ شده و اين زن سال ها با خواندن يک آواز مخصوص براي گل توانسته جوان بماند. مامورين پادشاه گل را پيدا مي کنند.
ملکه از عصاره آن مي نوشد و بيماريش رفع مي شود و دختري به دنيا مي آورد به نام راپونزل که اثر جادويي اين گل در موهاي
طلايي اين دختر باقي مانده است. گاتل شيطان صفت راپونزل را مي دزدد تا به واسطه موهاي او همچنان بتواند جوان بماند.
داستاني که فلين روايت مي کند به زمان حال برمي گردد. زمانيکه راپونزل 18 ساله با مادر دروغين خود گاتل در قصري دور از
شهر زندگي مي کنند. راپونزل که از گذشته خود بي اطلاع است گمان مي کند گاتل مادر حقيقي اوست، اما در تمام اين 18
سال مادر به ظاهر مهربان او اجازه خروج از قصر را به راپونزل نداده است. او همواره بهانه مي آورد که بيرون از قصر هر کسي
ممکن است به راپونزل آسيب برساند. راپونزل که به خاطر نيروي جادويي موهايش تا کنون آنها را کوتاه نکرده است بي خبر از
همه چيز هميشه براي مادرش آوازي مي خواند درنتيجه باعث جوان ماندن او مي شود. او هر روز از بالاي برج موهاي بلند و
طلايي خود را به پايين مي اندازد تا مادرش از قصر خارج يا به آن وارد شود.
عطف داستان از زماني رخ مي دهد که او همانند هر سال منتظر است تا در شب تولد خو
![[تصویر: tangled-cover.jpg]](http://img.downloadha.com/Hosein/March%202011/Pic/tangled-cover.jpg)
د هزاران چراغ روشني را که از
دوردست به آسمان فرستاده شده اند از نزديک ببيند اما مادر که مي داند اين نورها فانوس هاي کاغذي اي هستند که هر
سال توسط پادشاه و ملکه به خاطر راپونزل به آسمان فرستاده مي شوند مانند هميشه مانع خروج او از قصر مي شوند. در
همين احوالات، گذر فلين رايدر حين فرار از دست مامورين شاه به قصر مي افتد و وارد آن مي شود. راپونزل که نخستين بار
است انساني به جز مادرش مي بيند به همراه او در غياب مادر از قصر خارج مي شود و اين خروج منجر به کشف راز زندگي
اش و برملا شدن چهره حقيقي مادر گاتل مي شود. در اين همراهي، او و فلين به يکديگر علاقه مند مي شوند و داستان با
پيوستن راپونزل به پدر و مادر حقيقي اش- پادشاه و ملکه آن سرزمين- و ازدواج راپونزل و فلين پايان مي يابد. وجود کاراکتر
اسب سفيد گروه جست وجوي فلين رايدر نيز در خور توجه است. اين اسب که نامش ماکسيموس است ضمن شخصيت
کاريکاتوري و طنز گونه اي که دارد اسبي شريف است که وجوهي فراتر از يک اسب عادي در سپاه پادشاه دارد. او که ابتدا در
تعقيب فلين بوده است از ميانه راه به شخصيتي همراه و دوست فلين تبديل مي شود و سعي مي کند او را از دردسر نجات
دهد.
سيناپس انيميشن سينمايي گیسو کمند که در بالا به آن اشاره شد شمه اي از فيلمنامه اين اثر سينمايي است که در
مجموعه اي از ژانرهاي کمدي- رمانتيک- فانتزي و موزيکال، براي مخاطب خانواده نوشته و ساخته شده است.
فيلمنامه اين اثر توسط دن فاگلمن بر اساس داستاني کلاسيک از دو تن از نويسندگان مشهورآلماني، ويلهلم گريم و جيکوب
گريم که به برادران گريم شهرت دارند نوشته شده است. برادران گريم که به نوشتن داستان هاي سفيد برفي و هفت کوتوله،
سيندرلا و شنل قرمزي، هانسل و گرتل و... شهرت داشتند داستان راپونزل را در اوايل قرن 19 ميلادي بر اساس افسانه
هاي کهن کشور آلمان نوشتند. بنابراين راپونزل داستاني نبود که خالق اصلي آن برادران گريم باشد بلکه افسانه اي بود که
قرن ها در ميان آريايي تبارهاي اروپا و در راس آن آلمان وجود داشته است و برادران گريم آن را به رشته تحرير درآوردند.
