تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: چه کسی میداند که جنگ چیست؟
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2
... و ۳۱ شهریورماه سال ۱۳۵۹ بود که لشکر صدام حسین، از هوا و در ادامه از زمین به جمهوری اسلامی ایران حمله ور شد.
دیکتاتور عراق قول داده بود تهران را فقط ظرف مدت چند روز تسخیر کند. اما چند ماه بعد در حالی که مقاومان و رزمندگان ایرانی به او فهمانده بودند این رویای محال را فقط در خواب خواهد دید دست بر روی خوزستان گذاشت.
او پیشاپیش خبر الحاق استانی دیگر! به سرزمین عراق یعنی خوزستان را به همه وعده داده بود و حتی اسم این استان را نیز انتخاب کرده بود اما رزمندگان سلحشور ما، تنها در حدود دو سال بعد، با انجام عملیات بزرگ بیت المقدس، یاعلی را گفتند و دست صدام را از خوزستان هم قطع کردند.
و جنگ ما با کشور عراق و لشکر حزب بعث با تقدیم بیش از ۱۵۵ هزار شهید در جبهه های حق علیه باطل و با پیروزی ایران پس از ۸ سال خاتمه یافت.

جنگی بر ما رفت که بهترین فرزندان این آب و خاک در آن به شهادت رسیدند.
فرزندان خوبی که شیرینی زندگی را با امنیت آیندگان ایران و نسل های بعدی انقلاب اسلامی سودا کردند.
همان ها که در وصیت نامه هاشان می نوشتند "باید برویم تا فردا بماند"...
و حال ما مانده ایم و فردایی که آمده است.
فردایی که در مقاطعی از آن دشمنانی که همواره دندان های خود را از حقد و کینه ما به هم می سایند با تمام توان به میدان آمدند تا این نظام الهی را از ما بگیرند ولی نگذاشتیم.
می خواستند به حاشیه ببرندمان. تحقیرمان کنند. حتی به آرمان های اسلام و امام و انقلابمان توهین و ما را به مرگ و شکنجه تهدید کردند.
ولی ماندیم. ماندیم و اگرچه گریه های رهبرمان در مقابل امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) را در دو مقطع سال های ۷۸ و ۸۸ دیدیم اما نگذاشتیم این انقلاب به دست نااهلان بیفتد.
هرچه باشد ما خوب می دانیم که هرچه داریم از فداکاری شهداست. ما هنوز هم اگر به میدان رفتن برادرهای مظلوممان در سال های جنگ را در یاد نداشته باشیم اما هر از گاهی که پیکرهای تازه تفحص شده شان از سرزمین های نور باز می گردد شاهد تشییعشان هستیم.
و مگر می شود یاد بچه هایی که بخاطر آرامش ما تیر مستقیم می خوردند و با گلوله های توپ و خمپاره بدن هایشان متلاشی می شد را فراموش کنیم...؟!
اصلا مگر در مورد چیزی حرف می زنیم و می نویسیم که فراموش شدنی باشد...؟!
ما با اینکه روزها و سال های زیادی از آن شهادت ها و دلاوری ها گذشته است و با اینکه در حال دست و پنجه نرم کردن با دشمن در جبهه جنگ نرم هستیم و حتی با اینکه گاهی برخی فتنه ها و انحرافات و فسادها دلهایمان را به درد می آورد اما جای شهدا، خانواده شهید و بسیجی ها روی چشم ماست. و روی چشم همه است.
ما هنوز هم گاهی که از سیاست بازی ها و انحرافات دلمان می گیرد به بی بی سکینه مادر شهید علی شفیعی التماس دعا می دهیم و جلوی پیرزن که می رسیم تعظیم می کنیم و بیت الاحزان مادر شهید قربانعلی رخشانی را که خودش کنار مزار شهیدش ساخته است، برای ما حکم همان بیت الاحزان فاطمه زهرا(سلام الله علیها) را دارد.
و ما هنوز هم که یک جانباز یا فرزند شهید را می بینیم احساس افتخار و احترام داریم.
برای ما حاج همت و باکری و حاج یونس هنوز هم زنده اند و کسی خیال نکند می تواند آنها را از ما بگیرد. برای ما همین کوچه ها و خیابان های تهران هم گاهی حکم خاکریزهای شلمچه و فکه را دارد. و ما از همین خاکریزهاست که مبانی اعتقادی مان را در جنگ با سبک های غربی به منصه ظهور رسانده ایم و ان شاء الله در همین جبهه هم به دنیا گسیل خواهیم شد.

