تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: منزل به منزل با خورشید
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
بسم الله النور
سلام علیکم

منزل اول
خلیفة الله است ، مثل آدم . عمر طولانی دارد ، مثل نوح . کفار به دستش هلاک میشوند ، مثل هود . تولدش پنهان است ، مثل ابراهیم .بشارت آمدنش را داده اند ، مثل اسماعیل . فرشتگان به یاریش می آیند، مثل لوط . در عزای حسین گریان است ، مثل یعقوب . زیباترین خَلق است ، مثل یوسف . حکومتش جهانی است ، مثل سلیمان . صبر دارد ، مثل ایوب . در گهواره سخن گفت ، مثل عیسی . نام و کنیه اش نام و کنیه محمد است و شبیه ترین خَلق در خُلق و خو به او .
منزل دوم
دور امام صادق نشسته بودند و قرآن میخواندند . قاری خواند :« والشمس و ضحیها ..»
گفت : «خورشید ، محمد است که دین را برای مردم روشن کرد.»
خواند: «والقمر إذا تلیها ..»
گفت : «ماه ، علی است بعد محمد.»
خواند : «والنهار إذا جلیها ..»
گفت : «روز ، امامیست از نسل فاطمه که تاریکی های ظلم را از بین میبرد.»
منزل سوم
کاخ قیصر را تزیین کرده بورند برای عروسی .بزرگان جمع بودند . روحانیون مسیحی ، سران لشکر و صاحب منصبان حکومتی . عروس و داماد وارد شدند و نشستند روی تخت جواهر نشان بالای تالار . انجیلها را که باز کردند ، زمین لرزید . جامها افتاد . پایه های تخت شکست .سر پایش کردند ، باز شکست . گفتند : « این ازدواج نحس است.»رفتند . شب خواب دید . شمعون بود و عیسی و محمد. دید عقدش کردند . برای پسر پیغمبر مسلمانان . صدایش میکردند حسن.
منزل چهارم
بین کنیزان رومی دختری بود که برای هیچکس نقاب را از صورتش کنار نمیزد. میرفتند و می آمدند و قیمت می گذاشتند . قیمت های بالا. بعضی خیلی بالا . دختر به زبان عربی می گفت :« سلیمان هم که باشی ،نمی آیم خانه ات . پولت را حرام نکن.»
چشمهای صاحبش گرد شد . کم مانده بود داد بزند :« تو کنیزی مثلاً ! بالاخره باید بفروشمت ..»
گفت : « عجله نکن . آنکه باید بخردم می آید.»
منزل پنجم
-120 دینار؟
-نمی دهم.
-300 دینار؟
-عربی هم بلد است . بیشتر می ارزد.
-3000 دینار؟
عمروبن زید کنیز را نگاه کرد . اشک توی چشمهایش حلقه زده بود . تنش می لرزید .آرام سرش را به چپ و راست تکان داد . عمرو اخم کرد :« یا از بین اینها انتخاب کن ، یا به زور میفروشمت.»
مردی دیگر جلو آمد :« از طرف سرورم وکیل هستم این کنیز را از تو بخرم.»
نامه ای داد دست کنیز. نامه ای به خط رومی . اشکهایی که پای چشمهایش جمع شده بود ،غلتید روی گونه هایش :« مرا به صاحب این نامه بفروش . فقط به او ! و گرنه خودم را میکشم..»
فروختش به صاحب همان نامه به 220 دینار .
منزل ششم
خانه امام هادی کجا و قصر قیصر کجا. نرجس خاتون تمام قد جلوی امام بلند شد . سلام کرد . امام خوش آمد گفت . پرسید :« کیسه ای طلا به تو بدهم یا بشارت عزت و شرافت ابدی؟»
گفت :« پول نه ، بشارت بدهید .»
امام گفت : « تو را به پسری بشارت می دهم که پادشاه مشرق و مغرب می شود. زمین را پر از عدل میکند بعد آنکه از ظلم و جور پر شده باشد.»
