۱۱/شهریور/۹۰, ۱۴:۱۳
یکی از احکام مشهوری که دربارهی سینما و تلویزیون عنوان میشود این است که «اینها ظرفهایی هستند که هر مظروفی را میپذیرند؛ اینها «ابزار» هستند و این ما هستیم که باید از این ابزار درست استفاده کنیم». … و کسی هم از خود نمیپرسد که اگر اینچنین بود، چرا ما بعد از یازده سال از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران هنوز نتوانستهایم از تلویزیون و سینما آنچنان که شایسته است استفاده کنیم.
بنده هرگز صلاح نمیدانم که برای اقامهی حجت و دلیل به گفتار غربیها متوسل شوم، چراکه از یک سو اعتقاد دارم آنها خود قادر به شناخت حقیقی خود و جامعهی خود نیستند و از سوی دیگر، هرچه را که از قول آنها ذکر کنیم باز هم هستند کسانی که در همان باب اقوالی کاملاً مخالف بر زبان و قلم خویش راندهاند، زیرا که تفرقه و تشتت آرا از لوازم ذاتی و لاینفک تمدن غرب است. اما با این همه، اکنون قصد دارم که محور اصلی مباحث این مقاله را سخنانی قرار دهم که مارشال مک لوهان 1 در باب «رسانهها و پیام» گفته است.
اکنون زندگی ما، به خصوص کودکان و نوجوانانمان، در اوقات فراغت2 نظم مسلکی خویش را از دست داده و نظامی متناسب با برنامههای تلویزیون گرفته است و به همین علت در صبح روزهای جمعه برای آنکه برنامههای تلویزیون با نماز جمعه معارضه نکند برنامهها را قطع میکنند، اما در هنگام اذان مغرب که برنامهها فقط برای پخش مختصری قرائت قرآن، اذان و چند جملهای مناجات قطع میشود و بعد ادامه پیدا میکند، بازار مساجد بسیار کساد است؛ علاوه بر آنکه ما و کودکانمان برای تماشای فیلم سینمایی عصر جمعه نمازمان را درست در آخرین فرصت ممکن به جای میآوریم. باز خدا پدرشان را بیامرزد که برنامهها را فقط تا ساعت بیستوسه ادامه میدهند 3 و لااقل زمستانها نماز صبح مسلمین قضا نمیشود.
این امر پیش از آنکه به برنامههای تلویزیون ارتباط پیدا کند به آن «جادوی پنهان» یا «بار ناخودآگاه» ارتباط دارد که در ذات تلویزیون نهفته است و اینکه نظام زندگی ما اکنون ضرباهنگ خویش را نه از «دین» که از «تکنولوژی» میگیرد.
در درون خانه، تلویزیون روابط متقابل اعضای خانواده را با یکدیگر بریده است و با وجود یک تلویزیون روشن، دیگر جمع واحدی در خانه تشکیل نمیشود. همه فرد فرد، جدا از هم نشستهاند و رابطهی فردی بین خود و تلویزیون برقرار کردهاند. این سخن را همهی ما بارها از خانمهایی که خودشان غرق در تلویزیون نیستند خطاب به شوهرانشان شنیدهایم که «با من ازدواج کردهای یا با تلویزیون؟» این جمله از یک سو بیان یک واقعیت بسیار دردناک است و از سوی دیگر مبین این نکته است که در میان ما هنوز نظام سنتی و مسلکی در پای نظام تکنولوژیک زندگی مدرن قربانی نشده است. رابطهی سینما و تلویزیون با مخاطبان خویش نوعی رابطهی «تسخیری» است که از طریق ایجاد جاذبه در تماشاگر برقرار میشود ـ اگرچه تسخیر به میل، نه به عنف و اکراه. ظاهراً هیچ گونه اکراه یا اجباری در کار نیست، اما اگر درست به این رابطه بیندیشیم خواهیم دید که غالباً رشتهی این جاذبیت نه به کمالات انسانی بلکه به ضعفهای او بند شده است 4 و این چنین، هرچند سخن از «جبر» به معنای فلسفی آن نمیتوان گفت، اما باید مردم و تلویزیون و سینما وجود نوعی «رابطهی ایجابی» را پذیرفت: کششی سحرآمیز و غیرقابل مقاومت.
