تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: جانباز فداکار (عکسهای تاثیر گذار)
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
بسم الله الرحمن الرحیم

شاید تنها واژه «ایثار» بتواند تفسیرگر رشادت دلاورمردانی باشد که سالهای سال میان امروز و دیروز هروله عشق می کنند . چشمان نافذ و ابری و لبهای خشکیده و متبسم آنها گویای رنجی نهفته از سالهای جنگ است که به خاطر آن روح بلندشان در آن فضای ملکوتی گاه متوقف می شود و گاه فریادشان در میان خانه ها و آسایشگاهها و خیابانها برای بیداری ما از غفلتها به گوش می رسد آیا خبری از آنهایی که به خاطر آرامش ما آسایش خویش را فدا کردند، داریم...

[تصویر: k0hesl1cf81f0vkkhrid.jpg]
[تصویر: 2xydun47epeivy8iku6e.jpg]
[تصویر: w47a70up1zixdaxzp.jpg]
[تصویر: svz695npquwdd0b2vtz8.jpg]
[تصویر: 64x0c5qhzb713ut6e7vs.jpg]
[تصویر: anoeugwbnutd2d7riox4.jpg]
[تصویر: kgxr4guz1i9u01wxtob.jpg]
[تصویر: 9y9vjg71400j239denl.jpg]
[تصویر: v4gmhw9clbgrwf9logha.jpg]
[تصویر: tsdapxe6njzf1twuwly.jpg]
[تصویر: xnf9u69y09xoavgfb0tr.jpg]
[تصویر: 6f2cs0c8idoa1qsj2h1e.jpg]
بهتر نیست به جای اینکه طرح جمع آوری ماهواره راه بندازیم وکلی هزینه کنیم وآخرشم هیچ نتیجه ای نگیریم (دلیل دارم برای این حرفم)بیایم همون پولارو برای این اسطوره های ایثار خرج کنیم.البته من مطمئنم اونا هیچ چشم داشتی ندارن.ولی میتونیم خرج کارای فرهنگی کنیم تا جوونا با این آدمای بزرگوار بیشتر آشنا بشن واینا رو الگو قرار بدن ,نه کسایی مثل ساسی مانکنو قهرمانای کشتی کج.
چهره ایشان آرامش عجیبی دارد،که آدم را مجزوب خود می کند.
ای وای بر اسیری که از یاد رفته باشد صیاد رفته باشد در دام مانده باشد
اگه گفتی من کیم؟
شارژ کپسول هزینه ی زیادی داره,راستی مگه باید برا نفس کشیدن هم پول داد؟عوارض شیمیایی به نسل های بعدی هم سرایت میکنه,لذا به جانباز توصیه میشه ازدواج نکنه یا اینکه....راستی مگه باید برای زندگی هم از کسی اجازه گرفت؟
...مینا سر سفره نشسته,بابا هست,مامان هست,همه دارن میخندن وشام میخورن که یه دفعه بابا از حال میره و خون بالا میاره وسط سفره,چه ترکیب بدی از سفیدی برنج و سرخی خون بابا تو قاب چشمای مینا نقش میبنده...مینا معدلش پایین میاد...تو خواب داد میزنه و...اون باید تو مدرسه جلو سارا و مریم دست بذاره رو قرآن که مریضی باباش واگیر نداره...اما مدیر مدرسه زدن ماسک رو براش الزامی کرده...صورت کوچیک مینا پشت ماسک گم میشه...
مدارک پزشکی روی میز مدیره و مامان مینا ثابت کرده که بچش خطری نداره,اما مدیر میگه خونواده های دیگه اعتراض میکنن...راستی نمیخواید مدرسشو عوض کنید؟؟؟حالا شب شده و همه خوابن الا بابا که داره دعا میکنه خدا به خاطر مینا هم که شده جونشو بگیره...تو همین فکراست که دستای کوچیک و گرم دخترک صورتشو نوازش میکنه و روی چشماشو میگیره و این صدا تو گوشش آوار میشه,بابا اگه گفتی من کیم؟
ودر شهری که خالی ازعشاق بود، مردی آمد که شهر رادیوانه کرد. زمین رادیوانه کرد.زمان را دیوانه کرد.او که آمدازهرطرف عاشقی پیداشدکه ازخویش برون آمدوکاری کرد.
یاد یاران سفر کرده بخیر....
چندی ترسیدم که مرا بیازمایی
به بلا

اکنون میترسم که مرا بفریبی

به عطا
روی سرشان ابری از آتش است، زیر پایشان فرشی از مین، این حیاط حمرین دهلران است، سه‌راه الله‌اکبر مریوان، عمق آب‌های هورالعظیم، سه‌راهی خونین خرمشهر، حوالی کرخه، دریاچه ماهی شلمچه، نمکزارهای فاو، رملستان فکه.

