روز شهادتش با عید قربان مصادف شد خیلی برایم جالب بود وقتی این موضوع رو متوجه شدم چون که او همیشه در کودکی نقش اسماعیل را در تعزیه بازی می کرد و این ماجرا در قسمت سوم شوق پرواز نمایش داده شد .خیلی منو درگیر کرده یک شخصی که از کودکی در تعزیه قربانی کردن اسماعیل به دست حضرت ابراهیم بازی می کرده و در نهایت در همان روز عید قربان هم به شهادت رسیده است! در شوق پرواز به خوبی نشان داده شد که عباس چقدر دوست داشت در نقش اسماعیل بازی کند و این چیزی بود که عباس را خوشحال می کرد.
واقعا چيز جالبي بود.دست شما آقاي emperatorدرد نكنه.
عالي عالي.
همسرشهيدبابايي نظرش درباره"شوقپرواز"را گفت
صدیقه حکمت در 28 سالگی همسرش را از دست داد و بعد از آن با یاد و نام شهید بابایی زندگیاش را با سه فرزندش ادامه داد.
از خاطرات شهید بابایی و نگاه او به زندگی دنیوی و اخروی حرف می زنیم و از پیگیریاش برای به سرانجام رسیدن مجموعه «شوق پرواز» و حضور دو فرزندش سلما و حسین در این مجموعه که به زندگی شهید بزرگوار بابایی میپردازیم.
صدیقه حکمت در حال حاضر عضو شورای شهر
قزوین است.
بدون شک همه کسانی که شهید عباس بابایی را میشناسند و توجه ایشان به ارزشهای معنوی و اعتقاد و ایمانش به خدا را میدانند، به خوبی واقفند که شما بهعنوان همسری فداکار و دلسوز، در طول زندگی با ایشان و بعد از شهادت ایشان سعی کردید ارزشها در نگاه شهید را زنده نگه دارید.
بله الان بعد از گذشت 24 سال شاید بسیاری از گفتهها و جریانات مرتبط با شهید بابایی را بارها تکرار کرده باشم، اما هر چقدر هم که از بصیرت، آگاهی و ایمان او بگویم باز هم کم است. البته نمیخواهم عباس را از سایر شهدا تفکیک کنم. خدا را گواه میگیرم که هر وقت خواستم از ارزش والای شهدا بگویم نخست از همه شهدا گفتم و بعد از عباس...
«شوق پرواز» عنوان مجموعهای تلویزیونی است که این روزها شاهد پخش آن هستیم، در خبرهای پیش تولید و تولید این مجموعه همواره حضور شما بهعنوان همسر شهید بابایی به چشم میخورد و
حتی درخبرهایی انتخاب بازیگر نقش شهید بابایی یعنی شهاب حسینی از سوی شما بسیار جالب بود. از پروژه «شوق پرواز» بگویید و
از خبرهایی که در مراحل مختلف تولید از شما و فرزندانتان شنیده میشد؟
دو یا سه سال پس از گذشت شهادت عباس رهبر معظم انقلاب حضرت آیتالله خامنهای تولید مجموعهای از زندگینامه شهید بابایی را در دستور کار سازمان صداوسیما قرار دادند و تأکید بسیاری هم روی ساخت آن داشتند ولی متأسفانه پروژه دو بار تا مرحله تولید رفت و بنا به دلایلی متوقف شد. پیش از همهچیز از همه عوامل این مجموعه سپاسگزاری میکنم و به آنها دست مریزاد میگویم که در این راه خالصانه قدم برداشتند.
همانطوری که شما هم اشاره کردید در اغلب سکانسها و مراحل تولید این اثر ارزشمند به ایدهآلها و نزدیک و نزدیکتر شوند.