افسانه مشترکي که ميان آريايي هاي ساکن ايران باستان نيز نقل مي شده و حکيم ابوالقاسم فردوسي در قرن چهارم
هجري يعني نهصد سال پيش از برادران گريم در آلمان آن را در اثر جاودانه خود شاهنامه فردوسي تحت عنوان حماسه رودابه
و زال به شعر در آورده است. اکنون خاطره مشترک آريايي ها در دو سوي دنيا دو وجه مشابه و در عين حال متفاوت دارد.
رودابه در افسانه کهن ايرانيان و راپونزل در افسانه کهن آلمان ها.
رودابه ایرانی
در شاهنامه، فردوسي نقل مي کند که رودابه با پدر و مادر خود در قصري زندگي مي کرده است. پدر او مهراب کابلي حاکم
کابل بوده و مادرش سيندخت نام داشته است. به دليل اينکه مهراب کابلي از باقيماندگان نسل ضحاک ماردوش در آن ايام
بوده است، پدر و مادر رودابه اجازه خروج از قصر را به او نمي دهند تا مبادا اکنون که نوادگان فريدون بر تخت قدرت نشسته اند
به هر شکل ممکن به دختر زيبارويشان آسيبي رسانده شود. در اين ميان گذر زال پسر سام که خود شهزاده اي از نوادگان
فريدون است به قصر مي افتد. رودابه که موهاي بسيار بلندي دارد موهاي خود را از بالاي قصر به پايين مي اندازد و زال به مدد
موهاي مشکي و بلند رودابه به بالاي قصر مي رسد.(اين اتفاق عينا در يکي از بخش هاي انيميشن گیسو کمند بين راپونزل و
فلين ديده مي شود.)
در شاهنامه اين لحظه از زبان فردوسي چنين نقل شده است; لحظه اي که رودابه زال را خطاب قرار مي دهد:
بگير اين سر گيسو از يک سويم
ز بهر تو بايد همي گيسويم
بدان پرورانيدم اين تار را
که تا دستگيري کند يار را
رودابه و زال با ديدن يکديگر عاشق و شيفته هم مي شوند اما مصائب زيادي بر سر راه ازدواج آن دو که از نسل دو پادشاه
نيک صفت و بد طينت اند قرار دارد. سرانجام همگان به ازدواج رودابه و زال رضايت مي دهند. پس از ازدواج، رودابه بر رستم
باردارمي شود اما مصائب زيادي در اين حالت مي کشد و نمي تواند او را به روال طبيعي به دنيا آورد. زال که نزد سيمرغ
بزرگ شده پر او را نزد خود دارد تا هربار که به مشکلي برخورد و نتوانست آن را رفع نمايد پرسيمرغ را آتش زند تا به چشم بر
هم زدني سيمرغ خود را به او برساند. زال که نگران همسر باردارش است درمانده پر را آتش مي زند. سيمرغ سر مي رسد و
با راهنمايي هاي او پزشک مي تواند رستم را از پهلوي رودابه به دنيا آورد. سيمرغ پر خود را بر جاي زخم رودابه مي مالد و
زخم شفا مي يابد... رستم بزرگ مي شود و در دليري و نيروي اسطوره اي نظير ندارد. از ميان همه اسب هاي ايران زمين،
رخش را برمي گزيند و رخش که داراي نيرويي فرا عادي است در سخت ترين نبردها به او ياري مي رساند.
اينکه شخصيت هاي رودابه، زال، رستم، رخش و المان هايي چون پر سيمرغ که داراي قدرت جادويي هستند چقدر با
شخصيت هاي راپونزل، فلين رايدر، اسب سپاه پادشاه (ماکسيموس) و گل خارق العاده اي که معجزه وار مشکلات را حل مي
کند در ارتباط است، امري است که مخاطبين ايراني اين انيميشن با خواندن شاهنامه و مقايسه تطبيقي آن با اين اثر
هاليوودي بايد بدان دست يابند.