ایستاده‌ام پشت دیوار فلزی سبز رنگ، تا درها باز شوند و وارد میدان جنگ شوم، اینجا هر لحظه شاید «خمپاره شصت»ی بی‌زوزه کشیدن فرود بیاید، شاید روی «مینی ضد نفر» ایستاده باشی، این حیاط پر از «تله‌های انفجاری» است، آسمانش پر از «خمپاره‌های زمانی» است که خیز 3 ثانیه می‌طلبند، اینجا پشت ردیف شمشادها شاید یکی از همرزم‌ها در‌حال جان ‌دادن دست و پا می‌زند، آن سوتر پر از «مین‌های منور» است و آرپی‌جی‌زن‌های کمین‌کرده، هر لحظه شاید تانک‌های دشمن دیوارهایش را بشکافند، شاید تک‌تیراندازی هدف گرفته باشدمان، گوش کن، یا زهرا را نمی‌شنوی؟ یا مهدی؟ یا زینب؟ یا حسین؟ ما در کدام عملیاتیم؟ اسم رمزمان چه بود؟


در این حیاط بزرگ که با دیوارهای بلند و مجهز به دوربین و دزدگیر محصور شده است، مردانی با مرام جبهه‌ای‌های آن روزها، با لباس‌های آبی نخی، نه با پیراهن‌های خاکی جبهه، با دمپایی، نه با پوتین، با دست خالی، نه با کلاشینکف، هنوز در روزهای جنگ نفس می‌کشند، آنها شب‌ها خوابی سبک دارند تا اگر آتش باریدن گرفت بسرعت برخیزند و آماده دفاع از جان ما شوند و روزها، هر لحظه، خاطره‌ای از سال‌های آتش و خون به ذهن‌شان هجوم می‌آورد و آن وقت اگر قرص‌های آرام‌بخش‌شان را نخورند، اگر پرستارها تسکین‌شان ندهند، موج، موج جنگ، موج روزهای دراز کشیدن روی سیم خاردار و مین، موج تن‌های بی‌سر و سرهای بی‌تن، موج کودکان سوخته و زن‌های پریشان، موج ضجه و فریادهای کمک‌خواهی، آنها را ازجا می‌کند و در دست و پا زدنی گنگ و فریادهایی بریده بریده، از خود بی‌خودشان می‌کند.

اینجا در بیمارستان جانبازان اعصاب و روان سعادت‌آباد، عقربه‌ها و تقویم‌ها اعتبار ندارند و گرچه سال‌ها پیش، جنگ تمام‌ شده است و حتی خیلی‌ها آن را از یاد برده‌اند، این تکه از زمین، تسلیم زمان نمی‌شود.


نمی‌دانم چند درصد از آنها که آغاز این گزارش را می‌خوانند، نیمه‌کاره‌اش می‌گذارند و از ذهن‌شان می‌گذرد که لزومی ندارد نرسیده به بهار از حال و هوای جانبازان اعصاب و روان بیمارستان نیایش چیزی بخوانند. من هم وقتی پس از سال‌ها، بار دیگر دلتنگ‌شان شدم و عید را بهانه کردم تا باز به آسایشگاه بیایم، فکر می‌کردم شاید این گزارش با عید غریبه شود؛ اما بعد یادم افتاد که ما ایرانی‌ها از سال 59 تا 67 هر سال‌تحویل، یادشان می‌افتادیم، آنها سال‌تحویل‌هایشان را در پناه کیسه‌های شنی سنگر جشن می‌گرفتند و ما در پناهگاه‌ها یا زیرزمین خانه‌هایمان، آنها صدای رگبار و انفجار می‌شنیدند و ما آژیر قرمز، آنها دلواپس ما بودند و ما دلنگران از موشک‌هایی که بی‌امان فرود می‌آمدند. می‌بینید؟ ما با آنها از لحظه نو شدن سال خاطره‌های زیادی داریم، ما با آنها بزرگ شده‌ایم.

[تصویر: 20120305150812cb-IMAGE634665440261941344.jpg]

خیلی از همرزم‌هایشان در آن سال‌ها شهید شدند و ما سنگ‌مرمرهای مزارشان را با گلاب شستیم و برایشان در اتاق‌های حلبی بالای سنگ قبرها حجله و جانماز و هفت‌سین گذاشتیم، خیلی‌ها در توفان آتش گم شدند و ما پلاک‌های نیمه و استخوان‌هایشان را سال‌ها بعد در آغوش فشردیم، لالایی خواندیم و به خاک سپردیم، خیلی‌ها از نفس افتادند و سرفه‌هایشان رنگ خون گرفت، خیلی‌ها چشم یا دست یا پایشان را در جبهه جا گذاشتند و ما نفس‌شان شدیم، چشم‌شان شدیم، دست و پایشان شدیم، اما سرنوشت ساکنان این بیمارستان به هیچ کدام از همرزمانشان شبیه نشد، ساکنان این خانه بزرگ با سنگ‌های مرمر سپید و حیاطی خلوت و ساکت، تا همیشه در جنگ ماندند و موج انفجار یا خاطرات فجایعی که دیده بودند، دگرگون‌شان کرد تا هر روز شهادت را تجربه کنند و بی‌تاب شوند، اما ما، خیلی از ما، فراموش‌شان کردیم و یادمان نماند که جنگ علاوه بر جانبازان شیمیایی و قطع عضوی و شهدا و مفقودالاثرها، جانبازان اعصاب و روان نیز دارد.