ما امانتداران خوبی هستیم.
غريبان مقتدر
1- در روزهايي که خبر اول مملکت گراني سکه و دلار است و هرکسي به کار خودش مشغول، در عصر رواج دنياگرايي تا خر خره و در روزهاي سرکشيدن ولعناک دنياي آميخته با ‌آب‌بيني بزهاي قدرت و ثروت، در گوشه‌اي از شمال‌غرب اين مملکت، در کردستان و دقيق‌تر بگويم ارتفاعات سردشت، قامت رشيد برگزيده‌ترين فرزندان سبزپوش پاسدار اسلام به خاک افتاد اما گردي يا غباري هم برنخاست!
۲- در همين ايام دوباره يگانهاي سپاه عطر و بوي شهادت گرفته‌اند! دوباره اعلاميه‌هاي شهدا بر در و ديوار شهرهاي مملکت نصب شده و دوباره مردم قزوين، اصفهان، جهرم و... شاهد تشييع غريبانه شهداي نبرد قهرمانانه بچه‌هاي سپاه با گرازهاي دست‌آموز رژيم صهيونيستي بودند!
۳- پژاک اين گروهک برآمده از توافق آمريکا و رژيم صهيونيستي و پرورش يافته در لجنزار اقليم خودمختار کردستان عراق چند سالي است که با سوءاستفاده از غفلت، بي‌توجهي و شايد ناتواني بخشهايي از متوليان امر، به شخم زدن امنيت در منطقه شمال‌غرب مشغول شده و آنچنان مجال جولان يافته بود که خوکچه‌هاي آزمايشگاهي تل‌آويو، چند ارتفاع منطقه سردشت را به پايگاه‌هاي خود تبديل کرده و با غارت مردم منطقه به گرازهايي وحشي اما دست‌آموز صاحبان صهيونيست خود تبديل شده بودند و سرمست از اين پروار شدن به کمين و شبيخون و حملات گاه و بي‌گاه به مرزبانان جمهوري اسلامي مي‌پرداختند و در شبکه‌هاي تار عنکبوتي و ماهواره‌اي‌شان عربده‌هاي پيروزي و تجزيه‌طلبي سر مي‌دادند!
۴- بالاخره پس از مدتي تعلل، سپاه ماموريت يافت تا اين عامل ناامني رابراي هميشه حذف و شرّ آن را دفع کند.
۵- با ورود سپاه، پژاک ضربات خردکننده‌اي متحمل شد و در آستانه فرار کامل به درون خاک اقليم خودمختار کردستان عراق قرار گرفت! اما اين نبرد شهدايي را نيز به همراه داشت!