در مورد نقش شهید بابایی هم کاملاً درست است که من شهاب حسینی را پیشنهاد دادم و با موافقت گروه سازنده همراه شد. این انتخاب به این دلیل بود که سیمای اشان شباهتهای بسیار با سیمای عباس داشت و احساس کردم به لحاظ سیمای ظاهری نسبت به سایر بازیگران بهتر میتواند نقش را القا کند.
حتی درمورد نقش جوانی و دوره بعد از جوانی خودم هم الهام حمیدی و افسانه بایگان را پیشنهاد دادم چراکه احساس کردم چهرههای آنها بهخصوص الهام حمیدی به جوانی من نزدیک است. البته این مسئله خدای ناکرده سوءتفاهمی برای سایر بازیگران و هنرمندان بهوجود نیاورد که آنها نمیتوانستند. من فقط حسی که از چهرهها داشتم در مواجهه با بازیگران متعدد و هنرمند کشورمان پیشنهاد دادم.
در حال حاضر که کار تمام شده و در حال پخش این مجموعه هستیم از کلیت کار راضی هستید؟
بسیار زیاد. البته هر چقدر هم که بازیگران تلاش کنند هرگز به ایدهآل صددرصدی و حقیقی نمیرسند، اما واقعاً بازیگران این مجموعه سنگ تمام گذاشتند، شهاب حسینی بارها و طی جلساتی متعدد در مورد شخصیت عباس با من گفتوگو کرد و همه تلاشش را کرد تا به لحاظ حسی به او نزدیک شود، من بارها شاهد بودم این بازیگر ارزشمند اگر به حسی که میخواستند نمی رسیدند یا کار نمیکرد یا صحنه را دوباره و سهبار تکرار میکرد تا به دلش بنشیند.
جلسات درمرحله پیشتولید بود، حضور شما باعث میشد تا اگر برای بازیگران شبههای هم پیش میآمد با شما در میان بگذارند؟
بله. این اتفاق میافتاد و اگر لازم بود خاطرهآی را نقل میکردم تا بازیگران با فضای ارتباطی من و عباس بیشتر نزدیک شوند.
شهید بابایی در بین ما نیستند که به ناچار شهاب حسینی نقش ایشان را بازی کرد. اما شما بهعنوان همسر ایشان حضور دارید و میتوانستید همه آنچه که بود را واقعیتر به بیننده القا کنید، آیا به این فکر نیفتادید که خودتان نقش همسر شهید بابایی را بازی کنید؟ یا اینکه پیشنهاد این امر به شما نشد؟
در ابتدا که آن رو را نداشتم که جلوی دوربین بروم، اما اگر آن رو را داشتم احساس میکنم نه عباس راضی باشد که جلوی دوربین بروم و نه خودم راضی میشوم چنین کاری را انجام دهم.
با این حال از فرزندانتان حسین و سلما در این پروژه استفاده شد.
بله با اصرار من، پسرم حسین و دخترم سلما نقشهای کوچکی داشتند و دوست داشتم در این پروژه که برای پدرشان ساخته میشد پسرم محمد هم حضور پیدا میکرد که او موافقت نکرد.
در مجموع از کل کار رضایت دارید و آن چیزی شده که انتظارش را داشتید، یعنی انتظار بالای 90 درصد شما را برآورده کرد؟
همانطور که گفتم چنین آثاری هیچگاه صدردصد خواستههایمان را برآورده نمیکند چراکه شاید همه جذابیتهای زندگی بین من و عباس برای مخاطب جذاب نباشند از این رو لازم است که فیلمنامه و کارگردانی با چاشنی جذابیتهای بصری در جهت جذب مخاطب به آن افزوده شود از این رو فکر میکنم پنجاه، پنجاه راضیام...