اینجا امن است
از 7 سال پیش که درباره‌شان نوشتم، همیشه دلم می‌خواست باز ببینم‌شان، بیمارستان نیایش 80 جانباز اعصاب و روان بستری دارد و به گروهی هم سرپایی خدمات ارائه می‌کند. نگاه‌های آنها وقتی از حیاط می‌گذرم و به اتاق فیزیوتراپی می‌روم غریبه است، اما کمتر از نیم ساعت بعد، وقتی حرف‌هایم با عبدالنبی شریف‌پور، فیزیوتراپیست مرکز، درباره کاردرمانی جانبازها تمام می‌شود، انگار سال‌هاست من و آنها که پشت دیوار شیشه‌ای اتاق کنار هم ایستاده‌اند و تماشایم می‌کنند، یکدیگر را می‌شناسیم.

در سالن کاردرمانی، تعدادی از جانبازها خاطره‌هایی دور را در آدمک‌ها و گل‌ها و سبد‌های سفالی خلاصه می‌کنند یا با رنگ‌هایی درهم، روی بوم می‌ریزند.

فکر خودکشی و مرگ و روزهای ناخوش جنگ حالا روی بوم آمده و شده است گل‌های نیلوفر، پل‌ها و پیاده‌رو‌های سنگفرش شده سپید، دریاچه‌هایی پر قو و کلبه‌هایی چوبی در کوهستان‌های برف گرفته.


آن‌طور که شریف‌پور می‌گوید قرار است جانبازها در کارگاه‌های کاردرمانی با ورزش و هنر به زندگی عادی برگردند. «کم پیش آمده که یکی از بچه‌ها را از دوره جبهه به یاد بیاورم... ولی وقتی خاطره‌ها را مرور می‌کنم، یادم می‌آید روزگاری با بعضی‌هاشان در عملیات‌هایی مشترک حضور داشته‌ام با این تفاوت که مناطق عملیاتی‌مان فرق داشته...» می‌خواهم بدانم فیزیوتراپیست مرکز وقتی نام جانباز را می‌شنود، یاد کدامیک از بیمارانش می‌افتد، شریف‌پور سکوت می‌کند و همکارش، الهام خطیب‌زاده، به کمکش می‌آید «یکی از بچه‌ها زمان جنگ غواص بود، با کسی حرف نمی‌زد، یک دنیا مهربان بود، به ما پینگ‌پنگ یاد داد، اما هنوز همان غواص جنگ باقیمانده بود.»

[تصویر: n00001185-s.JPG]

حرفش را نمی‌فهمم، می‌گوید: «از پرستار‌ها شنیدم که وقتی می‌رفت استخر، نفس می‌گرفت و به عمق 4 متری آب می‌رفت و مدت‌ها همانجا انگار دنبال تله‌های انفجاری می‌گشت.» چرا غواص حرف نمی‌زد؟ شاید چون ترسش از یک لحظه سهل‌انگاری و انفجار یکی از مواد منفجره زیر آب و مرگ همرزم‌هایش آنقدر زیاد بود که حرف زدن را از یادش برده بود.

کارکنان زن در بیمارستان جانبازان اعصاب و روان احساس امنیت می‌کنند؟ خطیب‌زاده پاسخ می‌دهد «می‌دانی؟ همه بچه‌های ما یک ویژگی بخصوص دارند که حتی وقتی حالشان بحرانی باشد رعایتش می‌کنند، آنها در هر شرایطی حرمت زن‌ها را نگه می‌دارند، اینجا پرستارها و کارشناس‌های خانم، احترام ویژه‌ای دارند.» مردان جبهه هنوز هم توی چشم زن‌های نامحرم نگاه نمی‌کنند و آرام و محجوب سرشان را پایین می‌اندازند. همان کمرویی رزمنده‌های چند دهه پیش، همان حجب خاص که متفاوت‌شان می‌کرد. «اینجا احساس امنیت می‌کنم، هیچ وقت پیش نیامده که برخورد ناشایستی با من داشته باشند.»


نوروزی‌های ما ،‌نوروزهای آن‌ها
راه باریک فلزی، که سایبانی رنگی سقفش شده است، من و عکاس را از اتاق شیشه‌ای فیزیوتراپی می‌برد تا سالنی که مجتبی روی یکی از صندلی‌هایش خوابیده است.