۶- وقتي تصاوير حضور نوعروس يکي از شهداي سپاه که با همان لباس عروسي و با دسته گل در تشييع شوهر تازه دامادش حاضر شده بود در برخي رسانه‌ها منتشر شد بهت و حيرت همگان بر‌انگيخته شد. در اين روزهاي غفلت و بي‌خبري چنين رفتارهايي يا‌د‌آور سالهاي جنگ بود؛ سالهايي که چنين رفتارهايي بيشتر «رايج» بود تا «عجيب!» و اين رفتار در چنين روزگاري بسيار قهرمانانه‌تر از نظائر آن در سالهاي دفاع مقدس است! چرا که جامعه ما مدتهاست که چنين نگاهي به زندگي و مرگ را فراموش کرده است!
۷- ما از شهادت نمي‌ترسيم و شهادت فرزندان سبزپوش سپاه بيش از آنکه نماد ضعف باشد، سند حقانيت سپاه و انقلابي است که سپاه ماموريت پاسداري از آن را بر عهده گرفته است! شهادت و خون شهيد غيرت و ديانت را به جامعه باز‌مي‌گرداند و غفلت‌ها را مي‌زدايد! آنان که فکر مي‌کنند نبايد اخبار شهادت‌هاي اخير را منعکس کرد چندان جامعه اسلامي ايران را نمي‌شناسند! تشييع شهيد و تکريم شهيد و انعکاس شهادت با رفيع‌ترين اصوات تنها دل دشمنان را خالي خواهد کرد!
۸- ما ملتي هستيم که هميشه با خون شهيد جان گرفته‌ايم، با تشييع شهيد قوت قلب پيدا کرده‌ايم، با گريه بر شهيد چشمان و دلهاي بيمار و زنگار گرفته را شفا و شستشو داده‌ايم و غبار غفلت را از ذهن و فکرمان پاک کرده‌ايم!
۹- شهداي سپاه در نبرد با پژاک «غريباني متقدرند!» آنها در نزد پروردگارشان روزي مي‌خورند و مهمان امام و شهدايند! اين ماييم که محتاج بزرگداشت آنها و زنده نگاه داشتن ياد و تفکر آنهاييم! امروز جامعه ما و جوانان ما بيش از هر زمان ديگر نيازمند استشمام عطر شهادت‌اند! براي جواناني که سالهاي جنگ را نديده‌اند تشييع شهداي نبرد با پژاک و آشنايي با آنان مي‌تواند بهترين فرصت براي درک سالهاي جنگ و برقراري ارتباط با تفکر انقلاب اسلامي باشد! با کوته‌بيني و مصلحت‌انديشي‌هاي رايج اين فرصت را از جوانانمان سلب نکنيم!
۱۰- چرا حضور نوعروس شهيد با لباس سفيد عروسي در تشييع شوهر شهيدش نبايستي خبر اول رسانه‌هاي ما باشد؟ در کجاي دنيا چنين رويداد مهمي رخ مي‌دهد؟ آيا رويدادي مهمتر از اين سراغ داريم؟ آيا چنين صحنه‌اي که مصداق مباهات خداوند به خلق انسان است نبايد چشمان مردم ايران و حتي جهان را بنوازد؟
آيا مسکوت گذاشتن چنين عظمتي نشان از آن ندارد که هنوز با الفباي تبيليغات ديني بيگانه‌ايم؟!

چرا خبر حضور این نوعروس با لباس عروسی در تشییع جنازه دیده نشد؟
چه کسی می‌داند فرود یک خمپاره قلب چند نفر را می‌درد؟
چه کسی می‌داند سوت خمپاره فردا به قطره اشکی بدل خواهد شد و این اشک جگرهایی را خواهد سوزاند؟

کیست که بداند جنگ یعنی سوختن، ویران شدن، آرامش مادری که فرزندش را همین الان
با لای لای گرمش در آغوش خود خوابانیده؛ نوری، صدایی، ریزش سقف خانه و سرد شدن تن
گرم کودک در قامت خمیده مادر؟
کیست که بداند جنگ یعنی ستم، یعنی آتش، یعنی خونین شدن خرمشهر، یعنی سرخ شدن جامه‌ای و سیاه شدن جامه‌ای دیگر، یعنی گریز به هرجا، هرجا که اینجا نباشد، یعنی اضطراب که کودکم کجاست؟
جوانم کجاست؟
دخترم چه شد؟
به کدام گوشه تهران نشسته‌ای؟
کدام دختر دانشجویی که حوصله ندارد عکسهای جنگ را ببیند و اخبار جنگ را بشنود، داغ آن دختران معصوم سوسنگرد، خواهران گل، آن گلهای ناز، آن اسوه‌های عفاف که هرکدام در پس رنجهای
بیکران صحرانشینی و بیابانگردی، آرزوهای سالهای بعد را در دل می‌پروراندند، آن خواهران ماه، مظاهر شرم و حیا را بفهمد، که بی‌شرمان دامانشان را آلودند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند .
کدام پسر دانشجویی می‌داند هویزه کجاست؟

