بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
من در این تایپیک قصد دارم به کمک شما دوستان عزیز به دوره های تمدن در دانش غربی و همچنین اسلامی(شیعه) بپردازم.
من این مباحث را بیشتر در سخنان دکتر عباسی و همچنین دوست عزیزمون آسیر که چند وقتی هست که دیگه سری به ما نمیزنه و امیدوارم همیشه موفق باشه و دوباره با پست های ارزشمند خودش ما را راهنمایی کنه مشاهده کردم و دوستان علاقه مند به پیگیری این مطلب گوش کردن به سخنان دکتر عباسی و خواندن مقالات ایشون بهشون کمک بسیاری میکند.
نقل قول از دکتر عباسی
نقل قول:یکی از بسترهای اصلی بصیرت بخشی فلسفه تاریخ است و یکی از ضعف های اصلی هم به عدم شناخت بنمایه های فلسفه های تاریخ برمی گردد.
نگاهی که در فلسفه تاریخ در اختیار ما است فلسفه تاریخ مورد نظر هگل است در اندیشه او مفهومی وجود دارد به نام گاینست که فراتر از روح و ذهن است و هول سه واژه کلیدی سنجش می شود. مفهوم اول اصالتجو است که اساس نگاه به گاینست است.
مفهوم دوم انتقال شناسی است. روند نوسانی و سینوسی بین پدیده نو و کهنه یا سنت تجدد. در انتقال شناسی هگل تاریخ مبتنی بر گردش ثانیه ها و سال ها نیست. تاریخ انتقال از یک انگاره اجتماعی نو به کهنه و مجددا کهنه به نو است. که به این در فلسفه تاریخ انتقال شناسی می گویند.
از اینجابه بعد نگرش تاریخی بوجود می آید این روح کلی زمانی که همه عالم واجد این روح است و همه انسان ها در آن روح قرار دارند و اگر شامل آن نباشد در واقع از تاریخ خارج شدند. یعنی چاره ای نیست که از سنت به مدرنیسم و سپس پست مدرنیسم و حال ترنس مدرنیسم وارد شویم. در دوره ترنس مدرنیسم اصالت از آن انسان نیست بلکه از آن شیطان است.
همانطور که مشاهده کردید ما از دوره شناسی از منظر غرب شروع میکنیم و بعد از اتمام آن به دوره شناسی از منظر تشیع میپردازیم فقط دوستان باید در این مورد کمک کنند
در ادامه به بحث در مورد هر دوره به ترتیب
عصر کهن(Ancient)
عصر مدرن(Modern)
عصر پست مدرن(Post modern)
عصر ترنس مدرن(Trans modern)
می پردازیم
بعد از بحث در هر دوره به سراغ دوره بعد میرویم و مولفه های هر دوره و نماد های هر دوره و اینکه در هر دوره اصالت ازان کیست و علت شکست هر دوره و ورود به دوره جدید میرویم
با دوره عصر کهن(Ancient) شروع میکنیم و از دوستان میخواهم با بحث درباره این دوره و مولفه های مهم این دوره و علل شکست و پایان این دوره و ورود به دوره جدید بپردازیم.
عصر کهن(Ancient)
در ابتدا باز میگم که این دوره شناسی از منظر غربی هست و دخلی به اسلام نداره و در ضمن اطلاعات من در این موارد بسیار کمه و هر انچه هست که از دیگران خوانده یا شنیده هستم و از اظهار نظر دوستان و همراهان تایپیک خوشحال میشوم
و اما عصر کهن این عصر که طولانی ترین دوران حساب میشود دارای مولفه ها و مشخصه های خاص خودش هست
این عصر با ابلیسک ; کلیسا ; فرقه های مذهبی ; .... شناخته میشود
گفته میشود در این دوره اصالت ازان خدا هست که به نظر برداشتی جعلی می اید در این عصر فرقه های مذهبی کنترل دنیا را بدست داشتند و بر مردم ظلم میکردند بخش اعظمی از جنگهای این دوره به دلایل مذهبی و اختلافات مذهبی بوده مانند لشکر کشی صلیبیون به فلسطین که نمونه بارزی از این دوران هستش
در این دوره که بنظر میرسه دوران پیامبران را هم شامل میشه ادیان و مذاهب امده اند و ابلیس در این دوران بیشتر به شکل نماد ظاهری خودش ابلیسک بوده که ما این ابلیسک ها را در اقصی نقاط جهان مانند رمی جمرات یا مصر باستان یا واتیکان.... مشاهده میکنیم.
