۲۲/مهر/۹۰, ۲۲:۲۶
بسم الله النور
سلام علیکم
منزل اول
خلیفة الله است ، مثل آدم . عمر طولانی دارد ، مثل نوح . کفار به دستش هلاک میشوند ، مثل هود . تولدش پنهان است ، مثل ابراهیم .بشارت آمدنش را داده اند ، مثل اسماعیل . فرشتگان به یاریش می آیند، مثل لوط . در عزای حسین گریان است ، مثل یعقوب . زیباترین خَلق است ، مثل یوسف . حکومتش جهانی است ، مثل سلیمان . صبر دارد ، مثل ایوب . در گهواره سخن گفت ، مثل عیسی . نام و کنیه اش نام و کنیه محمد است و شبیه ترین خَلق در خُلق و خو به او .
منزل دوم
دور امام صادق نشسته بودند و قرآن میخواندند . قاری خواند :« والشمس و ضحیها ..»
گفت : «خورشید ، محمد است که دین را برای مردم روشن کرد.»
خواند: «والقمر إذا تلیها ..»
گفت : «ماه ، علی است بعد محمد.»
خواند : «والنهار إذا جلیها ..»
گفت : «روز ، امامیست از نسل فاطمه که تاریکی های ظلم را از بین میبرد.»
منزل سوم
کاخ قیصر را تزیین کرده بورند برای عروسی .بزرگان جمع بودند . روحانیون مسیحی ، سران لشکر و صاحب منصبان حکومتی . عروس و داماد وارد شدند و نشستند روی تخت جواهر نشان بالای تالار . انجیلها را که باز کردند ، زمین لرزید . جامها افتاد . پایه های تخت شکست .سر پایش کردند ، باز شکست . گفتند : « این ازدواج نحس است.»رفتند . شب خواب دید . شمعون بود و عیسی و محمد. دید عقدش کردند . برای پسر پیغمبر مسلمانان . صدایش میکردند حسن.
منزل چهارم
بین کنیزان رومی دختری بود که برای هیچکس نقاب را از صورتش کنار نمیزد. میرفتند و می آمدند و قیمت می گذاشتند . قیمت های بالا. بعضی خیلی بالا . دختر به زبان عربی می گفت :« سلیمان هم که باشی ،نمی آیم خانه ات . پولت را حرام نکن.»
چشمهای صاحبش گرد شد . کم مانده بود داد بزند :« تو کنیزی مثلاً ! بالاخره باید بفروشمت ..»
گفت : « عجله نکن . آنکه باید بخردم می آید.»
منزل پنجم
-120 دینار؟
-نمی دهم.
-300 دینار؟
-عربی هم بلد است . بیشتر می ارزد.
-3000 دینار؟
عمروبن زید کنیز را نگاه کرد . اشک توی چشمهایش حلقه زده بود . تنش می لرزید .آرام سرش را به چپ و راست تکان داد . عمرو اخم کرد :« یا از بین اینها انتخاب کن ، یا به زور میفروشمت.»
مردی دیگر جلو آمد :« از طرف سرورم وکیل هستم این کنیز را از تو بخرم.»
نامه ای داد دست کنیز. نامه ای به خط رومی . اشکهایی که پای چشمهایش جمع شده بود ،غلتید روی گونه هایش :« مرا به صاحب این نامه بفروش . فقط به او ! و گرنه خودم را میکشم..»
فروختش به صاحب همان نامه به 220 دینار .
منزل ششم
خانه امام هادی کجا و قصر قیصر کجا. نرجس خاتون تمام قد جلوی امام بلند شد . سلام کرد . امام خوش آمد گفت . پرسید :« کیسه ای طلا به تو بدهم یا بشارت عزت و شرافت ابدی؟»
گفت :« پول نه ، بشارت بدهید .»
امام گفت : « تو را به پسری بشارت می دهم که پادشاه مشرق و مغرب می شود. زمین را پر از عدل میکند بعد آنکه از ظلم و جور پر شده باشد.»
نرجس خاتون سرخ شد . سرش را انداخت زیر . آرام پرسید : « پدر این پسر ؟»
شنید :« همان کسی که جدم ، رسول خدا تو را برایش خواستگاری کرد .»
منزل هفتم
تا سحر چشم از نرجس خاتون بر نداشت . باورش نمی آمد. انگار نه انگار که قرار است خبری شود . داشت شک میکرد کم کم . صدای امام از اتاق دیگر بلند شد : « شک نکن عمه . وقتش شده .»