چه کسی در آن کشته شد و در آن دفن گردید؟
چگونه بفهمد تانکها هویزه را با ۱۲۰ اسوه، از بهترین خوبان له کردند و اصلاً چه می‌دانی که تانک چیست و چگونه سری زیر شنی‌های تانک له می‌شود؟
آیا می‌توانید این مسئله را حل کنید؛ گلوله‌ای از دوشکا با سرعت اولیه خود از فاصله ۱۰۰ متری شلیک می‌شود و در مبدأ به حلقومی اصابت نموده و آن را سوراخ کرده و گذر می‌کند، معلوم نمایید:
- سر کجا افتاده است؟
- کدام زن صیحه می‌کشد؟
- کدام پیراهن سیاه می‌شود؟
- کدام خواهر بی برادر می‌شود؟
- آسمان کدام شهر سرخ می‌شود؟
- کدام گریبان پاره می‌شود؟
- کدام چهره چنگ می‌خورد؟
- کدام کودک در انزوا و خلوت خویش اشک می‌ریزد؟

یا این مسئله را که هواپیمایی با یک ونیم برابر سرعت صوت از ارتفاع ۱۰ متری [b]سطح زمین ماشین لندکروزی را که با سرعت در جاده مهران – دهلران حرکت می‌کند مورد اصابت موشک قرار می‌دهد؟ اگر از مقاومت هوا صرفنظر کنیم، معلوم کنید: [/b]
- کدام تن می‌سوزد؟
- کدام سر می‌پرد؟
- چگونه باید اجساد را از میان این آهن پاره له شده بیرون کشید؟
- چگونه باید آنها را غسل داد؟
- چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش کنیم؟
- چگونه در تهران بمانیم و تنها، درس بخوانیم؟ ..
- چگونه می‌توانی درها را بر روی خودت ببندی و چون موش، در انبار کلمات کهنه کتاب
لانه کنی؟
- کدام مسئله را حل می‌کنی؟
- برای کدام امتحان، درس می‌خوانی؟
- به چه امیدی نفس می‌کشی؟
- کیف و کلاسور را از چه پر می‌کنی؟
از
خیال.
از کتاب.
از لقب شامخ دکتر.
یا از آدامسی که مادرت هرروز صبح در کیفت می‌گذارد.
- کدام اضطراب جانت را می‌خورد؟
در رسیدن اتوبوس.
دیر رسیدن سر کلاس.
نمره A گرفتن.
- دلت را به چه چیز بسته‌ای؟
به مدرک.
به ماشین.
به قبول شدن در دوره فوق دکترا.
آری پسرک دانشجو!
به تو چه مربوط است که خانواده‌ای در همسایگی تو داغدار شده است.
جوانی به خاک افتاده و خون شکفته.
آری دخترک دانشجو!
به تو چه مربوط که دختران سوسنگرد را به اشک نشاندند و آنان را زنده به گور کردند.
در کردستان حلقوم کسانی را پاره کردند تا کدهای بی‌سیم را بیابند.
به تو چه مربوط است که موشکی در دزفول فرود بیاید و به فاصله زمانی انتشار نوری، محله‌ای نابود شود و یا کارگری که صبح به قصد کارخانه نبرد اهواز از خانه خارج و دیگر بازنگشت و همکارانش او را روی دست تا بهشت اباد اهواز بدرقه کردند. ..
به تو چه مربوط که کودکانی در خرمشهر از تشنگی مردند.