بهروز اصغری، پرستار بخش، همیشه یادش هست که دست مجتبی اگر از صندلی آویزان باشد، خواب می‌رود و آن وقت با گزگزش اوقات مجتبی را تلخ می‌کند، به همین خاطر عادتش شده است. بی‌صدا می‌آید و دست او را، طوری که از خواب نپرد، می‌گذارد روی سینه‌اش.

مجتبی قوی هیکل است، خوابی سبک دارد، لباس آبی نخی نازکی پوشیده، کلاه بافتنی به سر دارد، زیر چشم‌های درشتش طوقی تیره افتاده، هنوز مدرسه می‌رفته که راهی جبهه شده و زیاد نگذشته که موج انفجار او را با خود برده است، اما چیزی از لحظه موجی‌شدنش به خاطر نمی‌آورد. ما که می‌آییم بیدار می‌شود و با اصغری دست می‌دهد.


پرستار مثل نجوا کردن رو به او می‌گوید: «آقا مجتبی، دلش می‌خواد به جای تختش روی صندلی‌های سالن بخوابه اما اگه دستش رو بد گذاشته باشه خواب می‌ره، مگه نه؟» مجتبی با لبخندی کمرنگ تاییدش می‌کند و به او خیره می‌ماند.
مجتبی دلش می‌خواهد دست پرستارش را ببوسد و او هیچ وقت اجازه نمی‌دهد. پرستار باز نجوا می‌کند «می‌دونه که چقدر دوستش دارم.» مجتبی هنوز با لبخند به او زل زده است. پرستار رزمنده لشکر 10 سیدالشهدا مثل بقیه پرستارهای این آسایشگاه عاشق جانبازهاست، اگر نبود، شاید حتی یک لحظه هم طاقت دیدن بی‌تابی‌هایشان را نداشت. «ما که سعادت شهادت نداشتیم، دست کم حالا باید به بچه‌ها خدمت کنیم.» از 6 سال پیش تا امروز اصغری هم همراه با بچه‌های مرکز پیر شده، آنقدر شکسته که انگار همه با هم از کولاک گذشته‌اند.


مجتبی همه دغدغه‌های زندگی‌اش را بریده بریده، برایم تعریف می‌کند: «اگر خوب بشم، زن می‌گیرم.... موج که می‌یاد آدم روانی می‌شه .... من هی توی نمازهام شک می‌کنم که رکعت چندم بودم.... می‌خوام پول‌هام رو جمع کنم که بعد از مرگم نمازهام رو برام بخونن.... می‌خونن.... پدرم و مادرم فوت شده‌اند.... عید می‌رم خونه خواهرم.... مهمون می‌یاد...»

سید هم دلش می‌خواهد حرف بزند. او چند روز پیش از آسایشگاه فرار کرده است و حالا برگشته. «اینجا حتی یک‌بار سرم داد نزده‌اند، حتی یک‌بار تهدیدم نکرده‌اند، آره! فرار کردم اما بعد برگشتم به خاطر اینها برگشتم.»

پرستارش را نشان می‌دهد «ترسیدم اینها رو توبیخ کنند واسه همین برگشتم.» سید دیگر دلش نمی‌خواهد فرار کند، می‌پرسم: «آقا سید! به نظرت مردم آن بیرون، تغییر کرده‌اند؟» چند لحظه سکوت می‌کند: «مردم خوبند.»

سید دلش می‌خواهد از نوروز بگوید: «عید که بیاد می‌رم خونه مادرم، اونجا می‌شینم تلویزیون تماشا می‌کنم.» سید از لحظه موجی شدنش، انفجاری را به یاد دارد که پرتابش کرد روی زمین و ابری مهیب از آتش، بالای سرش گسترده شد.

محمد، جانبازی که فقط به زمین نگاه می‌کند، نوروز را خلاصه می‌کند: «عید یعنی شادی، حرف زدن، مهمانی رفتن، عیدی دادن به بچه‌ها، عیدی گرفتن» محمد هم ازدواج نکرده است دیگر کسی به ملاقاتش نمی‌آید، پدرش، ماه رمضان امسال فوت شده و مادرش هم چند سال پیش.

محمد اما هنوز صبح تا شب، چشمش به در آسایشگاه است تا آنها بیایند ملاقاتش.

مرد، بلند قد و لاغر و سبزه‌روست. «کی به شما عیدی می‌ده آقا محمد؟» با صدایی خفه پاسخ می‌دهد: «پدر و مادرم... بهم عیدی می‌دن» و همان وقت یکی از بچه‌ها یادش می‌افتد: «پدرت مگه امسال فوت نشد؟ مادرت هم همین‌طور که!» محمد جواب نمی‌دهد. برمی‌گردد روی تختش و دیگر با کسی حرفی نمی‌زند. اصغری می‌گوید: «گذشت زمان خیلی دردناکه، بچه‌ها پدر و مادرشان را از دست می‌دهند، خیلی‌ها که مجردند دیگر ملاقات‌کننده‌ای ندارند، تنها می‌شوند.»