در این دوره قدرت ازان فرق مذهبی بوده بطوریکه گالیله را در دادگاه تفتیش عقاید محاکمه کردند خط قرمزهای این دوره خط قرمز هایی مذهبی بوده و همه چیز با شریعت مذاهب مقایسه میشده برای گرفتن صلاحیت اکثر پادشاهان این دوره تاییدیه خود را از علمای فرقه های مختلف مذهبی میگرفتند و دین مهمترین بخش زندگی افراد این دوره بوده حالا خواه دینی ابراهیمی بوده باشه یا دینی الحادی و مشرکانه
پایان این دوره به نظر میرسه با رنسانس و انقلاب ها در نقاط مختلف جهان به پایان میرسد.
نکته مهم این است که این انتقال دوره امری آهسته و در هم آمیخته هست و منظور از اتمام یک دوره و اغاز دوره جدید مرگ دوره قبل نیست بلکه جو غالب عوض شده و نمود ها و ارزشهای دوره جدید بر دوره قدیم غلبه یافته و این در حالی هست که دوران قبلی هنوز زنده هست ولی از قدرتش بطور چشم گیری کم شده.
سلام
در پست اول به فلسفه تاریخ مورد نظر هگل اشاره شد و اینکه :
تاریخ انتقال از یک انگاره اجتماعی نو به کهنه و مجددا کهنه به نو است. که به این در فلسفه تاریخ انتقال شناسی می گویند.
همین طور که ما در فلسه تاریخ هگل دیدیم ما در اندیشه غربی شاهد یک حرکت سینوسی هستیم و به عقیده من ما می بینیم بسیاری از این اندیشه های دوره کهن در مورد خدایان باستان در دوره جدید و ترنس مدرن برمیگردد.
در زیر اسامی خدایان باستان یونان را میبینیم.
خداوندان اولمپ؛ زئوس در قله کوه اولمپ؛ بلندترین کوه یونان در قصرى مى زیست. خدایان معتبر اولمپ به ریاست زئوس مشورت خانه اى ترتیب مى دادند. تعداد خداوندان اولمپ را به دوازده خدا مى رسانیدند که بر اساس اسم یونانى و اسم رومى عبارت بودند از:
1- زئوس (ژوپیتر)
2- هرا (ژونون)
3- آتنه (مینرو)
4- آرتمیس (دبآن)
5- آفرودیت (ونوس)
6- دمتر (سرس)
7- آپولون (قبوس)
8- هرمس (مرکور
9- آرس (مارس)
10- هفائیستوس (ولکن)
11- پوزئیدون (نپتون)
12- هستیا (وستا)
دیگر خدایان و قهرمانان عبارتند از :
سال
پیتون
لسیفر
وسپر
لونا
هیراد
اریون
سیریوس
کالیستو
پاندورا
اپیمتیوس
تمپستیاس
میترا
اریس
لاوس و پنالس
یونیوس
فرتونا
می جیا
همین
مرفئوس
نقل قول:تقسيم قدرت ميان خدايان
در ميان خدايان يونان مرزهاي قدرت و مسئوليت ها تقسيم شده و مشخص است. هر خدائي در مورد مسائل مربوط به بخش خود اختيار تام دارد. حتي دخالت رئيس خدايان زئوس نسز در امور مربوط به ديگران حد معيني دارد. خود زئوس نيز همه كاره و هيچ كاره نيست. او نيز در بخش معيني مسئوليت خود را داراست. او حاكم جهان و خداي آسمان است. در ميان ابرها، رعد، برق، طوفان وباران ظاهر ميشود. بهمين جهت ستايش از او نيز بر فراز قله ها كه نزديك تر به آسمان ها هستند انجام مي گيرد. اما او خدا است و قدرت پيشگوئي دارد. او سرنوشت انسان ها را در ترازوي سرنوشت سبك و سنگين ميكند. او بر نظم اجتماعي انسان ها نظارت دارد و زوجات، خانواده ها، دولت، سوگند و حفظ حقوق ميهمانان را مراغب است. برخلاف آنچه كه در غالب اديان ديگر به خدا نسبت داده ميشود اصل عاري بودن از خطا و بهمين جهت مبري بودن از هرگونه مسئوليت در ميان خدايان يونان وجود ندارد. خدايان يونان نيز مانند انسان ها گرفتار احساسات، عواطف و خواسته هاي خويشند.