مارشال مک لوهان در مقالهی «وسیله، پیام است» مطلبی را نقل میکند که بسیار عبرتانگیز است:
تجزیه و تحلیل برنامه و «محتوا» هیچ نشانه و مدرکی از جادوی این وسایل یا «بار ناخوآگاه» (Subliminal Charge) آنها به دست نمیدهند.
لئونارد دوب Leonard Doob در گزارش خود به نام «ارتباطات در آفریقا» از یک آفریقایی سخن میگوید که هر شب رنج بسیار متحمل میشد تا ایستگاه لندن را روی رادیو پیدا کند و اخبار بیبیسی را بشنود، گرچه حتی یک کلمه آن را نمیفهمید. تنها هر شب ساعت هفت، بودن در حضور آن صداها برای وی مهم بود. وضع او در برابر صدا درست مانند وضع ما در برابر نغمهها است.5
این چه جاذبهای است و از چه طریق عمل میکند و تأثیرات جادویی خود را بر کدام یک از ساحتهای وجودی انسان مینهد؟ مک لوهان هوشیارانه این تأثیرات را با اثری که موسیقی بر روان باقی میگذارد قیاس میکند. او در بخشی از همان مقالهی مذکور نوشته است:
… تحاشی معنوی و فرهنگی که ممکن است اقوام شرقی در قبال تکنولوژی ما داشته باشند ابداً تأثیری در وضع آنها نمیکند.
اثرات تکنولوژی در قلمرو عقاید و مفاهیم حادث نمیشود، بلکه الگوهای احساسی را بدون مقاومت و به طور مستمر تغییر میدهد… اثرات پول به عنوان «وسیله» در ژاپن قرن هفدهم بیشباهت به تأثیر چاپ در مغرب زمین نبود. جی.بی.سنسوم G.B.Sansom مینویسد که نفوذ اقتصاد پولی در ژاپن «موجب یک انقلاب کند ولی مقاومتناپذیر گردید، که پس از تقریباً دو هزار سال انزوا به فرو ریختن حکومت فئودالی و از سر گرفتن روابط بازرگانی با خارج منجر شد»6
تأثیر موسیقی نیز بر انسان نه بر قلمرو عقل و فهم بلکه بر قلمرو احساس است. لذا انسان هرگز از عهدهی تجربه و تحلیل عقلایی تأثیرات موسیقی بر روان خویش برنمیآید. او ناگزیر است که این تأثیرات را در ساحت مفاهیمی چون «غمانگیز»، «شادیآور»، «نرم»، «داغ» و … دستهبندی کند و این مفاهیم همگی مفاهیم احساسی محض هستند.
آیا میان «ساحت احساس» و «ساحت عقل و فهم» رابطهای نیست؟ مک لوهان درست میگوید که:
اثرات تکنولوژی در قلمرو عقاید و مفاهیم حادث نمیشود، بلکه الگوهای احساسی را بدون مقاومت و به طور مستمر تغییر میدهد.7
اگر این چنین نبود، مقاومت در برابر آن به مراتب افزایش مییافت. برای درک تفاوت آن میتوان اثر یک «جملهی فلسفی» را با اثر یک «قطعهی موسیقی» مقایسه کرد. یک جملهی فلسفی را مخاطب از طریق عقل ادراک میکند و لذا شنیدن یا خواندن متون فلسفی جز برای آنان که اهل تفکر هستند، جذاب و لذتبخش نیست. اما یک قطعهی موسیقی اصلاً با ساحت ادراکات عقلانی انسان ارتباطی مستقیم نمییابد و اثرات آن بیواسطهی عقل و فهم، در قلمرو احساس و روان ظاهر میشود و بنابراین، برای لذت بردن از آن نیاز به طی مقدمات برهانی نیست. تأثیر موسیقی گستردهای به مراتب وسیعتر از «کلام» را شامل میشود، اما «عمق تأثیر» کمتری دارد.