برگشت . نرجس خاتون از درد به خود می پیچید . نشست کنارش . دستهایش را دور شانه های نرجس خاتون حلقه کرد . سوره قدر خواند برایش . صدایی همراهی اش میکرد . از توی شکم مادر إنا انزلنا میخواند.
« إنا انزلناه فی لیلة القدر ..»
منزل هشتم
رفت پیش امام عسکری. پرسید :« زمین که خالی از حجت نمیشود . حجت خدا بعد شما کیست ؟ » امام رفت . وقتی بازگشت بچه سه ساله ای روی شانه اش نشانده بود : «اگر پیش خدا و رسولش عزیز نبودی ، پسرم را به تو نشان نمی دادم . »
پرسید : «نشانه ای هم دارد که دلم آرام بگیرد ؟ »
کودک گفت : « من بقیة الله روی زمینم و انتقام گیرنده از دشمنان خدا . حالا که دیدی ، دنبالش نگرد.»
منزل نهم
انگار خودش هم باورش شده بود که صاحب عزاست. کنار در خانه امام ایستاده بود . مردم دسته دسته می آمدند ، شهادت امام را تسلیت میگفتند و امامت او را تهنیت .خادم خانه صدایش زد :«جنازه آماده نماز است .» چعفر رفت داخل خانه . ایستاد کنار جنازه برادر و دستها را برای تکبیر بالا برد . نوجوانی از گوشه خانه جلو آمد . عبای جعفر را گرفت . رنگ جعفر پرید . دستهایش را انداخت.
صدایش را همه شنیدند : «عمو کنار برو ! برای نماز خواندن به جنازه پدر من سزاوارترم.»
منزل دهم
خبر شهادت امام عسکری که رسید ، راه افتاد طرف سامراء ، دنبال امام دوازدهم. از همان دم دروازه شهر شروع کرد . سراغش را گرفت . هرکس چیزی گفت . یکی گفت : « جعفر بن علی ، امام است .»
یکی دیگر هم گفت :« غایب شده. » بالاخره یکی نشانی خانه امام حسن را داد . رسید پشت در. دستش را بالا برد تا در بزند . کسی صدایش زد . دور و برش را نگاه کرد . کسی نبود . دوباره صدا زد .داشت میترسید کم کم . پرسید : «کی هستی؟»
شنید :« به مردم مصر بگو : مگر پیامبر را دیده بودید که به او ایمان آوردید؟»
از همان راهی که آمده بود برگشت.
منزل یازدهم
چیزی از شهادت امام عسکری نگذشته بود که سه نفر با شمشیر های کشیده رفتند پشت در خانه اش . خلیفه گفته بود : «می روید ، جانشین حسن بن علی را پیدا میکنید و سرش را برای من می آورید .» از غلام خانه پرسیدند :« داخل خانه کیست ؟»
انگار نه انگار که میخواهند آقایش را سر ببرند. سرش را بلند هم نکرد .
گفت :« صاحبم.»
رفتند داخل. ایستاده بود و نماز میخواند . روی آب بود انگار . یک دریای واقعی . نمیتوانستند نزدیکش بشوند . نفر اول یک قدم برداشت .توی آب فرو رفت .به هزار زور وزحمت درش آوردند . بی هوش شد . دومی هم . سومی دست و پایش را گم کرد . به غلط کردن افتاد:« آقا ببخشید.... اشتباه کردم ....نفهمیدم....»رفقایش را بلند کرد.
رفت و پشت سرش را هم نگاه نکرد.
منزل دوازدهم
با شمشیر و نیزه و خنجر جمع شده بودند پشت در سرداب. فرمانده شان جلوشان . از داخل صدای قرآن می آمد . داد زد :« مواظب باشید فرار نکند.»
در باز شد . آمد بیرون . درست از روبه روی فرمانده رد شد و رفت . فرمانده شمشیرش را بالا برد :«بروید تو بگیریدش.»
کسی تکان نخورد . هاج و واج نگاهش کردند :«مگر همین نبود که از مقابلتان گذشت.»
سرخ شد . از عصبانیت میلرزید:«من که کسی را ندیدم . شما که دیدید چرا نگرفتیدش؟»
گفتند :« وقتی دیدیم شما میبینید و چیزی نمیگویید ، ما هم حرفی نزدیم.»
انشاءالله ادامه دارد.
