تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: افشای راز یهود ! سرزمین موعود کجاست ؟
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2
سلام .
من توی مطرح کردن این بحث مردد بودم .
با این حال نظرم رو در اختیار دوستان قرار می دم . تا روی این موضوع بحث بشه .

تقریبا ده و پانزده سالی این بحث برای من مطرح شده .

اگه حضرت سلیمان یک حکومت قوی و کامل داشته و بر همه چیز (بجز یک سری استثنا . مثل سبا ) مسلط بوده .
چرا هیج جای تاریخ اسمی از اون نمیاد !

مثلا ما چرا در دوره تاریخی ایران . پادشاهی بنام سلیمان نداریم که حکومت کرده باشه !
آیا حکومت های داریوش . کورش و اسکندر قدرتمند تر سلیمان بوده اند .
یا اینکه بخشی از تاریخ پوشیده شده .

اگه شما رجوع بکنید به قرآن دعای حضرت سلیمان خواهید . .

در بخشی از مستند راز آرماگدون . در مورد جشن 2500 سالگی پادشاهی ایران . به نکته ای اشاره میشه و اونهم هدف از برپایی این جشن هست .
تمام شدن پروژه پنهان سازی و نابودی بخشی از تاریخ بوسیله صهیونیست ها !

تا اینجا میخوام نظر دوستان رو داشته باشم !
سلام
در مورد نبودن تاریخ دقیق و سنگ نوشته ها که این معلومه بخش عظیمی از گذشته جهان در دست عده ی خاصی هست و حتی ما بخش اعظمی از تاریخ ایران باستان را با کمک نوشته های باقیمانده از یونان و روم میشناسیم و دلیل این کمبود اطلاعات را حمله های مختلف اسکندر;مسلمانانو مغول به همراه مقداری تعصب های بیجا اعلام میکنند.
پس تا اینجا مشخص شد که تاریخ گذشته جهان در دست فراماسونها است البته ما با کمک قرآن مجید از این گذشته با اطلاع شده ایم.
و اما مهمترین چیز در این پنهانکاری تاریخی چیست؟

به عقیده من آینده , آینه گذشته هست و ما با دانستن گذشته میتوانیم از بسیاری اتفاقات آینده آگاه شویم پس یک از دلایل این پنهانکاری مشخص شد .

اما دلیل مهمتر و اصلی به عقیده من آماده کردن ذهن جهانیان برای دین نوین جهانی یا رائلیسم است.

مطمئنا با رو شدم بخشی منتخب از تاریخ جهان که به پذیرش انوناکی ها و خدایان باستان که از سیارات دیگر امدن و در ژن انسان جهشی انجام دادند و انسان را موش ازمایشگاهی خود کردند و برای هدایت انسانها کتب و پیامبران فرستادند
خدایانی که درون لوله ازمایشگاهی تولید مثل میکنند و احتمالا از سیاراتی دوردست یا ابعادی بالاتر میایند.

دوست من اگر اینگونه نگاه کنیم تا حدودی به علت انتشار نیافتن و مخفیکاری فراماسونها آشنا میشویم.

این یکی از اخرین برگه های شیطان برای گمراهی هست تخت سلیمان برای گمراهی انسانها و اغاز بازگشت خدایان باستان بنا میشود و اینگونه علت این مخفی کاری را میفهمیم.
کسی هست که بتونه داستان حضرت سلیمان رو با منابع قرآنی تعریف کنه ؟
سليمان عليه السلام در يمن‏

حضرت سليمان 476 سال پس از خروج بنى اسرائيل از مصر و رفتن به حجاز،به حكومت‏ رسيد.كتاب عهد قديم (تورات) نيز در سفر اول پادشاهان اين مسأله را تأييد مى‏كند: و واقع شد در سال 480 از خروج بنى اسرائيل از زمين مصر در ماه زيو كه ماه دوم از سال چهارم سلطنت سليمان بر بنى اسرائيل بود كه بناى خانه خداوند را شروع كرد. (سفر اول پادشاهان؛باب 6؛شماره 1) سپس به وصف خانه مى‏پردازد كه براى تكميل ساختمانش 7 سال زمان نياز بوده است.

نكته مهم در نقل قول پيشگفته آن است كه حضرت سليمان در قرن هشتم پيش از ميلاد بر بنى اسرائيل حكومت مى‏كرده است و نه در قرن دهم،آن گونه كه در كتاب‏هاى تاريخ نگاران جعل‏ شده يا به سبب بى‏اطلاعى‏شان آورده شده است؛

چرا كه خروج بنى اسرائيل از مصر در سال‏ 1221 پيش از ميلاد بوده است كه اگر 476-فاصله تا حكومت سليمان-را از آن كم كنيم آغاز حكومت حضرت سليمان؛يعنى سال 754 پيش از ميلاد،به دست مى‏آيد: 1221-476 754 اين نتيجه واضح،حكومت حضرت سليمان در قدس را،در سال 963 پيش از ميلاد،نفى‏ مى‏كند.همچنين روشن مى‏سازد كه حضرت سليمان در آن هنگام،يعنى بيش از 218 سال‏ پيش از آغاز حكومتش،هنوز به دنيا نيامده بود.

سال 745 پيش از ميلاد،به عنوان تاريخى براى آغاز حكومت حضرت سليمان،با اين‏ واقعيت معروف تاريخى مطابقت دارد كه ايشان با بلقيس در يك دوره حكومت مى‏كرده‏اند.