http://rajanews.com/detail.asp?id=102813
ان شا الله همواره در صدا و سیما شاهد فیلمهای ارزشی باشیم و در سینما هم همینطور
بد نیست بدانید در قسمت ابتدایی بهمن زرینپور در نقش پدر عباس بابایی مقابل دوربین رفته بود. نقش مادر عباس بابایی را مینا جعفر زاده که همسر بهمن زرینپور بود، ایفاء کرد. قرار بود این زن و شوهر تا پایان سریال مادر و پدر عباس باشند، اما پس از ضبط قسمتهایی از کار ـ که شامل صحنههای تعزیه نیز میشد ـ به آقای زرین پور که چند تله فیلم در مرحله تصویب داشت، خبر می دهند که تله فیلمهایش تصویب شده و آماده ساخت است. زرین پور چند سالی بود که منتظر چنین اتفاقی و شروع مجدد فعالیت در مقام کارگردان بود و به همین دلیل با نظر مثبت کارگردان، از پروژه خداحافظی کرد و با پی گیریهای فراوان گروه کارگردانی، ایفای این نقش به فخر الدین صدیق شریف سپرده شد و صحنه های تعزیه نیز دوباره با بازیگر جدید مقابل دوربین رفت.
استفاده کردم . مطلب جالبی بود . برقرار باشید . آقای EMPERATOR

چرا «عباس بابایی» به اندازه «چه گوارا» مشهور نیست؟
[font=B Nazanin]
رضااستادی:در تلویزیون قانونی نانوشته وجود دارد که به تهیه کنندگان سریال های تلویزیونی، مدیران گروه های سریال ساز و مدیران شبکه ها فرصت می دهد تا هنگام پخش چند قسمت ابتدایی سریال جدید، چندان نگران مخاطبان آن سریال نباشند.در اغلب مواقع اگر سریالی در پخش قسمت های ابتدایی خود با واکنش سرد مخاطبان مواجه شود، آنها با استناد به آن قانون نانوشته می گویند: «اشکال نداره! حالا چند قسمت فرصت داریم تا مخاطب با سریال ارتباط برقرار کنه، قسمت های اول و دوم و سوم همیشه بیننده کمی داره»!
این قانون در شرایطی مورد توجه قرار می گیرد که برخلاف تصور وضع کنندگان آن، به دلیل حجم فراوان شبکه های رقیب و برنامه های مشابه، مخاطبان دیگر منتظر «جذاب شدن قصه یک سریال» نمی مانند و به محض عدم برقراری ارتباط با داستان، کانال تلویزیون خود را عوض می کنند.
تماشای سریال «شوق پرواز» نشان می دهد سازندگان این سریال، بدون توجه به این قانون نانوشته، تلاش کرده اند تا از همان ابتدای کار، با احترام به مخاطب خود اثری خوب و جذاب ارائه کنند. دلیل این اظهار نظر موسیقی، صداگذاری و عنوان بندی زیبا و شکیل سریال است که از همان ابتدا مخاطب را به تماشای سریال دعوت می کند. دلیل دوم صحنه تصادف آغاز سریال در هفته قبل است. به این دو دلیل می توانید تصاویر شیک و شسته ـ رفته سریال، ریتم تند داستان و بازی ظریف بازیگران را هم اضافه کنید.
شوق پرواز از نظر تصویری سریالی «شیک و خوش ساخت» است که در هیچ کجای آن تا این دو قسمت، تصویری زائد و اضافه به مخاطب ارائه نشده، قصه کِش نیامده و با وجود موضوع حساس آن، داستان به ورطه «شعار» نیفتاده است و این زیبایی تصویری دلیلی مهم برای تماشای سریال است.
نکته قابل ذکر دیگر درباره سریال شوق پرواز «ساختار زندگینامه ای» آن است. ساختاری که در تلویزیون همیشه مورد علاقه برنامه سازان بوده است. بوعلی سینا، کوچک جنگلی، شیخ بهایی، دکتر محمد قریب، استاد شهریار، مختار ثقفی و... شخصیت هایی هستند که زندگی آنها تبدیل به سریال شده اما زندگی قهرمان های ملی دفاع مقدس به جز دو مورد «شهید شیرودی و شهید کشوری» دیگر مورد توجه واقع نشده است. ویژگی این قهرمان ها نزدیکی آنها به تاریخ معاصر و باور پذیری راحت تر زندگی آنان است.