باید از جنس آنها باشی
اصغری دلش نمی‌خواهد با پرسش‌هایم از لحظه موجی شدن، جانباز‌ها را برنجانم، «هر کدام از اینها یک شیر بیشه بوده‌اند، هرکدامشان یک بزرگ‌مردند، خیلی‌ها بسیجی بوده‌اند، تخریبچی، آرپی‌جی‌زن، تیربارچی. باید حواس‌مان به همه‌شان باشد.»

حواس او و بقیه پرستارها، همیشه پی بچه‌هاست. حواس او، با بچه‌ها توی حیاط راه می‌رود، سیگار می‌کشد، روی تخت کنارشان می‌نشیند، بین راهرو‌ها قدم می‌زند و تو دلتنگی‌ها و گریه‌هایشان شریک می‌شود. غروب او و رفقایش، سوغات آسایشگاه را به خانه می‌برند، سوغات آسایشگاه بار غمی است که از اعضای خانواده پنهانش می‌کنند، خستگی است که به رویشان نمی‌آورند، بغضی است که نمی‌خواهند هیچ وقت گریه شود و دیگران را برنجاند و گاهی هم کبودی‌های سر و صورت یا شکستگی بینی است و... اصغری آخری را انکار می‌کند. «تجربه به من می‌گوید: آنها در سخت‌ترین شرایط هم همه چیز را می‌فهمند، به مرور زمان به عنوان پرستار می‌فهمی در شرایطی که یکی از بچه‌ها در وضع بحرانی قرار گرفته یا تغییرات دارویی باعث پرخاشگری‌اش شده، طوری جاخالی بدهی که ضربه‌ای توی صورتت نخورد» بعد می‌گوید «حتی اگر بزنند هم ما هیچ وقت دلخور نمی‌شویم، اینجا کینه معنی ندارد. مگر برادرها وقتی با هم دعوا می‌کنند از هم کینه به دل می‌گیرند؟ این همان رابطه است.»همکارش حمید دهقانی هم وقتی از احتمال کتک خوردنش می‌پرسم، به کاغذهای روی میز و اسامی جانبازها نگاه می‌کند «خب وقتی می‌دانی این کارش دست خودش نیست، نمی‌توانی ناراحت شوی.»


یکی از جانبازها صدایش می‌کند: «به دست‌هام کرم بزنم؟» دهقانی می‌گوید:«آره، بزن» آن دیگری سیگار می‌خواهد. «سیگار برای سلامتیت ضرر داره.» دهقانی به یکی از بچه‌ها لبخند می‌زند «این آقا فولاد، ما را پدر صدا می‌کند، به پرستارهای خانم هم می‌گه مادر.»

پرستارهای بیمارستان نیایش، مثل پدر و مادرها، فکر بچه‌ها را نگفته می‌خوانند، دهقانی می‌داند کدام یک از بچه‌ها خشمش را مشت می‌کند و مشتش را آنقدر محکم به دیوار می‌کوبد که جایش گود می‌افتد، می‌داند کدام یک دلش هوس سیگار کرده است و کدام به خودکشی فکر می‌کند یا دنبال خلوتی می‌گردد برای گریستن. اصغری می‌داند کدام یک از بچه‌ها شب‌ها کابوس می‌بیند و مثل بید می‌لرزد و دلش می‌خواهد کسی صدایش بزند «آرام باش، ما اینجاییم.»، می‌داند کدامشان آرزو دارد با معجزه‌ای شفا بگیرد و داماد شود، می‌داند کدام دلش می‌خواهد برود مشهد و کدام یکی از غربتش در لحظه تحویل سال، غمگین شده و باور کرده دیگر کسی به ملاقاتش نخواهد آمد. «گاهی باید زبان‌شان را ترجمه کنی.... ما فقط رنگ لباس‌هایمان با هم فرق دارد وگرنه همه از یک جنسیم.»

از پرستارها درباره نوروز می‌پرسم، هر دو از سفره هفت‌سینی تعریف می‌کنند که وسط سالن می‌اندازند و کارمندان مرکز و جانبازها دورش جمع می‌شوند و گوش به زنگ «یا مقلب‌القلوب والابصار» می‌مانند.اصغری از خاطره نوروزهای گذشته حرف می‌زند. همه مراسم سال‌تحویل ـ که ما ایرانی‌ها برایش لحظه‌شماری می‌کنیم ـ یکی 2 دقیقه بیشتر نیست، اما بعضی از کارکنان مرکز، خانواده‌هایشان را وقت تحویل سال به بیمارستان می‌‌آورند تا همان یکی 2 دقیقه را هم با بچه‌هایی که مرخص نشده‌اند و تنها مانده‌اند، شریک شوند.