زئوس نيز گاه و بيگاه دچار خطا ميشود. او خود قانون مقدس خانواده را زير پا مي گذارد و براي همسر خود انگيزه حسادت ايجاد مي كند. تعداد فرزنداني كه الهه ها (خدايان زن) و انسان ها به او هديه كرده اند از شمار خارج است.
چون براي خدايان نيز احتمال ارتكاب خطا وجود دارد زمينه پيروي كور كورانه از اين انسان ها به مراتب كمتر از موقعي است كه خدايان مظهر كمال و عاري از كوچكترين خطا و مسئوليت ها تلقي شوند. انسان ها بخود اجازه ميدهند اعمال خدايان را نيز مورد بازرسي و بررسي قرار دهند و در مورد درست يا نادرست بودن اين اعمال نظر خود را داشته باشند.
تساوي خدايان زن و مرد
در ميان خدايان يونان الهه هاي زن همانقدر خدا و داراي قدرت هستند كه خدايان مرد. از همان حقوقي و وظائفي برخوردارند كه مردان هستند.
براي مثال هرا (Hera) خواهر و همسر زئوس است و بالاترين الهه زن در آسمان بشمار ميرود. هرا به عنوان خداي قوانين مقدس خانواده بر كار انسان ها و خدايان نظاره مي كند. او بخصوص در فكر حفاظت از شخصيت و حقوق زن است. سختي در طينت اوست. هفائيستوس پسر او مي لنگد زيرا كه مادر كه از زشتي او برافروخته بود او را از المپ به زمين پرتاب كرده است.
خدايان همه نوع صفت هاي زميني و انساني را دارا هستند. حسادت، كينه و نفرت در ميان خدايان يونان امري روزمره و عادي است. هرا سمت مشاوري زئوس را هم داراست اما به دليل حسادتش دائما عليه زئوس توطئه مي كند.
همانطور که مشاهده کردید در این دوران هیچ اصالتی ازان انسانها نبوده و اصالت ازان خدایان یونان باستان یا
خدایی که کلیسا آنرا تبلیغ میکرد و دارای فرزند بود هست
سلام
دوره کهن در اروپا با رفرم های مذهبی و رنسانس به پایان رسید
در این عصر با ظهور نهضت پروتستانتیزم جان تازه ای در پیکره مسیحیت دمیده شد و توانست بسیاری از نقص ها و معایب کلیسای به تحجر رسیده کاتولیک را که جز مال اندوزی و تفتیش کاری نکرده بود را جبران کند.
اهمیت این نهضت را می توان از دو منظر مورد توجه قرار داد: اول آنکه این رفورم در واقع رفورمی کاملا دینی است و از پشتوانه های دینی مسیحیت برخوردار است. این موضوع اهمیت بررسی آن و توجه به نقش اش در تغییرات روانشناختی و جامعه شناختی را صد چندان می کند و دومین عاملی که اهمیت این حرکت را نشان می دهد، تداخل زمانی وقوع نهضت دینی پروتستانتیزم با برهه ی گذار غرب از قرون وسطی به رنسانس است. رنسانس دورانی است که در حقیقت به عنوان تاریخ شروع غرب جدید از آن یاد می کنند. دورانی که با پشت کردن به بسیاری از مولفه های گذشته اش بنیان های مدرنیته و عصر سلطه تکنیک را پایه گذاری می کند.
نکته مهم این هست بسیاری از حرکت های نو از دل نهضت های به بن بست رسیده قدیمی سر بر می اورد مثل خیزش پروتستانیزم از کلیسا.
چند نمونه از بن بست ها و مشکلات کلیسا در دوره کهن
1-مسیحیت درتمامی دوران حیات و رشدش در هزاره میانی تاریخ غرب هرگز نتوانسته بود به تعارضات درونی پیروانش به نحوی معتدل و متعادل پاسخ صحیح و اصولی دهد. تعارضاتی چون "انسان/خدا"،"طبیعت/ماوراالطبیعه" و"عقل/ایمان" برای جوامع مسیحی قرون وسطی همواره به عنوان معظلی مهم و مطرح در همه آن دوران ها بوده است.
2-کلیسای کاتولیک به علت دریافت های متعدد و گوناگونی که به بهانه های مختلف از مردم داشت، ثروت بی حد و حرصی را به دست آورده بود.
نتیجه چنین ثروت و مال اندوزی گذشته از فساد و تباهی ائی که برای کلیسا نشینان به ارمغان می آورد، چیزی جز جدائی هر چه بیشتر مردم از کلیسا نبود. مردم از یک سو سخنان بیشماری را درباره ی آئین بی آلایش مسیح(علیه السلام) وزندگی فقیرانه و توام با درد و رنج وسیر و سلوک می شنیدند و از طرف دیگر مروجان پیام مسیح(علیه السلام) را غرق در ثروت می دیدند.