شهید عباس بابایی نمونه روشن و مثال زدنی یک قهرمان ملی است که به مرور رشد و تکامل می یابد و به «انتخاب» می رسد. سپس مسیری متفاوت را در زندگی خود در پیش می گیرد و به یک الگو تبدیل می شود. این همان چیزی است که نسل جوان به شدت نیازمند آن است تا با دیدن الگویی صحیح از قهرمانی ملی، چنین قهرمان هایی را جایگزین «چه گوآرا» ها کند و به جای عکس قهرمان های امریکای لاتین، عکس چنین قهرمان هایی را بر روی تی شرت خود چاپ کند. البته در این میان نباید از بزرگواری خانواده شهید بابایی که اجازه چنین کاری را به سازندگان این سریال داده اند غفلت کرد؛ چرا که داستان زندگی بسیاری از قهرمان های مشابه، به دلایل ساده و کم اهمیت و اغلب مخالفت خانواده های آنان مدت هاست بی نتیجه مانده و هنوز زندگی این شخصیت ها تبدیل به تصویر نشده است.
به تمامی این ویژگی ها باید این نکته را هم اضافه کرد که «شوق پرواز» نمونه خوب و مثال زدنی همکاری نهادهای خارج از صدا و سیما با این رسانه برای تولید اثری خوب و قابل قبول است.
متاسفانه در اغلب موارد «همکاری مشارکتی» به سرنوشت خوبی دچار نمی شود و گاه به جای استفاده از نیروهای متخصص و ورزیده، ساخت این نوع آثار به فضایی برای حضور افراد کم تجربه، بی اعتقاد به سوژه و موضوع و در نهایت تولید آثار خنثی و بی اثر تبدیل می شود اما سرمایه گذاری صحیح «بنیاد شهید و امور ایثارگران» در این پروژه و ساخت اثری شکیل و خوش ساخت با حضور عوامل حرفه ای نشان می دهد می توان به آینده ساخت آثار مشارکتی باز هم امیدوار بود.
سلام.
همسنگرا هفته دفاع مقدس رو تبریک می گم.
از شهید عباس بابائی هر چی بگیم کمه.خیلی کمه.یه کتاب خوندم به نام:پرواز تا اوج
خاطراتی بود که از شهید بابائی به جا مونده.یه داستانش بدجوری بغضم رو ترکوند.شما هم حتماً بخونید.
این داستان توسط خانم اقدس بابائی خواهر شهید نقل شده:
پس از شهادت عباس، خانمي گريان و نالان به منزل ما آمد و از ماجرايي كه ما تا آن روز از آن بي خبر بوديم پرده برداشت. اين خانم كه خود را «سيمياري» معرفي مي كرد، گفت:« در سال 1341 من و شوهرم هر دو سرايدار مدرسه اي بوديم كه عباس آخرين سال دوره ابتدايي را در آن مدرسه مي گذراند. چند روزي بود كه همسرم از بيماري كمردرد رنج مي برد؛ به همين خاطر آنگونه كه بايد، توانايي انجام كار در مدرسه را نداشت و من هم بتنهايي قادر به نظافت مدرسه و كارهاي منزل نبودم. اين مسأله باعث شده بود تا همسرم چند بار در حضور شاگردان مورد سرزنش مدير قرار گيرد. با اين حال هر بار به كم كاري خود اعتراف و در برابر پرخاش مدير سكوت اختيار مي كرد. ما از اين موضوع كه نكند مدير به خاطر ناتواني همسرم سرايدار ديگري استخدام كند و ما را از تنها، اتاق شش متري، كه تمام دارايي و اثاثيههايمان در آن خلاصه ميشد اخراج كند، سخت نگران بوديم؛ تا