نرجس خاتون سرخ شد . سرش را انداخت زیر . آرام پرسید : « پدر این پسر ؟»
شنید :« همان کسی که جدم ، رسول خدا تو را برایش خواستگاری کرد .»
منزل هفتم
تا سحر چشم از نرجس خاتون بر نداشت . باورش نمی آمد. انگار نه انگار که قرار است خبری شود . داشت شک میکرد کم کم . صدای امام از اتاق دیگر بلند شد : « شک نکن عمه . وقتش شده .»
برگشت . نرجس خاتون از درد به خود می پیچید . نشست کنارش . دستهایش را دور شانه های نرجس خاتون حلقه کرد . سوره قدر خواند برایش . صدایی همراهی اش میکرد . از توی شکم مادر إنا انزلنا میخواند.
« إنا انزلناه فی لیلة القدر ..»
منزل هشتم
رفت پیش امام عسکری. پرسید :« زمین که خالی از حجت نمیشود . حجت خدا بعد شما کیست ؟ » امام رفت . وقتی بازگشت بچه سه ساله ای روی شانه اش نشانده بود : «اگر پیش خدا و رسولش عزیز نبودی ، پسرم را به تو نشان نمی دادم . »
پرسید : «نشانه ای هم دارد که دلم آرام بگیرد ؟ »
کودک گفت : « من بقیة الله روی زمینم و انتقام گیرنده از دشمنان خدا . حالا که دیدی ، دنبالش نگرد.»
منزل نهم
انگار خودش هم باورش شده بود که صاحب عزاست. کنار در خانه امام ایستاده بود . مردم دسته دسته می آمدند ، شهادت امام را تسلیت میگفتند و امامت او را تهنیت .خادم خانه صدایش زد :«جنازه آماده نماز است .» چعفر رفت داخل خانه . ایستاد کنار جنازه برادر و دستها را برای تکبیر بالا برد . نوجوانی از گوشه خانه جلو آمد . عبای جعفر را گرفت . رنگ جعفر پرید . دستهایش را انداخت.
صدایش را همه شنیدند : «عمو کنار برو ! برای نماز خواندن به جنازه پدر من سزاوارترم.»
منزل دهم
خبر شهادت امام عسکری که رسید ، راه افتاد طرف سامراء ، دنبال امام دوازدهم. از همان دم دروازه شهر شروع کرد . سراغش را گرفت . هرکس چیزی گفت . یکی گفت : « جعفر بن علی ، امام است .»
یکی دیگر هم گفت :« غایب شده. » بالاخره یکی نشانی خانه امام حسن را داد . رسید پشت در. دستش را بالا برد تا در بزند . کسی صدایش زد . دور و برش را نگاه کرد . کسی نبود . دوباره صدا زد .داشت میترسید کم کم . پرسید : «کی هستی؟»
شنید :« به مردم مصر بگو : مگر پیامبر را دیده بودید که به او ایمان آوردید؟»
از همان راهی که آمده بود برگشت.
منزل یازدهم
چیزی از شهادت امام عسکری نگذشته بود که سه نفر با شمشیر های کشیده رفتند پشت در خانه اش . خلیفه گفته بود : «می روید ، جانشین حسن بن علی را پیدا میکنید و سرش را برای من می آورید .» از غلام خانه پرسیدند :« داخل خانه کیست ؟»
انگار نه انگار که میخواهند آقایش را سر ببرند. سرش را بلند هم نکرد .
گفت :« صاحبم.»
رفتند داخل. ایستاده بود و نماز میخواند . روی آب بود انگار . یک دریای واقعی . نمیتوانستند نزدیکش بشوند . نفر اول یک قدم برداشت .توی آب فرو رفت .به هزار زور وزحمت درش آوردند . بی هوش شد . دومی هم . سومی دست و پایش را گم کرد . به غلط کردن افتاد:« آقا ببخشید.... اشتباه کردم ....نفهمیدم....»رفقایش را بلند کرد.