هیچ می‌دانستی؟
حتماً نه!
هیچ آیا آنجا که کارون و دجله و فرات به هم گره می‌خورند به دنبال آب گشته‌ای تا اندکی زبان خشکیده کودکی را تر کنی؟
و
آنگاه که قطره ای نم یافتی با امیدهای فراوان به بالین کودک رفتی تا سیرابش کنی،اما دیدی که کودک دیگر آب نمی‌خواهد!!
اما تو، اگر قاسم نیستی، اگر علی اکبر نیستی،
حرمله مباش که خدا هدیه حسین(علیه السلام) را پذیرفت.
خون علی اصغر را به زمین باز پس نداد و نمی‌دانم که این خون، خون خدا، با حرمله چه می‌کند؟!

(قسمتی از نوشته‌های شهید احمدرضا احدی رتبه اول کنکور [b]پزشکی) [/b]
جنگ یعنی تنهایی :

یعنی گرسنگی :
[تصویر: sh3.jpg]
جنگ یعنی مرگ :
[تصویر: 2zogo1940dqtfpjo4n2.jpg]

ولی با تمام وجود این انسان است که با درد و رنج به گل سرخ میرسد
کامل خوندم سپهسالار جان عالی بود !
دلم خون شد !
بازم از این جملات پیدا کردی بذار
ممنون
سلام دوستان از نوشته های همه عزیزان ممنونم
خیلی زیباست اینکه حقیقت رو میگید
اما...!
اما اینکه ما بدونیم در یک جنگ بزرگتر هستیم واز این بزرگواران الگو بگیریم به نظر من بهتر باشه!نیست؟
بعضی از آنها که خون نوشیده‌اند
ارث جنگ عشق را پوشیده‌اند

عده‌ای « حسن‌القضا » را دیده‌اند
عده‌ای را بنزها بلعیده‌اند

بزدلانی کز هراس ابتر شدند
از بسیجیها بسیجی‌تر شدند

آی، بی‌جانها ! دلم را بشنوید
اندکی از حاصلم را بشنوید

تو چه می‌دانی تگرگ و برگ را
غرق خون خویش، رقص مرگ را


تو چه می‌دانی که رمل و ماسه چیست
بین ابروها رد قناصه چیست

تو چه می‌دانی سقوط « پاوه » را
« باکری » را « باقری » را « کاوه » را

هیچ می‌دانی « مریوان » چیست؟ هان !
هیچ می‌دانی که « چمران » کیست؟ هان !

هیچ می‌دانی بسیجی سر جداست
هیچ می‌دانی « دوعیجی » در کجاست؟
[تصویر: untitled.png]

این صدای بوستانی پرپر است
این زبان سرخ نسلی بی‌سر است

تو چه می‌دانی که جای ما کجاست
تو چه می‌دانی خدای ما کجاست

با همانهایم که در دین غش زدند
ریشه اسلام را آتش زدند

با همانها کز هوس آویختند
زهر در جام خمینی ریختند

پای خندقها احد را ساختند
خون‌فروشی کرده خود را ساختند

باش تا یادی از آن دیرین کنیم
تلخ آن ابریق را شیرین کنیم

با خمینی جلوه ما دیگر است
او هزاران روح در یک پیکر است

ما زشور عاشقی آکنده‌ایم
ما به گرمای خمینی زنده‌ایم

گرچه در رنجیم، در بندیم ما
زیر پای او دماوندیم ما

ما از این بحریم، پاروها کجاست؟
این نشان ! پس نوش داروها کجاست؟

ای بسیجیها زمان را باد برد
تیشه‌ها را آخرین فرهاد برد
[تصویر: 11.jpg]

من غرور آخرین پروانه‌ام
با تمام دردها هم خانه‌ام

ای عبور لحظه‌ها دیگر شوید !
ای تمام نخلها بی‌سر شوید !

ای غروب خاک را آموخته !
چفیه‌ها ! ای چفیه‌های سوخته !

این زمین ! ای رملها، ای ماسه‌ها
ای تگرگ تق‌تق قناصه‌ها

جمعی از ما بارها سر داده‌ایم
عده ای از ما برادر داده‌ایم

ما از آتشپاره‌ها پر ساختیم
در دهان مرگ سنگر ساختیم

زنده‌های کمتر از مردارها !
با شما هستم، غنیمت‌خوارها !