3-کلیسای مسیحی در قرون وسطی، علی الخصوص در فاصله ی قرن های١١ تا ١٤م از ابزارهای گوناگون تفتیش و تکفیر بهره می جسته است.
4-مسخ دین توسط کلیسا ها تا به آنجا پیش رفته بود که برای مثال در برخی از مواقع که ازدواج شاهان با محارم بعلل سیاسی یا اجتماعی ضرورت پیدا می کرد، پاپ این حق را برای خود قائل بود تا در ازای دریافت مبالغی این کار را نافع و مقتضی اعلام کند وطرفین را از حدود شرع برهاند!
مثال دیگری از اقدامات عجیب کلیسا، فروش بهشت و جهنم بود
از دیگر مشکلت کلیسا
اعتقاد به عصمت پاپ و دوری وی از گناه ، واسطه بودن پاپ بین بندگان و خدا ، اعتقاد به اینکه سعادتمندی از دو راه ایمان و اعمال نیک میسر میشود ، ممنوعیت ازدواج کشیشان و... نیز اشاره کرد.
همانطور دیدید نهضت پروتستانیزم توانست در کنار رنسانس علمی و فرهنگی و هنری در اروپا یک رنسانس مذهبی ایجاد کند و شرایط را برای تغیر عصر از دوره کهن به مدرن باز کند.
با شروع عصر روشن فکری دینی و کاهش قدرت کلیسا کاتولیک ; اندیشه های لائیک هم فرصت نشر و انتشار پیدا کردند و همینطور و حرکتهای ملی توانستند به طور چشم گیری جا باز کنند که از نمونه این حرکت ها میتوان به انقلاب کبیر فرانسه نام برد که با توجه به شرایط جدید رخ داد و منجر به تغییر نظام سلطنتی به جمهوری لائیک در فرانسه و ایجاد پیامدهای عمیقی در کل اروپا شد.
پس از انقلاب در ساختار حکومتی فرانسه، که پیش از آن سلطنتی با امتیازات فئودالی برای طبقه اشراف و روحانیون کاتولیک بود، تغییرات بنیادی در شکلهای مبتنی بر اصول جدایی دین از سیاست، روشنگری، ملیگرایی، دموکراسی و حقوق شهروندی پدید آمد.
همانطور که در بالا میبینید ما چند نمونه از دستاوردهای دوران مدرن را میبینیم :
اصول جدایی دین از سیاست
دموکراسی
روشنگری
ملیگرایی
حقوق شهروندی
این شعارها تا حالا هم وجود دارند ولی وجه عملی خود را از دست داده اند و جز شعاری تو خالی چیز دیگری ازش باقی نمانده است.
در دوره مدرنیته اصالت به بشر منتقل می شود اما این بشر لفظ عام است.
همانطور که میبینید با انتقال اصالت به بشر در این دوره بشر محور مرکزی جوامع غربی قرار میگیرد و کلیه تلاش ها و کوشش ها در این دوره برای بشر انجام میشود که جنگ های ملی و استعمار دیگر ملل برای رفاه بیشتر خود از نمود های این بشر محوری است
از دیگر نمودهای این انسان محوری میتوان به طبقه بندی جدید اجتماعی اشاره کرد و تلاش انسان برای کشف و اکتشاف و اختراع های جدید برای راحتی بیشتر انسان و پاسخگویی به نیازهای روزافزون انسان اشاره کرد.
بسم الله الرحمن الرحیم .
از ابتدای خلقت دنیا تا به امروز بشر بر اساس اعتقادش به دو دسته تقسیم میشود :
1.تئویسم (خدا محور)
2.اومانیسم(انسان محور)
همواره بشر با اصالت دادن به خود از خداوند متعال فاصله گرفته و خود را دز باتلاقی به اسم دنیا رها کرده و پیامبران الهی از اغاز تا به پیامبر خاتم و امامان معصوم سعی کرده اند که بشر را از گمراهی نجات بدهند و راه حقیقی سعادت بشر را به انسان نشان بدهند و در این بین شیطان و عوامل او بیکار ننشسته و سعی در اثبات پایین بودن منزلت انسان در مقابل ابلیس را دارند که در قران به ان اشاره شده است که ابلیس هنگام عزل شدن خود از درگاه الهی قسم خورد که انسان را به بیراهه بکشاند به غیر از گروه مخلصین.