كشور«سبأ»در سال 800 پيش از ميلاد شكل گرفت.اما بلقيس نخستين حاكم سبأ پس از شكل گرفتن آن نبود،چرا كه در سال 715 پيش از ميلاد حكومتش به سر آمد.مقايسه اين دو تاريخ ثابت مى‏كند كه حضرت سليمان در قرن هشتم پيش از ميلاد حكومت مى‏كرده است؛

اما يهوديان ادّعا مى‏كنند كه«معبد»در دوره حضرت سليمان و در قرن دهم پيش از ميلاد ساخته‏ شده است؛حال آن كه ايشان در آن قرن به دنيا هم نيامده بودند.
دلايل ديگر زندگى حضرت سليمان در يمن:
از دلايل ديگر زندگى حضرت سليمان در يمن،آياتى از قرآن كريم است كه بخشى از آن در سوره«نمل»آمده است:

1.داستان هدهد سليمان و بلقيس‏

خداوند سبحان درباره حضرت سليمان مى‏فرمايد: و تفقّد الطّير فقال مالى لا ارى الهدهد ام كان من الغائبين*لاعذّبنّه عذابا شديدا او لاذبحنّه اولياتينّى بسلطان مّبين*فمكث غير بعيد فقال احطت بمالم تحط به و جئتك من سبا بنبا يّقين*انّى وجدتّ امراة تملكهم و اوتيت من كلّ شى‏ء و لها عرش عظيم* (سوره نمل (27) ؛آيات 20-23) در ميان مرغان جست و جو كرد و گفت:چرا هدهد را نمى‏بينم،آيا از غايب شدگان‏ است؟به سخت‏ترين وجهى عذابش مى‏كنم يا سرش را مى‏برم،مگر آن كه براى من‏ دليلى روشن بياورد درنگش به درازا نكشيد.بيامد و گفت:به چيزى دست يافته‏ام كه‏ تو دست نيافته بودى و از سبا برايت خبرى درست آورده‏ام.زنى را يافتم كه بر آن‏ها پادشاهى مى‏كند.و از هر نعمتى برخوردار است و تختى بزرگ دارد.

جالب توجه آن است كه هنگامى كه حضرت سليمان به عادت روزانه‏اش،در ميان مرغان‏ جست و جو كرد،هدهد را نيافت؛اما غيبت هدهد زياد طول نكشيد (فمكت غير بعيد) .و اين، بدان معنا است كه مكان اقامت سليمان هزاران كيلومتر از بلقيس دور نبود،بلكه چند ده كيلومتر دور بود كه هدهد توانست از آن جا تا مكان اقامت بلقيس برود و برگردد.

اين نتيجه‏گيرى با گفته‏هاى تاريخ نگاران عرب قبل و بعد از آمدن اسلام،تأييد مى‏گردد.آنان‏ مى‏گويند:قصر«صرواح»در يمن،همان«قصر سليمان»است و«قصر قشيب»در يمن نيز همان‏ «قصر بلقيس»است.
پس از آن كه هدهد خبر بلقيس و تخت او را به حضرت سليمان داد،او (كه زبان مرغان را از جانب خداوند آموخته بود) به هدهد گفت:

اذهب بّكتابى هذا فالقه اليهم ثمّ تولّ عنهم فانظر ماذا يرجعون*قالت يا ايّها الملا انّى‏ القى الىّ كتاب كريم*انّه من سليمان و انّه بسم اللّه الرّحمن الرّحيم*الاّ تعلوا علىّ و اتونى مسلمين* (سوره نمل (27) ؛آيات 28-31) اين نامه مرا ببر و بر آن‏ها افكن،سپس به يكسو شو و بنگر كه چه جواب‏ مى‏دهند.زن گفت:اين بزرگان نامه‏اى گرامى به سوى من افكنده شد نامه از سليمان‏ است و اين است:«به نام خداى بخشاينده مهربان»بر من برترى مجوييد و به تسليم‏ نزد من بياييد.

و اين كار،بردن نامه از حضرت سليمان براى بلقيس و در انتظار پاسخ او ايستادن و آوردن‏ جواب براى حضرت سليمان،وقت زيادى از هدهد نگرفت.

در ادامه آيات،دنباله داستان نقل مى‏شود كه بلقيس هديه‏اى براى حضرت سليمان عليه السلام‏ مى‏فرستد تا اگر در پى مال و منال است،از خواسته‏اش كه رفتن او و اهل سبا نزد آن حضرت است، صرف نظر كند.
حضرت سليمان فرستادگان بلقيس را با هديه او پس فرستاد و تهديد كرد كه سپاهى بر سر او و قومش بكشد كه توان مقاومت در برابر آن را نداشته باشند.اما بلقيس با بزرگان قومش مشورت‏ كرد و مسأله را با آن‏ها در ميان نهاد و تصميم گرفت كه با آن‏ها نزد سليمان برود.

اگر سليمان و بلقيس از هم دور بودند،همه اين ماجراها به زمان بسيارى احتياج داشت.


2.«وادى نمل»كجاست؟


خداوند متعال در قرآن كريم،درباره حضرت سليمان مى‏فرمايد: و حشر لسليمان جنوده من الجنّ و الانس و الطّير فهم يوزعون*حتّى اذا اتوا على‏ وادى النّمل قالت نملة يا ايّها النّمل ادخلوا مساكنكم لا يحطمنّكم سليمان و جنوده‏ و هم لا يشعرون* (سوره نمل؛آيات 17-18) سپاهيان سليمان از جن و آدمى و پرنده گرد آمدند و آن‏ها به صف مى‏رفتند.

تا به وادى مورچگان (مترجم محترم قرآن كريم مورد استفاده در اين ترجمه-دكتر عبد المحمد آيتى«وادى النمل»را ترجمه كرده و آن‏ را وادى مورچگان گفته‏اند و ظاهرا به عنوان اسم خاصى بدان نگاه نكرده‏اند.)رسيدند.مورچه‏اى گفت:اى مورچگان،به لانه‏هاى خود برويد تا سليمان و لشكريانش شما را بى‏خبر درهم نكوبند.اين«وادى النمل»كه در آيات پيش گفته شده،وجود دارد و در«مخلاف خولان رداع»،در يمن، است.