بذر هفتاد و دو آفت در شما
بردگان سکه ! لعنت بر شما

بار دنیا کاسه خمر شماست
باز هم شیطان اولی‌الامر شماست

با همانهایم که بعد از آن ولی
شوکران کردند در کام علی

باز آیا استخوانی در گلوست؟
باز آیا خار در چشمان اوست؟

ای شکوه رفته امشب بازگرد !
این سکوت مرده را در هم نورد

[تصویر: zlajuawy7bdx90i9zynt.jpg]
از نسیم شادی یاران بگو !
از « شکست حصر آبادان » بگو !

از شکستن از گسستن از یقین
از شکوه فتح در « فتح‌المبین »

از « شلمچه »، « فاو » از « بستان » بگو
ای شکوه رفته ! از « مهران » بگو !

از همانهایی کهسر بر در زدند
روی فرش خون خود پرپر زدند

پهلوانانی که سهرابی شدند
از پلنگانی که مهتابی شدند

ای جماعت ! جنگ یک آیینه است
هفته تاریخ را آدینه است

لحظه ای از این همیشه بگذرید
اندر این آیینه خود را بنگرید.



یاحق
من می دانم جنگ چیست
سالهای کودکیم را به تاراج برد اما نه صبر را به من آموخت
من می دانم جنگ چیست وقتی که زیر چراغ فیتله ای مشق می نوشتم جنگ را یادم هست
وقتی هر لحظه منتطر آژیر قرمز بودیم
من می دانم جنگ چیست کودک بودم اما یادم هست
که زری تازه عروس گیسوان بلند بافته اش را چنگ می زد چون شوهرش شهید شده بود
یادم هست وقتی عکس ابوالحسن را از خود جدا نمی کرد یکی به او سیلی زد
یادم هست وقتی از مدرسه به خانه آمدم دیدم پسر عمویم مثل یک تکه گوشت روی دوش
فرتوت عمویم جابه جا شد گفتند محمد زخمی شده اما محمد جوان ورعنا عمویم برای
همیشه یک طرف بدنش فلج شدعلی کوچک بارها وبارها از دستش افتاد
حتی نمی توانست پسرش را بغل کند
یادم هست که سید احمد با آن عمامه سیاهش برپسر جوانش نماز میت خواند
من می دانم جنگ چیست ساعت ها در صف کوپن پیک نیک ونفت ایستادم
من می دانم جنگ چیست اعظم معصومه فاطمه دیگر باباشون نیامد
اما عموش باباش شد اما نمی دانستم چرا
من میدانم جنگ چیست دوست داداشم کاظم همیشه خجالت زده بود وگوشه گیر تو بازی
پسرا جرات نمی کرد بیاد چون می گفتنداز وقتی باباش شهید شده مادرش ده بار ازدواج
کرده کاظم با پدر بزرگش زندگی می کرد
مادر شاهین هم بیست سالش بود که شاهین به دنیا آمد وشوهرش شهیدشد وحالا
شاهین بیست سالش ومادرش هنوز تنهاست
من میدونم جنگ یعنی چی اما نمی تونم بگم اما می ترسیدم خیلی
8 سال جنگ نعمت بود!
اگر ما بفهمیم
(۳۱/شهریور/۹۰ ۱۶:۵۵)tyujhgfd نوشته است: [ -> ]... و ۳۱ شهریورماه سال ۱۳۵۹ بود که لشکر صدام حسین، از هوا و در ادامه از زمین به جمهوری اسلامی ایران حمله ور شد.
دیکتاتور عراق قول داده بود تهران را فقط ظرف مدت چند روز تسخیر کند. اما چند ماه بعد در حالی که مقاومان و رزمندگان ایرانی به او فهمانده بودند این رویای محال را فقط در خواب خواهد دید دست بر روی خوزستان گذاشت.
او پیشاپیش خبر الحاق استانی دیگر! به سرزمین عراق یعنی خوزستان را به همه وعده داده بود و حتی اسم این استان را نیز انتخاب کرده بود اما رزمندگان سلحشور ما، تنها در حدود دو سال بعد، با انجام عملیات بزرگ بیت المقدس، یاعلی را گفتند و دست صدام را از خوزستان هم قطع کردند.
و جنگ ما با کشور عراق و لشکر حزب بعث با تقدیم بیش از ۱۵۵ هزار شهید در جبهه های حق علیه باطل و با پیروزی ایران پس از ۸ سال خاتمه یافت.