اثرات تکنولوژی به طور اعم، سینما و تلویزیون به طور اخص، خارج از «حیطهی فهم» ظاهر میشود و لذا مک لوهان سخن از «جادوی وسایل و بار ناخودآگاه آنها» میگوید. تلویزیون آدمها را مفتون و مسحور میکند و قابل انکار نیست که سحر آن در انسانهای ضعیفالنفس، کودکان و اشخاصی که آنان را اصطلاحاً عاطفی و احساساتی میخوانند بیشتر کارگر میافتد. سینما نیز اگرچه ماهیتاً تفاوت چندانی با تلویزیون ندارد، اما از لحاظ کمی و کیفی حیطهی عمل محدودتری را شامل میشود، چراکه تلویزیون عضو ثابت و بیبدیل همهی خانوادههاست، اما رفتن به سینما ملازم با مقدماتی است مخصوص به آن، که در همهی شرایط ممکن نمیشود. تماشای تلویزیون شرایط مخصوصی را طلب نمیکند، اما سینما این همه سهلالوصول و دستیافتنی نیست.8
در غالب انسانها میلی درونی برای غفلتطلبی، گریز از تفکر و جدیت، بازی و شوخی، تلذذ و تفنن و … موجود است و در کودکان بیشتر. «نظریهی بازیها»، هم در حوزهی جامعهشناسی و هم در حوزهی روانشناسی، بر این اصول بنا شده است که افراد انسانی بعد از بزرگ شدن و پیر شدن نیز همان الگوهای بازی را در زندگی اجتماعی خویش بسط میدهند و انگیزههای اجتماعی همان میل بازی هستند که تغییر شکل دادهاند و در زیر نقابهایی از شخصیتهای کاذب پنهان شدهاند.
ما این نظریه را در باب «انسان به مفهوم مطلق» نمیپذیریم، اما در عین حال، صدق آن را ـ باز هم به طور مطلق ـ دربارهی جوامع غیردینی و غیرمسلکی انکار نمیکنیم. «رشد عقلی» انسان در تمدن غربی منتهی به «رشد عقل جزوی و حسابگر» است و بنابراین، عموم انسانها، به جز متفکرین و فلاسفه، از کودکی خویش فاصله نمیگیرند و امیال کودکانهی خویش را تا دم مرگ حفظ میکنند. در تمدن امروز، کودک بودن، غفلتطلبی و گریز از واقعیت یک ارزش مقبول و محمود است و لذا، کم نیستند کسانی که اگرچه از کودکی فاصله گرفتهاند، اما برای جلب محبوبیت، خود را به کودکی میزنند. کودک در بهشتی برزخی بیرون از واقعیت تمدن و در کمال غفلت، اما معصومانه زندگی میکند و بازگشت به این عالم دور از رنج پر از لذت و تفنن، آرزوی عموم انسانهایی است که تمدن امروز آنان را از رشد عقلانی محروم داشته است. اما تمدن سنتی و دینی مردمان را از اِخلاد در بهشت زمینی و عوالم کودکی دور میکند، چراکه انسان سنتی و دینی غایت حیات خویش را در «ناکجا آبادی فراتر از جسم و زمین» میجوید؛ اگرچه از سوی دیگر، نزدیک شدن به عالم عصمت و پاکی و بیگناهی باز هم نزدیک شدن به عالم کودکی است، اما به معنایی دیگر.