3.عين القطر

در سوره سبأ،خداوند كريم مى‏فرمايد: و لسليمان الرّيح غدوّها شهر وّ رواحها شهر و اسلنا له«عين القطر»... (سوره سبأ (34) ؛آيه 12) و باد را مسخّر سليمان كرديم.بامدادان يك ماهه راه مى‏رفت و شبانگاه يك ماهه‏ راه.و«چشمه مس» (مترجم محترم قرآن«عين القطر»را ظاهرا،اسم خاص در نظر نگرفته و چشمه مس ترجمه كرده‏اند.) را برايشان جارى ساختيم...

«قطر»همان«نحاس»[ مس‏]است و«عين القطر»پيشگفته در يمن موجود است. (تفسير ابن كثير) .


4.منسأة[ عصاى‏]سليمان‏

در سوره سبأ،درباره حضرت سليمان آمده است: فلمّا قضينا عليه الموت مادلّهم على موته الاّ دابة الارض تاكل منساته... (سوره سبأ (34) ؛آيه 14) چون حكم مرگ را بر او رانديم،حشره‏اى از حشرات زمين،مردم را بر مرگش‏ آگاه كرد.«عصايش»را جويد...

نكته قابل توجه در اين جا آن است كه حضرت سليمان در حالى كه ايستاده و به عصايش تكيه‏ كرده بود،فوت كرد.اما قرآن كريم از واژه«منسأة»براى عصا استفاده كرده است.اين واژه عربى‏ نيست،اما مردم يمن با آن آشنايى دارند و مى‏دانند كه در زبان حبشى به معنى عصا است.

يمنى‏ها همسايه حبشه‏اند و با آن‏ها داد و ستد دارند.اين،بدان معنا است كه حضرت سليمان بر منسأة،در كشورى كه معنايش را مى‏دانستند،تكيه كرده بود.

5.تندباد،مسخّر سليمان.

خداوند متعال در سوره انبيا مى‏فرمايد:
و سليمان الرّيح عاصفة تجرى بامره الى الارض الّتى باركنا فيها و كنّا بكلّ شى‏ء عالمين* (سوره انبيا (21) ؛آيه 81 )و تند باد را مسخّر سليمان كرديم كه به امر او در (مترجم قرآن«إلى الارضى»را در آن سرزمين،معنى كرده‏اند كه با معنى مورد استفاده مؤلف همخوانى ندارد.) آن سرزمين كه بركتش داده‏ بوديم،حركت مى‏كرد،و ما بر هر چيزى آگاهيم.

اين آيات به وضوح به ما مى‏گويند كه حضرت سليمان در سرزمين مباركى نبود و باد«از نزد او، به سوى»سرزمينى جريان مى‏يافت كه خداوند آن را بركت داده بود.

«وادى مقدس طوى»و«بيت الحرام»در مركز حجاز،و«مسجد الاقصى»در فلسطين،همه، سرزمين مقدسى‏اند،اما حضرت سليمان در هيچ كدام از اين سرزمين‏ها نبود.

آيات ديگرى نيز در اين باره وجود دارند،اما به همين اندازه اكتفا شد.باشد كه خواننده‏ بزرگوار،از اين نوشتار نكته تازه و سودمندى برگيرد.و همه توفيق‏ها از آن خداوند است.



مطلب طولانی تر از اینها بود، گزیده ای آورده شد

نويسنده:حاج زكى على غول‏

منبع: پژوهه صهيونيت

http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8806300596
با سلام
من هم چند سال پیش از یکی از دوستام که توی یک جلسه تخصصی حضور داشت در مورد این تاریخ ساختگی در ایران شنیدم که می گفت چند تا جوون محقق که در مورد تاریخ ایران و هخامنشیان تحقیق می کردن و اظهار می کردن که این بناهای تخت جمشید و مشابه اون که در جشن های 2500 ساله ی محمدرضا پهلوی استفاده می شده بناهایی نیست که در تاریخ وجود داشته
اونا اعتقاد داشتن برای انحراف اذهان اومدن و این بناها رو ساختن و روی اونها مانور دادن
واقعا اگر این سیستم قدرت ماسونها رو که در سریال ظهور مطرح میشه و اشاره به این میشه که اونها سالیان دراز دنبال پیگیری برای ایجاد حکومت جهانیشون بودن و هستن باور کنیم
این کارها خیلی دور از ذهن نیست

این گروه اعتقاد داشتند که بناهای مربوط به اون تاریخ در زیر خاکهای منطقه مدفون شده و اون زمان که اینو شنیدم اونها در حال بررسی منطقه بودن

خیلی دوست داشتم نتیجه ی کارشون رو الان بدونم
(۱/دی/۸۹ ۱۳:۴۹)arnh نوشته است: [ -> ]کسی هست که بتونه داستان حضرت سلیمان رو با منابع قرآنی تعریف کنه ؟

حكمت سلیمان

داودعلیه السلام براریكه سلطنت بنی اسرائیل تكیه زده و در اختلافات و درگیری آنها قضاوت و داوری می كرد، امور سیاست و اقتصاد قوم را به درایت و كفایت اداره می كرد و هر روز بنی اسرائیل نزد داود می آمدند و سرگذشت زندگی و مشكلات خویش را بیان می داشتند و نزاعهای خود را تشریح و استدلال می كردند و داود هم در تمام موارد با عدل و داد حكم می نمود.