رفت و پشت سرش را هم نگاه نکرد.
منزل دوازدهم
با شمشیر و نیزه و خنجر جمع شده بودند پشت در سرداب. فرمانده شان جلوشان . از داخل صدای قرآن می آمد . داد زد :« مواظب باشید فرار نکند.»
در باز شد . آمد بیرون . درست از روبه روی فرمانده رد شد و رفت . فرمانده شمشیرش را بالا برد :«بروید تو بگیریدش.»
کسی تکان نخورد . هاج و واج نگاهش کردند :«مگر همین نبود که از مقابلتان گذشت.»
سرخ شد . از عصبانیت میلرزید:«من که کسی را ندیدم . شما که دیدید چرا نگرفتیدش؟»
گفتند :« وقتی دیدیم شما میبینید و چیزی نمیگویید ، ما هم حرفی نزدیم.»

انشاءالله ادامه دارد.
موفق باشید و خدایی .
بسم الله النور
سلام علیکم


منزل سیزدهم
امام باقر خبرداده بود فرزندش مهدی در زمانه ای خروج خواهد کرد که زنها خود را شبیه مردان و مردها خودشان را شبیه زنان می کنند . خون و خونریزی در نظر مردم عادی میشود و گناه و معصیت و رباخواری رایج..
شخصی به نام سفیانی از سوریه و کسی به نام یمانی از یمن قیام میکنند... سید جوانی بنام محمد را که معروف به نفس زکیه است ، بی گناه بین رکن و مقام در مسجد الحرام میکشند و خونش را به زمین میریزند .....سپاه دشمنان در جایی به نام بیداء در زمین مدفون میشوند....ندایی از آسمان شنیده میشود حاکی از آنکه مهدی و پیروانش بر حقند.... مهدی می آید و پشت به دیوار کعبه می دهد ، و این آیه را میخواند :« بقیة الله خیر لکم إن کنتم مؤمنین ...»
منزل چهاردهم
با نشانه هایی که دیده بود و شنیده بود ، فکر کرد جوان همان امام است .گمشده اش . دوست داشت همراهیش کند .کنار آب که رسیدند پاپس کشید . جوان جلو رفت . او یک قدم رفت عقب. گفت :« شنا بلد نیستم .»
شنید :« وای بر تو ! با منی و میترسی؟»
سرش را به زیر انداخت . بغض کرده بود :«نه ... یعنی جراتش را ندارم.»
جوان روی آب رفت و او ماند.
منزل پانزدهم
بعضی ها هنوز دلشان قرص نشده بود . تعدادی از شیعیان سؤالهایشان را در نامه ای نوشته بودند .از محمد بن عبدالله حمیری ، نماینده امام ، خواسته بودند برساند به ایشان. یکی از سؤالهایشان این بود :« چطور در زمان غیبت میشود با امام ارتباط روحی و معنوی داشت؟»
مدتی گذشته بود . جواب همه سؤالات را داده بودند و یک مطلب دیگر.
«بسم الله الرحمن الرحیم.شما ها نه خودتان اهل تعقل هستید و نه وقتی اولیاء خدا به شما چیزی می گویند ، حرفشان را میپذیرید. خدا در قرآن فرموده است :« حکمة بالغة فما تغنی النذر» این آیات ، حکمت بالغه الهی است اما ، انذارها برای کسانی که آن را باور ندارند فایده ندارد . سلا م خدا بر ما و بندگان صالحش. هر وقت خواستید با ما ارتباط یابید و از راه ما به خدا توجه کنید ، همانطور که خدا گفته شما هم بگویید :« سلام علی آل یاسین ، السلام علیک یا داعی الله و ربانی آیاته ، السلام علیک یا باب الله و دیان دینه ، السلام علیک یا خلیفة الله و ناصر حقه...» . »
منزل شانزدهم
شیخ گفت :« چهل شب هر شب صد بار «رب ادخلنی مدخل صدق» را بخوانید ،امام را میبینید .»