جادوی سینما و تلویزیون، خارج از حیطهی مفاهیم، در برزخ «تأثرات احساسی و روانی» ظاهر میشود و لذا اثرات تخریبی و یا احیاناً تربیتی خویش را بیشتر بر «ضمیر نا بهخود» باقی میگذارد، اگرچه راه «دنیای خودآگاهی» نیز بر آن بسته نیست.9 در فیلم «زندگی خارج از توازن» و یا فیلم دیگر «گادفری رجیو»، «دگرگونی زندگی»، او قصد ندارد که به تماشاگر خویش این حقیقت را که انسان امروز در وضعی خلاف فطرت خویش میزید تفهیم کند. «تفهیم و تفاهم» در حیطهی عقل و ادراک تحقق مییابد و نتیجهی آن نحوی از آگاهی یا خودآگاهی است، اما تأثرات روانی ـ عاطفی و احساسی خارج از این حیطه محقق میشوند و انسان را در طول یک سیر تحول بطیء و ناخودآگاه، رفته رفته تغییر میدهند. این همان کاری است که از طریق سینما و تلویزیون با انسان امروز کردهاند و در طول نزدیک به یک قرن از اختراع سینما، «الگوهای احساسی غیرمتوازنی» برای انسانها ساختهاند و راه بازگشت آنها را به فطرت خویش مسدود کردهاند. گادفری رجیو برای بیدار کردن انسان از این خواب سنگین غفلت از کلام استفاده نمیکند و روی به استدلال و اقامهی برهان عقلی نمیآورد، چراکه اصلاً عقل بشر امروز تابع احساسات اوست و منشأیت اثری جدی در حیات او ندارد. گادفری رجیو در جستوجوی راهی است که در آن یک تنبه فطری برای انسان موجود باشد. او دریافته است که انسان از صورت توازن فطری خویش خارج شده و میداند که این خروج به علت نفی دین و معنویت و انکار روح برای بشر روی داده و لذا درست در نقطهای که میخواهد پیام اصلی خود را در یک مثال فطری ارائه دهد از اذان استفاده کرده است، این انتخابی است کاملاً به جا، چراکه «روح دین» در اذان در صورتی مثالی تعین یافته است.
الگوهای احساسی انسانها در جوامع مختلف مبتنی بر عادات و تعلقات و آداب و رسوم آن قوم هستند و عادات و تعلقات و آداب و رسوم نیز از فرهنگ منشأ میگیرند. بین فرهنگ و معتقدات رابطهای کامل و مستقیم، اما ناپیدا، موجود است و لذا ورود غیرمترقبهی محصولات تکنولوژی به جامعهای که هنوز فرهنگ و ساختاری سنتی متکی بر دین دارد، به یک تعارض ناپیدای فرهنگی در باطن آن جامعه منجر خواهد شد.
بنده هرگز صلاح نمیدانم که برای اقامهی حجت و دلیل به گفتار غربیها متوسل شوم، چراکه از یک سو اعتقاد دارم آنها خود قادر به شناخت حقیقی خود و جامعهی خود نیستند و از سوی دیگر، هرچه را که از قول آنها ذکر کنیم باز هم هستند کسانی که در همان باب اقوالی کاملاً مخالف بر زبان و قلم خویش راندهاند، زیرا که تفرقه و تشتت آرا از لوازم ذاتی و لاینفک تمدن غرب است. اما با این همه، اکنون قصد دارم که محور اصلی مباحث این مقاله را سخنانی قرار دهم که مارشال مک لوهان 1 در باب «رسانهها و پیام» گفته است.
اکنون زندگی ما، به خصوص کودکان و نوجوانانمان، در اوقات فراغت2 نظم مسلکی خویش را از دست داده و نظامی متناسب با برنامههای تلویزیون گرفته است و به همین علت در صبح روزهای جمعه برای آنکه برنامههای تلویزیون با نماز جمعه معارضه نکند برنامهها را قطع میکنند، اما در هنگام اذان مغرب که برنامهها فقط برای پخش مختصری قرائت قرآن، اذان و چند جملهای مناجات قطع میشود و بعد ادامه پیدا میکند، بازار مساجد بسیار کساد است؛ علاوه بر آنکه ما و کودکانمان برای تماشای فیلم سینمایی عصر جمعه نمازمان را درست در آخرین فرصت ممکن به جای میآوریم. باز خدا پدرشان را بیامرزد که برنامهها را فقط تا ساعت بیستوسه ادامه میدهند 3 و لااقل زمستانها نماز صبح مسلمین قضا نمیشود.