موفق باشید و خدایی .
سلام علیکم
منزل اول
خلیفة الله است ، مثل آدم . عمر طولانی دارد ، مثل نوح . کفار به دستش هلاک میشوند ، مثل هود . تولدش پنهان است ، مثل ابراهیم .بشارت آمدنش را داده اند ، مثل اسماعیل . فرشتگان به یاریش می آیند، مثل لوط . در عزای حسین گریان است ، مثل یعقوب . زیباترین خَلق است ، مثل یوسف . حکومتش جهانی است ، مثل سلیمان . صبر دارد ، مثل ایوب . در گهواره سخن گفت ، مثل عیسی . نام و کنیه اش نام و کنیه محمد است و شبیه ترین خَلق در خُلق و خو به او .
منزل دوم
دور امام صادق نشسته بودند و قرآن میخواندند . قاری خواند :« والشمس و ضحیها ..»
گفت : «خورشید ، محمد است که دین را برای مردم روشن کرد.»
خواند: «والقمر إذا تلیها ..»
گفت : «ماه ، علی است بعد محمد.»
خواند : «والنهار إذا جلیها ..»
گفت : «روز ، امامیست از نسل فاطمه که تاریکی های ظلم را از بین میبرد.»
منزل سوم
کاخ قیصر را تزیین کرده بورند برای عروسی .بزرگان جمع بودند . روحانیون مسیحی ، سران لشکر و صاحب منصبان حکومتی . عروس و داماد وارد شدند و نشستند روی تخت جواهر نشان بالای تالار . انجیلها را که باز کردند ، زمین لرزید . جامها افتاد . پایه های تخت شکست .سر پایش کردند ، باز شکست . گفتند : « این ازدواج نحس است.»رفتند . شب خواب دید . شمعون بود و عیسی و محمد. دید عقدش کردند . برای پسر پیغمبر مسلمانان . صدایش میکردند حسن.
منزل چهارم
بین کنیزان رومی دختری بود که برای هیچکس نقاب را از صورتش کنار نمیزد. میرفتند و می آمدند و قیمت می گذاشتند . قیمت های بالا. بعضی خیلی بالا . دختر به زبان عربی می گفت :« سلیمان هم که باشی ،نمی آیم خانه ات . پولت را حرام نکن.»
چشمهای صاحبش گرد شد . کم مانده بود داد بزند :« تو کنیزی مثلاً ! بالاخره باید بفروشمت ..»
گفت : « عجله نکن . آنکه باید بخردم می آید.»
منزل پنجم
-120 دینار؟
-نمی دهم.
-300 دینار؟
-عربی هم بلد است . بیشتر می ارزد.
-3000 دینار؟
عمروبن زید کنیز را نگاه کرد . اشک توی چشمهایش حلقه زده بود . تنش می لرزید .آرام سرش را به چپ و راست تکان داد . عمرو اخم کرد :« یا از بین اینها انتخاب کن ، یا به زور میفروشمت.»
مردی دیگر جلو آمد :« از طرف سرورم وکیل هستم این کنیز را از تو بخرم.»
نامه ای داد دست کنیز. نامه ای به خط رومی . اشکهایی که پای چشمهایش جمع شده بود ،غلتید روی گونه هایش :« مرا به صاحب این نامه بفروش . فقط به او ! و گرنه خودم را میکشم..»
فروختش به صاحب همان نامه به 220 دینار .
منزل ششم
خانه امام هادی کجا و قصر قیصر کجا. نرجس خاتون تمام قد جلوی امام بلند شد . سلام کرد . امام خوش آمد گفت . پرسید :« کیسه ای طلا به تو بدهم یا بشارت عزت و شرافت ابدی؟»
گفت :« پول نه ، بشارت بدهید .»
امام گفت : « تو را به پسری بشارت می دهم که پادشاه مشرق و مغرب می شود. زمین را پر از عدل میکند بعد آنکه از ظلم و جور پر شده باشد.»
نرجس خاتون سرخ شد . سرش را انداخت زیر . آرام پرسید : « پدر این پسر ؟»
شنید :« همان کسی که جدم ، رسول خدا تو را برایش خواستگاری کرد .»
منزل هفتم
تا سحر چشم از نرجس خاتون بر نداشت . باورش نمی آمد. انگار نه انگار که قرار است خبری شود . داشت شک میکرد کم کم . صدای امام از اتاق دیگر بلند شد : « شک نکن عمه . وقتش شده .»