در این دوران سلیمان كه یكی از فرزندان داود بود تنها یازده سال از عمرش می گذشت. داود پیرمردی ضعیف و نحیف بود كه هر آن امكان وداع او با زندگی می رفت و همواره فكر آینده مملكت و كشور او را نگران می ساخت و در این فكر بود كه چه كسی پس از وی می تواند زمام امور و اداره كشور را به دست بگیرد. داود گرچه فرزندان بسیاری داشت ولی سلیمان كه كودكی خردسال بود، از جهت علم و حكمت برآنان برتری داشت آثار عقل و درایت از سیمای او هویدا و هوش و درایت او بر همه آشكار بود و امور مردم را با تیزبینی و عاقبت اندیشی اداره می كرد.

عادت داودعلیه السلام بر این بود كه در مجلس قضاوت خویش، فرزند خود سلیمان را حاضر می ساخت، تا به قدرت قضاوت و استدلال خود بیفزاید، لذا سلیمان همیشه در مجلس قضاوت پدر خویش حاضر بود، تا در پرتو افكار پدر، چراغی برای آینده خود بیفروزد و در آینده به هنگام برخورد با مشكلات و مسائل اداره مملكت از پرتو آن بهره گیرد.

در یكی از مجالس كه داود پیغمبر بر كرسی قضاوت خود نشسته بود و سلیمان نیز در كنار وی حضور داشت، دو نفر، برای طرح نزاع نزد داود علیه السلام آمدند، یكی از آن دو گفت: من زمینی داشتم كه زمان برداشت محصول آن فرا رسیده و موقع چیدن آن نزدیك شده بود، تماشای آن موجب مسرت هر بیننده و تصور حاصلش موجب امید و دلگرمی صاحبش بود، در همین موقع گوسفندان طرف نزاع من وارد این كشتزار شده اند و كسی آنها را بیرون نرانده است و چوپانی از گوسفندان محافظت ننموده است، بلكه گوسفندان شبانه در این كشتزار چریده اند و محصول مرا از بین برده و نابود كرده اند به حدی كه اثری از آن باقی نمانده است.

مدعی شكایت خود را اقامه كرد و صاحب گوسفندان از خود دفاعی نداشت و محكومیت او محرز بود. لذا پرونده به مرحله صدور حكم رسید و حكم صادره باید در مورد او اجرا می شد.

داودعلیه السلام گفت: گوسفندها از آن صاحب كشتزار است كه باید در تقاص محصول از دست رفته خود بگیرد. این غرامت به خاطر مسامحه كاری صاحب گوسفندها است كه آنها را شبانه و بدون چوپان، در میان كشتزارها رها كرده است.

در این هنگام سلیمان كه كودكی بیش نبود، اما از علم و حكمت خدادادی برخوردار شده بود و بر دقایق این مرافعه آگاه بود مُهر سكوت ازلب برداشت و برهان خود را بر آنها عرضه داشت و گفت: حكمی متعادل تر و به عدل نزدیك تر وجود دارد.

اطرافیان داود علیه السلام از جرات این كودك متعجب و سرا پا گوش شدند تا ببینند سلیمان چه می گوید.

سلیمان گفت: باید گوسفندها را به صاحب كشتزار بدهند تا از شیر و پشم و نتایج آنها بهره برداری كند و زمین را به صاحب گوسفندان بدهند تا به آبادی آن بپردازد، تا چون به صورت اول بازگشت، سپس زمین را بدهند و گوسفندها را باز گیرند و بدین طریق ضرر و غرامتی به هیچیك نخواهد رسید و این حكمت به عدالت نزدیك تر و از جهت قضاوت صحیح تر و بهتر است.

این قضاوت، مطلعی شد بر نبوغ و استعداد سلیمان تا در آینده به شایستگی، سلطنت و نبوت داود علیه السلام را ادامه دهد.

سلیمان و برادر ریاست طلب

پس از چهل سال سلطنت و نبوت، داود علیه السلام فرزند خود سلیمان را آماده ساخت تا پس از وی حكومت مردم را در دست گیرد. سلیمان در آن زمان نوجوانی بود كه هنوز سرد و گرم دنیا را نچشیده بود، ولی قدرت و درایت سلطنت و رهبری مردم را به خوبی دارا بود، از طرفی آبیشالوم(آبسالوم) برادر بزرگتر سلیمان كه از مادر دیگری بود، با ولایتعهدی سلیمان موافق نبود و در صدد ایجاد اختلاف و شورش در بین مردم بر آمد.

آبیشالوم سالیان متمادی نسبت به بنی اسرائیل لطف و مهربانی داشت، بین آنان قضاوت می كرد، امورشان را اصلاح و آنان را اطراف خویش جمع می كرد و همواره در فكر آینده ای بود كه برای خود تصور كرده بود.

كار آبیشالوم در دستگاه داود بالا گرفت، به حدی كه وی بر در منزل داود می ایستاد تا حوایج حاجتمندان را برآورد. او شخصاً در این كار دخالت می كرد، تا بر تمام بنی اسرائیل منت و نفوذی داشته باشد و از حمایت آنها برخوردار باشد.

آنگاه كه آبیشالوم موقعیت را مناسب دید و از حمایت بنی اسرائیل مطمئن شد، از پدر خود داود اجازه خواست كه به "جدون" برود تا به نذری كه در این مكان نموده، وفا كند. سپس كارآگاهان خود را در میان اسباط بنی اسرائیل فرستاد و به آنان ابلاغ كرد كه هر گاه صدای شیپور اجتماع را شنیدید به سوی من بشتابید و سلطنت را برای من اعلام نمایید، كه این كار برای شما بهتر و سودمندتر خواهد بود.