[تصویر: 40360_625.jpg]

اشکش را پنهان می‌کند «تا وقتی کسی از جنس بچه‌ها نباشد، نمی‌تواند به آنها کامل و درست خدمت کند، باید تجربه‌هایشان را لمس کرده باشی تا بفهمی چه احساسی دارند. مثل همین حالا که من نتوانستم جلوی اشک‌هایم را بگیرم، شاید اگر روان‌شناسی غریبه و خارج از مرکز مرا می‌دید می‌گفت این آدم کنترل احساسی ندارد. اما او چه می‌داند این احساس، تا چه حد عمیق است؟»نرسیده به حیاط یکی از جانبازها پی‌ام قدم تند می‌کند: «باز هم بیا، به ما سر بزن.» رو بر می‌گردانم تا او و همرزم‌هایش را که بدرقه‌ام آمده‌اند ببینم، نمی‌دانم چند تا از آنها برای نوروز به خانه بر‌می‌گردند تا سفر بروند، تلویزیون تماشا کنند، عیدی بگیرند، با مهمان‌ها گپ بزنند یا.... نمی‌دانم کدام یکی آنقدر تنها شده است که لحظه سال‌تحویل در بیمارستان بماند و سر سفره هفت‌سینی که در یکی از سالن‌ها انداخته می‌شود، بنشیند.

از در سبز فلزی که می‌گذرم، وارد دنیای دیگری شده‌ام، دنیایی که در آن، جنگ تحمیلی برای خیلی‌ها ، بیش از 2 دهه پیش، تمام شده است.
وقتی قرار بر نوشتن است از اسطوره و الگو و نمونه گاهی قلم هم واهمه دارد از سقوط در عمق شعارزدگی و استیصال؛ ولی اینجا باید نوشت تا همه به احترام یک زن قیام کنند، زنی که برای خودش اسطوره ای شده است.

برای رفتن تا منزل جانبازی که عنوان “جانباز ۱۰۰ درصد” را یدک می کشد باید با پای دل رفت، پایی که سکوت نمی شناسد و بی محابا می رود تا بداند و بگوید. شاید هفته و روز زن بهانه بود برای گفتن از احساسی که در عمق جان یک زن رخنه کرده است، احساسی که بی اندازه دوستش دارد و همین احساس هزاران علامت سوال را در ذهنمان کاشته است. با پای دل می رویم و مهمان صاحبخانه ای می شویم که رد عبور فرشتگان را می شود در خانه اش پیدا کرد. قدم که می گذاریم احساس عجیبی به ما می گوید که اینجا حس غریبی دارد! حسی به اندازه همین جمله گنگ و مبهم.


اینجا شهید زنده ای به آسمان خیره شده است… اینجا شهید زنده ای روی تخت دراز کشیده و به آسمان خیره شده است و با نگاهش نجوا می کند، جانباز ۱۰۰ درصد “سید نورخدا موسوی منفرد” سه سال است در حالت کما همینطور خیره به سقف اتاق می نگرد و انگار در عمق نگاهش چیزی است که مسحورمان می کند! نه تنها ما را بلکه هر کسی را که اینجا قدم گذاشته و جادو شده است.می گویند هر روز از هر جای ایران دوستان و آشنایانی به نیت زیارت “شهید زنده” می آیند! جانبازی که رد گلوله گروهک ملعون ریگی را می توان روی پیشانی اش گرفت، “نور خدا” شهید پاسداشت کیان مملکت است، شهید حفظ خاکی که برایمان بیش از همه دنیای خاکی می ارزد!



[تصویر: 165926_286.jpg]



زهرا سادات دختر کوچک سید نورخدا می گوید که پدرش سه سال و دو ماه و ۱۰ روز است که به آسمان خیره شده و انگار منتظر است! دخترک شماره روزهای انتظار پدرش را خوب می داند و حتی ساعت هایش را هم شمرده است. تنها ۱۰ سال سن دارد و قرار است بعد از سه سال چراغ شادی را امشب در دهمین سالگرد تولدش در خانه نورانی “سید” روشن کند، می گوید این تولد، تولد ۱۰ سالگی او نیست، تولد نویدی است که دکتر برای یک بار دیگر “زهرا” گفتن سید نورخدا به آنها داده و بی اندازه خوشحالشان کرده است.خیلی! شمردنی نیست!

تا آمدن خانم حافظی همسر “سید نورخدا” با زهرا سادات گپ می زنیم و او هم از همکلاسی هایش می گوید که گاهی برای دیدن “بابایی” به خانه شان می آیند، کمی از معدلش می گوید و اینکه هر سال شاگرد اول می شود. از اینکه سه سال انتظار بابا را چطور تاب آورده است و اینکه چطور به مادر کمک می کند تا نیازهای بابا را برطرف کنند.