برگشت . نرجس خاتون از درد به خود می پیچید . نشست کنارش . دستهایش را دور شانه های نرجس خاتون حلقه کرد . سوره قدر خواند برایش . صدایی همراهی اش میکرد . از توی شکم مادر إنا انزلنا میخواند.
« إنا انزلناه فی لیلة القدر ..»
منزل هشتم
رفت پیش امام عسکری. پرسید :« زمین که خالی از حجت نمیشود . حجت خدا بعد شما کیست ؟ » امام رفت . وقتی بازگشت بچه سه ساله ای روی شانه اش نشانده بود : «اگر پیش خدا و رسولش عزیز نبودی ، پسرم را به تو نشان نمی دادم . »
پرسید : «نشانه ای هم دارد که دلم آرام بگیرد ؟ »
کودک گفت : « من بقیة الله روی زمینم و انتقام گیرنده از دشمنان خدا . حالا که دیدی ، دنبالش نگرد.»
منزل نهم
انگار خودش هم باورش شده بود که صاحب عزاست. کنار در خانه امام ایستاده بود . مردم دسته دسته می آمدند ، شهادت امام را تسلیت میگفتند و امامت او را تهنیت .خادم خانه صدایش زد :«جنازه آماده نماز است .» چعفر رفت داخل خانه . ایستاد کنار جنازه برادر و دستها را برای تکبیر بالا برد . نوجوانی از گوشه خانه جلو آمد . عبای جعفر را گرفت . رنگ جعفر پرید . دستهایش را انداخت.
صدایش را همه شنیدند : «عمو کنار برو ! برای نماز خواندن به جنازه پدر من سزاوارترم.»
منزل دهم
خبر شهادت امام عسکری که رسید ، راه افتاد طرف سامراء ، دنبال امام دوازدهم. از همان دم دروازه شهر شروع کرد . سراغش را گرفت . هرکس چیزی گفت . یکی گفت : « جعفر بن علی ، امام است .»
یکی دیگر هم گفت :« غایب شده. » بالاخره یکی نشانی خانه امام حسن را داد . رسید پشت در. دستش را بالا برد تا در بزند . کسی صدایش زد . دور و برش را نگاه کرد . کسی نبود . دوباره صدا زد .داشت میترسید کم کم . پرسید : «کی هستی؟»
شنید :« به مردم مصر بگو : مگر پیامبر را دیده بودید که به او ایمان آوردید؟»
از همان راهی که آمده بود برگشت.
منزل یازدهم
چیزی از شهادت امام عسکری نگذشته بود که سه نفر با شمشیر های کشیده رفتند پشت در خانه اش . خلیفه گفته بود : «می روید ، جانشین حسن بن علی را پیدا میکنید و سرش را برای من می آورید .» از غلام خانه پرسیدند :« داخل خانه کیست ؟»
انگار نه انگار که میخواهند آقایش را سر ببرند. سرش را بلند هم نکرد .
گفت :« صاحبم.»
رفتند داخل. ایستاده بود و نماز میخواند . روی آب بود انگار . یک دریای واقعی . نمیتوانستند نزدیکش بشوند . نفر اول یک قدم برداشت .توی آب فرو رفت .به هزار زور وزحمت درش آوردند . بی هوش شد . دومی هم . سومی دست و پایش را گم کرد . به غلط کردن افتاد:« آقا ببخشید.... اشتباه کردم ....نفهمیدم....»رفقایش را بلند کرد.
رفت و پشت سرش را هم نگاه نکرد.
منزل دوازدهم
با شمشیر و نیزه و خنجر جمع شده بودند پشت در سرداب. فرمانده شان جلوشان . از داخل صدای قرآن می آمد . داد زد :« مواظب باشید فرار نکند.»
در باز شد . آمد بیرون . درست از روبه روی فرمانده رد شد و رفت . فرمانده شمشیرش را بالا برد :«بروید تو بگیریدش.»
کسی تکان نخورد . هاج و واج نگاهش کردند :«مگر همین نبود که از مقابلتان گذشت.»
سرخ شد . از عصبانیت میلرزید:«من که کسی را ندیدم . شما که دیدید چرا نگرفتیدش؟»
گفتند :« وقتی دیدیم شما میبینید و چیزی نمیگویید ، ما هم حرفی نزدیم.»
انشاءالله ادامه دارد.
موفق باشید و خدایی .