آشوب داخلی بیت المقدس

قوم بر خواسته و شورش بالا گرفت، آشوب گسترده ای بر اورشلیم حاكم شد و بیم آن می رفت كه تر و خشك را نابود سازد. داود از جریان آگاه شد و بر او گران آمد كه فرزندش علیه وی قیام كند، اما خویشتنداری كرد و به اطرافیان خود گفت: بیایید از شهر خارج شویم تا از غضب آبیشالوم در امان باشیم. داود و اطرافیان او با عبور از نهر اردن به بالای كوه زیتون پناه بردند.

عده ای به ناسزا گویی و فحاشی به داود پرداختند و با حرفهای نامربوط او را ناراحت ساختند. اطرافیان داود علیه السلام خواستند آنان را كیفر دهند ولی داود با ناراحتی و افسوس گفت: اگر فرزندم مرا می جوید، دیگران به مخالفت من سزاوارترند. داود به درگاه خدا شتافت و دست به تضرع برداشت و از خدا خواست وی را از این ناراحتی نجات دهد و این بلایی كه او را احاطه كرده است از او بر طرف گرداند. آنگاه كه داودعلیه السلام اورشلیم را رها كرد و از آن خارج شد، آبیشالوم وارد شهر شد و زمام امور را به دست گرفت.

داود ناچار فرماندهان خود را فرستاد و به آنان سفارش كرد كه این آشوب را با عقل و تدبیر كنترل نمایند و حتی الامكان در سلامت فرزندش آبیشالوم سعی نمایند، ولی سرنوشت فرزند داود غیر از خواسته پدر مهربان بود. فرماندهان لشكرداود بر آبیشالوم مسلط شدند و راهی غیر از قتل او نیافتند، لذا او را كشتند و آشوب فرو نشست و مردم نفس راحتی كشیدند.

حكومت سلیمان علیه السلام

پس از داود علیه السلام سلطنت و حكومت به فرزندش سلیمان منتقل شد و به لطف خداوند سلیمان بر سلطنتی استوار و مملكتی پهناور و مقامی ارجمند دست یافت.

خداوند دانش و اسرار بسیاری از علوم و فنون از جمله درك زبان پرندگان و حشرات را در اختیار سلیمان قرار داد. خداوند نیروی باد را در اختیار او گذاشت تا سلیمان در امور زراعت و حمل و نقل دریایی و دیگر امور زندگی از آن استفاده كند. خداوند زبان حیوانات را به سلیمان آموخت و او قادر به درك صدای حیوانات شد و از این قدرت، برای كسب اطلاعات صحیح و سریع استفاده می كرد.

خداوند برای سلیمان علیه السلام چشمه مس را جاری ساخت و صنعتگران جن را در اختیار او نهاد تا در عمران و اصلاح امور از آنها استفاده كند. ایشان از مس، دیگهای بسیار بزرگ و قدح هایی مانند حوض می ساختند و برای استفاده سپاهیان نصب می كردند. عده ای از آنها كه به فنون ساختمان آشنا بودند، در مدت كوتاهی بناهای عظیم و كاخهای با شكوه و برجها و پلهای بزرگی ساختند و ساختمانهای مهمی مانند "حاصور و مجد و جازر و بیت حورون و بعله و تدمر" را به پایان رساندند و مخازن و سربازخانه های مورد نیاز را بنا نمودند. در یكی از قصرهای سلیمان كه از چوب و سنگهای گرانقیمت ساخته و به جواهرات و تصاویر الوان آراسته شده بود، تختی جواهر نشان وجود داشت كه بر فراز آن مجسمه دو كركس و در طرفین آن دو شیر قرار داده شده بود كه هنگام نشستن سلیمان بر تخت، شیرها دستان خود را می گشودند و پس از نشستن، كركسها بالهای خود را بر سر سلیمان باز می كردند.

داودعلیه السلام در سالهای آخر عمر خود قصد بنای بیت رب یا معبد عظیم بیت المقدس را كرده بود كه قبل از اقدام، عمرش پایان پذیرفت ولی چهار سال پس از آن، فرزندش سلیمان، كار بنای آن را شروع و در سال یازدهم آن را به اتمام رساند و بر آن نام هیكل سلیمان نهاد. این كاخ مدت 424 سال با رونق و شكوه باقی ماند ولی پس از آن به دست پادشاهان مصر و دیگران دستخوش غارت و سرانجام به دست پادشاه بابل ویران گشت.

سلیمان علیه السلام و مور

سلیمان، پیغمبری و سلطنت داود را به ارث برد، خداوند سلطنتی بی نظیر و شایسته به او عطا كرد و زبان حیوانات را به او آموخت، جنیان و باد را به تسخیر وی در آورد و به خواست خدا، قدرت درك سخن جانوران و پرندگان را یافت و بدین ترتیب از موضوع و مقصد آنان اطلاع می یافت.

روزی پیغمبر خدا، برخوردار از شكوه و جلال سلطنت به همراه عده ای از جن و انس و پرندگان در حركت بود تا به سرزمین عسقلان و وادی مورچگان رسید. یكی از مورچگان كه شكوه و جلال سلیمان و سپاهیانش را دید به وحشت افتاد و ترسید كه مورچگان زیر دست و پای لشكر سلیمان لگد كوب شوند، لذا دستور داد، كه به لانه های خویش پناه ببرند تا سلیمان و یارانش بدون توجه آنها را پایمال نكنند.

سلیمان علیه السلام سخن مور را شنید و مقصود او را دریافت، لذا به سخن مور لبخندی زد و خنده او به این جهت بود كه خدا نیروی درك سخن مور را به او عطا كرده بود و به علاوه از سخن مورچگان كه بر رسالت سلیمان واقف بودند و می دانستند كه پیغمبر خدا بیهوده مخلوق او را نمی كشد در تعجب بود.