شاید از زبان شهید اوینی شنیده اید که میگوید : سر سپردن به غرب، قبول ولایت شیطان است.
سلاح امروز غرب برای جمع اوری سپاه شیطان در جنگ جهانی چهارم چیست ؟
پاسخ : رسانه ها (جنگ نرم )
امروزه رسانه ها نقش حائز اهمیتی در زندگی مردم جهان ایفا میکنند و توده ی عوام جامعه بدون در نظر گرفتن دستان پنهان پشت پرده و نظام سلطه جهانی بی محابا به تماشای تلویزیون و ماهواره ای مینشینند که تنها سعی در نشاندن تفکر اومانیست غربی را دارد .
با بررسی تاریخ نظام غرب میتوان ان را در 4 دوره ی فکری تقسیم بندی کرد :
1.تئویسم (دوره ی رنسانس)
2.اومانیسم (دوره ی مدرنیته)
3.خود محور(دوره ی پست مدرن)
4.نفس محور (دوره ی ترانس مدرن)
تئویسم
این دوره در زمان حکومت کلیسا در رنسانس بود که اکثرا مردم اروپا خداپرست بودن .
اومانیسم
این دوره به مربوط به 350 سال گذشته میشود که با رشد علم و اغاز دوره ی مدرنیته با دکارت (فیلسوف بزرگ غربی) انسان غربی رو به انسان محوری اورد .
دکارت میگوید : من می اندیشم پس هستم .
دکارت میگوید : من در همه چیز شک میکنم تنها در اینکه میتوانم شک کنم نمیتوانم شک کنم
این من بودن اساس و مبنای اومانیسم را بوجود اورد . اینکه خود را مبنای تشریح جهان اطراف قرار داد و سندیت را به عقل و خرد هر شخصی داد . اینجا این سوال مطرح میشود که در دکترین اقای دکارت ایا هر شخصی توانایی اندیشیدن و صلاح خود را تشخیص دادن را دارد ؟ ایا هر کسی میتواند با توجه به جمله اقای دکارت که میگوید : من می اندیشم پس هستم . مبنا و اساس را عقل شمارشگر قرار دهد ؟
این من بودنمبنا و اساس دوره ی مدرنیته و فاصله گرفتن غرب از کتاب الهی و خداپرستی و رو کردن به انسان محوری بود .
خود محور
در عصر مدرنیته انسان بر خدا اصالت داشت . انسان در واقع یک تعریف و مصداق از جمع انسان های یک جامعه است نه تنها یک فرد خاص . در دوره ی پست مدرن که 30 سال از اغاز جدی ان میگذرد که نیچه با جمله ی معروف خود که میگفت : خدا مرد. شروع شده است هر چند نیچه در 150 سال پیش زندگی میکرد اما اساس پست مدرنیته از تفکرات نیچه ریشه گرفته است در پست مدرن اصالت از جمع انسان ها به خود میرسد . یعنی : خود من ... خود شما ... خود ایشان .
ایا این خود ها که هر کدام برای خودشان تصمیم میگیرند میتوانند جامعه ی ارمانی رقم بزنند ؟ ایا این بی نظمی در پست مدرنیسم میتواند برنامه ی مناسبی برای سعادت انسان رقم بزند ؟
در پست مدرنیسم یک فرد گرایی حاکم بر جامعه است که نمونه ی بارز پست مدرن فمینسم است که اصل خانواده را زیره سوال برده و در خوشبینانه ترین حالت منجر به تشکیل خانواده ی تک والدینی میشود . اساس پست مدرن فرار از نظم و رو به بی نظمی اوردن است .
نفس محور
دورانی که از سال 2000 تا به کنون اغاز گشته و عصر شیطان پرستی و ترانس مدرنیسم است . نیاز انسان به عالم غیب در این دوران با ترسیم ماورای جعلی برای انسان غربی شکل گرفته است . در واقع فلسفه ی غربی با فرار از عالم غیب در دوره ی رنسانس و رو اوردن به انسان محوری و بازگشت دوباره به سوی عالم غیب ضعف خود را در نوشتن برنامه ی دقیق برای سعادت انسان نشان داده است . حتی با بازگشت جامعه ی غربی به سوی عالم ماورا این بار فیلسوفان سعی در جعل عالم غیب و عینیت دادن به عوامل غیب هستند .