این امر پیش از آنکه به برنامههای تلویزیون ارتباط پیدا کند به آن «جادوی پنهان» یا «بار ناخودآگاه» ارتباط دارد که در ذات تلویزیون نهفته است و اینکه نظام زندگی ما اکنون ضرباهنگ خویش را نه از «دین» که از «تکنولوژی» میگیرد.
در درون خانه، تلویزیون روابط متقابل اعضای خانواده را با یکدیگر بریده است و با وجود یک تلویزیون روشن، دیگر جمع واحدی در خانه تشکیل نمیشود. همه فرد فرد، جدا از هم نشستهاند و رابطهی فردی بین خود و تلویزیون برقرار کردهاند. این سخن را همهی ما بارها از خانمهایی که خودشان غرق در تلویزیون نیستند خطاب به شوهرانشان شنیدهایم که «با من ازدواج کردهای یا با تلویزیون؟» این جمله از یک سو بیان یک واقعیت بسیار دردناک است و از سوی دیگر مبین این نکته است که در میان ما هنوز نظام سنتی و مسلکی در پای نظام تکنولوژیک زندگی مدرن قربانی نشده است. رابطهی سینما و تلویزیون با مخاطبان خویش نوعی رابطهی «تسخیری» است که از طریق ایجاد جاذبه در تماشاگر برقرار میشود ـ اگرچه تسخیر به میل، نه به عنف و اکراه. ظاهراً هیچ گونه اکراه یا اجباری در کار نیست، اما اگر درست به این رابطه بیندیشیم خواهیم دید که غالباً رشتهی این جاذبیت نه به کمالات انسانی بلکه به ضعفهای او بند شده است 4 و این چنین، هرچند سخن از «جبر» به معنای فلسفی آن نمیتوان گفت، اما باید مردم و تلویزیون و سینما وجود نوعی «رابطهی ایجابی» را پذیرفت: کششی سحرآمیز و غیرقابل مقاومت.
مارشال مک لوهان در مقالهی «وسیله، پیام است» مطلبی را نقل میکند که بسیار عبرتانگیز است:
تجزیه و تحلیل برنامه و «محتوا» هیچ نشانه و مدرکی از جادوی این وسایل یا «بار ناخوآگاه» (Subliminal Charge) آنها به دست نمیدهند.
لئونارد دوب Leonard Doob در گزارش خود به نام «ارتباطات در آفریقا» از یک آفریقایی سخن میگوید که هر شب رنج بسیار متحمل میشد تا ایستگاه لندن را روی رادیو پیدا کند و اخبار بیبیسی را بشنود، گرچه حتی یک کلمه آن را نمیفهمید. تنها هر شب ساعت هفت، بودن در حضور آن صداها برای وی مهم بود. وضع او در برابر صدا درست مانند وضع ما در برابر نغمهها است.5
این چه جاذبهای است و از چه طریق عمل میکند و تأثیرات جادویی خود را بر کدام یک از ساحتهای وجودی انسان مینهد؟ مک لوهان هوشیارانه این تأثیرات را با اثری که موسیقی بر روان باقی میگذارد قیاس میکند. او در بخشی از همان مقالهی مذکور نوشته است:
… تحاشی معنوی و فرهنگی که ممکن است اقوام شرقی در قبال تکنولوژی ما داشته باشند ابداً تأثیری در وضع آنها نمیکند.
اثرات تکنولوژی در قلمرو عقاید و مفاهیم حادث نمیشود، بلکه الگوهای احساسی را بدون مقاومت و به طور مستمر تغییر میدهد… اثرات پول به عنوان «وسیله» در ژاپن قرن هفدهم بیشباهت به تأثیر چاپ در مغرب زمین نبود. جی.بی.سنسوم G.B.Sansom مینویسد که نفوذ اقتصاد پولی در ژاپن «موجب یک انقلاب کند ولی مقاومتناپذیر گردید، که پس از تقریباً دو هزار سال انزوا به فرو ریختن حکومت فئودالی و از سر گرفتن روابط بازرگانی با خارج منجر شد»6
تأثیر موسیقی نیز بر انسان نه بر قلمرو عقل و فهم بلکه بر قلمرو احساس است. لذا انسان هرگز از عهدهی تجربه و تحلیل عقلایی تأثیرات موسیقی بر روان خویش برنمیآید. او ناگزیر است که این تأثیرات را در ساحت مفاهیمی چون «غمانگیز»، «شادیآور»، «نرم»، «داغ» و … دستهبندی کند و این مفاهیم همگی مفاهیم احساسی محض هستند.