پیغمبر خدا از پروردگار خویش در خواست كرد كه وسیله شكرگزاری وی را فراهم و توفیق اعمال شایسته را به وی عطا كند و راه هدایت را همواره فراروی او قرار دهد و آنگاه كه وفات یافت او را با بندگان صالح خود محشور سازد.

سلیمان و بلقیس

سلیمان پیغمبر به فكر بنای بیت المقدس در سرزمین شام بود تا اسباب عبادت و تقرب به خدا را فراهم سازد. او ساختمان این بنا را به پایان رساند و آنگاه كه از احداث این بنای رفیع و با شكوه فارغ شد، دلش آرام و فكرش آسوده شد، سپس به قصد انجام فریضه الهی حج به همراه اطرافیان و گروه زیادی كه آماده زیارت خانه خدا بودند، عازم سرزمین مكه شد.

سلیمان(علیه السلام) چون به آن سرزمین رسید در آن اقامت گزید و عبادت و نذر خود را به پایان رسانید، سپس آماده حركت شد و سرزمین حرم را به قصد یمن ترك كرد و وارد صنعا شد، در آنجا با سختی و مشقت به جستجوی آب پرداخت و در این راه چشمه ها، چاهها و زمینهای زیادی را كاوش كرد ولی به مقصود، خود دست نیافت و سرانجام برای نیل به مقصود متوجه پرندگان شد.

سلیمان كه از یافتن آب مایوس شده بود از هدهد خواست تا او را به محل آب راهنمایی كند، اما متوجه غیبت هدهد شد. سلیمان از این امر سخت ناراحت شد و سوگند یاد كرد كه او را به سختی شكنجه دهد و یا ذبحش نماید، مگر اینكه دلیل روشنی برای غیبت خود بیاورد و خود را تبرئه سازد و عذر خویش را موجه گرداند تا از كیفر رها شود.

اما هدهد غیبت كوتاهی كرده بود و پس از لحظاتی بازگشت و برای تواضع نسبت به سلیمان سر و دم خود را پایین آورد. سپس در حالی كه از غضب سلیمان بیم داشت نزد او شتافت و برای جلب رضایت او گفت: من بر موضوعی واقف شده ام كه تو از آن اطلاعی نداری و علم و قدرت تو نتوانسته است بر آن احاطه پیدا كند. من رازی را كشف كرده ام كه موضوع آن بر تو پوشیده مانده است.

این خبر، تا حدودی از ناراحتی سلیمان كاست و شوق و علاقه ای در او به وجود آورد. سپس سلیمان از هدهد خواست كه هرچه زودتر داستان خود را به طور مشروح بیان كند و دلیل و عذر خود را روشن سازد.

هدهد گفت: من در مملكت سبا زنی را دیدم كه حكومت آن دیار را در اختیار خود دارد. وی از هر نعمتی برخوردار و دارای دستگاهی عریض و تختی عظیم است، ولی شیطان در آنها نفوذ كرده و بر آن قوم مسلط گشته و چشم و گوششان را بسته و آنان را از راه راست منحرف ساخته است. من ملكه و قوم او را دیدم كه بر خورشید سجده می كنند. و از مشاهده این منظره سخت ناراحت شدم و كار آنها مرا به وحشت انداحت. زیرا این قوم با این قدرت و شوكت، سزاوار و شایسته است خدایی را بپرستند كه از راز دلها و افكار آگاه است و او یگانه معبود و صاحب عرش عظیم است.

نامه سلیمان علیه السلام به بلقیس

سلیمان از این خبر دچار حیرت و تعجب شد و تصمیم به پی گیری خبر هدهد گرفت، لذا گفت: من در باره این خبر تحقیق و صحت آن را بررسی می كنم اگر حقیقت همان است كه بیان كردی، این نامه را نزد سران قوم سبا ببر و به آنان برسان، سپس در كناری بایست و نظر آنان را جویا شو.

هدهد نامه را برداشت به سوی بلقیس رفت و او را در كاخ سلطنتی در شهر مارب یافت و نامه را پیش روی او انداخت. بلقیس نامه را برداشت و چنین خواند: "این نامه از سلیمان و بنام خداوند بخشنده مهربان است، از روی تكبر، از دعوت من سرپیچی نكنید و همگی در حالی كه تسلیم هستید نزد من بشتابید".

ملكه سبا، وزرا و فرماندهان و بزرگان دولت خود را به مشورت فرا خواند، تا بدینوسیله اعتماد آنان را جلب و از تدبیر و پشتیبانی ایشان استفاده كند و به این ترتیب تاج و تخت خود را حفظ نماید.

چون ملكه موضوع را شرح داد، مشاورین بلقیس گفتند: ما فرزندان جنگ و نبردیم، اهل فكر و تدبیر نیستیم، ما امور خود را به فكر و تدبیر تو واگذار كرده ایم و شئون سیاست و اداره مملكت را به تو سپرده ایم، شما امر بفرمایید، ما همچون انگشتان دست در اختیار توایم و آن را اجرا می كنیم.

ملكه از پاسخ مشاورین خود دریافت كه بیشتر مایل به جنگ و دفاع هستند، لذا نظر آنها را نپسندید و به آنان اعلام كرد كه صلح بهتر از جنگ است، سزاوار عاقلان صاحبنظر اموری است كه برای آنان نافع و نیكو باشد و خردمند باید حتی الامكان در حفظ صلح بكوشد و سپس در استدلال آن چنین گفت: هر گاه زمامداران بر دهكده ای غلبه كردند و به زور وارد آن شدند، آن را ویران می سازند، آثار تمدن را نابود و عزیزان آن سرزمین را ذلیل می نمایند، بر مردم ظلم و ستم روا می دارند و در بیدادگری افراط می نمایند، این روش همیشگی زمامداران در هر عصر و زمانی است، از این رو من هدیه ای از جواهر درخشان و تحفه های نفیس و گرانبها برای سلیمان می فرستم تا منظور او را درك كنم و روش او را بسنجم و به این وسیله موقعیت خود را حفظ نمایم.