اينكه يك روز صبح، هنگام بيدار شدن از خواب ، حياط مدرسه و كلاسها را نظافت شده و منبع ها را پر از آب ديدم. تعجب كردم، بي درنگ قضيه را از همسرم جويا شدم. او نيز اظهار بي اطلاعي كرد. باورم نمي شد. با خود گفتم، شايد همسرم از غفلت من استفاده كرده و صبح زود از خواب بيدار شده و پس از انجام نظافت خوابيده است. حالا هم مي خواهد من از كار او آگاه نشوم. از طرف ديگر مطمئن بودم كه او با آن كمردرد توانايي انجام چنين كاري را ندارد. به هر حال تلاش كردم تا او را وادار به اعتراف كنم؛ اما واقعيت اين بود كه او نظافت را انجام نداده بود. شوهرم از من خواست تا موضوع را به دقت پيگيري كنم و خود نيز، با آنكه به شدت از كمردرد رنج مي برد، تماشاگر اوضاع بود. آن روز هر چه بيشتر انديشيديم كمتر به نتيجه مثبت رسيديم؛ به همين خاطر تا دير وقت مراقب اوضاع بوديم تا راز اين مسأله را بيابيم. اما آن روز صبح، چون تا پاسي از شب را بيدار مانده بوديم، خوابمان برد و پس از برخاستن از خواب دوباره مدرسه را نظافت شده يافتيم، مدرسه، نما و چهره ديگري به خود گرفته بود. همه چيز خوب و حساب شده بود؛ به همين خاطر مدير از شوهرم ابراز رضايت مي كرد. غافل از اينكه ما از همه چيز بي خبر بوديم. به هر حال بر آن شديم كه تا هر طور شده از ماجرا سر در آوريم و تمام طول روز در اين فكر بوديم كه فردا صبح چگونه به هنگام نظافت، آن شخص ناشناس را غافلگير كنيم. روز بعد، وقتي كه هوا گرگ و ميش بود، در حالي كه چشمانمان از انتظار و بي خوابي مي سوخت، ناگهان با شگفتي ديديم كه يكي از شاگردان مدرسه از ديوار بالا آمد. به درون حياط پريد و پس از برداشتن جاروب و خاك انداز مشغول نظافت حياط شد. جلوتر رفتم. خيلي آشنا به نظر مي رسيد. لباس ساده و پاكيزه اي به تن داشت و خيلي با وقار مي نمود. وقتي متوجه حضور من شد، خجالت كشيد. سرش را به زير انداخت و سلام كرد. سلامش را پاسخ دادم و اسمش را پرسيدم؛ گفت: ـ عباس بابايي. در حالي كه بغض گلويم را بسته بود و گريه امانم نمي داد، ضمن تشكر از كاري كه كرده بود، از او خواستم تا ديگر اين كار را تكرار نكند؛ چون ممكن است پدر و مادرش از اين كار آگاه شوند و از اينكه فرزندشان به جاي درس خواندن به نظافت مدرسه مي پردازد، او را سرزنش كنند. عباس در حالي كه چشمان معصومش را به زمين دوخته بود، پاسخ داد:ـ من كه به شما كمك ميكنم، خدا هم در خواندن درسهايم به من كمك خواهد كرد. لبخندي حاكي از حجب و آرامش بر گونههايش نشسته بود. چشمانش را به چشمان من دوخت و ادامه داد: ـ اگر شما به پدر و مادرم نگوييد، آنها از كجا خواهند فهميد؟ ما ديگر حرفي براي گفتن نداشتيم و آن روز هم مثل روزهاي ديگر گذشت.»یه بچه کلاس پنجم ابتدایی تا این حد باشعور،با محبت،با مرام!!!کلاس پنجم ابتدایی؟؟!!خیلی حرفه... .
کجایند مردان بی ادعا؟
التماس دعا.