آیا میان «ساحت احساس» و «ساحت عقل و فهم» رابطهای نیست؟ مک لوهان درست میگوید که:
اثرات تکنولوژی در قلمرو عقاید و مفاهیم حادث نمیشود، بلکه الگوهای احساسی را بدون مقاومت و به طور مستمر تغییر میدهد.7
اگر این چنین نبود، مقاومت در برابر آن به مراتب افزایش مییافت. برای درک تفاوت آن میتوان اثر یک «جملهی فلسفی» را با اثر یک «قطعهی موسیقی» مقایسه کرد. یک جملهی فلسفی را مخاطب از طریق عقل ادراک میکند و لذا شنیدن یا خواندن متون فلسفی جز برای آنان که اهل تفکر هستند، جذاب و لذتبخش نیست. اما یک قطعهی موسیقی اصلاً با ساحت ادراکات عقلانی انسان ارتباطی مستقیم نمییابد و اثرات آن بیواسطهی عقل و فهم، در قلمرو احساس و روان ظاهر میشود و بنابراین، برای لذت بردن از آن نیاز به طی مقدمات برهانی نیست. تأثیر موسیقی گستردهای به مراتب وسیعتر از «کلام» را شامل میشود، اما «عمق تأثیر» کمتری دارد.
اثرات تکنولوژی به طور اعم، سینما و تلویزیون به طور اخص، خارج از «حیطهی فهم» ظاهر میشود و لذا مک لوهان سخن از «جادوی وسایل و بار ناخودآگاه آنها» میگوید. تلویزیون آدمها را مفتون و مسحور میکند و قابل انکار نیست که سحر آن در انسانهای ضعیفالنفس، کودکان و اشخاصی که آنان را اصطلاحاً عاطفی و احساساتی میخوانند بیشتر کارگر میافتد. سینما نیز اگرچه ماهیتاً تفاوت چندانی با تلویزیون ندارد، اما از لحاظ کمی و کیفی حیطهی عمل محدودتری را شامل میشود، چراکه تلویزیون عضو ثابت و بیبدیل همهی خانوادههاست، اما رفتن به سینما ملازم با مقدماتی است مخصوص به آن، که در همهی شرایط ممکن نمیشود. تماشای تلویزیون شرایط مخصوصی را طلب نمیکند، اما سینما این همه سهلالوصول و دستیافتنی نیست.8
در غالب انسانها میلی درونی برای غفلتطلبی، گریز از تفکر و جدیت، بازی و شوخی، تلذذ و تفنن و … موجود است و در کودکان بیشتر. «نظریهی بازیها»، هم در حوزهی جامعهشناسی و هم در حوزهی روانشناسی، بر این اصول بنا شده است که افراد انسانی بعد از بزرگ شدن و پیر شدن نیز همان الگوهای بازی را در زندگی اجتماعی خویش بسط میدهند و انگیزههای اجتماعی همان میل بازی هستند که تغییر شکل دادهاند و در زیر نقابهایی از شخصیتهای کاذب پنهان شدهاند.