جنگی بر ما رفت که بهترین فرزندان این آب و خاک در آن به شهادت رسیدند.
فرزندان خوبی که شیرینی زندگی را با امنیت آیندگان ایران و نسل های بعدی انقلاب اسلامی سودا کردند.
همان ها که در وصیت نامه هاشان می نوشتند "باید برویم تا فردا بماند"...
و حال ما مانده ایم و فردایی که آمده است.
فردایی که در مقاطعی از آن دشمنانی که همواره دندان های خود را از حقد و کینه ما به هم می سایند با تمام توان به میدان آمدند تا این نظام الهی را از ما بگیرند ولی نگذاشتیم.
می خواستند به حاشیه ببرندمان. تحقیرمان کنند. حتی به آرمان های اسلام و امام و انقلابمان توهین و ما را به مرگ و شکنجه تهدید کردند.
ولی ماندیم. ماندیم و اگرچه گریه های رهبرمان در مقابل امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) را در دو مقطع سال های ۷۸ و ۸۸ دیدیم اما نگذاشتیم این انقلاب به دست نااهلان بیفتد.
هرچه باشد ما خوب می دانیم که هرچه داریم از فداکاری شهداست. ما هنوز هم اگر به میدان رفتن برادرهای مظلوممان در سال های جنگ را در یاد نداشته باشیم اما هر از گاهی که پیکرهای تازه تفحص شده شان از سرزمین های نور باز می گردد شاهد تشییعشان هستیم.
و مگر می شود یاد بچه هایی که بخاطر آرامش ما تیر مستقیم می خوردند و با گلوله های توپ و خمپاره بدن هایشان متلاشی می شد را فراموش کنیم...؟!
اصلا مگر در مورد چیزی حرف می زنیم و می نویسیم که فراموش شدنی باشد...؟!
ما با اینکه روزها و سال های زیادی از آن شهادت ها و دلاوری ها گذشته است و با اینکه در حال دست و پنجه نرم کردن با دشمن در جبهه جنگ نرم هستیم و حتی با اینکه گاهی برخی فتنه ها و انحرافات و فسادها دلهایمان را به درد می آورد اما جای شهدا، خانواده شهید و بسیجی ها روی چشم ماست. و روی چشم همه است.
ما هنوز هم گاهی که از سیاست بازی ها و انحرافات دلمان می گیرد به بی بی سکینه مادر شهید علی شفیعی التماس دعا می دهیم و جلوی پیرزن که می رسیم تعظیم می کنیم و بیت الاحزان مادر شهید قربانعلی رخشانی را که خودش کنار مزار شهیدش ساخته است، برای ما حکم همان بیت الاحزان فاطمه زهرا(سلام الله علیه) را دارد.
و ما هنوز هم که یک جانباز یا فرزند شهید را می بینیم احساس افتخار و احترام داریم.
برای ما حاج همت و باکری و حاج یونس هنوز هم زنده اند و کسی خیال نکند می تواند آنها را از ما بگیرد. برای ما همین کوچه ها و خیابان های تهران هم گاهی حکم خاکریزهای شلمچه و فکه را دارد. و ما از همین خاکریزهاست که مبانی اعتقادی مان را در جنگ با سبک های غربی به منصه ظهور رسانده ایم و ان شاء الله در همین جبهه هم به دنیا گسیل خواهیم شد.

ما امانتداران خوبی هستیم.

اما بعضي ها امانتدار نيستند بايد مواظب رفتارهايمان باشيم
صفحه: 1 2
آدرس های مرجع