خلاصه دخترک حرفهای گفتنی زیادی دارد ولی مادرش با سینی چایی که مقابلمان می گذارد رشته کلام را به دست می گیرد تا جواب سوالی را که از زهرا سادات پرسیده ام خودش بدهد و با نگاه گرمش می گوید: هر اتفاقی برای “سید” بیفتد ما دوستش داریم، حتی هر روز بیشتر از روز گذشته! و زهراسادات با تکان دادن سرش حرف مادر را تایید می کند. می گویم زهرا جان حالا جواب سوال را خودت بگو، بابا را چقدر دوست داری و دخترک جواب می دهد: خیلی! شمردنی نیست! و جوابش دقایقی سکوت را مهمان فضای اتاق می کند.

از زن جوان که به زحمت ۳۷ سالش تمام شده است می خواهم قصه زندگی اش را با “سید نورخدا” بگوید تا با سکوت معناداری مرور کند روزهای قشنگی را که هر شب شاید در ذهنش به آنها می اندیشد.
یک قصه تمام نشدنی… می گوید همه زندگی ما قصه است، یک قصه تمام نشدنی که دوست ندارم تمام شود. از جوابش شگفت زده می شوم، انگار که قرار نبوده چنین جوابی بشنوم با تعجب می پرسم دوست ندارید تمام شود؟ و با همان نگاه مصمم می گوید نه! شوهرش را همینطوری روی تخت، بدون حتی یک واکنش، یک کلمه، یک نگاه معنادار و حتی یک صدا یا آوای با مفهوم دوست دارد و همین شگفت زده ام می کند!

[تصویر: 165925_449.jpg]


می گوید غریبه ها از شهرهای دور و نزدیک برای دقیقه ای با “سید نورخدا” بودن به اینجا می آیند تا از اتاقی که فرشته ها قدم هایشان را آنجا می گذارند بی نصیب نمانند و من خوشبخت ترین زن روی زمین هستم که همه روزم اینجا شب می شود و شبم به سپیده پیوند می خورد.

از ۱۴ سال زندگی مشترک با “سید” حرفها دارد، ولی همه ۱۱ سال یک طرف و سه سال و دو ماه و ۱۰ روز آخرش یک طرف! می گوید من از ۱۷ اسفندماه سال ۸۷ یک بار دیگر متولد شده ام، همزمان با بهشتی شدن سید نورخدا من هم اوج گرفتم تا توفیق پرستاری “شهید زنده” را داشته باشم.سید دلم را برد!
از روز آشنایی با “سید” می پرسم و با صورت گل انداخته می گوید که برای اولین بار در روز خواستگاری او را دیده و همان روز هم عاشقش شده است! وقتی از عشقش حرف می زند به مانند همه زنان محجوب و با حیای لرستانی صدایش می لرزد و صورتش سرخ و سفید می شود و می گوید: سید دلم را برد!

کمی تامل می کند و حرفهایش را به روز جانباز شدن سید پیوند می زند. می گوید همه چیز در عملیات کمین در شرق زاهدان و در نبرد با گروهک ریگی اتفاق افتاد. می گوید “سید” مرخصی داشته و قرار بوده همان روز برگردد ولی نوبت مرخصی اش را به همکارش می دهد تا توفیق حضور داشته باشد. می گوید اگر این مقاومت نبود شاید فاجعه ای رخ می داد، شاید!

پرستار یکی از اهالی بهشت شده ام…زن جوان تند و تند حرف می زند و من فقط گوش می کنم، گاهی آنقدر محو حرفهایش می شوم که نمی توانم کلمه ای بنویسم. می گوید “نمی دانی خون سید چه ها کرده است”، می گوید “شیرین ترین روزهای زندگی ام را سپری می کنم”، می گوید ” من پیش کسی هستم که ایمان دارم بهشتی می شود و چقدر خداوند به من لطف داشته که پرستار یکی از اهالی بهشت شده ام”، می گوید… در نگاهش غرور خاصی است که بی اندازه مجذوبم می کند، غروری که زندگی در کنار یک مرد بهشتی و یک شهید زنده به او داده و این احساس تمام روحش را تسخیر کرده است.

با مکث خاصی سوالم را مزمزه می کنم و می پرسم “خسته نمی شوی؟” می گوید از چه؟ با کمی تامل انگار که نمی دانم حرفم را چطور در قالب کلمات بیاورم با شرمندگی در چشمانش نگاه می کنم و از نگاهم منظورم را می خواند و می گوید: نه!



