با سلام مجدد
همانطوری که گفتم اکثرا کسانی که ریاضت نفس کشیده اند دارای قوه وهمیه بسیار قویتری از افراد عادی هستند
یا به عبارت دیگر نیمکره راست این افراد بسیار بیش فعال تر از دیگران هست.
که یکی از آنان شخصی با نام "ولف میسینگ" است
که من برای جلوگیری از فشار مضاعف به سایت بخشی از خاطرات عجیبش را که در مجله علم و دین شوروی ( در ماههای ژوئیه ، اوت و سپتامبر سال 1965) نوشته است را برای شما میگذارم:
شبی دو ناشناس که کاسکت سبز بسر داشتند وارد سالن محل کار من شدند و
به من گفتند : توباید همراه ما بیایی . این دو لباس پلیس سیاسی شوروی را به
تن داشتند ، اما به نظر می آمد که قصد آزار مرا ندارند . آنها به من گفتند :
لطفا دنبال ما بیایید ، برایتان در یک هتل اتاقی گرفته ایم و جامه دانهایتان را هم به آنجا برده ایم .
همرا این دو پلیس سیاسی ، نخست به هتل رفتم و بعد آنها مرا به مقصد نا
معلومی بردند . آنجا یک اتاق تاریک بود در یک اداره دولتی و مردی که
سبیل پر پشتی داشت بلا فاصله پس از ورود من به آن اتاق ، داخل شد و
دوستانه به من سلام داد . او استالین بود و دیدنش مرا سخت به وحشت
انداخت ، آخر استالین با من چه کاری ممگن است داشته باشد ؟ استالین از
اوضاع لهستان از من پرسید و بعد خواست که ماجرای فرار خودم را
برایش بگویم و من هم صادقانه همه چیز را تعریف کردم و در پایان به من
گفت : بسیار خوب تو می توانی بروی ، ما درباره صحت گفته های تو
تحقیق خواهیم کرد . آنگاه دولت شوروی با کمک دانشمندانش درباره من به
یک رشته تحقیقات دست زد که نخستین آزمایش از این تحقیقات متاسفانه به
یک حادثه نا مطلوب منجر شد .
ماموران شوروی از من خواستند به کمک نیروهای خودم و بدون آنکه
حواله چک بانکی در اختیار داشته باشم از بانک دولتی مبلغ یکصد هزار
روبل بگیرم . من همراه با چند مامور که لباس معمولی به تن داشتند و
شناخته نمی شدند به بانک رفتم و یک راست تا برابر گیشه پرداخت پیش
رفتم و جلوی صندوقدار ایستادم . بعد یک برگ کاغذ سفید را که هیچ گونه
علامتی روی آن نبود به دست صندوقدار دادم و "در حالی که خیره در
چشمانش نگاه می کردم و اندیشه خودم را که تصویر یک حواله یکصد هزار روبلی بود به مغز او منتقل کردم و از او عینا همین مبلغ را خواستم .
صندوقدار بدون هیچ شکی صد هزار روبل به من داد" و من پولها را در
جامه دان کوچکی که همراه برده بودم جای دادم و ماموران پلیس بعدا در
نهایت حیرت گزارش خود را درباره واقعه نوشتند .
بعد از آنکه پولها را به مقامات مربوطه نشان دادم ، خیلی زود دوباره به
بانک رفتیم و من به اتفاق ماموران از صندوقدار خواستم پولهای موجودی
خود را بشمارد و آن مرد بینوا پس از شمارش پولها متوجه شد که یکصد
هزار روبل کسر دارد و موقعی که چکهایی را که گرفته بود بررسی کرد به
عوض حواله بانکی ، با یک برگ کاغذ سفید معمولی مواجه گردید و این
همان کاغذی بود که من به نیروی هیپنوتیزم به او القاء کرده بودم که یک
حواله یکصد هزار روبلی است .
صندوقدار بعد از مشاهده این کاغذ سفید ناگهان فریادی کشید و بیهوش نقش
زمین شد . بیچاره سکته کرده بود و من دیگر این موضوع را پیش بینی
نکرده بودم . خوشبختانه پزشکان بعدا توانستند صندوقدار را زنده نگه دارند .
متن کامل را در لینک : http://www.arvahh.mihanblog.com/post/category/61 بخوانید
خدا یار و نگهدارتان باد