لازم به ذکر است همانطور که افسانه هاي نوشته شده توسط برادران گريم در قرن نوزده ميلادي آلمان، اصالتا ساخته و
پرداخته ذهن اين دو نويسنده نبوده است، بن مايه هاي داستان هاي شاهنامه نيز ساخته فردوسي نيست و اين داستان ها
از ديرباز در ميان ايرانيان رواج داشته اند. برخي از آنها سرگذشت واقعي پادشاهان گذشته و برخي ديگر افسانه هاي کهني
بوده اند که از ديرباز بين بين توده مردم نقل مي شده است.
به عنوان مثال بيش از شاهنامه در کتب پهلوي مانند بندهشن، اياتکار زريران (که مشابهت هاي بسياري با گشتاسب نامه
دقيقي دارد) تلميحات و اشارات بسياري به قهرمانان و پهلوانان شاهنامه وجود دارد. همچنين در اوستا اشارات فراواني به
بسياري از شخصيت هاي شاهنامه (پيشداديان و کيانيان) شده است.
اظهار نظر يک کارشناس ادبيات فارسي
در باب راپونزل و رودابه
[/b]
علي جباري ميهماني، کارشناس ادبيات فارسي درباره بازآفريني افسانه هاي کهن در هاليوود مي گويد: " استفاده خلاق از
دنياي اساطير و قصه هاي باستاني در عرصه هاي سينما و انيميشن هنر بزرگي است که کمپاني هاي انيميشن هاليوود
بسيار به آن مجهزند و بهره هاي فراواني از آن مي برند. قصه هاي باستاني اقوام کهن در دست اين کمپاني ها همچون نفت
خام مي ماند که اين نفت را در پالايشگاه هاي ذهن و ضمير هاليوودي تصفيه مي کنند و هزار قصه رنگارنگ ديگر از آن قصه
اصلي مشتق کرده، به سرتاسر جهان مصرف گراي پيرامون خود عرضه مي کنند و ذهن مخاطبان را از اين طريق تسخير مي
کنند.قصه هاي آريايي هميشه يکي از خالص ترين نفت هاي خام پالايشگاه هاي هاليوود بوده و سود سرشاري را وارد دنياي
هاليوود ساخته است. يکي از اين قصه ها، قصه رودابه و زال است که اين خاطره مشترک آريايي به تازگي به انيميشني
جذاب و پرکشش در هاليوود بدل شده که يکي از پرفروشترين کارتون هاي زمان حاضر است.
وي در مورد اشتراکات داستان راپونزل و رودابه ادامه مي دهد: "پيرنگ اصلي داستان راپونزل در ادبيات آلمان، قصه دختري
شاهزاده با گيسواني بسيار بلند است که در برجي در حصار قرار گرفته است. پهلواني عيار او را مي يابد; به واسطه
گيسوان کمندگون وي به درون حصار مرتفع راه مي يابد و مايه آزادي دختر را فراهم مي کند و به وصال يکديگر مي رسند. اين
خط داستاني، پيرنگ مشترک قصه زال و رودابه در شاهنامه فردوسي و راپونزل در ادبيات ژرمن هاست که اشتراکات آن گواه
بر خاطره مشترک قوم آريايي در زماني است که از يکديگر اشتقاق نيافته بودند و در جنوب سيبري مي کردند. پس از آغاز
سرما و يخبندان در آن نواحي بخشي از آريايي ها به هند و بخشي به اروپا مهاجرت مي کنند که از اين ميان عده اي از
سرزمين هند به ايران آمده و در اين منطقه ساکن مي شوند. به اين ترتيب امروز پس از مشتق شدن آريايي ها به ملت هاي
مختلف، هر يک از اين ملل با توجه به هنر خود از اين خاطرات مشترک استفاده خلاق مي کنند.
اين کارشناس ادبيات درباره استفاده از اسطوره هاي تاريخي- ادبي در سينماي ايران ادامه مي دهد: "متاسفانه جامعه
ايراني که ميراث دار قسمت اعظم داستان هاي قوم آريا است در به روزسازي ميراث کهن خويش اقدامي اساسي نمي کند
و دست روي دست گذاشته تا هاليوود اين ميراث را بازسازي کند و براي کودکان ما قصه بگويد."