در گذشته برای اینکه فیلسوفان بخواهند دستگاه فلسفی خود را در جامعه جا بیندازند کتاب مینوشتند اما با توجه به رشد سریع فناوری و تکنولوژی امروز فلسفه حاکم بر دستگاه هالیوود هست که باز ریشه در اومانیسم دارد . چرا که هنوز خدا را به صورت انسانی در فیلم ها تجسم میکنند و او را محدود به مکان و زمان میدانند . فرشتگان را در حیبت دختران خدا به تصویر میکشند و عصر نئوپاگانیسم (کفرکیشی جدید)را در تمام دنیا تبلیغ میکنند .
عالم غیبی که تا انسان نتواند ان را ببیند وجود ندارد ...عالم غیبی که در ان خدا مرده است و از جهانیان خسته است ...عالم غیبی که باید حس شود (امپریسم) تا موجودیت داشته باشد .عالم غیبی که باید در حس گنجانده شود تا موجود باشد .
ایا این حس گرایی ریشه در نفس انسان ندارد ؟ همان نفسی که دشمن ترین دشمن انسان است !!!
در قران اماده است که شیطان بر بعضی از انسان ها ولایت دارد ... این انسان ها چه کسانی هستند ؟
ولا تُطِع مَن اغفلنا قلبه عن ذکرنا و اتّبعَ هويه و کان أمره فُرُطا» کهف آيه 28
« هرگز از کسي که ما قلبش را از ذکر خود غافل ساختيم و او از هواي نفس خود پيروي کرد و از حدّ خويش تجاوز کرده است، اطاعت مکن»
إستحوَذَ عليهم الشّيطان فَأنسيهم ذِکرَ الله اولئکَ حِزبُ الشّيطان ألا إنَّ حِزبُ الشّيطان هُم الخاسرون» مجادله آيه 19
« و شيطان بر دلهاي آنان سخت احاطه کرده که ذکر خدا را به کلي از يادشان برده، آنها پيروان شيطانند و آگاه باشيد که قطعاً پيروان شيطان، زيان کارانِ دوعالمند.»
تنها هدیه ی ترانس مدرنیسم به جهان شیطان پرستی و اطاعت از نفس است .
خدا و انسان محوری
حتی اگر از دیدگاه اومانیسم و انسان محوری مردم دیندار را به چالش بکشیم متوجه میشویم که ان ها کسی را عبادت میکنند که از همه انسان محور تر است .
همه ما داستان سجده نکردن ابلیس به ادم را میدانیم و اینکه خداوند او را از درگاه خود بیرون راند . به راستی ایا این همان خدایی نیست که انسان را اشرف مخلوقات قرار داد و به خاطر سجده نکردن ابلیس به انسان او را از درگاه خود راند ؟
ایا از خداوند انسان محور تر هم هست ؟ چه کسی میتواند منکر این قضیه بشود و مدعی اینکه ادیان برای سعادت بشر فرستاده نشده است ؟ چطور خداوندی که ابلیس را به خاطر سجده نکردن از درگاه خود میراند برنامه ای متناقض با سعادت بشر را به پیامبرانش ابلاغ میکند ؟
به راستی که خداوند پاک منزه است و تنها اوست که لایق پرستش است و پناه میبرم به خدا از شر شیطان رانده شده
وما خلقت الجن والانس الاّ ليعبدون
ما جن و انس را جز براى عبادت و پرستش نيافريديم
در پاسخ به گروهی که هنوز خود را روشنفکر میدانند و خود را در مفهوم های پوچی چون جامعه ی مدنی و انسانی و شعار های غربی گم کرده اند میگویم : چطور به شیطانی اعتماد میکنید که روزه اول برایتان ارزشی قائل نشد و سجده نکرد ولی امروز شعار انسان محوری و انسان دوستی میدهد ؟
امیدوارم تاپیک مورد توجه دوستان قرار گرفته باشه و بیشتر از پیش به دینداری خودشون افتخار کنند .
حقیقت را با افتخار منتشر کنید !!!
با سلام و عرض تشکر از جناب فرهاد و رضای عزیز!
قصدم این بود که این جستار دوباره برگرده و دوستانی که موارد داخلش رو ندیدن حتما مطالب رو مطالعه کنند!
به خصوص پست رضای عزیز که در نوع خودش توی نت کم نظیر بود!
ضمنا مطالب این جستار هم به طور خاص به پست مدرنیسم می پردازه که میتونه دیدتون رو نسبت به این دوره ی
فلسفی غرب کامل تر کنه :
نگاهی به سینمای پسانوگرا
موفق بمانید و در پناه حق