هدایای بلقیس به سلیمان علیه السلام

بلقیس هدایایی به همراه اندیشمندان و بزرگان قوم خود روانه دیدار سلیمان كرد، چون نمایندگان ملكه حركت كردند، هدهد پیش سلیمان شتافت و خبر را به او رساند. سلیمان خود را برای دیدار با آنها آماده ساخت تا زمینه نفوذ در آنها را فراهم سازد و به همین منظور جنیان را دستور داد آنچنان قصری عظیم و تختی با شكوه ترتیب دهند كه قلبها را بلرزاند، چشمها را خیره سازد و دلها را به طپش اندازد.

آنگاه كه نمایندگان قوم به بارگاه سلیمان رسیدند، مبهوت و متحیر شدند. سلیمان آنان را با روی باز استقبال كرد و مقدم آنان را گرامی داشت و از حضورشان خرسند شد و سپس از مقصود ایشان پرسید و گفت: چه خبری دارید و در مورد پیشنهاد من چه تصمیمی گرفته اید؟

نمایندگان بلقیس هدایا و اشیاء نفیس خود را نزد سلیمان آوردند و انتظار داشتند كه مورد پسند و پذیرش پیغمبر خدا واقع شود. سلیمان از قبول آنها خودداری كرد و به دیده بی نیازی به آنها نگریست و به نماینده بلقیس گفت: هدایا را باز گردان، زیرا خدا به من رزق فراوان و زندگی سعادتمندی عنایت كرده و اسباب رسالت و سلطنت را به نحوی برای من فراهم كرده است، كه به هیچكس ارزانی نداشته است.

چگونه ممكن است شخصی مثل من با مال دنیا فریفته شود و زر و زیور دنیا او را از دعوت حق باز دارد. شما مردمی هستید كه غیر از زندگی ظاهری دنیا چیز دیگری نمی بینید، اكنون به همراه هدایا نزد ملكه خود باز گردید و بدانید كه به زودی من با لشكری بزرگ به سوی شما خواهم آمد كه شما توان مقاومت در برابر آن را نداشته باشید و آنگاه قوم سبا را در ذلت و خواری از شهر و دیار خود بیرون می رانم.

نمایندگان بلقیس، آنچه دیده و شنیده بودند به اطلاع بلقیس رساندند. سپس ملكه گفت: ما ناگزیریم گوش به فرمان او دهیم و از وی اطاعت نماییم و برای پاسخ و قبول دعوت او نزد او بشتابیم.

تخت بلقیس نزد سلیمان آمد

سلیمان كه شنید بلقیس و درباریان او به زودی پیش وی می آیند، به اطرافیان خود كه از بزرگان جن و انس و همگی در اختیار او بودند گفت: كدامیك می توانید قبل از این كه بلقیس و اطرافیانش پیش من بیایند و تسلیم من گردند تخت او را نزد من آورید؟ یكی از جنیان زیرك گفت: من می توانم قبل از این كه از جای خود برخیزی، آن تخت را نزد تو حاضر كنم. من چنین قدرتی دارم و نسبت به اشیاء قیمتی آن نیز شرط امانت را بجا می آورم. جنی دیگر گفت: من می توانم قبل از این كه پلك برهم زنی، تخت بلقیس را نزد تو حاضر كنم.

سلیمان خواست تخت بلقیس نزد وی آید و چون آن را نزد خود دید، گفت: این پیروزی از لطف و كرم پروردگار نسبت به من است. این نعمتی از نعمتهای اوست كه به من عطا شده است تا مرا آزمایش كند كه آیا سپاس آن را بجا می آورم و یا كفران نعمت می كنم؟

هر كس ارزش نعمتهای خداوند را بداند و او را سپاسگزار باشد در اصل به سود خویش عمل نموده است، و كسانی كه نعمت پروردگار خویش را كفران نمایند، از جمله افرادی هستند كه در دنیا و آخرت زیان كرده اند و خدا از جهانیان و شكر آنان بی نیاز است.

سلیمان به سربازان خود گفت: وضعیت تخت بلقیس را تغییر دهید و منظره آن را دگرگون سازید، تا ببینم آن را می شناسد یا دچار اشتباه می شود. چون بلقیس به بارگاه سلیمان آمد از او پرسیدند: آیا تخت تو این چنین است؟

بلقیس بعید می دانست كه تخت او باشد، زیرا آن را در سرزمین سبا جای گذاشته بود ولی چون نشانها و محاسن تخت خود را در آن دید، دچار حیرت و وحشت شد و گفت: گویا همان تخت من باشد و سپس افكار وی پریشان و دلش لرزان شد.

سلیمان دستور داده بود كاخی بلورین برای وی بنا كنند، سپس ملكه سبا را به آن كاخ دعوت كرد. آنگاه كه بلقیس وارد كاخ شد، گمان كرد دریایی مواج در نزدیك تخت سلیمان است، لذا دامن لباسش را بالا گرفت تا وارد آب شود، سلیمان گفت: این تخت از شیشه ساخته شده است.

پرده های غفلت از جلوی چشم بلقیس برداشته شد و گفت: بار خدایا، من روزگاری از عبادت تو سرپیچی كردم و در گمراهی بودم، به خود ظلم كردم و از نور و رحمت تو محروم ماندم و اكنون فارغ از هر شرك و ریا، به تو ایمان آوردم، دل به تو می سپارم و گردن به طاعتت می نهم، همانا كه تو ارحم الراحمین هستی.