رفت و آمد ، گفت :« خواندم ، ندیدم.»
جواب شیخ مو به تنش راست کرد:« توی مسجد که نماز میخوانی ، سیدی بهت گفت انگشتر دست چپ کراهت دارد . گفتی کل مکروه جایز ! آن سید ، امام زمانت بود.»
منزل هفدهم
- میگویند تازگیها امام زمان برای شیخ مفید نامه داده اند .
- این که خبر تازه ای نیست ! مدتهاست از این قضیه گذشته.
- نه ! نامه اولی را که نمیگویم. نامه جدیدی آمده .
- نامه جدید به املا امام و دستخط یکی از افراد مورد اعتمادشان بوده . به شیخ گفته اند اصل نامه را به کسی نشان نده ، اما از روی آن بنویس و به دوستان و شیعیان مخلص بده .
- کاش میشد ما هم نامه را ببینیم .
- شیخ رونوشتش را فرستاده تا بخوانیم .« ...بدانید چیزی از احوال و روزگارتان بر ما پوشیده نمیماند. نه اینکه ندانیم که بعضی پایشان لرزیده و عهد شکنی هایی کرده اند ، نه اینکه خیال کنید ما شما را همین طور به حال خودتان رها کرده ایم و یادمان رفته به شما توجه کنیم . اگر اینطور بود که حال و روزتان خیلی سخت تر میشد ، دشمنانتان شما را خرد و لگد مال میکردند ، پس تقوا پیشه کنید و پشتیبان ما باشید .»
منزل هجدهم
امام صادق زیاد از مهدی برایمان میگفت . از فرج و گشایش آخرزمان . دلم میخواست وقت دقیقش را بدانم. طاقت نیاوردم و از امام سؤال کردم :« پس کی فرج میرسد ؟ اینکه خیلی طولانی شد؟»
فرمودند :« مُهزم ! هر که برای فرج وقت تعیین کند دروغگوست و هر که عجله کند هلاک میشود . فقط کسانی که مطیع و تسلیم اوامر ما باشند نجات پیدا میکنند و به ما ملحق میشوند.»
منزل نوزدهم
همه جا گفته اند . توی قرآن ، سنت. عاشورای حسینی برای همین بود . امر به معروف و نهی از منکر. قبل آنکه بیاید اما ، وارونه اش میکنند مردم . امر به منکر و نهی از معروف.
منزل بیستم
سالهای سال قبل آنکه او متولد شود ، جدش امام باقر خبر داده بود :« گروهی از خراسان و سرزمینهای شرقی جهان اسلام به هواداری از حق قیام میکنند . حقشان را به آنان نمیدهند . آنان چون اوضاع را این چنین میبینند ، قیام مسلحانه میکنند و به چیزی کمتر از حکومت امام زمانشان راضی نمیشوند . کشته هایشان همه شهیدند . اگر عمرم به چنین زمانی میرسید ، من هم تا زنده بودم فدایی مهدی میشدم .»
منزل بیست و یکم
قضاوت که بکند ، حکم که بکند ، ردخور ندارد . محال است اشتباه باشد . آخر قضاوتش مثل داوود است .از روی باطن آدمها جکم میکند ، نه از روی ظاهر آنها.
منزل بیست و دوم
مهمان وعده میگیرند . همه با هم ، یک صدا . بعد که می آید ، پذیرایی شان دیدنی است . سر می برند مهمان را . خانواده اش را اسیر میکنند و توی شهرها می گردانند .فرق امیرشان را میشکافند توی محراب . او که بیاید اما ، دیگر بی وفایی نمیکنند. مرکز حکومتش میشود همان جا ؛ کوفه .

بر گرفته از کتاب بحارالانوار جلد سیزده و مجموعه چهارده خورشید و یک آفتاب.
موفق باشید و خدایی .
آدرس های مرجع