[تصویر: 165927_103.jpg]


پرستاری فرزند زهرا(سلام الله علیها) سهم کمی نیست!
سریع پی سوالم را می گیرم و می پرسم تا به حال از خدا گلایه کرده ای که “حقت این نبوده است؟” و بازهم جوابش سوالم را شرمنده می کند و می گوید: این تمام حق من از زندگی بوده است، پرستاری فرزند زهرا(سلام الله علیها) سهم کمی نیست! انگار که احساس می کند حرفش را شعار پنداشته ام پی حرف هایش را می گیرد و می گوید: اینها که می گویم شعار نیست، واقعیت زندگی من است، واقعیت همه سه سال و ۲ ماه و ۱۰ روز زندگی با یک “شهید زنده”!

احساس زنی که سالهاست همسرش بدون واکنشی روی تخت دراز کشیده و خیره مانده همه وجودم را مبهوت کرده است. زن جوان که انگار استیصال مرا دریافته حرف هایش را ادامه می دهد و می گوید: من فقط از “سید” دو سوال دارم، یکی اینکه آیا از من راضی است و دوم اینکه مرا هم پیش مادرش زهرا(سلام الله علیها) شفاعت می کند؟


می ترسم کم بیاورم! می گویم برای شفای “سید” دعا می کنی؟ و بازهم جواب عجیب زن جوان که “سید به دعای من احتیاج ندارد، خدا خودش به سید شفا داده است…”

می گوید که گاهی برای “سید” و خوشبختی شان اسفند دود می کند، می ترسد این خوشبختی تمام شود و با لبخندی می گوید همه به زندگی ما غبطه می خورند! می گوید همیشه در زندگی مان “تک” بوده ایم و حالا هم در همه دنیا “تک” هستیم. از او راجع به ترس ها و واهمه هایش می پرسم، آرام می گوید: می ترسم کم بیاورم! قبل از دعا کردن برای هر چیزی داخل پرانتز به خدا می گویم به من توانی بده که در این مسیر ثابت قدم باشم. روی پیشانی “سید نورخدا” بوسه می زند و می گوید روزی هزار بار پیشانی “سید” را بوسه باران می کنم، اینجا رد گلوله ای است که خانواده ما را بهشتی کرد!


][تصویر: 165924_877.jpg]


یک زن دیگر متولد شده است! کبری حافظی همسر جانباز ۱۰۰ درصد “سید نورخدا موسوی منفرد” معلم است ولی به خاطر همسرش مرخصی گرفته و کلاس درس را رها کرده است. خودش می گوید کلاس درس من اینجاست، من اینجا امتحان پس می دهم و به جای معلمی پرستارم! از تحمل و صبرش می پرسم و می گوید که قبل از جانباز شدن “سید نورخدا” خیلی روحیه حساس و عاطفی داشته است. می گوید وقتی سید سرما می خورد برایش تب می کردم! کمی مکث می کند و ادامه می دهد: ولی انگار آن زن حساس و کم تحمل تمام شده و یک زن دیگر متولد شده است! از آرزوهایش سوال می کنم و با خوشحالی تمام از در آستانه تحقق قرار گرفتن آرزوی دیدار با مولایش حضرت آیت الله خامنه ای می گوید. با ذوق زدگی خاصی می گوید که موافقت شده که به همراه بچه هایش به دیدار رهبری بروند تا یکی از آرزوهایش رنگ واقعیت بگیرد. آیا این منم!؟ می گویم راستی خانم حافظی چطور با سید ارتباط می گیری وقتی نه می تواند حرفی بزند و نه واکنشی و نه حتی نگاهی؟ انگار که از حرفم خوشش نمی آید، می گوید: من آنقدر به سید نزدیکم که نیازی به حرف یا کلامی نیست. وقتی تشنه می شوم احساس می کنم سید تشنه است و وقتی کمی آب روی لبهایش می ریزم عطش خودم هم رفع می شود! می گوید سید در کما قرار دارد ولی همه احساسش را احساس می کنم. انتظار ندارد من احساسش را درک کنم برای همین حرف هایش را با این جملات تمام می کند: کسی نمی داند سید چه کرده است با دل من!گاهی وقتها به خودم نگاه می کنم و می گویم آیا این منم!؟جز سکوت در مقابل حرفهای این بانوی صبر و ایثار چیز دیگری در ذهن قلمم نمی گنجد، احساسش همه وجودم را پر کرده ولی انگار حرفهایش را جز خودش کس دیگری نمی تواند درک کند، برای همین مهر سکوت بر لبهایم می زنم تا او بگوید و بگوید و بگوید و حرفهایش همین گزارش شود. برای رفتن از جایگاه فرشتگان و جایی که یک “شهید زنده” روی تخت به چشمان آسمان خیره مانده است پاهایم یاری نمی کند، انگار همان حس غریب همه وجودم را مسحور کرده است، اینجا جادویی به وسعت نگاه یک شهید جاریست، با وضو وارد شوید.
آدرس های مرجع