وفات سلیمان

سلطنت و حكومت سلیمان به مدت چهل سال در كمال قدرت و عظمت تداوم داشت تا در غروب یكی از روزها كه سلیمان در قصر زیبا و با شكوه خود كه از آبگینه صاف و شفاف بنا شده بود، در یكی از اطاقهای فوقانی به تماشای اطراف و اكناف شهر مشغول بود و از تجلی عظمت و قدرت خداوند درس حكمت و پند و عبرت می آموخت. در همان حال كه سلیمان بر عصای خود تكیه زده بود ناگهان صدای ورود شخصی را احساس كرد و سلسله افكار او گسیخته شد، با نزدیك شدن صدا، به یكباره چهره جوانی ناشناس با هیمنه و هیبتی بی نظیر پدیدار گشت، سلیمان كه از ورود بدون اجازه وی بیمناك شده بود پرسید، تو كیستی و چه حاجتی داری و چرا بدون اجازه وارد قصر شده ای؟

جوان پاسخ داد: من پیك مرگم و برای گرفتن جان تو آمده ام و برای این كار كلبه فقرا و كاخ پادشاهان برای من فرقی ندارد و به علاوه برای ورود، به كسب اجازه نیازی ندارم. اینك تو باید فوراً سلطنت و حكومت را به دیگران، و جان خود را به من و تن خود را به خاك بسپاری و به فرمان خداوند جاوید ولایزال تن در دهی.

با شنیدن این سخنان، لرزه بر اندام سلیمان افتاد و از جوان فرصتی خواست تا در امور خود و سپاهیانش ترتیبی بدهد، اما درخواست او رد شد و پیك مرگ در همان حال كه ایستاده بود جان وی را گرفت و سلیمان از سلطنتی با چنان شكوه و جلال كه مدت چهل سال زحمت آن را كشیده بود دیده فرو بست.

پس از وفات سلیمان، بدن او تا مدتی همچنان بر عصا تكیه داشت و پا بر جا ایستاده بود و كسی بدون اجازه قدرت ورود به كاخ را نداشت. اما پس از مدتی، موریانه ها عصای وی را خوردند و چون تعادل سلیمان بهم خورد، جسدش به زمین افتاد و اطرافیانش دریافتند كه مدتی از مرگ وی می گذرد.

http://www.tebyan.net/religion_thoughts/...741.html#5
معبد سلیمان در همین مکان فعلی مسجد الاقصی بوده و این یک حقیقت انکار ناپذیره و توی فیلمهای وطنی خودمون هم بخصوص فیلم ملک سلیمان و حضرت مریم و حضرت مسیح معبد سلیمان را در همین بیت المقدس نشون دادیم پس معبد سلیمان وجود داشته و مکانشم در مکان فعلی مسجد ااقصی بوده است.
(۱۶/دی/۸۹ ۱۲:۵۳)god-sun-911 نوشته است: [ -> ]معبد سلیمان در همین مکان فعلی مسجد الاقصی بوده و این یک حقیقت انکار ناپذیره و توی فیلمهای وطنی خودمون هم بخصوص فیلم ملک سلیمان و حضرت مریم و حضرت مسیح معبد سلیمان را در همین بیت المقدس نشون دادیم پس معبد سلیمان وجود داشته و مکانشم در مکان فعلی مسجد ااقصی بوده است.

پس چرا این اسرائیلی ها هر چی بیشتر می گردن کمتر نشونی از اون پیدا می کنن؟
(۱/دی/۸۹ ۱۶:۰۸)zarati313 نوشته است: [ -> ]5.تندباد،مسخّر سليمان.

خداوند متعال در سوره انبيا مى‏فرمايد:
و سليمان الرّيح عاصفة تجرى بامره الى الارض الّتى باركنا فيها و كنّا بكلّ شى‏ء عالمين* (سوره انبيا (21) ؛آيه 81 )و تند باد را مسخّر سليمان كرديم كه به امر او در (مترجم قرآن«إلى الارضى»را در آن سرزمين،معنى كرده‏اند كه با معنى مورد استفاده مؤلف همخوانى ندارد.) آن سرزمين كه بركتش داده‏ بوديم،حركت مى‏كرد،و ما بر هر چيزى آگاهيم.

اين آيات به وضوح به ما مى‏گويند كه حضرت سليمان در سرزمين مباركى نبود و باد«از نزد او، به سوى»سرزمينى جريان مى‏يافت كه خداوند آن را بركت داده بود.

«وادى مقدس طوى»و«بيت الحرام»در مركز حجاز،و«مسجد الاقصى»در فلسطين،همه، سرزمين مقدسى‏اند،اما حضرت سليمان در هيچ كدام از اين سرزمين‏ها نبود.
اشاره جالبی بود .
ولی چرا ؟
پوشیده بودن اسم سلیمان نبی در تاریخ به دلیل خواست ماسون ها بوده تاحضرت سلیمان رو جادوگر تلقی کنند نه پیام آور صلح و دوستی از جانب خدا خلاصه باید یه چیزیز داشته باشند تا الان رو کنند تا به خواسته هاشون برسند !!!!!!
من ازخیلی پیش که این مطلب رو خوندم ...دارم میگردم...اما..در مورد اینکه حضرت سلیمان واقعا پادشاه تمام کره ی خاکی بوده تنها یه جمله فهمیدم و اون اینکه طبق قرآن حضرت سلیمان وارث داوود نبی بوده نه بیشتر نه کمتر...اگه حضرت داوود پادشاهی تمام کره ی خاکی رو به عهده داشته..میشه گفت حضرت سلیمان هم...پس در نتیجه...تاریخ پادشاهی حضرت داوود هم از بین تاریخ تمام ملل برداشته شده...و اگر نه...نمیشه در این مورد بحثی کرد!!!!!!!!!!
صفحه: 1 2
آدرس های مرجع