ما این نظریه را در باب «انسان به مفهوم مطلق» نمیپذیریم، اما در عین حال، صدق آن را ـ باز هم به طور مطلق ـ دربارهی جوامع غیردینی و غیرمسلکی انکار نمیکنیم. «رشد عقلی» انسان در تمدن غربی منتهی به «رشد عقل جزوی و حسابگر» است و بنابراین، عموم انسانها، به جز متفکرین و فلاسفه، از کودکی خویش فاصله نمیگیرند و امیال کودکانهی خویش را تا دم مرگ حفظ میکنند. در تمدن امروز، کودک بودن، غفلتطلبی و گریز از واقعیت یک ارزش مقبول و محمود است و لذا، کم نیستند کسانی که اگرچه از کودکی فاصله گرفتهاند، اما برای جلب محبوبیت، خود را به کودکی میزنند. کودک در بهشتی برزخی بیرون از واقعیت تمدن و در کمال غفلت، اما معصومانه زندگی میکند و بازگشت به این عالم دور از رنج پر از لذت و تفنن، آرزوی عموم انسانهایی است که تمدن امروز آنان را از رشد عقلانی محروم داشته است. اما تمدن سنتی و دینی مردمان را از اِخلاد در بهشت زمینی و عوالم کودکی دور میکند، چراکه انسان سنتی و دینی غایت حیات خویش را در «ناکجا آبادی فراتر از جسم و زمین» میجوید؛ اگرچه از سوی دیگر، نزدیک شدن به عالم عصمت و پاکی و بیگناهی باز هم نزدیک شدن به عالم کودکی است، اما به معنایی دیگر.
جادوی سینما و تلویزیون، خارج از حیطهی مفاهیم، در برزخ «تأثرات احساسی و روانی» ظاهر میشود و لذا اثرات تخریبی و یا احیاناً تربیتی خویش را بیشتر بر «ضمیر نا بهخود» باقی میگذارد، اگرچه راه «دنیای خودآگاهی» نیز بر آن بسته نیست.9 در فیلم «زندگی خارج از توازن» و یا فیلم دیگر «گادفری رجیو»، «دگرگونی زندگی»، او قصد ندارد که به تماشاگر خویش این حقیقت را که انسان امروز در وضعی خلاف فطرت خویش میزید تفهیم کند. «تفهیم و تفاهم» در حیطهی عقل و ادراک تحقق مییابد و نتیجهی آن نحوی از آگاهی یا خودآگاهی است، اما تأثرات روانی ـ عاطفی و احساسی خارج از این حیطه محقق میشوند و انسان را در طول یک سیر تحول بطیء و ناخودآگاه، رفته رفته تغییر میدهند. این همان کاری است که از طریق سینما و تلویزیون با انسان امروز کردهاند و در طول نزدیک به یک قرن از اختراع سینما، «الگوهای احساسی غیرمتوازنی» برای انسانها ساختهاند و راه بازگشت آنها را به فطرت خویش مسدود کردهاند. گادفری رجیو برای بیدار کردن انسان از این خواب سنگین غفلت از کلام استفاده نمیکند و روی به استدلال و اقامهی برهان عقلی نمیآورد، چراکه اصلاً عقل بشر امروز تابع احساسات اوست و منشأیت اثری جدی در حیات او ندارد. گادفری رجیو در جستوجوی راهی است که در آن یک تنبه فطری برای انسان موجود باشد. او دریافته است که انسان از صورت توازن فطری خویش خارج شده و میداند که این خروج به علت نفی دین و معنویت و انکار روح برای بشر روی داده و لذا درست در نقطهای که میخواهد پیام اصلی خود را در یک مثال فطری ارائه دهد از اذان استفاده کرده است، این انتخابی است کاملاً به جا، چراکه «روح دین» در اذان در صورتی مثالی تعین یافته است.
الگوهای احساسی انسانها در جوامع مختلف مبتنی بر عادات و تعلقات و آداب و رسوم آن قوم هستند و عادات و تعلقات و آداب و رسوم نیز از فرهنگ منشأ میگیرند. بین فرهنگ و معتقدات رابطهای کامل و مستقیم، اما ناپیدا، موجود است و لذا ورود غیرمترقبهی محصولات تکنولوژی به جامعهای که هنوز فرهنگ و ساختاری سنتی متکی بر دین دارد، به یک تعارض ناپیدای فرهنگی در باطن آن جامعه منجر خواهد شد.
![[تصویر: 6954_126.jpg]](http://www.598.ir/files/fa/news/1390/9/4/6954_126.jpg)
![[تصویر: 6963_551.jpg]](http://www.598.ir/files/fa/news/1390/9/4/6963_551.jpg)